Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
3 آل عمران چهارم 2

p.394

قوله تعالی : « انَّ فی خلق السّمٰوات و الأرض » الآیة ـ كلام خداوندی كه جز وی خداوند نیست، و آسمان و زمین را جز قدرت و قهر وی عماد و پیوند نیست، خداوندی كه فلك آفرید، و بر ذروهٴ فلك ملك آفرید، آسمان آفرید، داغی از قدرت بر وی نهاد، و زمین آفرید، سمتی از قهر بر وی نهاد، آسمان بأمر وی گردان! و این زمین بجبر و قهر وی بساط و میدان! جنبش اندر آسمان بامر و جبر اوست. آرام اندر زمین بامر و قهر اوست. جنبش اندر آسمان و آرام اندر زمین هر دو اندر یكدیگر بسته، و بهم پیوسته، اگر فلك آرام گیرد اجزاء زمین پست شود، و گر زمین از مركز خود دور شود نظام بروج فلك منبتر گردد. پاكست آن خداوندی كه جنبش را علت آرامش كرد، و آرامش را علت جنبش. از ضدی ضدی برآورد، و ضدی را سبب قوام


p.395

ضدی كرد، تا یقین گردد كه وی خداوندی است كه از نیست هست كند، و آن هست را هم وی نیست كند.

آنگه گفت : « لَآیاتٍ لِأولِی الألباب »، در آسمان و زمین و اختلاف شب و روز كردگاری و یكتائی خدای را نشانها است، در هر نشانی از لطف وی برهانها است. چشم باز كن و بر نگر تا ببینی این جرم را هر ساعت بلونی دیگر، گاه بسان دریای سیماب، گاه بسان طیلسان، گاه بسان بوستان. این گردش و تلوّن بیان راه توحید است، و كردگاری و دانائی خدا را دلیل است.

اگر مردی در صحرائی گذر كند، قاعاً صفصفاً بیند، پس از آن بمدتی گذر كند قبّه‌ای بیند بر كشیده و آراسته، عقل وی فتویٰ كند كه این قبه اندرین صحرا بی بنّائی نباشد، و یا این سرای اندرین صحرا بی كدخدائی نبوده است، پس مؤمن چون تأمل كند و نشان حدوث بیند، سِرّش فتوی كند كه : چون روا نباشد قبه و سرائی اندر صحرا بی بنّائی و كدخدائی، روا نبود چنین هوائی و سمائی اندر چنین فضائی بی قدرت خدائی.

باز بیندیش و نظر كن، اندر شب دیجور بیرون آی، و اندر آسمان نظاره كن، تا آسمان بینی بسان لشكرگاه، ستارگان بسان سپاه، و ماه بر مثال شاه، این نمودار روز رستاخیز است، ظلمت شب نشان قیامت، ستارگان نشان رخسار مؤمنان، مجرّة نشان نهر كوثر، جمال ماه نشان محمد رسول‌الله (ص). چنانكه شب تاریك بود چون ماه رخسار بنماید عالم روشن شود، و فلك گلشن گردد، خلق قیامت در ظلمت و زحمت باشند، چون جمال این مهتر پیدا آید، اهل ایمان را سعادت و امان پیدا آید. چنانكه ماه اندر فلك بستارگان گذر كند، آن مهتر عالم آنروز بمؤمنان گذر همی‌كند، و برخسار ایشان نظر میكند، و اهل ایمان بشفاعت همی‌درآرد، این مثال بحكم


p.396

تقریبی رفت اندرین تقریر، وگرنه جمال و كمال آن سیّد بیش از آنست كه بمهتاب برابر كنند یا بآفتاب مثل زنند.

ماه را آن جاه نبوَد كو ترا گوید كه چون؟

زُهره را آن زَهره نبود كو ترا گوید چرا؟
نی خدا از چاه جاه حاسدان از روی فضل

بر كشید و بر نشاندت بر بساط كبریا؟

« الّذین یذكرون‌الله قیاماً و قعوداً و علیٰ جُنوبهِم » ـ ذاكران سه كس‌اند : یكی الله را بزبان یاد كرد، و بدل غافل بود، این ذكر « ظالم » است كه نه از ذكر خبر دارد نه از مذكور. دیگری او را بزبان یاد كرد بدل حاضر بود، این ذكر « مُقتصد » است و حال مزدور، در طلب ثوابست و در آن طلب معذور. سیوم او را بدل یاد كرد، دل ازو پُر، و زبان از ذكر خاموش، مَن عَرف‌الله كَلَّ لسانُه، این ذكر سابق است، كه زبانش درسرِ ذكر شد و ذكر در سرِ مذكور، دل در سر مهر شد و مهر در سر نور، جان در سر عیان شد و عیان از بیان دور! ذكر دام نهاد و غیرت دانه ریخت، مزدور دام دید بگریخت، عارف دانه دید بر دام آویخت.

