Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
4 النساء پنجم 2

p.623

قوله تعالی : « فاذا حییتم بتحیة » الآیة ـ جلیل و جبار، خدای بزرگوار، كردگار مهربان نیكوكار، جل جلاله، و تقدست اسماؤه، و تعالت صفاته، درین آیت رهیگان خود را می‌تعلیم كند بآداب عشرت و صحبت، كه هر كه آراسته ادب نباشد شایستهٴ صحبت نباشد. و صحبت سه قسم است : یكی با حق است بأدب موافقت، دیگر با خلق است بأدب مناصحت، سیوم با نفس است بأدب مخالفت. و هر آن كس


p.624

كه پروردهٴ این آداب نیست ویرا با راه مصطفی (ص) هیچ كار نیست. و در عالم لااله الاالله ویرا قدر نیست. و رب‌العزة جل جلاله مصطفی (ص) را اول آراستهٴ ادب كرد، چنانكه در خبر است : « ادبنی ربی فاحسن تأدیبی » لاجرم شب معراج در آن مقام اعظم، ادب حضرت بجای آورد، تا رب‌العزة از وی باز گفت : « ما زاغ البصر و ما طغی »، و با خلق خدا ادب صحبت نگه داشت، تا از وی باز گفت : « و انك لعلی خلق عظیم ». و اصول آداب صحبت در معاملت با حق آنست كه : علم در هر معاملت بكار داری، و شریعت را بزرگ داری، و بگزارد فرمانها از تمنیها پرهیز كنی، و سنت و اهل آن گرامی داری، و از بدعت و اهل آن بپرهیزی، و از جای تهمت و گمان برخیزی، و در پرستش خدای جل جلاله، از وساوس و عادات ریا و جهل و كاهلی دور باشی، و از خویشتن آرائی بتعبد بر خلاف سنت پرهیز كنی، و نوافل كردارها پوشیده داری، و الله را بر غفلت نام نبری، و هزل در جد نیامیزی، و شریعت و دین ببازی نداری، و بر گفتار و رفتار و دیدار و خوردن و خفتن و حركت و سكون ورع كار فرمائی، و بهیچ وقت از خویشتن راضی نباشی، ورچه بر صدق و صفا روزگار گذاری، بلكه پیوسته از خود ناخشنود باشی، و توبت در همه حال بر خود واجب دانی. رسول (ص) گفته است : « انه لیغان قبلی، فاستغفر الله فی كل یوم مائة مرة (١) ». و ابو یزید بسطامی در صفا و صدق خویش چنان از خود ناخشنود بود كه گه تسبیح وی آن بودی كه روی با خود كردی، و بانگشت بخود اشارت كردی كه مدبر روزگاری. و صحابهٴ مصطفی (ص) در صفاء دین خویش چنان از خود ناخشنود بودندی كه روایت كنند از معاذ كه بدر خانها شدی و گفتی : تعالوا نؤمن ساعة.


p.625

پیر طریقت سخنی گفته، و درین موضع لایق است، گفت : خداوندا! یك دل پر درد دارم، و یك جان پر زجر، عزیز دو گیتی! این بیچاره را چه تدبیر؟ خداوندا! درماندم نه از تو، ولكن درماندم در تو! اگر هیچ غائب باشم گوئی كجائی؟ و چون با درگاه آئیم، در را بنگشائی! خداوندا! چون نومیدی در ظاهر اسلام حرمان است، و امید در عین حقیقت بی شك نقصان است، میان این و آن رهی را با تو چه درمان است؟ چون شكیبائی در شریعت از پسندیدگی نشان است، و ناشكیبائی در حقیقت عین فرمان است، میان این و آن رهی را با تو چه برهان است؟ خداوندا! هر كس را آتش در دل است، و این بیچاره را در جان از آنست كه هر كس را سر و سامان است، و این درویش بی سر و سامان است!

اما اصول آداب صحبت در معاملت با خلق آنست كه نصیحت كردن و شفقت نمودن از هیچ مسلمان باز نگیری، و خود را از همه كس كمتر دانی، و حق همه كس فرا پیش خویش داری، و انصاف همه از خود بدهی، بطریق ایثار و مواسات و حسن الخلق، و از خلاف و معارضهٴ برادران و دروغ زن كردن ایشان پرهیزی، و بامر صریح و نهی صریح ازیشان در نخواهی، و ایشانرا سخن درشت و جواب ناخوش نگوئی. یوسف حسین رازی گفت : از ذوالنون مصری پرسیدم كه : با كه صحبت دارم؟ فقال : من لا یملك ولا ینكر علیك حالا من احوالك، و لا یتغیر بتغیرك، و ان كان عظیما، فانك احوج ماتكون اشد ما كنت تغیرا، گفت : صحبت با كسی كن كه مر او را ملك نبود، یعنی آنچه دارد بخود ندارد، و آن خویش نداند، كه هر كجا خصومتی است از آنجا افتادست كه تو و من در میانست. چون تو و من از میان برخیزد، هیچ خصومت نماند، گفتا : و هیچ حالی را از احوال تو بر تو منكر نگردد، و داند كه نه معصومی، كه عیب بتو راه نیابد، و در دوستی انكار حال دوست خود محال


p.626

است. دوستی آنجا است كه انكار در میان نیست.

حكایت كنند كه مردی را زنی بود، و در كاری برفته بود، و یك چشم آن زن سپید بود، و مرد از آن عیب بیخبر بود بفرط المحبة. چون آن محبت كم گشت، زن را گفت : این سپیدی كی پدید آمد؟ گفت : آنگاه كه محبت ما اندر دل تو نقصان گرفت.

