p.161
آدم
را؟
گفت ـ یا
سهل
بگذار مرا از این سخنان بیهوده، اگر بحضرت راهی باشد بگوی که این بیچاره را نمیخواهی بهانه بر وی چه نهی؟ یا
سهل
همین ساعت بر سر خاک
آدم
بودم هزار بار آنجا سجود بردم و خاک تربت وی بر دیده نهادم، بعاقبت این ندا شنیدم ـ لاتتعب فلسنا نریدک.
|
پیش تو رهی چنان تباه افتاده است
|
|
کز وی همه طاعتی گناه افتاده است
|
|
این قصه نه زان روی چو ماه افتادهاست
|
|
کین رنک گلیم ما سیاه افتاده است
|
سهل
گفت ـ آنگه نبشتهٴ به من داد که این برخوان و من بخواندن آن مشغول شدم و از من غایب گشت در آن نبشته این بیت بود .
|
ان کنت اخطات فما اخطا القدر
|
|
ان شئت یا سهل فلمنی او فذر
|
بویزید بسطامی
گفت ـ که از الله درخواستم تا
ابلیس
را بمن نماید، ویرا در حرم یافتم او را در سخن آوردم.
سخنی زیرکانه میگفت، گفتم یا مسکین با این زیرکی چرا امر
حق
را دست بداشتی؟
گفت یا
بایزید
، آن امر ابتلا بود نه امر ارادت، اگر امر ارادت بودی هرگز دست بداشتی. گفتم ـ یا مسکین مخالفت حق است که ترا باین روز آورد؟ گفت مه یا
بایزید
، المخالفة تکون من الضد علی الضد و لیس الله ضد، و الموافقة من المثل للمثل و لیس الله مثل، افتری ان الموافقة لما واقفته کانت منی والمخالفة حین خالفته کانت منی، کلاهما منه، و لیس لاحد علیه قدرة، و انا مع ماکان ارجوالرحمة فان قال «
ورحمتی وسعت کل شیئ
» و انا شیئ فقلت ـ یتبعه شرط التقوی فقال ـ مه الشرط یقع ممن لا یعلم بعواقب الامور و هو رب لا یخفی علیه شیئ ـ ثم غاب عنی.
«
فازلهما الشیطان عنها
» ـ این عجب نگر که ز اول رهی را بنوازد شغلکهاش برسازد بآخر غوغا فرستد و ساخته براندازد و در خم چوگان عتاب آرد.
پیر طریقت
گفت ـ « الهی تو دوستانرا بخصمان می نمائی، درویشانرا بغم و اندوهان میدهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و بفردوس او را مهمان کنی، مجلسش روضهٴ رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی، و خوردن آن