Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
4 النساء پنجم 2

p.506

قوله تعالی : « وَاعبُدوا اللهَ ولا تُشركوا به شیئاً » الآیة ـ ابتداء آیت ذكر توحید است، و توحید اصل علوم است، و سرّ معارف، و مایهٴ دین، و بناء مسلمانی، و حاجز میان دشمن و دوست. هر طاعت كه با آن توحید نیست آنرا ورجی (١) و وزنی نیست، و سرانجام آن جز تاریكی و گرفتاری نیست، و هر معصیت كه با آن توحید است حاصل آن جز آشنائی و روشنائی نیست. توحید آنست كه خدایرا یكتا گوئی، و او را یكتا باشی. یكتا گفتن توحید مسلمانان است، و یكتا بودن مایهٴ توحید عارفان. توحید مسلمانان دیو راند، گناه شوید، دل گشاید. توحید عارفان علایق بَرَد، خلائق شوید، و حقایق آرد. توحید مسلمانان پند بر گرفت، در بگشاد، بار داد. توحید عارفان رسوم انسانیّت محو كرد، حجاب بشریّت بسوخت، تا نسیم اُنس دمید، و یادگار ازلی رسید، و دوست بدوست نگرید. توحید مسلمانان آنست كه گواهی دهی خدایرا بیكتائی در ذات، و پاكی در صفات، و ازلیّت در نام و در نشان. خدائی كه جز او خدا نه، و آسمان و زمین را جز او كردگار نه،


p.507

و چنو (١) در همه عالم وفادار نه. خدائی كه بقدر از همه بَرَاست. بذات و صفات زَبر است. از ازل تا ابد خداوند اكبر است. هر چه در عقل مُحالست الله بر آن قادر بر كمالست، و در قدرت بی احتیالست، و در قیّومیّت بی گشتن حالست، و در ملك آمن از زوالست، و در ذات و صفات متعالست. كس نه بینی از مخلوقان كه نه در وی نقصان است، یا از عیب نشانست، و كردگار قدیم از نقصان پاك، و از عیب منزّه، و از آفات بری. نه خورنده و نه خواب‌گیر، نه محلّ حوادث نه حال گرد، نه نو‌صفت، نه تغیّرپذیر. پیش از كی قائم، پیش از كرد جاعل، پیش از خلق خالق، پیش از صنایع قدیر.

فِبِذاته و صفاته و كماله
قد كان كهوَالانَ كلَّ اَوانِ

شیخ الاسلام انصاری قدّس الله روحَه گفت : توحید مسلمانان میان سه حرفست : اثبات صفت بی افراط، و نفی تشبیه بی تعطیل، و بر ظاهر برفتن بی تخلیط. حقیقت اثبات آنست كه : هر چه خدا گفت كه از خود بر بیان است، و مصطفی (ص) گفت كه از حق بر عیان است، تصدیق و تسلیم در آن پیش گیری، و بر ظاهر آن میستی (٢) ، و آنرا مثل نزنی، و از ضیغت بنگردانی، و بخیال گرد آن نگردی، كه الله در علم آید، در خیال نیاید، و از تفكّر در چگونگی آن بپرهیزی، و تكلّف و تأویل در آن نجوئی، و از گفتن و شنیدن آن نپیچی، و بحقیقت دانی كه معلوم از صفات الله خلق را، نام آنست، و ادراك بآن قبولِ آنست، و شرط در آن تسلیم آنست، و تفسیر آن یاد كردن آنست. ذاتِ الله بقدر الله دان، نه بمعقول خلق. صفات او بسزاءِ او دان، نه بفكرت خلق. توان او بقدر او دان، نه بحیلت خلق. او هستی است یكتا، از اوهام جدا، وز تكییف برتا. هر چه خواهد كند، نه بحاجت، كه ویرا بهیچیز حاجت نیست، بلكه بخواست راست كند، و علم پاك، و حكمت سابق، و قدرت نافذ. سخن وی حق،


p.508

و وعدهٴ وی راست، و رسول وی امین، و سخن وی بحقیقت موجود در زمین، باو پیوسته دائم، و حجّت وی بآن قائم، قضاء او مُبرم، و امر و نهی وی محكم، « اَلا لهُ الخلقُ و الأمرُ تباركالله ربّ‌العالمین ». اینست توحید سمعی، و شناخت خبری. باین توحید ببهشت رسند، وز دوزخ برهند، وز خشم حق آزاد شوند. و ضدّ این توحید شرك مهین است، هر كه ازین توحیدِ سمعی باز ماند، در شركِ مهین بماند، وز مغفرت الله درماند. امّا توحید دیگر : توحید عارفان است، و حلیت (١) صدّیقان. سخن درین توحید نه كار آب و گل است، و نه جای زبان و دل است. موحّد ایدر بزبان چه گوید، كه حالش خود زبان است! عبارت چون كند از آن توحید، كه عبارت از آن عین بهتان است! این توحید نه از خلق است، كه آن از حق نشان است. از آنست كه رستاخیز دل، و غارت جان است.

