Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
7 الاعراف هشتم 3

p.586

قوله تعالی : « ویا آدم اسكن انت وزوجك الجنة » آدم را چهار نام است : آدم و خلیفت و بشر و انسان. آدم نام كردند او را كه از ادیم زمین آفریده‌اند، و از هر بقعتی كشیده، چنانكه گفت جل جلاله : « من سلالة من طین » ای سلت من كل بقعة طیبة و سبخة سهل و وعر. در خاك آدم هم شور بود و هم خوش، هم درشت بود و هم نرم. لاجرم طباع فرزندان مختلف آمد. در ایشان هم خوشخوی است و هم بدخوی، هم گشاده هم گرفته، هم سخی هم بخیل ، هم سازگار هم بدساز، هم سیاه هم سفید (۱) .

جای دیگر گفت : « من صلصال كالفخار » فخار گلی خشك باشد كه ویرا آواز و پر خوان بود، یعنی كه آدم ی باشغب است. در سر آشوب و شور دارد، و در بند گفت و گوی باشد. جای دیگر گفت : « من طین لازب » از گلی دوسنده (۲) ، بهر چیز درآویزد، و با


p.587

هر كس در آمیزد. جای دیگر گفت : « من حماء مسنون » از گلی سیاه تیره. عرفه قدره لئلا یعدو طوره. اصل وی با وی نمود، تا اگر كرامتی بیند نه از خود بیند، و داند كه شرف در تربیت است نه در تربت. از تربت چه خاست؟ ظلومی و جهولی و سیاست : « وعصی آدم ربه ». از تربیت چه آمد؟ كرامت هدایت و قبول توبه و نواخت : « ان الله اصطفی آدم ». نتیجهٴ تربت است كه گفت : « خلق الانسان من عجل ». ثمرهٴ تربیت است كه گفت : « یحبهم ویحبونه ».

محمود در سرای ایاز شد. آن مال و نعمت و زر و سیم و جواهر و دیباهای رنگارنگ دید. از آن خلعتها كه محمود او را داده و بخشیده، بگوشه‌ای نگه كرد قبا یكی دید كهنه و پاره پاره بر هم بسته از میخی در آویخته. محمود گفت : این یكی باری چیست. ایاز جواب داد كه : این یكی منم بدین بیچارگی و بدین خواری، و آن همه جمال و آرایش و آن عز و ناز همه توئی. درین نگرم عجز خود بینم. قدر خود بدانم. در آن نگرم ترا بینم، و از تو دانم، بنازم و سر بیفرازم .

جز خداوند مفرمای كه خوانند مرا
سزد این نام كسی را كه غلام تو بود

در خبر است كه كالبد آدم از گل ساخته چهل سال میان مكه و طائف نهاده بود. و ابلیس هر بار كه بوی برگذشتی، گفتی : لأمر ماخلقت. و رب العزة با فریشتگان میگفت : « اذا نفخت فیه من روحی فاسجدوا له ». پس چون روح بسر وی در آمد، چشم باز كرد تن خود را همه گل دید. حكمت درین آن بود تا اصل خود داند، و نفس خود را شناسد، و بخود فریفته نگردد. لطایفی كه بیند از حق بیند، پس چون روح بسینهٴ وی رسید تاریكئی دید. قومی گفتند : تاریكی زلت بود. قومی گفتند : تاریكی خاك بود، كه اصل خاك از ظلمت است، و اصل روح از نور. روح خواست كه باز گردد، نسیم وی به خیاشیم رسید. عطسه زد (۱) . گفت : الحمدلله. رب العزة گفت : رحمك ربك. روح ذكر حمد و رحمت حق شنید ساكن


p.588

گشت. گفت : او كه حمد خدا و رحمت را شاید، جای من نیز شاید. چون بناف رسید اشتهاء طعامش پدید آمد. میوهٴ بهشت دید. آرزوش خاست. خواست كه بر خیزد نتوانست. رب العزة گفت : « خلق الانسان من عجل ».

دیگر (۱) نام وی « خلیفه » بود، كه بجای فریشتگان نشست. نخست ساكنان زمین فریشتگان بودند. پس ب آدم دادند. سرش آنست كه تا آدمیان را عذر باشد بمیلی و آرامی كه ایشانرا با دنیا بود، یعنی كه فریشتگان كه نه دنیوی بودند، و نه از خاكشان آفریدند، چون در دنیا نشستند با دنیا بیارمیدند، و بیرون كردن برایشان دشخوار آمد، تا میگفتند : « اتجعل فیها من یفسد فیها ». پس چه عجب اگر فرزند آدم را بدنیا میل باشد، كه خود از آن آفریده‌اند، و ایشانرا ساخته‌اند، و فی الخبر : « اذا مات المؤمن علی الاسلام تقول الملائكة : كیف نجا هذا من دنیا فسد فیها خیارنا »؟.

سدیگر (۲) نام وی « بشر » است، و سماه بشرا لمباشرته الامور.

