Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
7 الاعراف هشتم 3

p.570

قاله تعالی : « ولقد خلقناكم ثم صورناكم » الایة ـ خداوند حكیم، جبار نام‌دار عظیم، كردگار رهی دار علیم، جل جلاله و عظم شأنه، منت می نهد بر فرزند آدم ، و نیك خدائی و نیك عهدی خود در یاد ایشان می دهد. میگوید : شما را من آفریدم، و چهرهای زیباتان من نگاشتم. قد و بالاتان من كشیدم. دو چشم بینا و دو گوش شنوا و زبان گویاتان من دادم. و من آن خداوندم كه از نیست هست كنم، وز (۲) نبود بود آرم، وز آغاز نوسازم. نگارندهٴ رویها منم. آرایندهٴ همه نیكوئیها منم. جفت سازندهٴ هر چیز با یار منم. كنندهٴ هر هست چنانكه سزاوار منم. آسمان و زمین و جمادات آفریدم اظهار قدرت را، ملائكه و شیاطین و جن آفریدم اظهار هیبت را. آدم و آدمیانرا آفریدم اظهار مغفرت و رحمت را. هفتصد هزار سال جبرئیل و میكائیل و اسرافیل و كروبیان و حافین و صافین گرد كعبهٴ جبروت طواف كردند، و سبوح قدوس گفتند. هرگز بنام و دودی و مهربانی و دوستی ما راه نبردند، و خود نشناختند. هرگز زهره نداشتند كه دعوی دوستی ما كنند، ما خود


p.571

دعوی دوستی خاكیان كردیم كه : « نحن اولیاءكم »، « یحبهم ». چندین نام خود از دوستی و مهربانی بر ایشان مشتق كردیم كه : « هو الغفورالودود الرؤف الرحیم ». فریشتگان را همه قهاری و جباری نمودیم، در حجب هیبتشان بداشتیم. خاكیان را همه رؤفی و رحیمی نمودیم، بر بساط انبساطشان بداشتیم. در میان فریشتگان جبرئیل مقدم و محترم بود، و بتخاصیص قربت مخصوص بود، و نامش خادم الرحمن بود. پیوسته بر بساط عدل بنعت هیبت ایستاده بود. هرگز بساط فضل و انبساط ندیده بود. تا آدم صفی (ع) نیامد فراق و وصال و رد و قبول نبود. حدیث دل و دلارام و دوستی نبود. این عجائب و ذخائر همه در جریدهٴ عشق است، و جز دل آدم صدف در عشق نبود. دیگران همه از راه خلق آمدند. او از راه عشق آمد : « یحبهم ویحبونه ». از آدم تسبیح و تقدیس بیش نبود. كار ایشان یك رنگ بود. عجائب خدمت و آداب صحبت و ذخائر مودت و لطائف محبت ب آدم پیدا گشت، كه بوقلمون تقدیر بود.

این رسم قلندری و آئین قمار
در شهر تو آوردی ای زیبا یار!

« ثم قلنا للملائكة اسجدوا لآدم » ـ فریشتگانرا فرمودند كه آدم را سجود كنید. سرش آنست كه فریشتگان بچشم تعظیم در آن عبادت بی فترت خود می نگرستند، و تسبیح و تقدیس خویش را وزنی تمام مینهادند، و لهذا قالوا : « ونحن نسبح بحمدك ونقدس لك ». جلال احدیت و جناب جبروت عزت استغناء لم‌یزل با ایشان نمود از طاعت همه مطیعان و عبادت همه آسمانیان، گفت : روید، و آدم را سجود كنید، و آن سجود خود را بحضرت عزت ما بس وزنی منهید. هنوز رقم وجود بر موجودات نكشیده بودیم، كه جمال ما شاهد جلال ما بود ما خود بخود خود را بسنده بودیم. امروز كه خلق آفریدیم، همان عزیزیم كه بودیم. از ایمان و طاعت حدثان جلال لم‌یزل را پیوندی می در نباید :

و لوجهها من وجهها قمر
و لعينها من عينها كحل.

لطیفهٴ دیگر شنو از اسرار « ولقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا


p.572

ل آدم » : آدمی جسم است و جان، و آنچه ورا جسم و جان است، از آن عبارت نتوان :

مكن در جسم و جان منزل، كه این دونست و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه، مه اینجا باش و مه آنجا.

