Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة اول 1

p.228

قوله تع : ـ « ولقد علمتم الذین اعتدوا منکم فی السبت »

اشارت بقهر خداوند است وا بیگانگان، چنانک دوستان را نوازنده است بیگانگانرا گیرنده است. و چنانک نواخت وی بنواخت دیگران نماند، گرفتن وی نیز بگرفتن دیگران نماند والله اشد بأسا و اشد تنکیلا ـ الله سخت گیر تر از همهٴ گیرندگانست، فروبرندهٴ جبارانست، دادخواه ستمکارانست، شکنندهٴ کامهای بندگانست، نه از کسی به بیم، نه کرد وی بروی تاوانست، که کردگار جهانیانست و هست کنندهٴ ایشانست. معاشر المسلمین ! از بطش وی هراس گیرید و ایمن منشینید! که اگر ایشانرا مسخ ظاهر عقوبت بودست این امت را مسخ باطن عقوبت است! و رب العالمین چون بریشان خشم گرفت رنک ایشان از آنجا که صورت است بگردانید، اگر برین امت خشم گیرد و العیاز بالله رنگ اینان از روی سیرت بگرداند، اگر ایشانرا بجرم خویش روی سیاه گردانید اینانرا بجرم خویش دل سیاه کند. « کلا بل ران علی قلوبهم » « ونقلب افئدتهم وابصارهم » و کسی را که امروز وی دل وی از خود بگرداند بیم است که فردا چون در گور شود روی وی از قبله بگرداند، فردا روسیاه باشد. ابو اسحاق فزاری گفت مردی پیش ما بسیار آمدی و یک نیمه روی وی پوشیده بود. گفتم چرا پوشیدهٴ ؟ گفت اگر امان دهی بگویم. گفتم ـ ترا امانست. فقال : ـ کنت نباشا فدفنت امرأة فذهبت فنبشتها حتی ضربت بیدی الی اللفافة فمددت و جعلت تمدهی ایضا. فقلت اتراها


p.229

تغلبنی. فجثوت علی رکبتی فمددت فرفعت یدها فلطمتنی ـ فاذا کشف عن وجهه فاذا اثر خمس اصابع فی وجهه، قال ثم رددت علیها لفافتها و ازارها، ثم رددت اللبن و جعلت علی نفسی ان لا انبش ماعشت. قال ابو اسحق ـ فکتبت الی الاوزاعی بذلک فکتب الی ویحک سله عمن مات من اهل التوحید و کان یوجه الی القبلة احول وجهه ام ترک وجهه الی القبلة. فسألته عن ذلک فقال اکثر ذلک حول وجهه عن القبلة قال ـ فکتبت الی الاوزاعی بذلک فکتب الی « انا لله وانا الیه راجعون » ثلاثة مرات. اما من حول وجهه عن القبلة فانه مات علی غیر السنة،

« واذ قال موسی لقومه ان الله یأمرکم ان تذبحو ابقرة » ـ این قصه گاو بنی اسرائیل و ذکر صفات وی درین آیات از لطائف حکمت و جواهر عزت قرآن است، و قرآن خود بحر محیط است ای بسا لؤلؤ شاهوار و در شب افروز که در قعر این بحر است اما کسی باید که هرچه رب العزة در صفت گاو بنی اسرائیل گفت از روی اشارت در صفات خود بیند، و بآن مقام رسد تا غواصی این بحر را بشاید. و آن عجائب الذخائر و درر الغیب او را بخود راه دهد، و جملهٴ آن صفات درین سه آیت مبین کرد یکی « لا فارض ولا بکر » دیگر ـ « صفراء فاقع لونها » سدیگر « لا ذلول تثیر الارض » ـ اول « لا فارض ولا بکر » ـ میگوید نه پیری فروریخته نه نوزادی نارسیده، یعنی که قدم این جوانمردان در دایرهٴ طریقت آنگه مستقیم شود که سکر شباب و شره جوانی ایشانرا حجاب نکند و ضعف پیری معطل ندارد، نه بینی که مصطفی آنگه وحی بوی پیوست که نه بحال صبی قریب عهد بود و نه روزگار وی بارذل العمر رسیده بود. اگر تمامتر از این حالی بودی وحی به سید در آن حال پیوستی، هر ارادت که با سکر شباب قرین شود همیشه از راهزنان به بیم بود و کم افتد جوانی نو ارادت که از راهزنان ایمن شود و اگر افتد در مملکت عزیز باشد مصطفی از اینجا گفت که « عجب ربکم من شاب لیس له صبوة »

صفت دیگر خوان « صفراء فاقع لونها تسر الناظرین » ـ آن جوانمردان


p.230

که در حال کمال بشریت قدم در میدان طریقت نهادند و بدان مستقیم شدند، احدیت ایشانرا برنگ دوستی برآرد، و رنک دوستی رنگ بیرنگی است. هرچه رنگ رنگ آمیز است ازیشان پاک فرو شوید . « ونزعنا ما فی صدورهم من غل » تا همه روح پاک شود، نهاد ایشان و معانی همه یک صفت گیرد. هر چشمی که دریشان نگرد روشن شود، هر دلی که در کار ایشان تأمل کند آشنا گردد. سفیان ثوری بیمار شد و دلیل وی پیش طبیب ترسا بردند. طبیب در آن می نگرست و تأمل میکرد، پس گفت ـ عجب حالی می بینم این مردی است که از ترس خدای عزوجل جگر وی خون شدست و از مجرای آب بیرون آمده است، این دین که وی بر آنست جز حق نیست، « اشهد ان لااله الا الله واشهد ان محمدا رسول الله ». طبیب ترسا چون در دلیل وی نگریست آشنا گشت پس کسی که در روی دوستان حق نگرد از اعتقاد پاک و در سیرت ایشان تأمل کند، از مهر دل خود چون شود. اینست که میگوید « فاقع لونها تسر الناظرین » ـ رنگی که نگرندگانرا شاد کند رنگ آشنائی و دوستی است، امروز ایشانرا برنگ آشنائی و دوستی برآرد، و چه رنک است ازین نکوتر ؟ یقول تع ـ « ومن احسن من الله صبغة » و فردا ایشانرا بنور خود رنگین کند، کما قال النبی صلع : ـ « فیصبغون بنور الرحمن عزوجل »

صفت سوم آنست که گفت : ـ « لا ذلول تثیر الارض ولا تسقی الحرث مسلمة لاشیة فیها » ـ پا کند و هنری و بهروز و نیکو سیرت و روزافزون، نه بعیب رسمیان آلوده، نه بمقام دون همتان فرو آمد، نه رقم دوستی اغیار بریشان کشیده، نه داغ اسباب بریشان نهاده، نه سلطان بشریت بریشان دست یافته، نه قاضی شهوات بریشان حکمی رانده، نه باشکال و امثال گرائیده، نه باختیار و احتیال خود تکیه کرده، چنانک معبود یکی شناسند مقصود یکی دانند و مشهود یکی، و موجود یکی،

هموم رجال فی امور کثیـرة
و همی من الدنیا صدیق مساعد
هرکسی محراب دارد هر سوئی
باز محراب سنائی کـوی او.


_