چهارم نام وی « انسان » است كه عهد الله فراموش كرد، چنانكه گفت : « فنسی ولم نجد له عزما »، ای لم نجد له عزما فی القصد علی الخلاف، بل كان ذلك بمقتضی النسیان. آنجا كه عنایت را بود نواخت را چه نهایت بود. آن نافرمانی از وی در گذاشت، و عذرش بنهاد، گفت : نه بقصد كرد آن مخالفت، و نه بر آن عزم بود كه كند، لكن فراموش كرد عهد ما، و در گذاشت از وی كرم ما. و گفته‌اند : انسان از انس است، یعنی كه ویرا با جفت خود انس بود، و در دل وی مهر داشت، چنانكه الله گفت : « وجعل بینكم مودة ورحمة ». ازینجا گفت رب العزة :

« یا آدم اسكن انت وزوجك الجنة » ـ ای آدم ! با جفت خود درین بهشت آرام گیر و ساكن باش. جنس با جنس داد، و خلق در خلق بست، و شكل در شكل ساخت، كه صفت حداثان


p.589

جز با شكل خود نسازد، و جز بجنس خود نگراید، و جز با همچون خودی آرام نگیرد. آن جلال قدم است و عزت احدیت كه از اشكال و امثال و اجناس پاكست، و مقدس متفرد بجمال و جلال خود، متعزز بصفات كمال خود. همیشه هست، و از همه چیز نخست بخود بزرگوار، و با همه نیكوكار، و ببزرگواری و نیكوكاری سزاوار. آنگه گفت : « وكلا من حیث شئتما ولا ‌تقربا هذه الشجرة » آنچه خواهید، چنانكه خواهید درین بهشت میخورید، و می نازید، و گرد این یك درخت مگردید. ایشانرا از خوردن آن نهی كرد، و در علم غیب خوردن آن پنهان كرد، و آن قضا بر سر ایشان روان كرد، تا ایشان عجز و ضعف خود بدانند، و عصمت از توفیق الی بینند نه از جهد بندگی.

« فوسوس لهما الشیطان » ـ این هم از امارات عنایت است و دلائل كرامت، كه گناه ایشان كردند، و حوالت بر وسوسهٴ شیطان كرد كه : « فوسوس لهما الشیطان ». آنگه در عنایت بیفزود، گفت : « لیبدی لهما ما ووری عنهما من سوآتهما » ـ گفتا : عورت ایشان هم برایشان پیدا كرد نه بر دیگران. گفته‌اند كه : آدم و ابلیس پس از آن هر دو بهم (۱) رسیدند. آدم گفت : یا شقی! وسوست الی و فعلت مافعلت. ای شقی دانی كه چه كردی تو با من؟! و چه گرد انگیختی در راه من؟. ابلیس گفت : یا آدم ! هب انی كنت ابلستك، فمن كان ابلسنی. گیرم كه ترا من از راه بردم، با من بگوی كه مرا از راه كه ببرد؟ و گفته‌اند كه : ایشان هر دو فرمان بگذاشتند، لكن فرقست میان ایشان. زلت آدم از روی شهوت بود، و زلت ابلیس از راه كبر، و كبر آوردن صعب‌تر از شهوت راندن. گناهی كه از شهوت خیزد عفو در آن گنجد. گناهی كه از كبر خیزد ایمان در سر آن شود. در خبر است كه : « الكبریاء ردائی، و العظمة ازاری، فمن ناز عنی فی واحد منهما قصمته ».

« فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوآتهما » ـ هر كه بر خلاف فرمان حق بر پی شهوت نفس


p.590

رود از حق درماند، و بآن شهوت نرسد. آدم صفی هنوز از آن درخت منهی جز ذواقی نچشیده بود كه تازیانهٴ عتاب بر سرش فرود آمده بود، و حالش بگشته، نه آن شهوت بتمامی رانده، و نه رضاء حق با وی بمانده. چون باز نگرست، نه تاج بر سر دید، نه حله دربر! از اول خود را دید بر سریراصطفا نشسته، پشت بمسند خلافت باز نهاده، بحلل و حلی بهشت آراسته، و بآخر از همه درمانده، برهنه و گرسنه، محتاج یك برگ درخت شده .

الله در هم من فتیة بكروا

مثل الملوك و راحوا كالمفالیس!

وأنشدوا :

لا تعجبوا لمذلتی فأنا الذی

عبث الزمان بمهجتی فأذلها

فرمان آمد كه : ای آدم ! آن چنان نعمت بی رنج و بی كد ندانستی خورد، اكنون رو بسرای محنت و شدت، كار كن، و تخم كار، و رنج بر، و صبر كن. آدم گفت : این همه خوار است، اگر روزی ما را برین درگه باز بارست، همی بدرد دل بنالید، و نیاز و عجز خود بر كف حسرت نهاد، و در زارید و گفت : « ربنا ظلمنا انفسنا وان لم تغفر لنا وترحمنا لنكونن من الخاسرین ». الهی! اگر (۱) زاریم، در تو زاریدن خوش است، ور نالیم بر تو نالیدمان در خور است. الهی! از خاك چه آید مگر خطا، و از علت چه زاید مگر جفا، و از كریم چه آید جز وفا. الهی! و از آمدیم (۲) با دو دست تهی، چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نهی! الهی! گنج درویشانی، زاد مضطرانی، مایهٴ رمیدگانی، دستگیر درماندگانی. چون می آفریدی جوهر معیوب می دیدی، می برگزیدی، و با عیب میخریدی، برگرفتی و كس نگفت كه بردار. اكنون كه برگرفتی بمگذار، و در سایهٴ لطفت (۳) میدار، و جز بفضل خود مسپار .


p.591

گر آب دهی نهال خود كاشته‌ای

ور پست كنی بنا خود افراشته‌ای
من بنده همانم كه تو پنداشتهای

از دست میفكنم چو بر داشته‌ای .


p.586
۱ـ ج : سپيد. ٢ـ دوسنده بر وزن دوزنده بمعنى چسبنده (برهان قاطع).
p.587

۱ ـ ج : داد. قرآن مجید، حجر 26: وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ ؛ حجر 28: وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ ؛ حجر 33: قَالَ لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ .
p.588

۱ ـ ج : دگر. ٢ ـ ج : سدگر
p.589

١ ـ ج : برهم. قرآن مجید، بقره 35: وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَـٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ ؛ اعراف 19: وَيَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلَا مِنْ حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَـٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ .
p.590

۱ ـ ج : گر. ٢ ـ ج : باز آمديم. ٣ ـ ج : لطف.