Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة اول 1

p.159

قوله تعالی « واذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم ...» الآیه جلیل است و جبار خدای جهان وجهانیان، کردگار نامدار نهان دان، قدیم الاحسان و عظیم الشان، نه بر دانستهٴ خود منکر نه از بخشیدهٴ خود پشیمان، نه بر کردهٴ خود بتاوان. خداوندی که ناپسندیدهٴ خود بر نیکی میآراید و پسندیدهٴ خود بچشم دیگری زشت می نماید. ابلیس نومید را از آن آتش بیافریند و در سدرة المنتهی ویرا جای دهد و مقربان حضرترا بطالب علمی پیش وی فرستد، با اینهمه منقبت و مرتبت رقم شقاوت بر وی کشد و زنار لعنت بر میان وی بندد، و آدم را از خاک تیره برکشد، و ملا اعلی را حمالان پایه تخت او کند، و کسوت عزت ورو پوشد، و تاج کرامت بر فرق او نهد. و مقربان حضرترا گوید که « اسجدوا لآدم »

در آثار بیارند که ـ آدم را بر تختی نشاندند که آنرا هفتصد پایه بود از پایهٴ تا پایهٴ هفتصد ساله راه. فرمان آمد که یا جبرئیل و یا میکائیل شما که رئیسان فریشتگان اید این تخت آدم برگیرید و بآسمانها بگردانید تا شرف و منزلت وی بدانند، ایشان که گفتند « اتجعل فیها من یفسد فیها » ـ آنگه آن تخت آدم را برابر عرش مجید بنهادند و فرمان آمد ملائکه را که شما همه سوی تخت آدم روید و آدم را سجود کنید. فرشتگان آمدند و در آدم نگرستند همه مست آن جمال گشتند،

روئی که خدای آسمان آراید
گر دست مشاطه را نه‌بیند شاید

جمالی دیدند بی نهایت، تاج « خلق الله علی صورته » بر سر، حله « ونفخت فیه من روحی » در بر، طراز عنایت « یحبهم ویحبونه » بر آستین عصمت،

هرچند غریبیم و دل اندروائیم
ما چاکر آن روی جهان آرائیم

وهب منبه گفت در صف خلقت آدم : قال ـ لما خلق الله تع آدم خلقه فی احسن صورة و البسه حلی الجنة، و ختمه فی عشرة اصابع، و خلخله فی ساقه، و البسه الاساور فی ساعدیه، و توجه بالتاج و الاکلیل علی رأسه و جبینه، و کناه باحب اسمائه الیه و قال له یا أبا محمد در فی الجنة وانظر هل تری لک شبها، او خلقت منک احسن خلقا؟ فطاف


p.160

آدم فی الجنة و زها و خطر فی الجنة ـ فاستحسن الله منه ذلک فناداه من فوق عرشه ـ ازه یا آدم، فمثلک من زها، احببت شیئا فخلقته فردا لفرد ـ فنقل الله ذلک الزهو فی ذریته فهو فی الجهال نخوة، و فی الملوک الکبر، و فی الاولیاء الوجد.

جان و جهان با دولت بازی نیست و سعادت بهائی نیست. رنج روزگار و کد کار ابلیس دید و ببهشت آدم رسید. طاعت بی فترت ابلیس را بود و خطاب « اسکن انت و زوجک الجنة » آدم یافت. آورده‌اند که ابلیس وقتی بر آدم رسید گفت ـ بدانک ترا روی سپید دادند و ما را روی سیاه. غره مشو که مثال ما همچنانست ـ که باغبانی درخت بادام نشاند در باغ، و بادام ببر آید آن بادام بدکان بقال برند و بفروشند، یکی را مشتری خداوند شادی باشد و یکی را مشتری خداوند مصیبت ـ آن مرد مصیبت زده آن بادامها را روی سیاه کند و بر تابوت آن مردهٴ خویش می پاشد، و خداوند شادی آن را با شکر برآمیزد و همچنان سپیدروی بر شادی خود نثار کند. یا آدم آن بادام سیاه که بر سر تابوت می ریزند ماأیم، و آنچه بر سر آن شادی نثار میکنند کار دولت تست، اما دانی که باغبان یکی است و آب از یک جوی خورده‌ایم، اگر کسی را کار با گل افتد گل بوید و اگر کسی را بخار باغبان افتد خار در دیده زند.