ما وَحَّد الواحدَ من واحدٍ
اِذ كلُّ مَن وحّده جاحدُ
توحیدُ مَن ینطق عن نعته
عاریةٌ ابطلهَا الواحدُ
توحیدُه ایّاه توحیدُه
و نعتُ من ینعته لاحدُ

پیر طریقت گفت : الهی! عارف ترا بنور تو میداند. از شعاع وجود عبارت نمیتواند. موحدّ ترا بنور قرب میشناسد. در آتش مهر میسوزد. از ناز باز نمیپردازد. خداوندا یافتِ ترا دریافت میجوید. از غرقی در حیرت، طلب از یافت باز نمیداند. مسكین او كه او را بصنایع شناخت. درویش او كه او را بدلائل جست. از صنایع آن باید جست كه در آن گنجد. از دلایل آن باید خواست كه از آن زیبد. حقیقت توحید بر زبان خبر كی آویزد. این نه آن توحید است كه استدلال و اجتهاد بآن پیوندد، یا شواهد و صنایع بر آن دلالت كند، یا بوسیلتی از وسائل مستحِقّ گردد.


p.509

آن یافتی است در غفلت، ناخواسته در آمده، و رهی با خود پرداخته، در مشاهدهٴ قریب و مطالعهٴ جمع افروخته، مهر ازل سود كرده، و دو گیتی بزیان برده!

زیان جان گر از دیدارت آید

زیان جان بجان باید خریدن

پیر طریقت گفت : الهی! نشان این كار ما را بی جهان كرد، تا از تن نشان ما را هم نهان كرد. دیده وریِ تو رهی را بی جان كرد. مهر تو سود كرد، و دو گیتی زیان كرد. الهی دانی بچه شادم؟ بآنكه نه بخویشتن بتو افتادم. تو خواستی نه من خواستم، دوست بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم.

اَتانی هواها قبلَ أن اعرفَ الهویٰ

فصادف قلباً فارغاً فتَمكَّنا

موسی بطلب آتش میشد كه اصطناع یافت. او بی خبر بود كه آفتاب دولت بَرو تافت. محمد (ص) در خواب بود كه مبشّر آمد كه : بیا تا مرا بینی. من خریدار توام. تو بی من چند نشینی؟ نه موسی (ع) بگفتار طمع داشته بود، و نه محمد (ص) بدیدار. پس یافت در غفلت است جزین مپندار. الهی! بهاء عزّت تو جای اشارت نگذاشت، جلال وحدانیّت تو راه اضافت برداشت، تا گم كرد رهی هر چه در دست داشت، و ناچیز گشت هر چه رهی پنداشت. الهی! از آنِ تو میفزود، و از آنِ رهی میكاست، تا آخر همان ماند كه اول بود راست!

محنت همه در نهاد آب و گل ماست

پیش از گل و دل چه بود آن حاصل ماست

بنده بآن توحید اوّل از دوزخ برست، و ببهشت رسید، و باین توحید از خود برست بدوست رسید.


p.510

« ولا تُشركوا به شیئاً » ـ شرك بزبان شریعت آنست كه باعتقاد معبودی دیگر گیری، و بوحدانیّت الله اقرار ندهی، و بزبان طریقت شرك آنست كه در كاینات موجودی دیگر بجزالله بینی، و با اسباب بمانی.

شیخ الاسلام انصاری گفت : سبب ندیدن جهل است، امّا با سبب بماندن شرك است.

آنگه در سیاق آیت ذكر همسایگان كرد، و مراعات حقوق ایشان فرمود، گفت : « و الجارِ ذی القُربیٰ و الجار الجُنُب و الصّاحب بالجَنب »، و همسایگان بسیاراند، و حقوق ایشان بر اندازهٴ قرب ایشان : همسایهٴ سرای است، و همسایهٴ نفس، و همسایهٴ دل، و همسایهٴ جان. و همسایهٴ سرای آدمیست، و همسایهٴ نفس فریشته است، و همسایهٴ دل سكینهٴ معرفت، و همسایهٴ جان حق جلّ جلاله. همسایهٴ سرای را گفت : « و الجار ذِی القربیٰ »، و همسایهٴ نفس را گفت : « و اِنّ علیكم لحافظین »، و همسایهٴ دل را گفت : « اَنزل السّكینةَ فی قلوب المؤمنین »، و همسایهٴ جان را گفت : « و هو معكم اینما كنتم ».

امّا حق همسایهٴ سرای آنست كه مراعات وی بنگذاری، و بمواسات خویش هر وقت او را از خود شاكر و آسوده داری. و حق همسایهٴ نفس آنست كه او را بطاعت خویش شاد داری، و از معاصی خویس او را رنجور نكنی، تا چون از تو بر گردد، خشنود و شاكر بر گردد. و حق همسایهٴ دل آنست كه معرفت خویش از شوائب بدعت و آلایش فتنه و حیرت پاك داری، و بلباس سنّت و پیرایهٴ حكمت آراسته كنی. و حق همسایهٴ جان آنست كه اخلاق را تهذیب كنی، و اطراف را ادب كنی، و خاطر پر از حرمت داری، و قدم از دو گیتی بر گرفته، و از خود باز رسته، و حق را یكتا شده.

در اخبار بیارند كه الله گفت : « یا محمد ، كُن بی كما لم تكن، فأكونَ لك كما لم ازلْ ».

تا با خودی از چه همنشینی با من

ای بس دوری كه از تو باشد تا من

p.511

در من نرسی تا نشوی یكتائی

كاندر ره عشق یا تو گُنجی یا من!


p.506
١ـ نسخهٴ ج : قدرى.
p.507

١ ـ چنو = چون او. ٢ـ نسخه : بيستى.
p.508

١ ـ نسخه : حيلت.