p.572
ل
آدم
» :
آدمی
جسم است و جان، و آنچه ورا جسم و جان است، از آن عبارت نتوان :
|
مكن در جسم و جان منزل، كه این دونست و آن والا
|
|
|
قدم زین هر دو بیرون نه، مه اینجا باش و مه آنجا.
|
جسم را گفت : «
ولقد خلقناكم
».
جان را گفت : «
ثم صورناكم
».
همانست كه جای دیگر گفت : «
ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طین
».
باز گفت : «
ثم انشأناه خلقا آخر
».
و بدان كه این خانهای خلائق از هفتاد هزار پرده برآوردهاند، پردهای نور و ظلمت، و خبر بدان ناطق است : « ان لله تعالی سبعین الف حجاب من نور وظلمة ».
هر چه نور است، تخم كلمهٴ طیبه است، و هر چه ظلمت تخم كلمهٴ خبیثه، و آنگه همه بخاك بپوشیده، و خاك پردهٴ همه گشته.
گوئی درین جمله خزینهٴ اسرار كیست؟
و آن در مكنون تعبیه دربار كیست؟
|
با هر جانی بغمزه رازی داری
|
|
بر شارع هر دلی جوازی داری!
|
در دور
آدم
صفی
آفتاب عزت دین از برج شرف خود بتافت.
هر كسی بنقد خویش بینا شد.
آدم
محك بود، «
وعصی
آدم
» سیاهی محك بود، هر كسی نقد خویش برمحك زد، تا نقدهاشان بیان افتاد كه چیست.
ملا اعلی بنقد پندار «
ونحن نسبح بحمدك
» بینا شدند.
ابلیس
مهجور بنقد «
انا خیر
» بینا شد.
آنجا خاری بود محقق، و گلی بود مزور، گل بكند و بینداخت، و خار بماند در دیدهٴ پنداشت .
|
گلها كه من از باغ وصالت چیدم
|
|
|
درها كه من از نوش لبت دزدیدم
|
|
آن گل همه خار گشت در جان رهی
|
|
|
وان در همه از دیده فرو باریدم
|
آن مهجور مطرود هفتصد هزار سال مهمان پندار بود.
با خود درست كرده كه در معدن او زر است، و خود كبریت احمر است!
چون نقد خویش بر محك صفوت
آدم
زد،