Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
4 النساء چهارم 2

p.415

قوله تعالی : « بسم‌الله الرحمن الرحیم » ـ تاهت القلوب بسماع بسم‌الله، طابت القلوب بشهود بسم‌الله، غابت القلوب بظهور بسم‌الله، طوبی لمن حدیثه فی‌الله، و جلیسه هوالله.

ولا جلست الی قوم احدثهم
الا و أنت حدیثی بین جلاسی

نزهة اسرارالموحدین فی الاناخة بعفوة بسمالله. رتع فی حدائق القدس من استروح الی نسیم بسمالله.

نام خداوند كریم مهربان، بزرگ بخشایش بر جهانیان، برحمت فراخ، روزی دهندهٴ آفریدگان، و دارندهٴ همگان، دشمنان و دوستان بلطف درواخ (١) ، نوازندهٴ آشنایان و سازندهٴ كار ایشان در دو جهان.

الله اشارتست بكمال قدرت، رحمن اشارتست بعموم رحمت، رحیم اشارتست بخصوص مغفرت. الله است كه بیافرید بقدرت فراخ بی حیلت، رحمن است كه روزی داد از خزینهٴ فراخ پی مؤنت، رحیم است كه عیبها فرا پوشید بكرم فراخ بی شفاعت.

الله است كه بیافرید بنده را، و حق‌شناس ندید، و از وی ببرید. رحمن است كه نعمت گسترانید، و از بنده شكر نشنید، و نعمت باز نگرفت. رحیم است كه عیبها دید و فرا پوشید، عذر نشنید، و پرده ندرید. الله داغ كردنست، رحمن مرهم نهادنست، رحیم در كرم بیفزودنست.

خداوندان معرفت و جوانمردان طریقت گفتند : معنی باء بسم‌الله آنست كه : « بی فافرحوا و بی فتروحوا ». رهیگان من! بندگان من! بمن شاد باشید، و از غیر من آزاد باشید. بنام من آرام گیرید. بر ضمان من تكیه كنید. بیاد من آرامش


p.416

كنید. حق من در دل گیرید. عهد من در جان گیرید. بندهٴ من! هر جا كه راستی است آن راستی بنام ماست. هر جا كه شادی است آن شادی بصحبت ما. هر جا كه عیشی است آن عیش بیاد ما. هر جا كه سوزی است آن سوز بذكر ما. هر كس را شادئی، و شادی دوستان بمهر ما، ملك امروز یاد و شناخت ما، ملك فردا دیدار و یافت ما. زهی سعادت! زهی جلالت! كه بنده را پیش آمد بی بهانه و علت!

جلالتی نه تكلف، سعادتی نه گزاف،

حقیقتی نه مجاز، و مقالتی نه محال!
در سرای طرب چون بكوفت دست غمان

ز چرخ وهم فرو شد ستارگان خیال
زمان محو بپوشید خلعتی ز یقین

عیان وصل كشیده برو طراز جمال
ز راه عشق درآمد طلایهٴ اقبال

ز ابر هجر بتابید آفتاب وصال
سرای پردهٴ حیرت كشید لشكر دل

بطبل دهشت برزد سپاه عشق دوال

« یا ایها الناس اتقوا ربكم » الآیة ـ ای نقطهٴ انسانیت، ای صفات بشریت، تقوی پناه خویش گیر، آن را ملازم باش، كه حیات بندگان باوست، و رستگاری رهیگان دروست ؛ و تقوی آنست كه بنده فرمان شرع را سپر خویش سازد، تا تیر نهی بدو نرسد، و آن بر سه رتبت است : اول بپناه كلمهٴ توحید شود، و از هر چه شرك است بپرهیزد. پس بپناه طاعت شود، و از راه معصیت برخیزد. پس بپناه احتیاط شود و از شبهت بگریزد. هر كه این منازل تقوی بصدق بازبرد لامحاله بمقصد رستگاری رسد، كه قرآن مجید چنین خبر میدهد :


p.417

« و ینجی الله الذین اتقوا بمفازتهم لایمسهم السوء ولاهم یحزنون »، جای دیگر میگوید : « و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب ». هر كه او دست در تقوی زند راه رستگاری او، از هر چه رنج است برو آسان كنیم، و از آنجا كه نبیوسد روزی فرستیم.

آورده‌اند كه خواهر بشرحافی بر احمد حنبل شد، گفت : ای امام مسلمانان، بر بام خانه دوك ریسم، مشعلهٴ طاهریان بگذرد، باشد كه تائی بشعاع آن مشعله در پیوندم روا باشد یا نه؟ احمد گفت : اول بگو كه تو كیستی تا خود در آن قدمگاه هستی كه این تقوی احتمال كند؟ گفت : من خواهر بشرحافی ‌ام، احمد بگریست گفت : این چنین تقوی جز خاندان بشرحافی را روا نبود. ترا نشاید، زینهار تا نكنی، كه آنگه بشرحافی از تو بطیره شود. اقتدا ببرادر كن، تا مگر چنان شوی، كه اگر خواهی كه در پرتو مشعلهٴ طاهریان دوك ریسی، دست ترا طاعت ندارد، كه برادرت باین درجت بود كه هر وقت كه دست بطعامی بردی كه در آن شبهت بودی آن دست او را طاعت‌دار نبودی.

