Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
5 المائدة هفتم 3

p.281

قوله تعالی : « واذ قال الله یا عیسی بن مریم » الایة ـ از روی اشارت بر ذوق جوانمردان طریقت این سؤال تشریف است نه خطاب تعنیف، كه مراد براءت ساحت عیسی است و پاكی وی از گفتار تثلیث، كه ترسایان برو بستند، و بروی دعوی كردند، و عیسی ادب خطاب نگه داشت، كه بجواب ابتدا بثناء حق كرد جل جلاله نه بتزكیت خویش، گفت : « سبحانك » ای انزهك تنزیها عما لا‏یلیق بوصفك. پس گفت : « ما یكون لی ان اقول ما لیس لی بحق » بار خدایا! چون از قبل تو برسالت مخصوصم، شرط نبوت عصمت باشد، چون روا بود كه آن گویم كه نه شرط رسالت بود؟! « ان كنت قلته فقد علمته »! اگر گفته‌ام، خود دانسته‌ای، و واثقم بآنكه تو میدانی كه نگفته‌ام.

« تعلم ما فی نفسی ولا اعلم ما فی نفسك » ـ این رد است بر جهمیان در اثبات نفس باری جل جلاله، و همچنین مصطفی (ص) گفت در خبر صحیح بر وفق آیت در اثبات نفس : « سبحان الله و بحمده عدد خلقه و مداد كلماته و رضا نفسه »، و باك نیست از آنكه این نفس بر مخلوق افتد، و صفت وی باشد، كه موافقت اسم اقتضاء موافقت معانی نكند. نفس مخلوق منفوس است یعنی مولود، من قولهم نفست المرأة، و مصنوع است و محدث عاریتی و مجازی، ساخته باندازه، وبهنگام زنده بجرم و نفس، و آنگه زاده میان دو كس


p.282

محتاج خورد و خواب، گرفته نان و آب، نابودهٴ دی، بیچارهٴ امروز، نایافت فردا، و نفس خالق ازلی و سرمدی بوده و هست، و بودنی بی كی و بی چند و بی چون، نه حال گرد نه حال گیر، نه نونعت نه تغییر پذیر، نه متعاور اسباب، نه محتاج خورد و خواب، هرگز كی ماننده بود نفس كرده به نفس كردگار. این مجبور و او جبار، این مقهور و او قهار، این نبود و پس ببود، او هرگز نبود كه نبود و هرگز نبود كه نخواهد بود.

شیخ الاسلام انصاری را پرسیدند : چه گوئی ایشانرا كه گویند : ما صفات خدای بشناختیم، و چونی بینداختیم. جواب داد كه : صواب آنست كه گویند : ما صفات الله را بشنیدیم، و چونی بینداختیم، كه این می بباید شنید نه می بباید شناخت، مسموع است نه معقول، مسموع دیگر است و معقول دیگر، ما در صفات الله بر مجرد سمع اقتصار میكنیم، و اگر خواهیم كه در شیوهٴ اعتقاد در صفات الله از مقام سمع قدم فراتر نهیم نتوانیم، هر چه خدا و رسول گفت بر پی آنیم. فهم و وهم خود گم كردیم، و صواب دید خود معزول كردیم، و خود را باستخذا بیو كندیم، و باذعان گردن نهادیم، و بسمع قبول كردیم، و راه تسلیم سپردیم. هر كه الله را مانندهٴ خویش گفت، او الله را هزار انباز بیش گفت، و هر كه صفات الله را تعطیل كرد، او خود را در دو گیتی ذلیل كرد. هر كه اثبات كرد خدایرا ذات و صفات خود را، درخت بیروزی گشت و نجات. « امنا به كل من عند ربنا ». امنا بما انزلت واتبعنا الرسول فا كتبنا مع الشاهدین ». تعلم ما فی نفسی ولا اعلم ما فی نفسك ». خدایا! تو دانی كه در نهاد پسر مریم چه تركیب كردی. تو دانی كه در احوال وی چه راندی. تو از اسرار و نعوت وی خبر داری. ویرا در سراپردهٴ غیب تو راه نیست : « انك انت علام الغیوب ».

