Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
7 الاعراف نهم 3

p.793

قوله تعالی : « واذ أخذ ربك من بنی آدم » الایة ـ از روی فهم بر لسان حقیقت این آیت رمزی دیگر دارد و ذوقی دیگر. اشارتست ببدایت احوال دوستان، و بستن پیمان و عهد دوستی با ایشان روز اول در عهد ازل كه حق بود حاضر، و حقیقت حاصل .

سقیا للیلی و اللیالی التی
كنا بلیلی نلتقی فیها

p.794

چه خوش روزی كه روز نهاد بنیاد دوستی است. چه عزیز وقتی كه وقت گرفتن پیمان دوستی است. مریدان روز اول ارادت فراموش هرگز نكنند. مشتاقان هنگام وصال دوست تاج عمر و قبلهٴ روزگار دانند .

سقیا لمعهدك الذی لو لم‌یكن
ما كان قلبی للصبابة معهدا

فرمان آمد كه یا سید ! « وذكرهم بأیام الله ». این بندگان ما كه عهد ما فراموش كردند، و بغیری مشغول گشته، با یاد ایشان ده آن روز كه روح پاك ایشان با ما عهد دوستی می بست، و دیدهٴ اشتیاق ایشانرا این توتیا می كشیدیم كه : « الست بربكم ». ای مسكین! یاد كن آن روز كه ارواح و اشخاص دوستان در مجلس انس از جام محبت شراب عشق ما می آشامیدند، و مقربان ملأ اعلی میگفتند : اینت عالی همت قومی كه ایشانند. ما باری ازین شراب هرگز نچشیده‌ایم، و نه شمه‌ای یافته‌ایم، و های و هوی (۱) آن گدایان در عیوق افتاده كه :« هل من مزید ».

زان می كه حرام نیست در مذهب ما
تا باز عدم خشك نیابی لب ما

روزی آن مهتر عالم و سید ولد آدم (ص) میگفت : « ان حراء جبل یحبنی و أحبه ». این كوه حرا مرا دوست است و من او را دوستم. گفتند : ای سید كوه را چنین می گوئی؟ چیست این رمز؟ گفت : آری شراب مهر از جام ذكر آنجا نوش كرده‌ایم. سید صلوات الله علیه در بدایت كار كه آثار نبوت و أمارات وحی برو ظاهر گشت، روزگاری با كوه حرا میشد، و درد این حدیث در آن خلوتگاه او را فرو گرفته، و آن كوه او را چون غمگساری شده .

جز گرد دلم گشت نداند غم تو
در بلعجبی هم بتو ماند غم تو
هر چند بر آتشم نشاند غم تو
غمناك شوم گرم نماند غم تو

p.795

ساعتی در قبض بودی، ساعتی در بسط. وقتی در سكر بودی وقتی در صحو. لختی در اثبات بودی، لختی در محو. هر كس كه از ابتداء ارادت مریدان خبر دارد داند كه آن چه حال بودست و چه درد؟ این چنان است كه گویند :

اكنون باری بنقد دردی دارم
كان درد بصد هزار درمان ندهم

پیر طریقت گفته در مناجات : الهی! چه خوش روزگاریست روزگار دوستان تو با تو! چه خوش بازاریست بازار عارفان در كار تو! چه آتشین است نفسهای ایشان در یاد كرد و یادداشت تو! چه خوش دردیست درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو! چه زیباست گفت و گوی ایشان در نام و نشان تو!

« الست بربكم قالوا بلی » ـ فرقهم فرقتین : فرقة ردهم الی الهیبة فهاموا، و فرقة لاطفهم بالقربة فاستقاموا، و قیل : تجلی لقلوب قوم فتولی تعریفهم. فقالوا بلی عن صدق یقین و تعزز علی آخرین، فأثبتهم فی اوطان الجحد. فقالوا بلی عن ظن و تخمین. روز میثاق بجلال عز خود و كمال لطف خود بر دلها متجلی شد، قومی را بنعت عزت و سیاست، قومی را از روی لطف و كرامت. آنها كه اهل سیاست بودند، در دریای هیبت بموج دهشت غرق شدند، و این داغ حرمان بر ایشان نهادند كه : « اولئك كالانعام بل هم اضل »، و ایشان كه سزای نواخت و كرامت بودند بتضاعیف قربت و تخاصیص محبت مخصوص گشتند، و این توقیع كرم بر منشور ایمان ایشان زدند كه : « اولئك هم الراشدون ». « الست بربكم » ـ اینجا لطیفه‌ای نیكو گفته‌اند، و ذلك انه قال تعالی : « الست بربكم »؟ و لم‌یقل الستم عبیدی؟ نگفت : نه شما بندگان من‌اید بلكه گفت : نه من خداوند شما‌ام؟ پیوستگی خود را بنده در خدائی خود بست نه در بندگی بنده، كه اگر در بندگی بستی، چون بنده بندگی بجای نیاوردی، در آن پیوستگی خلل آمدی. چون در خدائی خود بست، و خدائی وی بر كمال است، كه هرگز در آن


p.796

نقصان نبود، لاجرم پیوستگی بنده بوی هرگز گسسته نشود، و نیز نگفت كه : من كه‌ام؟ كه آنگه بنده درو متحیر شدی. و نگفت كه : تو كه‌ای؟ تا بنده بخود معجب نشود و نه نومید گردد، و نیز نگفت : خدای تو كیست؟ كه بنده درماندی بلكه سؤال كرد با تلقین جواب، گفت : نه منم خدای تو. اینست غایت كرم و نهایت لطف.

