p.298
آدم
نه نشست، دیدهٴ هیچ بصیرت جمال خورشید صفوت
آدم
درنیافت.
چون در فرادیس اعلی آرام گرفت، و راست بنشست، گمان برد كه تا ابد او را همان پردهٴ سلامت می باید زدن.
از جناب جبروت، و درگاه عزت خطاب آمد كه : «
اومن ینشأ فی الحلیة
».
یا
آدم
ما میخواهیم كه از تو مردی سازیم، تو چون عروسان برنگ و بوی قناعت كردی .
|
چون زنان تا كی نشینی بر امید رنگ و بوی
|
|
|
همت اندر راه بند و گام زن مردانه وار.
|
یا
آدم
! دست از گردن
حوا
بیرون كن، كه ترا دست در گردن نهنگ عشق می باید كرد، و با شیر شریعت هم كاسگی می باید كرد.
از سر صفات هستی برخیز، كه ترا بقدم ریاضت بپافزار ملامت بآفاق فقر سفر می باید كرد.
رو در آن خاك دان بنشین، بنانی و خلقانی و ویرانی قناعت كن تا مردی شوی .
|
جان فشان و راه كوب و راد زی و مرد باش
|
|
|
تا شوی باقی چو دامن بر فشانی زین دمن.
|
یا
آدم
! نگر تا خودبین نباشی، و دست از خود بیفشانی، كه آن فریشتگان كه بر پردهٴ «
ونحن نسبح بحمدك
» نوای « سبوح قدوس » زدند خودبین بودند، دیده در جمال خود داشتند، لاجرم باطن ایشان از بهر شرف تو از عشق تهی كردیم.
ترا از قعر دریای قدرت از بهر آن بركشیدیم، تا بر پردهٴ عصیان خویش نوای «
ربنا ظلمنا انفسنا
» زنی .
|
دور باش از صحبت خودپرور عادت پرست
|
|
|
بوسه بر خاك كف پای ز خود بیزار زن.
|
«
وهو الله فی السموات
» ـ بذات در آسمان می گوی، بعلم هر جای، بصحبت در جان، بقرب در نفس، نفس درو متلاشی، و او بجای جان درو متلاشی.
در وجود آنجا كه