گفت : و لا یتغیر بتغیرك، متغیر نگردد بتغیر تو، گرچه آن تغیر بزرگ باشد، از بهر آنكه هر چند كه تو متغیرتر باشی بدوست محتاج‌تر باشی. و شاید كه معنی این سخن آن بود كه صحبت با حق كن، نه با خلق، كه متغیر گردند چون تو متغیر گردی، و او كه بتغیر خلق متغیر نگردد حق است جل جلاله، پس این راه نمودن ببریدن از خلق است و پیوستن با حق.

« الله لا اله الا هو » ـ لا در كلمهٴ شهادت گرچه صورت نفی دارد غایت اثباتست و نهایت تحقیق، اشارت ارباب معرفت آنست كه لا در ابتداء كلمت نفی اغیار است. و الا الله اثبات جلال الهیت، یعنی كه تا اغیار بتمامی از دل بیرون نكنی، حقیقت ثبوت جلال الهیت در دلت سكینه‌وار منزل نكند.

چو لا از صدر انسانی فكندت در ره حیرت

پس از بود الهیت بالله آی از الا
نبینی خار و خاشاكی درین ره، چون بفراشی

كمر بست و بفرق استاد بر راه شهادت لا

در حكایت بیارند كه مردی فرا شبلی گفت : یا با بكر چرا همه الله گوئی و « لا اله الا الله » نگوئی؟ شبلی گفت : لایجری لسانی بكلمة الجحود. كلمت جحود گفتن كار بیخبران است، و فروبستن دست و بی مروتی را نشان است. نخواهم كه


p.627

زبان خویش بدان بیالایم. آن مرد گفت : ازین بلندتر خواهم؟ شبلی گفت : اخشی ان اوخذ فی وحشة الجحد، ترسم كه به وحشت جحد فرو شوم، و بعز اثبات نرسم. گفت : ازین قوی‌تر خواهم؟ شبلی گفت : « قل الله ثم ذرهم ... » آن مرد نعره‌ای بر كشید، و كالبد از جان خالی كرد. شبلی گفت : روح حنت فرنت فدعیت فاجابت.

« لیجمعنكم الی یوم القیمة » ـ « جامع » نامی است از نامهای خداوند جل جلاله. و معنی جامع در وصف وی آنست كه بهم آرندهٴ آب و آتش است در یك سنگ، نمایندهٴ جهان فراخ است در دیدهٴ تنگ، و بهم آرندهٴ ضدها در یك تن، حرارت و برودت و رطوبت و یبوست. و آنگه اجزا و اعضاء مختلف در تركیب آدمی بهم آورده، و همه درهم ساخته، و بندها درهم پیوسته، و چنانكه خود خواست ترتیب آن بداده، یقول تعالی : « نحن خلقناهم و شددنا اسرهم ». باز فردا برستاخیز بهم آرد، و جمع كند آن استخوانها و گوشت و پوست آدمی كه بریزیده، و ذره ذره در عالم پر كنده شده، فذلك قوله عز و جل : « و ان الله یبعث من فی القبور ».

كعب احبار گفت : فریشته‌ای بر صخرهٴ بیت المقدس بایستد، و بفرمان حق گوید : ایها العظام البالیة، و الأوصال المتقطعة، ان‌الله عز و جل یأمر كن ان تجتمعن لفصل القضاء، و روی ابو هریرة عن النبی (ص) قال : یقول‌الله عز و جل : « لیحی حملة عرشی فیحیون، ثم یقول : و لیحی جبرئیل و میكائیل و اسرافیل فیحیون، ثم یأمرالله عز و جل بالأرواح، فیؤتی بها، فتتوهج اوراح المسلمین نورا، و الأخری ظلمة، فیقبضها جمیعا، فیلقیها فی‌الصور. ثم یقول‌الله عز و جل ل اسرافیل : انفخ نفخة البعث. فتخرج الأرواح من الصور كأنها النحل قدملات مابین السماء و الأرض، فیقول الجبار : و عزتی و جلالی لیرجعن كل روح الی جسده، فتأتی الأرواح، فتدخل


p.628

فی‌الأرض علی الأجساد ثم تدخل فی‌الخیاشیم، فتمشی فی‌الأجساد كمشی السم فی‌اللدیغ ».

قوله : « فما لكم فی ‌المنافقین فئتین » ـ ازینجا تا بآخر ورد قصهٴ منافقان است، ایشان كه ارباب تخلیط ‌اند، و احوال سقیم دارند، آرزوهای محال میكنند، كه مؤمنان را چون خود میخواهند، و عصمت خون و مال را از هر جانب امن میطلبند، و با هر كس روی میكنند. « یریدون ان یأمنوكم و یأمنوا قومهم » ـ رب‌العزة مؤمنانرا گفت از روی اشارت اندرین آیت كه : افردوا العقد فیهم، انهم اعدائی لاینالون منی فی‌الدنیا و العقبی رضائی. ایشان دشمنان ما‌اند، رضاء ما در دنیا و عقبی در دل ایشان منزل نكند، و ایشان را نپسندد « فباینوهم و خالفوهم، ولا تطابقوهم بحال، و لاتعاشروهم، « ولا تتخذوا منهم ولیا ولا نصیرا ».


p.623
قرآن مجید ۴-۸۶ : وَإِذَا حُيِّيْتُم بِتَحِيَّةٍ
p.624

١ ـ نسخهٴ الف : فاستغفروا الله فى كل يوم ماية مرة.