جسم را گفت : « ولقد خلقناكم ». جان را گفت : « ثم صورناكم ». همانست كه جای دیگر گفت : « ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طین ». باز گفت : « ثم انشأناه خلقا آخر ». و بدان كه این خانهای خلائق از هفتاد هزار پرده برآورده‌اند، پردهای نور و ظلمت، و خبر بدان ناطق است : « ان لله تعالی سبعین الف حجاب من نور وظلمة ». هر چه نور است، تخم كلمهٴ طیبه است، و هر چه ظلمت تخم كلمهٴ خبیثه، و آنگه همه بخاك بپوشیده، و خاك پردهٴ همه گشته. گوئی درین جمله خزینهٴ اسرار كیست؟ و آن در مكنون تعبیه دربار كیست؟

با هر جانی بغمزه رازی داری
بر شارع هر دلی جوازی داری!

در دور آدم صفی آفتاب عزت دین از برج شرف خود بتافت. هر كسی بنقد خویش بینا شد. آدم محك بود، « وعصی آدم » سیاهی محك بود، هر كسی نقد خویش برمحك زد، تا نقدهاشان بیان افتاد كه چیست. ملا اعلی بنقد پندار « ونحن نسبح بحمدك » بینا شدند. ابلیس مهجور بنقد « انا خیر » بینا شد. آنجا خاری بود محقق، و گلی بود مزور، گل بكند و بینداخت، و خار بماند در دیدهٴ پنداشت .

گلها كه من از باغ وصالت چیدم

درها كه من از نوش لبت دزدیدم
آن گل همه خار گشت در جان رهی

وان در همه از دیده فرو باریدم

آن مهجور مطرود هفتصد هزار سال مهمان پندار بود. با خود درست كرده كه در معدن او زر است، و خود كبریت احمر است! چون نقد خویش بر محك صفوت آدم زد،


p.573

نقدش قلب آمد. در معدن خود نفط و قیر دید، و بجای زر سبج سیاه دید (۱) .

در دیده رهی ز تو خیالی بنگاشت

بر دیدن آن خیال عمری بگذاشت
چون طلعت خورشید عیان سر برداشت

در دیده هوس بماند و در سر پنداشت.

گفته‌اند كه : ابلیس به پنج چیز مستوجب لعنت و مهجور درگاه بی نیازی شد، و آدم بعكس آن به پنج چیز كرامت حق یافت و نور هدی و قبول توبه. یكی از آن آنست كه ابلیس « لم یقر بالذنب »، بگناه خویش معترف نشد. كبر وی او را فرا اعتراف نگذاشت، و آدم بصفت عجز باز آمد، و بگناه خویش مقر آمد. دیگر « لم یندم علیه »، ابلیس از كرده پشیمان نگشت، و عذر نخواست، و آدم از كردهٴ خود پشیمان شد، و عذر خواست، و تضرع كرد. سوم « لم یلم نفسه »، ابلیس در آن نافرمانی با خود نیفتاد، و ملامت نفس خود نكرد، و آدم روی با خود كرد، و خود را در آن ذلت ملامت كرد. چهارم « لم یری التوبة علی نفسه واجبا ». ابلیس توبه بر خود واجب ندید. از آن عذر نخواست، و تضرع نكرد، و آدم دانست كه توبه كلید سعادتست، و شفیع مغفرت، بر خود واجب دید، بشتافت، و تا روی قبول ندید باز نگردید. پنجم آنست كه : « قنط من رحمة الله »، از رحمت خدا نومید شد ابلیس . ندانست آن بدبخت كه نومیدی از لئیمان باشد، و رب العزة لئیم نیست، و چنانكه نومیدی نیست، ایمنی هم نیست، كه ایمنی از عاجزان باشد، و الله عاجز نیست. پس چون نومید شد آن شقی در توبه بوی فروبسته شد، و آدم نومید نگشت. دل در رحمت و مغفرت بست. بر درگاه بی نیازی میزارید و می نالید، تا برحمت و مغفرت رسید.

پیر طریقت گفت : میدان راه دوستی افراد است. آشمندهٴ (۲) شراب دوستی از دیدار بر میعاد است. بر سد هر كه صادق روی به آنچه مراد است.


p.570
۲ - = و از.
p.571

قرآن مجید، فصلت، 31: نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ .
p.573

۱ ـ ج : بود. ٢ ـ ج : آشامندهٴ.