p.219
حقیقت گوی زنی، هیهات!
|
تا تو بر پشت ستوری بار او بر جان تست
|
|
چون بترک وی بگفتی آتش اندر بار زن
|
|
ور زچاه جاه خواهی تا بـرآئی مردوار
|
|
چنگ در زنجیر گوهر وار عنبر بار زن
|
«
واذ اخذنا میثاقکم
» ـ با همه عهد بست و از همه پیمان گرفت و همه اجابت کردند، اما قومی بطوع اجابت کردند و قومی بکره ـ او که بطوع اجابت کرد عیان او را بار داد و مهر ازل ویرا دست گرفت، و او که بکره اجابت کرد حق بر وی بپوشید تا در تاریکی و بیگانگی بماند.
این میثاق بر عموم روز اول و در عهد ازل برفت، که احدیت بر دلها متجلی شد، یکی را تجلی سیاست و عزت بود یکی را تجلی لطف و کرامت ـ آنها که اهل سیاست بودند در دریای هیبت بموج دهشت غرق شدند، خردهاشان حیران و دلهاشان تاریک، گرد بیگانگی بر رخسار ایشان نشسته، داغ جدائی بر پیشانی ایشان نهاده، که «
اولئک الذین لعنهم الله فاصمهم و اعمی ابصارهم
».
و آنها که اهل لطف و کرامت بودند ایشانرا بزیور انس بیاراست و بنور توحید بیفروخت، و این رقم تخصیص بر ناصیهٴ دولت ایشان کشید که «
اولئک الذین هدی الله فبهدیهم اقتده
. »
آب آشنائی را در دل ایشان جوئی بریده و زرع دوستی را تخم سعادت پر کنده، و میوهٴ بستاخی را درخت دولت نشانده، و دیدار منت را چراغ معرفت افروخته، و آنگه حوالت همه با فضل و رحمت خود کرده و گفته که ـ فلولا فضل الله علیکم و رحمته لکنتم من الخاسرین.
آری چون دریای فضل بموج آید جوی معصیت را در تلاطم آن امواج صولت نماند.
داود
پیغامبر
گفت ـ « الهی اتیت اطباء عبادک لیداوونی، فکلهم علیک دلونی فبؤسا للقانطین من رحمتک » گفت خداوندا گرد همه طبیبان عالم برآمدم تا درد مرا مرهمی سازند همگان مرا بتو راه نمودند، زیانکار و بینوا آنکس که از رحمت تو نومیدست.
فضیل عیاض
در روز عرفه در موسم عرفات بآن خلق نگریست و آن سوز و نیاز و آن ناز و راز ایشان دید، هر کسی دیگر دعائی و دیگر ثنائی میگفت، دستها همه سوی آسمان و چشمها گریان و دلها سوزان،
فضیل
گفت « چه بینید و چه حکم کنید؟ اگراین همه خلق دست نیاز سوی مخلوقی دراز کنند و دانگی سیم خواهند