p.240
بدایت کار و عنفوان ارادت، مبتدی را بانگ و خروش و نعره وزاری بود که هنوز عشق وی ولایت خود بتمامی فرو نگرفته بود، پس چون کار بکمال رسد و صفاء معرفت قوی گردد و سلطان عشق ولایت خود بتمامی فرو گیرد، آن خورنش و زاری در باقی شود شادی وطرب در پیوندد، بزبان حال گوید.
|
ز اول که مرا عشق نگارم نو بود
|
|
همسایه بشب ز ناله من نغنود
|
|
کم گشت کنون ناله که عشقم بفزود
|
|
آتش چو همه گرفت کم گردد دود
|
«
وان من الحجارة لما یتفجر منه الا نهار وان منها لما یشقق فیخرج منه الماء وان منها لما یهبط من خشیة خشیة الله
» _ سنگ خاره را بردل جافی فضل داد و افزونی نهاد، گفت از سنگ آب آید و نرم شود و از ترس خدا بهامون افتد، و دل جافی در نهاد مرد بیگانه نه از ترس خدا بنالد و نه از حسرت بگرید، نه رحمت و رقت در وی آید.
در حکایت بیآرند که پیغامبری از پیغامبران خدا بصحرائی بر گذشت سنگی را دید که در نهاد خود کوچک بود و آبی عظیم از وی میرفت بیش از حد و اندازهٴ آن سنک پیغامبر بایستاد و در آن تعجب میکرد که تاچه حالست آن سنگ را و چه آبست که از وی روانست؛ رب العزة آن سنگ را باوی در سخن آورد تا گفت _ ای پیغامبر حق این آب که تو می بینی گریستن منست، که از آن روزباز که بمن رسید از کلام رب العزة که «
و قو دها الناس و الحجارة
» _ که دوزخرا بسنگ گرم کنند من از حسرت و ترس میگریم.
پیغامبر گفت _ بار خدایا ویرا از آتش ایمن گردان و می آمد بوی، که او را ایمن کردم از آتش.
پیغامبر برفت پس بروزگاری دیگر باز آمد و آن سنک رادید که همچنان میگریست، و آب از وی روان، هم در آن تعجب بماند تارب العزة دیگرباره آن سنگ را بسخن آورد، گفت _ ای پیغامبر خدا چه تعجب کنی باین گریستن من، الله تعم مرا ایمن کرد از آتش اما گریستن اول از حسرت و اندوه بود و این گریستن از شتادی و شکر.
پیر طریقت
گفت: _ « درسر گریستنی دارم دراز، ندانم که از حسرت گریم یا از