اذا اراد العبد أن یسهو عنی حلت بینه و بین السهو عنی. این در آن خبر بیاید كه مصطفی (ص) گفت حكایة از كردگار قدیم جل جلاله : اذا علمت أن الغالب علی قلب عبدی الاشتغال بی، جعلت شهوة عبدی فی مسألتی و مناجاتی، فاذا كان عبدی كذلك عشقنی عبدی، و عشقته، فاذا كان عبدی كذلك فاراد أن یسهو عنی حلت بینه و بین السهو عنی، اولئك اولیائی حقا، اولئك الأبطال، اولئك الذین اذا ارادت اهل الارض بعقوبة زویتها عنهم لأجلهم. میگوید : چون بندهٴ من همه مرا خواند، همه مرا داند، همه مرا بود، من نیز روی دل خود باوی گردانم، در همه ارادتها و شهوتها و بایستها برو در بندم، و اغیار را بتمامی از آن دل بیرون كنم. عشق وا ما گفتن (١) و از


p.418

ما شنیدن، بر جان و دلش مسلط كنم، بر بساط عشقش آرام دهم، صمصام غیرت ازل بر سرش بدارم، تا اگر خواهد كه با غیری نگرد، یا بكسی طمع كند، یا بدیگری بازاری سازد، فرا نگذارم.

شب روز كنم، روز شب اندر كارت

با خلق جهان تبه كنم بازارت

آری، ما چون او را خواهیم، دانیم كه بغارت چون باید برد، امروز او را بشحنهٴ تقوی سپاریم تا او را در حمایت شرع خویش جای دهد، و حركات و سكنات او بشرط ادب درآرد، و فردا او را در مقعد صدق بحضرت عندیت فرود آریم. نشنیده‌ای كه فردا برستاخیز تفوی را گویند : بیا كه امروز روز بازار تست، هر كه را از تو نصیبی بود، در آن سرای بقدر نصیب وی او را بمنزلی فرود آر، آشنایان خویش را در حضرت عندیت فرود آر، كه ما در ازل حكم چنین كردیم : فی جنات و نهر، فی مقعد صدق عند ملیك مقتدر.

« الذی خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها » ـ خداوندی كه هر چه آفرید جفت آفرید هر كس را هام سری (۱) پدید كرد، و مثلی درو پیوست، و شكلی درو بست، كه وحدانیت و فردانیت صفت خاص اوست! و حق و سزای او! روی فی بعض الكتب : زوجت الأشیاء لیستدل بها علی وحدانیتی.

« و بث منهما رجالا كثیرا و نساء » ـ كمال قدرت و جلال ربوبیت خود فرا خلق نمود، كه از نسل شخصی راست چندین هزار خلق بیرون آوردم، با طبعها و رنگهای مختلف، با صورتها و سیرتهای متفاوت، هر یكی برنگی دیگر، و طبعی دیگر و صورتی دیگر، و خلقی دیگر، و حالی دیگر، و همتی دیگر. دو كس را نه بینی هر گز كه بیكدیگر مانند بطبع، و روا (٢) یا بصورت و آسا! فسبحان من لانهایة لمقدوراته، ولاغایة لمعلوماته


p.419

ثم قال فی آخر الآیة : « ان‌الله كان علیكم رقیبا » ـ رقیب گوشوان است بر دلها بی بررسیدن، آگاه از كردها بی پرسیدن، بی نیاز در كوشیدن از آسودن. این تنبیهی است مر بنده را، و پندی بلیغ رونده را، یعنی كه چون میدانی كه من گوشوانم بر دلها، و دیده‌بان بر كردها و گفتها، مراقبت بكاردار، و حق ما بجای آر ؛ و مراقبت آنست كه بنده بدل پیوسته با حق مینگرد، و نظر حق پیش چشم خویش میدارد، و چون داند كه ازو غافل نیند، پیوسته بر حذر می‌باشد. مصطفی (ص) از اینجا گفت : ما كرهت أن یراه الناس منك فلاتفعله اذا خلوت ؛ و انشد فی معناه .

اذا ماخلوت الدهر یوما فلا تفل

خلوت ولكن قل علی رقیب
یك دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست

صاحب خبران دارم آنجا كه تو هستی

ابن عمر بغلامی شبان بگذشت كه گوسفندان بچرا داشت، گفت : ای غلام ازین گوسفندان یكی بمن فروش. غلام گفت : این نه آن منست. ابن عمر گفت : اگر جویند گو كه گرك بخورد. غلام گفت : فأین‌الله؟ یعنی پس خدا كو؟ ابن عمر را این سخن از وی خوش آمد، رفت، و آن غلام را و آن گوسفندان را همه بخرید، و غلام را آزاد كرد، و گوسفندان را بنام وی باز كرد. روزگاری باز میگفت ابن عمر كه قال ذلك العبد : « فأین الله؟ ».


p.415
١ـ درواخ : بمعنى يقين و درست، محكم و مضبوط ( برهان قاطع)
p.417

١ـ وا ما گفتن = با ما گفتن.
p.418

١ـ هام سرى = همسرى ٢ـ رواء : بالضم و المد، منظر و ديدار. (منتهى الارب)