Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة اول 1

p.194

قوله تع : « وَاِذ نَجَّیناکُم مِن آلِ فِرعونَ » ـ کریم است و مهربان، لطیف است و نگاهبان، خداوند جهان وجهانیان، فریادرس نومیدان، ذخیره منقطعان، چارهٴ بیچارگان، نوازندهٴ رنجوران، رهانندهٴ بندوران، درنگر بحال پیغمبران و رسولان که هریکی را ازیشان رنجی دیگر بود و اندوهی دیگر، منت نهاد بریشان و جهانیانرا گفت بازبرندهٴ اندوهان و رهانندهٴ ایشان منم. آنک نوح پیغمبر دردست قوم خویش گرفتار شده و درمانده، و شخص عزیز وی نشانهٴ زخم ایشان شده رب العالمین گفت ـ « ونجّیناه واهله من الکرب العظیم » ـ آخر او را از دست ایشان رهانیدیم، و اندوهان ویرا پایان پدید کردیم. و در حق لوط پیغامبر گفت « ونجّیناه من القریة التی کانت تعمل الخبائث ». و در حق ایوب پیغامبر گفت ـ « فکشفنا ما به من ضُرِّ » و در حق یونس گفت ـ « ونجّیناه من الغمّ » او را از غم برهانیدیم و از ظلمتها بیرون آوردیم و درد ویرا مرهم پدید کردیم. در حق موسی و بنی اسرائیل همین میگوید، و منت می نهد ـ « وَاِذ نَجّیناکُم مِن آلِ فِرعَونَ »ـ. در عذاب و رنج فرعون بودند کارهای دشوار و بار گران بریشان می نهاد و فرزندان ایشان را میکشت، آخر آن محنت ایشانرا پایان پدید کردیم، و آن رنج ازیشان برداشتیم، و آن غمّ و آن همّ از دل ایشان برگرفتیم.

تبارک الله سبحانه ما کل همّ هو بالسّرمد

آخر بسوی سعادت آید راهم
بیرون جهد از محاق روزی ما هم

« وَاِذفَرَقنا بِکُمُ البَحرَ » ـ الآیه ـ بیان ثمرهٴ سفر موسی است. موسی را دو سفر بود : یکی سفر طرب دیگر سفر هرب. بیان سفر طرب آنست که گفت « ولما جاء موسی لمیقاتنا » باین سفر مناجات حق یافت و قربت خداوند جل جلاله. و سفر هرب آنست که گفت « وَاوحینا الی موسی اَنْ اسر بعبادی » باین سفر هلاک دشمن و رستگاری ازیشان یافت، چنانک گفت « وَاِذ فَرَقنا بِکُمُ البَحرَ فَاَنجَیناکُم » و چنانک موسی را دو سفر بود نیز مصطفی را دو سفر بود ـ یکی سفر ناز دیگر نیاز : ـ سفر نیاز از مکه بود تا مدینه بود از دست کفار و کید اشرار، و سفر ناز از خانهٴ ام هانی


p.195

بود تا بمسجد اقصی ، و از مسجد اقصی تا بآسمان دنیا، و از آسمان دنیا تا بسدرهٴ منتهی از سدرهٴ منتهی تا بقاب قوسین او اَدنیٰ. فرقست میان سفر کلیم و سفر حبیب ، کلیم بطور رفت تا ویرا گفتید « وقَرَّبناهُ نَجِیّاً » حبیب بحضرت رفت ـ تا از بهر وی گفت ـ « دنا فتدلی » ـ از قَرَّبناهُ تا دَنا ـ راه دورست و او که این بصر ندارد معذور است.

« وَاِذ واعَدنا موسی اَربَعِینَ لَیلَةً » ـ موسی از میان امت خویش چهل روز بیرون شد، امت وی گوساله پرست شدند و اینک امت محمد پانصد و اند سال گذشت (۱) تا مصطفی ع از میان ایشان بیرون شده، و دین و شریعت او هر روزه تازه تر، و مؤمنان بر راه راست و سنت او هر روز پاینده تر، بنگر پس از پانصد سال (۲) رکن دولت شرع او عامر، عود ناضر، شاخ مثمر، شرف مستعلی، حکم مستولی. نیست این مگر عزّ سماوی و فر خدائی، و لطف ازلی و مهر سرمدی، در هر دل از سنت وی چراغی و در هر جان از مهر وی داغی بر هر زبان از ذکر وی نوائی، در هر سر از عشق وی لوائی، مِن اشد امتی لی حبّا ناسٌ یکونون بعدی یودّ احدهم باهله و ماله ـ نه از گزاف مصطفی ایشانرا برادران خواند، و خود را ازیشان شمرد، و ایشانرا از خود، فقال صلعم « أین اخوانی الذین انا منهم و هم منی، ادخلُ الجنّة و یدخلون معی »