« ما قلت لهم الا ما امر تنی به » ـ خداوندا! ما كمر امتثال فرمان بر میان داشتیم. رقاب ما در ربقهٴ طاعت بود. بحكم فرمان اداء رسالت كردیم. سخن ما بایشان


p.283

این بود كه : « ان اعبدوا الله ربی وربكم » چون صحیفهٴ حیات ما در نوشتی، و نوبت عمر ما بسر آمد، و از عالم فنا با عالم بقا آوردی، بنده را از حال ایشان آگاهی نبود، تو دانی كه ایشان چه كردند و چه گفتند، از اسرار و احوال ایشان تو خبر داری. اكنون فذلك حساب، و باقی كار با دو حرف آمد : « ان تعذبهم فانهم عبادك وان تغفر لهم فانك انت العزیز الحكیم ». اگرشان عذاب كنی بندگان تواند و اگرشان بیامرزی بیچارگان تواند. اگر خلعت رضا پوشی عاشقان كوی تواند، و اگر داغ هجر بر ایشان نهی مصیبت زدگان راه تواند. اگر بفردوس شان فرود آری نواختگان فضل تواند، ور بزندان هجرشان بازداری كشتگان تیغ قهر تواند. خداوندا! اگرشان عذاب كنی ایشان سزاء آنند، ور بیامرزی تو سزاء آنی. اگر بیامرزی ترا خود زیان نمیدارد كه تو آن عزیزی كه گفت و كفر كافران و توحید موحدان بنسبت با جلال عز تو یكسانست، نه از توحید موحدان حضرت ترا كمالست، نه از كفر كافران درگاه ترا نقصان. ایشان آن كردند كه از ایشان آید، تو آن كن كه از تو آید.


p.294

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم » ـ اسم ملیك لا‏یستظهر بجیش و عدد، اسم عزیز لا‏یتعزز بقوم و عدد، اسم عظیم لا‏یحصره زمان و لا‏امد، و لا‏یدر كه غایة و مرد، تعالی عن المثل و الند، و الشبه و الولد، و هو الواحد الاحد، القیوم الصمد، لم یلد و لم یولد، و لم یكن له كفوا احد. نام خداوندیست باقی و پاینده بی امد، غالب و تاونده بی یار و بی مدد، در ذات احد است بی عدد، در صفات قیوم و صمد، بی شریك و بی نظیر، بی مشیر و بی ولد، نه فضل او را حد، نه حكم او را رد، لم یلد و لم یولد، از ازل تا ابد. خدائی عظیم، جباری كریم، ما جدی نام دار قدیم، صاحب هر غریب، مونس هر وحید، مایهٴ هر درویش، پناه هر دل ریش. كردش همه پاك، و گفتش همه راست، علمش بی نهایت، و رحمت بیكران، زیبا صنع و شیرین ساخت، نعمت بخش و نوبت ساز، و مهربان نهانست، نهان از دریافت چون، و از قیاس وهمها بیرون، و پاك از گمان و پندار و ایدون، برتر از هر چه خرد نشان داد، دور از هر چه پنداشت بدان افتاد، پاك از هر اساس كه تفكر و بحث نهاد، تفكر و بحث بعلم و عقل خود در ذات و صفات وی حرام، تصدیق ظاهر و قبول منقول و تسلیم معانی در دین ما را تمام، این خود زبان علم است باشارت شریعت، مزدورانرا مایه، و بهشت جویانرا سرمایه. باز عارفان و خدا شناسان را زبانی دیگر است، و رمزی دیگر. زبانشان زبان كشف، و رمزشان رمز محبت. باشارت حقیقت زبان علم بروایت است و زبان كشف بعنایت. روایتی برسر عالم رایت است، و عنایتی در دو گیتی آیت. روایتی مزدور است و طالب حور، عنایتی در بحر عیان غرقهٴ نور.

پیر طریقت گفت رضوان خدا بروباد : « ار مزدور را بهشت باقی حظ است، عارف از دوست در آرزوی یك لحظ است. ار مزدور در بند زیان و سود است، عارف


p.295

سوخته بآتش بی دود است. ار مزدور از بیم دوزخ در گداز است، سر عارف سر تا سر همه ناز است » .

چندان ناز است ز عشق تو در سر من

تا در غلطم كه عاشقی تو بر من
یا خیمه زند وصال تو بر در من

یا در سر كار تو شود این سر من

« بسم الله » عموم خلق راست، بالله خاصگیان درگاه راست، الله صدیقیان و خلوتیان راست. گویندهٴ « بسم الله » فعل خود دید، و سبب دید، و مسبب دید. گویندهٴ بالله سبب دید، و مسبب دید، و فعل خود ندید. گویندهٴ الله نه فعل خود دید، و نه سبب دید، كه همه مسبب دید، « قل الله ثم ذرهم » اشارت بآنست، و خدا جویان را نشانست، یك نفس با دوست به از ملك جاودانست، یك طرفة العین انس با دوست خوشتر از جانست، عزیز آن رهی كه سزای آنست، هم راحت جان، و هم عیش جان، و هم درد جانست .

