p.198
|
لیس من مات فاستراح بمیت
|
|
انما المیت میّتُ الاحیـاء
|
و عجب آنست که هرچند آسیب دهرهٴ بلا بیش بینند ایشان هر روز عاشق تراند، و بر فتنهٴ خویش چون پروانه شمع هر روز فتنه تراند.
|
نور دلی ارچه جفت نارم داری
|
|
تاج سری ارچه خاکسارم داری
|
|
چون دیده عزیزی ارچه خوارم داری
|
|
شادم بتو گرچه سوگوارم داری
|
چنانستی که هر ساعت بجان این عزیزان از درگاه عزت برید حضرت بنعت الهام پیغام می آرد ـ که ای جوانمرد آغاز این کار قتل است و آخر ناز، ظاهر دوستی خطر است و باطن راز.
من احبّنی قتلته و من قتلته فانادیتهُ
|
گر کشتهٴ دست رادیت دینار است
|
|
مر کشته عشق رادیت دیدار است
|
«
وَاِذ قُلتُم یا
موسی
لَن نُؤمِنَ لَکَ حَتّیٰ نَرَی اللهَ جَهرَةً
» ـ مطالعهٴ ذات بر کمال و تعرض رؤیت ذی الجلال چون نه بنعت هیبت و شرط مراقبت رود ترک حرمت بود، و ترک حرمت موجب صاعقه باشد لامحالة، از آن بگرفت ایشانرا صاعقه که بزبان جهل و ترک حرمت دیدار خواستند.
و
موسی
هرچند بزبان هیبت و نعت حرمت بر دوام مراقبت دیدار خواست اما بتصریح خواست نه بتعریض، لاجرم جوابش بتصریح دادند که : «
لن ترانی
» ـ
و بهر درگاه ملوک شرط ادب و مقتضای حرمت آنست که سؤال بتعریض کنند، چنانک
مصطفی
ع تقاضای رؤیت کرد بر سبیل تعریض، و شمهٴ از آرزوی دل خویش بازنمود باشارت
جبرئیل
را دید و گفت « هل رأیتَ ربکَ؟
جبرئیل
چون این سخن بشنید از هیبت و عزّت آن معنی بر خود بگداخت، پس، چون بحضرت عزّت بازرفت، الله گفت یا جبرئیل تو مقصود آن دوست ما درنیافتی، بآنچه گفت وی را تقاضای دیدار بود که میکرد، یا جبریل رو و او را بیار که ما نیز بوی مشتاقیم « واِنی الی لقائهم لَاَشدُّ شوقاً »