Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
3 آل عمران چهارم 2

p.315

قوله تعالی : « سنلقی فی قلوب‌الذین كفروا الرعب ... » جلیل است و جبار خدای كردگار نام‌دار، رهی‌دار، كه از كار رهی آگاه است، و رهی را پشت و پناه است. خود دارنده، و خود سازنده، كه خود كردگار و خود پادشاه است، و همه عالم او را سپاه است. سپاهش نه چون سپاه خلقان، كه ملكش نه چون ملك ایشان. چون ملك او ملك نه، چون سپاه او كس را سپاه نه. سپاه مخلوق را اسپ و سلاح باید، آلت و زینت باید، فرهیب (١) و حیلت باید. سپاه حق بی نیاز از فرهیب و حیلت، كمر بسته بر درگاه عزت، تا خود چه آید از فرمان و حكمت. سپاه او یكی پشهٴ عاجز گماشته بر نمرود گربز، اینت گردن كش كزو قوی‌تر نه! و آنت پشه كزو ضعیف‌تر نه! بنگر كه با وی چه كرد و چون گشت؟! سپاه دیگر لشكر ابابیل فرستاده باصحاب فیل ، لشكری چنان ضعیف بقومی چنان عظیم! بنگر تا چون دمار از ایشان بر آورد، و روز ایشان بسر آورد؟! سپاه دیگر باد عقیم فرو گشاده بر عادیان عمالقه و جبابرهٴ آن زمان، ایشان را چنان كرد كه « كأنهم اعجاز نخل خاویة، فهل تری لهم من باقیة »؟ سپاه دیگر رعب است بر دل كافران از هیبت محمد (ص) خاتم پیغامبران، هنوز بدو نارسیده، یك ماهه راه میانﺷﺎﻥ مانده، و از ترس و بیم جان‌شان بر لب رسیده! ازین جا گفت مصطفی (ص) : « نصرت بالرعب مسیرة شهر ». و رب‌العالمین این منشور درگاه رسالت را از قرآن مجید توقیع بر زده كه : « سنلقی فی قلوب الذین كفروا الرعب ».

و از آثار هیبت محمد (ص) بر دل كافران و أمارات فزع در دل بیگانگان، یكی قصهٴ بوجهل است با آن مرد ثقفی كه شتران داشت و بوی فروخت، و قصه


p.316

آنست كه : علی (ع) و ابن عباس (رض) گفتند : شبی جبرئیل امین (ع) ندا در عالم داد كه : « معاشرالناس ماقعودكم و قد بعث الله عز و جل الیكم نبیا من ولد لوی بن غالب ، یقال له محمد بن عبداﻟﻟﻪ بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف ». گویند (١) : جوانی از قبیلهٴ ثقیف آواز جبرئیل بشنید، برخاست و ده تا شتر در پیش گرفت. و روی به مكه نهاد. چون در مكه شد، جماعتی را دید از صنادید و سادات قریش . جوان گفت : « افیكم محمد؟ » ابوجهل فرا وی جست و گفت كه : ای جوان این چه سخن است كه میگوئی؟ و محمد كه باشد؟ گفت : آن پیغامبر كه بشما فرستادند. گفت : هیچ پیغامبر بما نفرستادند. جوان گفت : من شبی نشسته بودم و از هوا ندائی شنیدم بدین صفت. ابوجهل گفت : آن آواز شیطان بود كه بشما افسوس میداشت. ثقفی گفت : خواهم كه تو روی وی بمن نمائی، تا ببینم. گفت : ترا روی وی دیدن بكار نیست، كه وی مردی جادوست، ترا فرهیب دهد. ثقفی گفت : تو در حق وی سخن بس درشت میگوئی، مگر میان شما خشونتی است؟ كسی دیگر بود كه همین گوید كه تو میگوئی؟ گفت : آری عم من ولید بن مغیرة گفت : عم تو بر موافقت تو و هوای تو سخن گوید، دیگری باید. گفت : عم محمد ، بو لهب عبدالعزی بن عبدالمطلب . پس بر بولهب شدند. بولهب همان گفت كه بوجهل گفت. پس ثقفی گفت « اوه! ضل سعیی! و ذهبت ایامی! » اكنون كیست كه شتران من بخرد؟ بوجهل گفت : من بخرم. بچند فروشی؟ گفت : بدویست دینار. گفت : خریدم و بده دیگر. گفت : این ده چرا افزودی؟ گفت : بشرط آنكه بر محمد (ص) نروی، و سخن وی نشنوی. ثقفی را تهمتی در دل افتاد، شتران را بگذاشت و رفت سوی كعبه، مصطفی (ص) را دید در نماز بركوع، و نور روی وی بر شراك نعلین افتاده. با خود گفت : ماهذا بوجه ساحر و لا كذاب. والله ما انت الا صادق. » و مصطفی (ص) همچنان در نماز می‌بود،