هم درد دل منی و هم راحت جان

هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان.

« قل الله ثم ذرهم » ـ میگوید : بندهٴ من! همه مهر من بین، همه داشت من بین، بفعل خود منت بر ما منه، توفیق ما بین، بیاد خود پس مناز، تلقین ما بین از نشان خود گریز، یكبارگی مهر ما بین. و زبان حال بنده جواب میدهد : خداوندا! از علمم چراغی ده، وز معرفتم داغی نه، تا همه ترا بینم، همه ترا دانم. خداوندا! وا درگاه آمدم بنده وار، خواهی عزیز دار خواهی خوار، آرندهٴ شادی و آرایندهٴ اسرار. ای ربایندهٴ پركندگی، و دارندهٴ انوار. چشمی كه ترا نه بیند سیاه است، دلی كه ترا نشناسد مردار :


p.296

چشمی كه ترا دید شد از درد معافی

جانی كه ترا یافت شد از مرگ مسلم.

قوله : « الحمد لله الذی خلق السموات والارض » ـ بدأسبحانه بالثناء علی نفسه، فحمد نفسه بثنائه الازلی، و أخبر عن سنائه الصمدی و علائه الاحدی. ستایش خداوند عظیم، كردگار حكیم، باقی ببقاء خویش، متعالی بصفات خویش، متكبر بكریاء خویش، باعلاء دیمومی و سناء قیومی، وجود احدی و كون صمدی، وجه ذو الجلال و قدرت بر كمال، سبحانه، هو الله الواحد القهار، و العزیز الجبار، و الكبیر المتعال.

یكی از بزرگان دین و ائمهٴ طریقت گفته : من ذا الذی یستحق الحمد الا من یقدر علی خلق السموات و الارض، و جعل الظلمات و النور؟! كرا رسد و كرا سزد كه ویرا بپاكی بستایند، و ببزرگواری نام برند، مگر او كه آفریدگار آسمان و زمین است، و آفریدگار روز و شب، و آسمان چو سقفی راست كرده، و زمین چون مهدی آراسته، و روز معاش ترا پرداخته، و شب آرامگاه تو ساخته. گفته‌اند كه : آسمان اشارتست بآسمان معرفت، و آن دلهای عارفان است، و زمین اشارتست بزمین خدمت، و آن نفسهای عابدان است، و چنانكه آسمان صورت باختران نگاشته، و بشمس و قمر آراسته، و نظاره‏گاه زمینیان كرده، آسمان معرفت را بآفتاب علم و قمر توحید و نجوم خواطر آراسته، و آنگه نظاره‏گاه آسمانیان كرده. هر گه كه شیاطین قصد استراق سمع كنند، از آسمان عزت برجم نجم ایشانرا مقهور كنند. اینست كه رب العزة گفت : « وجعلناها رجوما للشیاطین ». همچنین هر گه كه شیطان قصد وسوسه كند، بدل بندهٴ مؤمن برقی جهد از آسمان معرفت، كه شیطان از آن بسوزد. اینست كه گفت رب العزة : « اذا مسهم طائف من الشیطان تذكروا فاذا هم مبصرون ».

و چنانكه در بسیط زمین هفت دریاست كه در آن منافع و معاش خلق است، در


p.297

زمین خدمت نیز هفت دریاست، كه در آن سعادت و نجات بنده است. بو طالب مكی صاحب قوت القلوب بجملهٴ آن اشارت كرده و گفته : مناهج السالكین سبعة ابحر : سكر وجد و برق كشف و حیرة شهود و نور قرب و ولایة وجود و بهاء جمع و حقیقة افراد. گفت این هفت دریااند برسر كوی توحید نهاده، چنانكه در حق مترسمان هفت دركهٴ دوزخ بر راه بهشت نهاده، و تا مترسمان و عوام خلق برین هفت دركه گذر نكنند ببهشت نرسند، همچنین سالكان راه توحید تا برین هفت دریا گذر نكنند، بحقیقت توحید نرسند.

« وجعل الظلمات والنور » ـ هر جا كه جهل است همه ظلمت است، و هر جا كه علم است همه نور است، و آنجا كه علم و عمل است نور علی نور است. بنده تا در تدبیر كار خویش است در ظلمت جهل است، و در غشاوة غفلت، و تا در تفویض است در ضیاء معرفت است و نور هدایت. در آثار بیارند كه یا ابن آدم! دو كار عظیم ترا در پیش است : یكی امر و نهی بكار داشتن، این بر تو نهادیم، آنرا ملازم باش. دیگر تدبیر مصالح خویش، آن در خود پذیرفتیم، و از تو برداشتیم، دل و از آن مپرداز، « ادبر عبادی بعلمی انی بعبادی خبیر بصیر ».