گفتم که زعشق همچو مویت باشم
همواره نشسته پیش رویت باشم
اندیشه غلط کردم و دور افتادم
من چاکر پاسبان کویت باشم

ذوالنون مصری گفت ـ در بادیه بودم ابلیس رادیدم که چهل روز سر از سجود برنداشت. گفتم یا مسکین بعد از بیزاری و لعنت این همه عبادت چیست؟ گفت یا ذوالنون اگر من از بندگی معزولم او از خداوندی معزول نیست.

سهل عبدالله تستری گفت ـ روزی بر ابلیس رسیدم گفتم ـ اعوذ بالله منک، گفت یا سهل ان کنت تعوذ بالله منی فانی اعوذ بالله من الله یا سهل اگر تو میگوئی فریاد از دست شیطان ، من میگویم فریاد از دست رحمان ، گفتم یا ابلیس چرا سجود نکردی


p.161

آدم را؟ گفت ـ یا سهل بگذار مرا از این سخنان بیهوده، اگر بحضرت راهی باشد بگوی که این بیچاره را نمیخواهی بهانه بر وی چه نهی؟ یا سهل همین ساعت بر سر خاک آدم بودم هزار بار آنجا سجود بردم و خاک تربت وی بر دیده نهادم، بعاقبت این ندا شنیدم ـ لاتتعب فلسنا نریدک.

پیش تو رهی چنان تباه افتاده ‌است
کز وی همه طاعتی گناه افتاده ‌است
این قصه نه زان روی چو ماه افتاده‌است
کین رنک گلیم ما سیاه افتاده ‌است

سهل گفت ـ آنگه نبشتهٴ به من داد که این برخوان و من بخواندن آن مشغول شدم و از من غایب گشت در آن نبشته این بیت بود .

ان کنت اخطات فما اخطا القدر
ان شئت یا سهل فلمنی او فذر

بویزید بسطامی گفت ـ که از الله درخواستم تا ابلیس را بمن نماید، ویرا در حرم یافتم او را در سخن آوردم. سخنی زیرکانه میگفت، گفتم یا مسکین با این زیرکی چرا امر حق را دست بداشتی؟ گفت یا بایزید ، آن امر ابتلا بود نه امر ارادت، اگر امر ارادت بودی هرگز دست بداشتی. گفتم ـ یا مسکین مخالفت حق است که ترا باین روز آورد؟ گفت مه یا بایزید ، المخالفة تکون من الضد علی الضد و لیس الله ضد، و الموافقة من المثل للمثل و لیس الله مثل، افتری ان الموافقة لما واقفته کانت منی والمخالفة حین خالفته کانت منی، کلاهما منه، و لیس لاحد علیه قدرة، و انا مع ماکان ارجوالرحمة فان قال « ورحمتی وسعت کل شیئ » و انا شیئ فقلت ـ یتبعه شرط التقوی فقال ـ مه الشرط یقع ممن لا یعلم بعواقب الامور و هو رب لا یخفی علیه شیئ ـ ثم غاب عنی.

« فازلهما الشیطان عنها » ـ این عجب نگر که ز اول رهی را بنوازد شغلکهاش برسازد بآخر غوغا فرستد و ساخته براندازد و در خم چوگان عتاب آرد.

پیر طریقت گفت ـ « الهی تو دوستانرا بخصمان می نمائی، درویشانرا بغم و اندوهان میدهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و بفردوس او را مهمان کنی، مجلسش روضهٴ رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی، و خوردن آن


p.162

در علم غیب پنهان کنی، آنگه او را بزندان کنی، و سالها گریان کنی، جباری تو کار جباران کنی، خداوندی کار خداوندان کنی، تو عتاب و جنک همه با دوستان کنی »

پیر طریقت را پرسیدند ـ که در آدم چگوئی در دنیا تمامتر بود یا در بهشت؟ گفت « در دنیا تمامتر بود از بهر آنک در بهشت در تهمت خود بود و در دنیا در تهمت عشق » آنگه گفت « نگر تا ظن نبری که از خواری آدم بود که او را از بهشت بیرون کردند، نبود که آن از علو همت آدم بود، متقاضی عشق بدر سینه آدم آمد که یا آدم جمال معنی کشف کردند و تو به نعمت دارالسلام بماندی ـ آدم جمالی دید بی نهایت، که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود همت بزرک وی دامن وی گرفت که اگر هرگز عشق خواهی باخت بر این درگه باید باخت.