p.317

و ثقفی باز گشت بطلب شتران خود آمد، تا بغرفهٴ ابوجهل . ابوجهل بر غرفه بود، گفت : یا اباالحكم یا شتران رد كن یا بها بده. ابوجهل گفت : « هیهات مالك عندی مال و لانوق، لانك نقضت الشرط » ثقفی گفت : « كذبت و الله فی امر محمد، ما هو بساحر و لا كذاب ؛ بل هو نبی صادق. » ابوجهل گفت : « و اللات و العزی لا اعطینك شیئا ابدا ». ثقفی گریان و دلتنگ باز گشت. عبداﻟﻟﻪ زبعری بر طریق استهزاء فراز آمد، و نرم نرم گفت : یا ثقفی! خواهی كه با حق خود رسی، رو محمد (ص) را با خود بیاور، كه او را هیبتی است بر دلها تا حق تو بستاند. ثقفی آمد بحضرت مصطفی (ص) و از هیبت كه بر او تافته بود سخن نمی‌یارست گفت، و لرزه بر اندام وی افتاده. مصطفی (ص) گفت : ای جوانمرد مترس كه من پیغامبر رحمتم، آنگه گفت : یا غلام آن آواز شنیدی از آسمان كه گفتند : « ما قعودكم و قد بعث فیكم نبی من لوی بن غالب »؟ گفت : شنیدم، حبیبی! صوت من كان ذاك؟ » گفت : صوت جبرئیل . مصطفی (ص) گفت : دیدی كه عبداﻟﻟﻪ زبعری با تو نرم نرم گفت كه : بیار محمد را تا با حق خود رسی. ثقفی گفت : اشهد بشعری و جلدی و بشری و دمی مخلصا ان لااله الاالله، وحده، لا شریك له، و انك محمد ا عبده و رسوله. گفت : اكنون كه ایمان آوردی من با توام تا ترا بحق خود رسانم. آنگه گفت ثقفی را كه : تو از پیش برو بدر سرای بو جهل كه تو درمن نرسی. ثقفی از پیش برفت و مصطفی (ص) بر دیدار ابوجهل كه از غرفه مینگرست یك گام از مسجد برداشت و دیگر بدر سرای بوجهل بر زمین نهاد. ثقفی خواست تا گوید : یا اباالحكم ، مصطفی (ص) گفت : چنین مخوان او را، بآن كنیت خوان كه الله او را داد كه « یا اباجهل ». آنگه مصطفی (ص) او را سه بار خواند یا اباجهل ! و جواب می‌نداد. پس از سه بار جواب داد : لبیك لبیك یا محمد (ص) و سعدیك و كرامة لك. و فرود آمد از غرفه، گونهٴ روی وی بگشته و عقل زائل شده و زبان سست گشته، و بهمه اندام لرزه درافتاده،


p.318

گفت : چه حاجت داری یا محمد ؟ گفت : حق این مرد بگزار بتمامی. گفت : نعم یا محمد ! علی الراس و العین. آنگه كنیزك را بخواند و كیسهٴ زر و ترازو بخواست و دویست دینار بركشید و بوی داد. مصطفی (ص) گفت : ده دینار دیگر چنانكه گفته‌ای. بوجهل ده دینار دیگر بركشید و بوی داد و گفت : « هی لممشاك یا محمد ! فانه لم یكن فی حسابی ». آنگه ابوجهل گفت : یا محمد ! هیچ حاجت دیگر داری؟ گفت : « نعم، الروضة الخضرة و العیش المقیم، ان تقول لااله الاالله و تقر بأنی رسول‌الله حقا ». ابوجهل گفت : یا محمد هرچه فرمائی از اهل و مال و فرزند فرمان بردارم. اما این كلمه را طاقت ندارم كه بگویم. رسول (ص) باز گشت و گفت : یا غلام رو و آن قوم را گوی كه قدر مانزد صاحب ایشان چندانست، و قدر او نزدیك ما چونست؟ ثقفی رفت، و قصه بگفت. ابن الزبعری با جماعتی برخاستند و گفتند : چونست كه صاحب ما بوالحكم ما را بتكذیب محمد می‌فرماید، و بآشكارا ویرا ناسزا میگوید، و پنهان او را تواضع میكند، و كار وی راست میدارد؟ خیزید تا همه در دین محمد (ص) شویم. برین عزم بیرون آمدند، ولید بن مغیره را دیدند، قصه با وی بگفتند. ولید گفت : چندان توقف كنید تا از وی بپرسیم كه آنچه كرد از بهر چه كرد؟ اگر معذور است او را معذور داریم. آمدند بدر سرای بوجهل ، او را خواندند هم بر آن صفت ترسنده و لرزنده بیرون آمد. ولید گفت : این چه حال است، و چه هیبت كه در دل تو افتاده از محمد ؟ گفت : یا عم! شتاب مكن و سخن من بشنو، اگر عذرم هست مرا معذور دارید، محمد را دیدم كه از مسجد بیرون آمد، و اول گام كه برگرفت بدر سرای من بر زمین نهاد، آنگه مرا به بوجهل بر خواند، من خشم گرفتم، سنگی عظیم نهاده بود برداشتم تا بر سر وی فرو گذارم، و خلق را از وی باز رهانم. چون این همت كردم دست من با سنگ در گردن