پیر طریقت گفت : ذكر نه همه آنست كه بر زبان داری، ذكر حقیقی آنست كه در میان جان داری. توحید نه همه آنست كه او را یگانه دانی، توحید حقیقی آنست كه او را یگانه باشی وز غیر او بیگانه باشی.

« و یتفكّرون فی خلق السّمٰوات و الأرض » ـ بوعلی دقاق از بوعبدالرحمن سلمی پرسید كه ذكر تمامتر است یا فكر؟ بوعبدالرحمن جواب داد كه : ذكر تمامتر است از فكر، از بهر آنكه ذكر صفت حق است عزّ جلاله، و فكر صفت خلق، و ما وُصفِ به الحقّ اتمُّ ممَّا اختصّ به الخلق، این تفكّر دل را همچنان است كه بوئیدن نفَس را، و تفكّر در كردار و گفتار خویش واجب، و در صنایع صانع مستحب، و در


p.397

ذات صانع جل جلاله حرام، كه در خبر است : « لاتتفكَّروا فی الله فاِنَّكم لاتقدِرون قدرَه ». میگوید : در ذات الله تفكر نكنید كه شما بقدر او نرسید، و او را بسزای او نشناسید، و مبادی جلال و عظمت او درنیابید، نه از آنكه جلال او پوشیده است بر خلق، لابل از آنكه بس ظاهر و روشن است، و بصیرت آدمی بس ضعیف و عاجز، طاقت دریافت آن ندارد بلكه در آن مدهوش و متحیر و سرگردان شود، همچون خفّاش كه بروز بیرون نیاید از آنكه چشم وی ضعیف است، طاقت نور آفتاب ندارد، این خود درجهٴ عوام است، امّا بزرگان و صدّیقان را قوّت این نظر باشد گاه گاه امّا بر دوام نه، همچون مردم كه در قرص آفتاب یك نظر تواند امّا بیش از یك نظر نه، كه اگر مداومت كند بیم نابینائی بود. پس اگر خواهد كه تفكر كند، در عجائب صنع وی میكند، كه هر چه در وجود است همه نوری است از انوار قدرت و عظمت حق جلّ جلاله، و اگر طاقت دیدن قرص آفتاب بر دوام ندارد طاقت شعاع نوری كه بر زمین است دارد، و از آن جز روشنائی و دانائی نیفزاید.

« ربّنا اِنّك مَن تُدخلِ النّارَ فقد اَخزیتَه ... » الآیة ـ خداوندا! شرمسار و رسوا كردی كسی را كش بآتش عقوبت بسوختی، و ازین صعب‌تر كار آنكس كش براندی، و گفتی : « اُولٰئك الّذین لم یُرِدِاللهُ اَن یُطهّر قلوبَهم ».

« ربّنا اِنّنا سَمِعنا مُنادیاً » الآیة ـ خداوندا! منادی سنّت بر سر وادی شریعت ما را خواند كه : « وأَنیبوا الی ربّكم ». خداوندا! بجان و دل شنیدیم آن منادی در آن وادی، و باز گشتیم و گردن نهادیم، چه بُود كه یك بار خود خوانی، و این دل مرده زنده كنی؟ كه خود گفتی : « دَعاكم لِما یُحییكم ».

گر كافرم ای دوست مسلمانم كن!

مهجور توام بخوان و درمانم كن!

p.398

گر در خورِ آن نیم كه رویت بینم

باری بسر كوی تو قربانم كن!

« ربّنا فَاغْفر لنا ذنوبَنا » ... الآیة ـ خداوندا! عیب پوش بندگانی، و عذر نیوش معیوبانی، و دستگیر درماندگانی ؛ خداوندا! مُنتظر است این درویش دلﺭیش، نیوشان بهفت اندام از پس و پیش، تا كی آواز آید كه بیامرزیدیم مندیش!

« ربَّنا و آتِنا ما وعَدْتَنا علی رُسُلك » ... الآیة ـ خداوندا! و عده‌ای كه خود دادی بسر آر، و درختی كه خود نشاندی ببر آر، چراغی كه خود افروختی روشن‌دار، مهری كه بفضل خود دادی آفتِ ما از آن باز دار، خداوندا شاد بدانیم كه تو بودی و ما نبودیم، كار تو در گرفتی و ما نگرفتیم، قیمت خود نهادی، رسول خود فرستادی. خداوندا! تومان بر گرفتی و كس نگفت كه بردار، اكنون كه برگرفتی بمگذار! و در سایهٴ لطف مان می‌دار! جز بفضل خودمان مسپار!