لطیفةٌ اخری یتعلق بهذه الآیه ـ موسی ع که بمیعاد حق پیوست و آن سفر در پیش در گرفت هارون را خلیفهٴ خود ساخت و امت را بوی سپرد، گفت « اخلفنی فی قومی » ـ لاجرم در فتنه افتادند، و سامری ایشان را از راه حق برگردانید. و مصطفی صلع بآخر عهد که طلعت مبارک ویرا مرکب مرگ فرستادند، و الهیّت بنعت عزت آن طلعت را از مرکب مرگ در ربود. و در کنف احدیت گرفت . بلال مؤذن در سرّ بوی بگفت « هَلَّا استخلفتَ علینا ؟ » قال « الله خلیفتی فیکم » ـ امت خود باحدیت سپرد، احدیت ایشانرا در قباب حفظ بداشت، لاجرم اگر متمردان عالم و شیاطین الانس والجن


p.196

گرد آیند. تا یک بندهٴ مؤمن را از راه حق برگردانند نتوانند و از آن درمانند و عاجز آیند.

« ثُمَّ عَفَونا عَنکُم » ـ اگر ایشان را قدری و خطری بودی آن چنان جرم عظیم را بدین آسانی و زودی عفو نیامدی. سرعة العفو علی عظیم الجرم یدلّ علی حقارة قدر المعفوّ عنه ـ با نزدیکان و عظیم قدران مضایقه پیش رود. زنان رسول را صلع میگوید « مَن یَأتِ مِنکُم بِفاحِشَةٍ مبیّنة یُضاعَفُ لها العذابُ ضعفین » این نه از مذلت و اهانت ایشان بود بل که این از تعزّز و کرامت ایشان بود. بنی اسرائیل را چنان گفت، که بی قدر و بی خطر بودند و این امت را گفت « ومن یعمل مثقال ذرة شراً یره » فهذا العظم قدرهم و ذلک لقلّة خطرهم.

« وَاِذ آتَیْنا مُوسی الکِتابَ وَالفُرقانَ » ـ موسویانرا فرقان بظاهر داد و محمد یان را فرقان در باطن نهاد، فزون از ظاهر و فرقان باطن نور دل دوستانست که حق از باطل بدان نور جدا کنند، و الیه الاشارة بقوله تع « ان تتّقوا الله یجعل لکم فرقانًا » ـ و زینجا بود که مصطفی ع وابصه را گفت « استفتِ قلبک » و گفت « اتقوا فراسة المؤمن فانّه ینظر بنور الله » . و کسیرا که این فرقان در باطن وی پدید آید شرب و همت او از غبار اغیار پاک گردانند، مذهب ارادت او از خاشاک رسوم صیانت کنند، ببساط روزگار او را از کدورات بشریت فشانده دارند، دیدهٴ وقت او از دست حدثان نگه دارند تا آنچه دیگرانرا خبر است او را عیان گردد، آنچه علم الیقین است عین الیقین شود، که در مملکت حادثهٴ در وجود نیاید که نه دل ویرا از آن خبر دهند. مصطفی ع را پرسیدند که این را نشانی هست؟ فقال ـ اذا دخل النور القلب انشرح الصدر ـ نشانش آنست که سینه گشاده شود بنور الهی، چون سینه گشاده شود همت عالی گردد، غمگین آسوده شود، پراکندگی بجمع بدل گردد، بساط بقا بگسترد، فرش فنا درنوردد، زاویهٴ غمان را درببندد، باغ وصال را در بگشاید، بزبان حال از سر ناز و دلال گوید : .

در کوی امید منزلی دارم خوش
در قصهٴ عشق مشکلی دارم خوش
تفصیل دلم چه پرسی ای جان جهان
در جمله همی دان که دلی دارم خوش

p.197

« وَاِذ قالَ موسی لِقَومِهِ یا قَومِ اِنَّکُم ظَلَمتُم اَنفُسَکُم بِاتِّخاذِکُمُ العِجلَ » ـ موسی گفت قوم خویش را ـ نگر تا باین عبادت گوساله که شما کردید گمان نبرید که جلال صمدیت را از آن زیانی است، یا پادشاهی و خداوندی ویرا نقصانی است. بل که زیانکاری و بدروزی شما راست، اگر بدافتادی هست شما راست که از چنو خداوندی بازماندید. ورنه او چون شما بندگان فراوان دارد. سهل عبدالله گفت ـ الله با موسی سخن گفت بر کوه طور و از عزت کلام بار خدا آن کوه چون عقیق شد. موسی را نظر با خود آمد که چون من کیست؟ که خدای جهان و جهانیان با من سخن میگوید بی واسطه، و قدم گاه من عقیق گشته! الله تع از وی درنگذاشت گفت ـ یا موسی یکی براست و چپ خویش نگاه کن تا چه بینی. موسی بازنگریست هزار کوه دید ازعقیق بر مثال کوه طور، بر هر کوهی مردی بصورت موسی چون او گلیمی پوشیده، و کلاهی بر سر و عصائی در دست، و با خداوند عالم سخن میگوید. زبان حال موسی گوید.

