p.741
و نعیم باقی است،
اهل حقیقت
گستاخ
(١)
و مشغول بساقی است.
ابتداء حقیقت در وی است كه پدید آید، و حسرتی كه ترا فرو گیرد، جهان فراخ بر تو تنگ كند، اندرون پیراهن بر تو زندان كند.
آتشی در جانت زند، عطشی در دل افكند.
سوز بینی و سوزنده نه، شور بینی و شوراننده نه.
مساعدی نه كه با وی چیزی بگوئی، هام دردی
(٢)
نه كه با وی طرفی بنشینی.
|
فرید من الخلان فی كل بلدة
|
|
|
اذا عظم المطلوب قل المساعد
|
این جوانمرد آخر از آن تحسر و تحیر نفسی بر آرد كه : الهی! این درخت ما بسوخت از تشنگی!
آخر بچندین دیر كاری بیكبارگی.
كریما! رهی زارنده در تو آخر نه كم از جوابی، یك بار برین كشت ما ریز آبی!
الهی! چون آنرا كه طمع میدارم نیرزم، پس بدلی پر كنده مهر چون ورزم؟
چون دست نیاز بشاخ امیدم نرسد، بر پای چون خیزم؟
و اگر مرا بخود راه ندهی، وا تو چون گریزم؟
كریما! بارم ده تا بر درگاه تو میزارم، و در امید بیم آمیز مینازم، وا پذیرم لطیفا! تا وا تو پردازم، یك نظر در من نگر تا دو گیتی بآب اندازم!
و جلال ربوبیت بنعت كرم رهی را مینوازد كه : مترس كه نه در هر گزیدنی زهر است، گزیدن مادر فرزند را از مهر است!
«
ان الذین آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا
» الآیة ـ نابایستگان ازلاند، و خستگان ابد.
فرا رفتند، پس بروی در آمدند، پس برخاستند، باز بیفتادند، و آنگه داغ جدائیشان بر نهادند، و در حزب شیطان شدند.
الله بر آن نیست كه ایشانرا بیامرزد، از آنكه میشان نخواهد
(٣)
.