گر آب دهی نهال خود كاشتهٴ

ور پست كنی بنا خود افراشتهٴ
من بنده همانم كه تو پنداشتهٴ

از دست میفكنم چو برداشتهٴ

« فَاسْتجابَ لهم ربُّهم » ـ وفاء وعده است كه مؤمنانرا داده بود كه : « اُدعونی اَستجِب لكم »، و تحقیق این وفاءِ وعده آنست كه : داعی را اجابت داد، سائل راعطیّت داد، مجتهد را معونت داد، شاكر را زیادت داد، صابر را بصیرت داد، مطیع را مثوبت داد، عاصی را اقالت داد، نادم را رحمت داد، محبّت را كرامت داد، مشتاق را دیدار داد. فرمان آمد كه یا محمد (ص) نومیدی را روی نیست، و كار رهی در پیروزی از سه خصلت بیرون نیست : گر مطیع است ثواب او آنگه بجا، گر عاصی است شفاعت تو آنگه بجا، و هرچه بازماند رحمت من او را بجا.


p.399

گر جرم همه خلق كنم پاك بحِل

در مملكتم چه كم شود مشتی گِل

« فَالّذین هاجَروا و اُخرِجوا مِن دیارهم و اُوذوا فی سبیلی و قاتَلوا و قُتلوا » ـ صفت دوستانست، آئین مشتاقان است، قصهٴ جانبازان است، سرانجام كار عاشقان است، دل بداده، و جان درباخته، خستهٴ تیربلا گشته، تیغ قضا جاه و حشمت برانداخته، وز خان و مان آواره.

یكسر همه محواند بدریاء تفكر

برخوانده بخود بر همه « لاخان و لامان »

گهی سوزند و گدازند! گهی زارند و نالند! سوز بینند و سوزنده نه! شور بینند و شورنده نه! درد بینند و درمان نه! وزین عجبتر كه بدرد خویش شادند، و از پی دردی بفریادند.

جانان ندهم ز دست تا جان ندهم

من جان بدهم ز دست و جانان ندهم!
اكنون باری بنقد دردی دارم

كان درد بصد هزار درمان ندهم!

پیر طریقت گفت : الهی هر كه ترا جوید او را بنقد رستخیزی باید، یا بتیغ ناكامی او را خون ریزی باید، عزیز دو گیتی! هر كه قصد درگاه تو كند، روزش چنین است یا بهرهٴ این درویش خود چنین است؟!

« لأكفِّرَنّ عنهم سَیِّئاتِهم و لاُدخلنَّهم جنّاتٍ تَجری مِن تحتها الأنهار ثواباً مِن عندالله » ـ چنان دردی بباید تا چنین مرهمی پدید آید! طوبیٰ و حُسنیٰ و وصل مولی، در جنات مأوی. قومی را طوبی و نعیم بهشت نوش! قومی را دیدار و رضای مولی دست در آغوش! زبان حال بنده از سر ناز و دلال میگوید : الۤهی محنت من بودی، دولت


p.400

من شدی، اندوه من بودی، راحت من شدی، داغ من بودی، چراغ من شدی، جراحت من بودی، مرهمِ من شدی.

« یَا ایُّها الّذین آمَنوا اصْبِروا » ـ این باز مرهمی دیگر است و نواختی دیگر! نداءِ فضیلت، و خطاب كرامت، و رهی را گواهی دادن بایمان و طاعت. « اصبروا » خطاب با نفس است، « صابروا » با دل است، « رابِطوا » با جان است. نفس را میگوید : بر طاعت و خدمت صبر كن. دل را میگوید : بر بلا و شدّت صبر كن. جانرا میگوید : با سوز شوق و درد مهر صبر كن، و اللهُ هو الصّبور.

ازین زندان اگر خواهی كه چون یوسف برون آئی

بدردِ دوریِ یوسف صبوری چون زلیخا كن

و قیل اصبِروا فی‌الله، و صابِروا بالله، و رابِطوا مع‌الله. الصّبر فی‌الله صبر عابدان است در مقام خدمت بر امید ثواب. الصّبر بالله صبر عارفان است در مقام حُرمت بر آرزوی وصال. الصّبر مع‌الله صبر مُحبّان است در حال مشاهدت در وقت تجلّی، دیده در نظاره نگران، و دل در دیده حیران، و جان از دست مهر بفغان.

پیر طریقت گفت : الٓهی! همگان در فِراق میسوزند، و محبّ در دیدار! چون دوست دیده‌ور گشت مُحبّ را با صبر و قرار چه كار؟!

« وَ اتَّقوا الله » ـ تقوی درختیست كه بیخ آن در زمین وفا، شاخ آن بر هواء رضا، آب آن از چشمهٴ صفا، نه گرمای پشیمانی بآن رسد نه سرمای سیری، نه باد دوری، نه آفت پراكندگی! میوه آرد میوهٴ پیروزی، فلاح ابدی، و صلاح سرمدی، نعیم باقی، و ملك جاودانی. اینست كه ربّالعالمین گفت : « و اتّقوا الله لعلّكم تُفلحون ».

قال النّبیّ (ص) : علیك بتقوی‌الله فاِنّه جِماعُ كلّ خیرٍ، و علیك بِالجِهاد فاِنّه رهبانیّة المُسلِم، و علیك بِذِكرالله، فاِنّه نورٌ لك.


_