« هو الذی خلقكم من طین » ـ آدم دو چیز بود طینت و روحانیت. طینت وی خلقی بود، و روحانیت وی امری بود. خلقی آن بود كه : خمر طینة آدم بیده، امری آن بود كه : « ونفخت فیه من روحی ». « ان الله اصطفی آدم » از جمال امری بود، و « عصی آدم » از آلایش خلقی بود. در آدم هم گلزار بود و هم گلزار، و گل محل گل بود، لكن با هر گلی خاری بود، گلی چون ابراهیم خلیل (ع) ، و خاری چون نمرود طاغی، گلی چون موسی عمران ، خاری چون فرعون و هامان ، گلی چون عیسی پاك، خاری چون آن جهودان ناپاك، گلی چون محمد عربی (ص) ، خاری چون بو جهل شقی. كه داند سر فطرت آدم ؟ كه شناسد دولت و رتبت آدم . عقاب هیچ خاطر بر شاخ درخت دولت


p.298

آدم نه نشست، دیدهٴ هیچ بصیرت جمال خورشید صفوت آدم درنیافت. چون در فرادیس اعلی آرام گرفت، و راست بنشست، گمان برد كه تا ابد او را همان پردهٴ سلامت می باید زدن. از جناب جبروت، و درگاه عزت خطاب آمد كه : « اومن ینشأ فی الحلیة ». یا آدم ما میخواهیم كه از تو مردی سازیم، تو چون عروسان برنگ و بوی قناعت كردی .

چون زنان تا كی نشینی بر امید رنگ و بوی

همت اندر راه بند و گام زن مردانه وار.

یا آدم ! دست از گردن حوا بیرون كن، كه ترا دست در گردن نهنگ عشق می باید كرد، و با شیر شریعت هم كاسگی می باید كرد. از سر صفات هستی برخیز، كه ترا بقدم ریاضت بپافزار ملامت بآفاق فقر سفر می باید كرد. رو در آن خاك دان بنشین، بنانی و خلقانی و ویرانی قناعت كن تا مردی شوی .

جان فشان و راه كوب و راد زی و مرد باش

تا شوی باقی چو دامن بر فشانی زین دمن.

یا آدم ! نگر تا خودبین نباشی، و دست از خود بیفشانی، كه آن فریشتگان كه بر پردهٴ « ونحن نسبح بحمدك » نوای « سبوح قدوس » زدند خودبین بودند، دیده در جمال خود داشتند، لاجرم باطن ایشان از بهر شرف تو از عشق تهی كردیم. ترا از قعر دریای قدرت از بهر آن بركشیدیم، تا بر پردهٴ عصیان خویش نوای « ربنا ظلمنا انفسنا » زنی .

دور باش از صحبت خودپرور عادت پرست

بوسه بر خاك كف پای ز خود بیزار زن.

« وهو الله فی السموات » ـ بذات در آسمان می گوی، بعلم هر جای، بصحبت در جان، بقرب در نفس، نفس درو متلاشی، و او بجای جان درو متلاشی. در وجود آنجا كه


p.299

یابند، در عرفان آنجا كه شناسند. نه خبر حقیقت تباه كند، نه حقیقت خبر باطل كند. « استوی » میگوی كه بر عرش است باستوا، « وهو معكم » میخوان كه با تو است هر جا كه باشی. نه جای گیر است بحاجت، جای نمایست برحمت، عرش خداجویانرا ساخته نه خداشناسانرا، خدا شناس اگر بی او یك نفس زند زنار دربندد. ای در دو گیتی فخر زبان من! و فردا در دیدار عیش جان من! ای شغل دو جهان من. وا ساز با خود شغل شان من. نه نثار یافت ترا جان است، نه شناخت منت ترا زبان است. بینندهٴ تو در دیدار نهان است، و جویندهٴ تو نه بزمین نه بآسمان است.


p.281
قرآن مجید، مائده 116: وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ .
p.282

قرآن مجید، آل عمران 7: آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا ؛ آل عمران 53: رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ .
p.296

قرآن مجید، انعام 1: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ .
p.297

قرآن مجید، آل عمران: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ .
p.298

قرآن مجید، انعام 3: وَهُوَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الْأَرْضِ .