p.319

بماند و خشك شد. گفتم : اگر آنچه محمد می‌گوید راست میگوید دستم گشاده شود. دستم گشاده گشت، و سنگ از دستم بیفتاد، همچون خمیر پاره‌ای. دیگر باره مرا به بوجهل برخواند همان همت كردم همان حال دیدم. سوم بار كه مرا برخواند سنگ برگرفتم خشخشه‌ای شنیدم از پس خویش. باز نگرستم، شیری را دیدم سهمناك عظیم، كه آتش از هر دو چشم وی می‌افروخت، و نیشها داشت چنانكه نیش فیل، و بر یكدیگر می‌زد، و مرا گفت : « الویل‌ لك! اجب محمدا واقض حاجته و الا و اله محمد قرصتك بانیابی هذه ». فاخرجت رأسی الی محمد ، و أجبته عند ذلك. یاعم! ان كنت معذورا فاعذرنی، وان كنت معذولا فاعذلنی. فلما سمعوا ذلك، قالوا بأجمعهم انت معذور اذ كان الأمر كذلك.

قوله : « منكم من یرید الدنیا و منكم من یرید الآخرة » ـ قیمت هر كسی ارادت اوست، و خواست هر كسی رهبر اوست. یكی دنیا خواست، یكی عقبی، و یكی مولی. خواست دنیا همه فرهیب و غرور، خواست عقبی همه شغل است و كار مزدور، و خواست مولی همه سور است و سرور! ار طالب دنیا خستهٴ پندار و غرور است، ور طالب عقبی در بند حور و قصور است، طالب مولی در بحر فردانیت غرقهٴ نور است.

ذوالنون مصری گفت : الهی اگر از دنیا مرا نصیبی است به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره‌ای است بمؤمنان دادم. در دنیا مرا یاد تو بس، و در عقبی مرا دیدار تو بس! دنیا و عقبی دو متاع اند بهائی! و دیدار نقدی است عطائی! دلال دنیا ابلیس است، سلعت خود در بازار خذلان بر من یزید داشته و آنرا بر خلق می‌آراید. یقول‌الله تبارك و تعالی اخبارا عنه : « لازینن لهم فی الارض ». بایع ابلیس و مشتری كافر، و بهاترك دین و محض شرك. باز مصطفی (ص) دلال بهشت در بازار عقبی بر من یزید عنایت داشته. الله بایع و مؤمن مشتری، و بها كلمهٴ


p.320

لااله الاالله. قال النبی (ص) : « ثمن الجنة لااله الاالله ».

پیر طریقت گفت : قومی بینم باین جهان ازو مشغول، قومی بآن جهان ازو مشغول، قومی از هر دو جهان بوی مشغول. گوش فرا داشته كه تا نسیم سعادت از جانب قربت كی دمد؟ و آفتاب وصلت از برج عنایت كه تابد؟ بزبان بیخودی و بحكم آرزومندی می‌زارند و می‌گویند : « كریما! مشتاق تو بی تو زندگانی چون گذارد؟ آرزومند بتو از دست دوستی تو یك كنار خون دارد!

بی تو ای آرام جانم زندگانی چون كنم

چون نباشی در كنارم شادمانی چون كنم


p.315
١ـ فرهيب = فريب، چنين است در نسخهٴ الف.
p.316

١ـ نسخه : گفتند.