شیخ الاسلام انصاری گفت قدس الله روحه : كرم گفت : « الست بربكم » بر گفت : « بلی ». چون داعی و مجیب یكی است دو تعرض چه معنی. ملك رهی را با خود خواند، او را بخود نیوشید، بی او خود جواب داد و جواب ببنده بخشید. این همچنان است كه مصطفی را گفت : « وما رمیت اذ رمیت ». درین آیت دعوی بسوخت و معنی بنواخت، تا هر كه بخود باز آید، او را نشناخت، سیل ربوبیت برگرد بشریت گماشت، او را ازو بربود، پس او را نیابت داشت. میگوید : نه تو انداحتی آنگه كه میانداختی، و یدا تبطش بی اینست گر بشناختی.

« واتل علیهم نبأ الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها » ـ همی تا باد تقدیر از كجا درآید. اگر از جانب فضل آید لاحقان را بسابقان در رساند، زنار گبر كی كمر عشق دین گرداند، و اگر از جانب عدل آید، توحید بلعم شرك شمارد، و با سگ خسیس برابر كند : « فمثله كمثل الكلب ». آری كار رضا و سخط دارد، اگر یك لمحت از لمحات نسیم رضای او بدرك اسفل بر گذرد، فردوس اعلی گردد، ور یك باد از بادهای سخط او بفردوس اعلی بگذرد، درك اسفل شود. سحرهٴ فرعون چندین سال كفر ورزیدند، و فرعون را پرستیدند، یك باد رضا برایشان آمد، نواختهٴ لطف كرامت گشتند. بلعم هفتاد سال شجرهٴ توحید پرورده، و با نام اعظم صحبت داشته، و كرامتها بخود دیده، و بعاقبت در وهدهٴ سخط حق افتاده، وز درگاه او برانده كه : فارقت من تهوی فعز الملتقی. زینهار ازین قهر! فریاد ازین حكم. كار نه آن دارد كه از كسی كسل آید و از كسی عمل، كار آن


p.797

دارد كه تا شایسته كه آمد در ازل .

گفتم كه بر از اوج برین شد بختم
و ز ملك نهاده چون سلیمان تختم
خود را چو بمیزان خرد بر سختم
از بنگه لولیان كم آمد رختم

فرمان آمد كه : ای محمد ! ما روز میثاق بندگان را دو گروه كردیم : گروهی نواخته، و دل بآتش مهر ما سوخته. گروهی گریخته، و با دون ما آمیخته. ایشان كه ما را اند شیطان را با ایشان كار نیست : « انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا »، و آنان كه شیطان را اند، ما را عمل ایشان و بود ایشان بكار نیست : « انما سلطانه علی الذین یتولونه ». ای سید ! در سپاه دیو چه رنج بری. عاقبت كار ایشان اینست كه : « فكبكبوا فیها هم والغاوون وجنود ابلیس اجمعون ». ای ابلیس ! گرد دوستان ما چه گردی. ایشان « حزب الله » اند، ترا بر ایشان دسترس نیست، و تحفهٴ روزگار ایشان جز رستگاری و پیروزی نیست : « الا ان حزب الله هم المفلحون ».

« ولقد ذرأنا لجهنم كثیرا » الایة ـ من خلقه لجهنم متی یستوجب الجنان؟! و من اهله للسخط انی یستحق الرضوان. فهم الیوم فی جحیم الجحود، معذبین بالهوان و الخذلان، ملبسین ثیاب الحرمان، و غدا فی جحیم الحرقة مقرنین فی الاصفاد، سرابیلهم من قطران. « لهم قلوب لا‌ یفقهون بها » ـ معانی الخطاب كما یفهمها المحدثون، و لیس لهم تمییز بین خواطر الحق، و هواجس النفس، و وساوس الشیطان. « ولهم اعین لا‌ یبصرون بها » ـ شواهد التوحید و علامات الیقین، فلا‌ینظرون الا من حیث الغفلة، و لا‌یسمعون الا دواعی الفتنة، و قیل : « لهم قلوب لا ‌یفقهون بها » شواهد الحق، « ولهم اعین لا‌ یبصرون بها » دلائل الحق، « ولهم آذان لا ‌یسمعون بها » دعوة الحق. « اولئك كالانعام بل هم اضل » ـ لان الانعام رفع عنها التكلیف، فان لم‌یكن لها وفاق الشرع فلیس منها ایضا خلاف الامر .


p.798

نهارك یا مغرور سهو و غفلة
ولیلك نوم والردی لك لازم
وتشغل فیما سوف تكره غبه
كذلك فی الدنیا تعیش البهائم


p.794
۱ ـ الف : ها يا هوى.