پنداشتمت که تو مرا یک تنهٴ
کی دانستم که آشنـای همهٴ

درویشی را دیدند که با خدای رازی داشت، و میگفت ـ اللهم ارض بی محبّاً فان لم ترض بی محبّاً فارض بی عبداً، فان لم ترض بی عبداً فارض بی کلباً » ـ گفت خداوندا مرا بدوستی به‌پسند، اگر اهل دوستی نیم به بندگیم به‌پسند، ور اهل بندگی نیم بسگیم بپسند تا سگ درگاه تو باشم.

گر می ندهی بصدر حشمت بارم
باری چو سگان برون در میدارم

« فَاقتُتُلوا اَنفُسَکُم ذلکُم خَیرٌ لَکُم عِندَ بارِئِکُم » ـ از روی باطن این خطاب با جوانمردان طریقت است که نفس خود را بشمشیر مجاهدت سر برگیرند تا بما رسند « والذین جاهدوا فینا لَنهدینّهم سبلنا ». و نگر تا نگوئی که این قتل نفس از روی مجاهدت آسان تر است از آن قتل که در بنی اسرائیل رفت. که آن قتل ایشان خود یکبار بود، و از آن پس همه آسانی و آرام بود، و این جوانمردانرا هر ساعتی و لحظهٴ قتلی است.


p.198

لیس من مات فاستراح بمیت
انما المیت میّتُ الاحیـاء

و عجب آنست که هرچند آسیب دهرهٴ بلا بیش بینند ایشان هر روز عاشق تراند، و بر فتنهٴ خویش چون پروانه شمع هر روز فتنه تراند.

نور دلی ارچه جفت نارم داری
تاج سری ارچه خاکسارم داری
چون دیده عزیزی ارچه خوارم داری
شادم بتو گرچه سوگوارم داری

چنانستی که هر ساعت بجان این عزیزان از درگاه عزت برید حضرت بنعت الهام پیغام می آرد ـ که ای جوانمرد آغاز این کار قتل است و آخر ناز، ظاهر دوستی خطر است و باطن راز. من احبّنی قتلته و من قتلته فانادیتهُ

گر کشتهٴ دست رادیت دینار است
مر کشته عشق رادیت دیدار است

« وَاِذ قُلتُم یا موسی لَن نُؤمِنَ لَکَ حَتّیٰ نَرَی اللهَ جَهرَةً » ـ مطالعهٴ ذات بر کمال و تعرض رؤیت ذی الجلال چون نه بنعت هیبت و شرط مراقبت رود ترک حرمت بود، و ترک حرمت موجب صاعقه باشد لامحالة، از آن بگرفت ایشانرا صاعقه که بزبان جهل و ترک حرمت دیدار خواستند. و موسی هرچند بزبان هیبت و نعت حرمت بر دوام مراقبت دیدار خواست اما بتصریح خواست نه بتعریض، لاجرم جوابش بتصریح دادند که : « لن ترانی » ـ و بهر درگاه ملوک شرط ادب و مقتضای حرمت آنست که سؤال بتعریض کنند، چنانک مصطفی ع تقاضای رؤیت کرد بر سبیل تعریض، و شمهٴ از آرزوی دل خویش بازنمود باشارت جبرئیل را دید و گفت « هل رأیتَ ربکَ؟ جبرئیل چون این سخن بشنید از هیبت و عزّت آن معنی بر خود بگداخت، پس، چون بحضرت عزّت بازرفت، الله گفت یا جبرئیل تو مقصود آن دوست ما درنیافتی، بآنچه گفت وی را تقاضای دیدار بود که میکرد، یا جبریل رو و او را بیار که ما نیز بوی مشتاقیم « واِنی الی لقائهم لَاَشدُّ شوقاً »


p.195
(۱) فی نسخة ج : ـ « پانصدو اند ـ يعنی از زمان اين تصنيف (و تحرير) اين کتاب شريف هشتصد و اند سال گذشت. » (۲) ايضاً فی نسخة ج : ـ پس از هشتصد سال.