گر لابد جان بعشق باید پرورد
باری غم عشق چون توئی باید خورد

فرمان آمد که ـ یا آدم اکنون که قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو، که این سرای راحتست و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه کار؟ همواره حلق عاشقان در حلقهٴ دام بلا باد!

عشقت بدر من آمد و در در زد
در باز نکردم آتش اندر در زد

آدم نه خود شد که او را بردند، آدم نه خود خواست که او را خواستند، فرمان آمد که مخدرهٴ معرفت را کفوی باید تا نام زد وی شود. هژده هزار عالم بغربال فرو کردند کفوی بدست نیامد که قرآن مجید خبر داده بود « لیس کمثله شیئ » ـ کروبیان و مقربان درگاه عزت سر برآوردند تا مگر این تاج بر فرق ایشان نهند و مخدرهٴ معرفت را نامزد ایشان کنند، ندا درآمد که شما معصومان و پاکان حضرت اید، و مسبحان درگاه عزت، اگر نامزد شما کنیم گوئید این از بهر آنست که ما را با وی کفایتیست از روی قدس و طهارت. و حاشا که احدیترا کفوی یا شبهی بود ـ « لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفوا احد » ـ عرش با عظمت و بهشت با زینت و آسمان با رفعت هر یکی در طمعی افتادند و هیچ بمقصود نرسیدند. ندا درآمد ـ که چون کفوی پدید نه آمد مخدرهٴ معرفت را، ما بفضل خود خاک افکنده برداریم و نامزد وی کنیم ـ و الزمهم کلمة التقوی و کانوا احق بها و اهلها.


p.163

مثال این پادشاهی است که دختری دارد و در مملکت خود او را کفوی می نیابد، آن پادشاه غلامی از آن خویش برکشد و او را مملکت و جاه و عزت سازد، و بر لشکر امیری و سالاری دهد. آنگه دختر خویش بوی دهد تا هم کرم وی در آن پیدا شود و هم شایسته وصلت گردد، و مثال آدم خاکی همین است ـ هم ز اول او را نشانهٴ تیر خود ساخت، یک تیر شرف بود که از کمان تخصیص بید صفت بانداخت، نهاد آدم هدف آن تیر آمد.

یک تیـر بنـام من زترکش برکـش
وانگه بکمان عشق سخت اندر کـش!
گر هیچ نشانه خواهی اینک دل و جان
از تو زدنی سخت و ز من آهی خوش!

پس چون تیر بنشانه رسید خبر داد مصطفی (ع) در عالم حکم که « خلق الله آدم علی صورته و طوله ستون ذراعا » ـ و خبر درست است که رب العالمین قبضهٴ خاک برداشت و آدم را از آن بنگاشت، پس از پستاخی و نزدیکی بجائی رسید که چون ویرا از بهشت سفر فرمود تا بزمین، گفت ـ خداوندا مسافران بی زاد نباشند زاد ما درین راه چه خواهی داد؟ رب العالمین سخنان خویش او را بشنوانید و کلماتی چند او را تلقین کرد، گفت یا آدم یاد کرد ما ترا در آن غریبستان زادست وزپس آن روز معاد ترا دیدار ما میعادست. که رب العالمین گفت ـ « فتلقی آدم من ربه کلمات » ـ آنگه سربسته گفت و تفصیل بیرون نداد تا اسرار دوستی بیرون نیفتد و قصهٴ دوستی پوشیده بماند. « قد قلت لها قفی فقالت قاف ـ لم یقل وقفت سترا علی الرقیب و لم یقل لا اقف مراعاة لقلب الحبیب.

اهل اشارت گفته اند. هرچند که زبان تفسیر باین ناطق نیست اما احتمال کند که دوستان بوقت وداع گویند « اذا خرجت من عندی فلا تنس عهدی، و ان تقاضوا عنک یوما خبری فایاک ان تؤثر علینا غیری » یا آدم ـ نگر تا عهد ما فراموش نکنی، و دیگری بر ما نگزینی. و زبان حال جواب میدهد.

دلم کو با تو همراهست و همبر
چگونه مهر بندد جای دیگر
دلی کو را تو هم جانی و هم هوش
از آن دل چون شود یادت فراموش


_