p.341
مهجوری بر حاشیهٴ وقت او نهند، و مردود همه عالم گردانند ؛
تا از سرِ مهجوری و درد بازماندگی این نوحه با خود میكند كه :
|
بِاَیّ نواحی الأرض ابغی وصالَكم
|
|
|
و أنتم ملوكٌ ما لِنحوكُمُ قصدٌ
|
|
گفتم كه بر از اوج برین شد بختم
|
|
|
وز ملك نهاده چون سلیمان تختم
|
|
اكنون كه بمیزان خرد برسَختم
|
|
|
از بُنگه دونیان كم آمد رختم
|
به
داود
(ع) وحی آمد كه : یا
داود
! اِن وضعتُك فمَن ذَا الذی یرفعك؟
و اِن رفعتُك فمن ذَا الّذی یَضَعُك؟
و اِن أعززتُك فمن ذا الَّذی یُذِلّك؟
و اِن اذللتُك فمن ذا الّذی یُعزّك؟
و اِن نصرتُك فمن ذا الّذی یَخذلك، و اِن خذلتُك فمن ذا الّذی ینصرك؟.
حدیثِ نصرت میرود، و نصرت لامحاله بر دشمن بود.
و هیچ دشمن ترا چون هواء نفس تو نیست.
و الیه اشار
النبی
(ص) : « اعدیٰ عدوِّك نفسُك الَّتی بیْنَ جنبَیْك ».
چون دشمنِ قویتر نفس بود هر آینه جهاد باوی صعبتر و بزرگتر بود.
چنانكه
سیّد
گفت : « رجَعْنا منالجهاد الاصغر الی الجهاد الأكبر ».
و نشان نصرت بر نفس، آن
پیر طریقت
باز داد كه بدرخت خرما بر شد، سیخی بشكمش در شد، از ناف تا بسینه بر درید، بخویشتن نگریست گفت : الحمدلِله كه نمردم تا ترا بكام خویش بدیدم، و بر تو نصرت یافتم!
رحمت خدا بر آن جوانمردان باد كه كمر مجاهدت بر میان بستند، و در میدان عبودیّت در صفتِ خدمت بیستادند، و قدم بر كلِّ مرادِ خود نهادند.
با خلق خدا بصلح و با نفس خود بجنگ.