p.272
دیدند، شادان و تماشا كنان، و آن درِ اندرون همچنان استوار بر گرفته.
هارون
را از حال وی خبر كردند.
او را بخواند، گفت : « من اخرجك من البیت؟» ترا از آن اندرون كه بیرون آورد؟
جواب داد : آنكس كه مرا ببستان فرو آورد!
گفت : ترا كه ببستان فرو آورد؟
گفت : آنكس كه مرا از خانه بدر آورد!
هارون
بفرمود : تا او را بعزّ و ناز بر نشاندند، و گرد شهر بر آوردند، و منادی در پیش داشته و میگوید : « ألا انّ
هارون الرشید
ارادَ أن یُذِلَّ عبداً اَعزَّهاللهُ فلم یقدِر ».
« اِذ تقولُ للمؤمنین الَن یكفیَكم » ـ این نصرت دادن بواسطهٴ ملك اكرام مؤمنانست و زیادتی نعمت بر ایشان، و سكون دل ایشان، كه نظر بعضی از ایشان از حاشیهٴ ظاهر بر نگذشته بود.
پنداشته بودند كه نصرت همه با عدد است.
امّا آنانكه نور یقین در دل ایشان جای داشت، و سرّ ایشان با وعدهٴ الله آرام داشت، نظر خاصّ ایشان آنجا رسید كه « و مَا النّصرُ الّا مِن عندالله ».
گفتهاند : آنجا كه نصرتِ ملِكی بود چه حاجت بعدد مَلَكی بود؟.
همانست كه جای دیگر گفت : « كَم مِن فئةٍ قلیلةٍ غَلبتْ فئةً كثیرةً باذنالله »، چون باذنالله گفت چه باك اگر لشكر اندك بود و عدد كم، و یاران ضعیف؟
ضعیفتر از لشكر مرغ نبود و قویتر از اصحاب فیل نبود؟!
هین تا چه رسید بایشان از آن مرغان؟!
و كهتر و كمتر از پشه نیاید و جبّار طبعی قویتر از نمرود نبود ؛
ببین تا چون هلاك شد، و بدست پشهای درماند! تا بدانی كه نصرت و هزیمت همه از خداست، نواخت و سیاست همه ازوست، و كارها همه در ید اوست و بمشیّت اوست، همین است كه با سیّد اوّلین و آخرین گفت : « لیس لكَ مِنَ الاَمر شیءٌ » ـ
ای سیّد! ترا از كارچیزی نیست، آن همه منم كه خداوندم، من بودم و من باشم، كارها خود گزارم، راه خود نمایم، دل خود گشایم، بكس باز نگذارم.
و هم ازین بابست آنچه گفت : « وَلِلّٰه ما فی السّمٰوات و ما فی الأرض » ـ