Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة اول 1

p.238

قوله تع ـ : « وَاِذ قَتَلتُم نَفساً » ـ قتل نفس از دو گونه است یکی از روی صورت و یکی از روی معنی، او که از روی صورت خود را کشد بعذابی رسد که عذاب از آن صعبتر نیست و ذلک فی قوله صلعم ـ « من قتل نفسه بسمّ فسمّه فی یده یتحسّاه فی نار جهنم خالداً مخلّداً فیها ابدا، و من قتل نفسه بحدیدة فحدیدته فی یده یجابها فی بطنه فی نار جهنم خالداً مخلّداً فیها ابداً، و من تردّی من جبل فقتل نفسه فهو یتردّی فی نار جهنم من جبل خالداً مخلّداً فیها ابداً » و آنکس که خود را بشمشیر مجاهدت


p.239

از روی معنی کشد بناز و نعیم باقی و بهشت جاویدی رسید. چنانک رب العزة گفت ـ « وامّا من خاف مقام ربّه ونهی النفس عن الهویٰ فانّ الجنة هی المأویٰ ». قوم موسی را گفتند زندهٴ را بکشید تا کشتهٴ زنده شود، اشارت باهل طریق است که نفس زنده را بشمشیر مجاهدت بکشند بر وفق شرطعت تا دل مرده بنور مشاهدت زنده شود، و او که بنور مشاهدت و روح انس زنده شد بحیوة طیبه رسید آن حیوتی که هرگز مرگی در آن نشود و فنا بآن راه نبرد. و زبان حال بنده اندرین حال میگوید :

گر من بمرم مـرا مگوئیـد که مرد
گو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد

پیر طریقت جنید قدس الله روحه یکی را از دوستان وی که از دنیا رفته بود میشست، آنکس انگشت مسبّحه جنید را بگرفت، جنید گفت ـ احیوةٌ بعد الموت؟ جواب داد که او ما علمت انا لا نموت بل ننقل من دارٍ الی دارٍ « وفی هذا المعنی ما روی عن عبدالملک بن عمیر عن ربعی بن محراش ـ قال ـ کنا اخوة ثلثة، و کان اعبدنا و اصوفنا و افضلنا الاوسط منا فغبت غیبة الی السواد ثم قدمت علی اهلی. فقالوا ـ ادرک اخاک فانه فی الموت، قال فخرجت الیه اسعی، فانتهیت الیه، و قد قضی و سجی بثوب، فقعدت عند راسه ابکیه، قال فرفع یده فکشف الثوب عن راسه، و قال ـ السلام علیکم ـ قلت ـ ای اخی احیوةٌ بعد الموت؟ ـ قال ـ نعم انی لقیت اخی فلقنی بروح و ریحانٍ و رب غیر غضبان، و انه کسانی ثیاباً خضراً من سندس و استبرق، و انی وجدت الامر ایسر مماتحسبون ثلثا، فاعلموا ولا تغیّروا ثلثاً وانی لقیت رسول الله فاقسم ان لا یبرح حتی آتیه، فعجّلوا جهازی ثم طفاء فکان اسرع من حصاةٍ لو القیت فی ماءٍ، فبلغ عایشه رض فصدّقته و قالت قد کنا نسمع ان رجلاً من هذه الامة سیتکلم بعد موته.

« ثُمَّ قَسَت قُلُوبُکُم » ـ قسوت دل در حق جهال نامهربانی و بی رحمتی و از راه حق دوری، و در حق عارفان و ارباب صدق و صفوت قوت دل است و حالت تمکن و کمال معرفت و حالت صفوت، چنانک صدیق اکبر از خود نشان داد که هر گه کسی را دیدی که می گریستی و در خود می پیچیدی از استماع قرآن ، وی گفتی ـ هکذا کنا حتی قست القلوب ـ اشارت است این قسوت بکمال حال عارفان و جلال رتبت صدّیقان در


p.240

بدایت کار و عنفوان ارادت، مبتدی را بانگ و خروش و نعره وزاری بود که هنوز عشق وی ولایت خود بتمامی فرو نگرفته بود، پس چون کار بکمال رسد و صفاء معرفت قوی گردد و سلطان عشق ولایت خود بتمامی فرو گیرد، آن خورنش و زاری در باقی شود شادی وطرب در پیوندد، بزبان حال گوید.

ز اول که مرا عشق نگارم نو بود
همسایه بشب ز ناله من نغنود
کم گشت کنون ناله که عشقم بفزود
آتش چو همه گرفت کم گردد دود

« وَاِنَّ مِنَ الْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّر مِنْهُ الاَ نهٰارُ وَانَّ مِنهٰا لَمٰا یَشَقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمٰاءُ وَاِنَّ مِنهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشیَةِ خَشْیَةِ الله » _ سنگ خاره را بردل جافی فضل داد و افزونی نهاد، گفت از سنگ آب آید و نرم شود و از ترس خدا بهامون افتد، و دل جافی در نهاد مرد بیگانه نه از ترس خدا بنالد و نه از حسرت بگرید، نه رحمت و رقت در وی آید.

در حکایت بیآرند که پیغامبری از پیغامبران خدا بصحرائی بر گذشت سنگی را دید که در نهاد خود کوچک بود و آبی عظیم از وی میرفت بیش از حد و اندازهٴ آن سنک پیغامبر بایستاد و در آن تعجب میکرد که تاچه حالست آن سنگ را و چه آبست که از وی روانست؛ رب العزة آن سنگ را باوی در سخن آورد تا گفت _ ای پیغامبر حق این آب که تو می بینی گریستن منست، که از آن روزباز که بمن رسید از کلام رب العزة که « وَ قُو دُهٰا النّاسُ وَ الْحِجٰارَةُ » _ که دوزخرا بسنگ گرم کنند من از حسرت و ترس میگریم. پیغامبر گفت _ بار خدایا ویرا از آتش ایمن گردان و می آمد بوی، که او را ایمن کردم از آتش. پیغامبر برفت پس بروزگاری دیگر باز آمد و آن سنک رادید که همچنان میگریست، و آب از وی روان، هم در آن تعجب بماند تارب العزة دیگرباره آن سنگ را بسخن آورد، گفت _ ای پیغامبر خدا چه تعجب کنی باین گریستن من، الله تعم مرا ایمن کرد از آتش اما گریستن اول از حسرت و اندوه بود و این گریستن از شتادی و شکر.

پیر طریقت گفت: _ « درسر گریستنی دارم دراز، ندانم که از حسرت گریم یا از


p.241

ناز، گریستن از حسرت بهرهٴ یتیم و گریستن شمع بهرهٴ ناز، از ناز گریستن چون بود این قصه‌ایست دراز. »


_