Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
7 الاعراف نهم 3

p.819

قوله تعالی : « هو الذی خلقكم من نفس واحدة » ـ بزرگ است و بزرگوار، خداوند مهربان، نیكو‌نام، رهیدار، آفرینندهٴ جهانیان، و دارندهٴ همگان. پاك و بی عیب در نام و نشان. پاك از زاده و خود نزائیده، پاك از انباز و یاری دهنده، پاك از جفت و هم ماننده. خلق كه آفرید، جفت آفرید قرین یكدیگر، نرینه و مادینه هر دو در هم ساخته، و شكل در شكل بسته، و جنس با جنس آرمیده، چنانكه گفت : « وجعل منها زوجها لیسكن الیها ». خداست كه یكتاست، و در صفات بی همتاست، و از عیبها جداست. آفریننده و دارنده و پروراننده. چون خواهد كه در آفرینش قدرت نماید، از یك قطرهٴ آب مهین صد هزار لطائف و عجائب بیرون آرد. اول خاكی، آنگه آبی، آنگه علقه‌ای، پس مضغه‌ای، پس استخوانی و پوستی، پس جانوری. چون چهار ماهه شود زنده شود در آن قرار مكین « فی ظلمات ثلث » درین شخص سه حوض آفریده یكی دماغ، یكی جگر، یكی دل. از دماغ جویهای اعصاب بر همه تن گشاده، تا قدرت حس و حركت در وی میرود. از جگر رگها آرمیده، بر همه تن گشاده، تا غذا در وی میرود. از دل رگها جهنده، بر همه تن گشاده، تا روح در وی میرود. دماغ بر سه طبقه آفریده : در اول فهم نهاده، در دوم عقل نهاده، در سوم حفظ. چشم بر هفت طبقه آفریده. روشنائی و بینائی در آن نهاده. عجب‌تر ازین حدقه است بر اندازهٴ عدس دانه‌ای، و آنگه صورت آسمان


p.820

و زمین بدین فراخی در وی پیدا گشته. طرفه‌تر پیشانی كه سخت آفرید با صلابت، تا موی نرویاند كه آنگه جمال ببرد. پوست ابرو میانه آفرید تا موی برآید اندكی، و دراز نگردد. گوش بیافرید، آبی تلخ در وی نهاده، تا هیچ حیوان بوی فرو نشود، و در وی پیچ و تحریف بسیار آفریده، تا اگر خفته باشی و حشرات زمین قصد آن كند راه بر وی دراز شود، تا تو آگاه شوی. زبان در محل لعاب نهاد تا روان باشد، و از سخن گفتن باز نمانی. چشمهٴ آب خوش از زیر زبان روان كرد، تا بادرار آب میدهد، و طعام بوی تر میشود، و اگر نه طعام بحلق فرو نشود. بر سر حلقوم حجابی آفرید تا چون طعام فرو بری، سر حلقوم بسته شود، تا طعام بمجری نفس فرو نشود. جگر بیافرید تا طعامهای رنگارنگ را همه یك صفت گرداند برنگ خون، تا غذای هفت اندام شود.

پاكست و بی عیب خداوندی كه از یك قطرهٴ آب مهین این همه صنع پیدا كرد، و چندین عجائب و بدائع قدرت بنمود، چون اندیشه كنی بگوی : « فتبارك الله احسن الخالقین »! زهی (۱) نیكوكار زیبا نگار آفریدگار! تن نگاشت و دل نگاشت. چون تن نگاشت خود را ستود، گفت : « فتبارك الله احسن الخالقین ». چون دل نگاشت ترا ستود، گفت:« اولئك هم الراشدون ». در علم ازلی و قضاء ابدی و رفتهٴ قلم است كه رویهائی بخواهد گردانید، چون بنگاشتن روی رسید گفت : نیكونگارید، نگار گر ستود نه نگار، كه اگر نگار ستودی نه روا بودی كه بزدودی، كه كردیم ستودهٴ خویش محو نكند، برداشتهٴ خویش رد نكند. چون بدل رسید نگار ستود نه نگار گر، تا بدانی كه نگار دل را هرگز نخواهد زدود.

« ولا ‌یستطیعون لهم نصرا ولا ‌انفسهم ینصرون » ـ بیك قول مراد باین مشركان‌اند كه پرستندهٴ اصنام بودند. جای دیگر گفت : « وكانوا لا ‌یستطیعون سمعا »، « ما كانوا


p.821

یستطیعون السمع ». حجت است بر اهل قدر كه بنده را استطاعت نهادند، و قدرت بر مباشرت فعل پیش از فعل، و ازین آیت بی خبراند و بی نصیب كه ملك میگوید جل جلاله : نه استطاعت دارند و نه قدرت. نه خود را بكار آیند نه دیگران را. نه جلب منفعت توانند نه دفع مضرت، مگر آنچه الله خواهد كه توانند. كه خواست خواست الله است، و توان توان او. بنده بخود هیچ نتواند، همه بتقدیر الله است. نیكی و بدی، سود و زیان، عطا و منع، غنا و فقر همه بتقدیر و خواست الله است. خیر بتقدیر او و رضاء او، شر بتقدیر او، نه برضاء او. در عالم چیست مگر بخواست او؟ موی نجنبد بر تن هیچ كس مگر بمشیت او. خطرت ناید در دل هیچ خلق مگر بعلم او. آدمی از خاك آفریدهٴ او، و اسیر در قبضهٴ او. هیچ چیز بروی نرود مگر بحكم او و بمشیت او. هرچه خواهد كند بر بندهٴ او. اگر سوزد یا نوازد خواند یا راند، او را رسد، و كس را نیست اعتراض بر او : « لا‌ یسئل عما یفعل وهم یسئلون ». چنانكه در بدایت آفرینش خلق بمشیت وی بود، و در حكم وی، امروز حكم بمشیت و اختیار هم او راست : « ما كان لهم الخیرة » خلق كه باشند كه ایشانرا حكم و اختیار بود؟. جبلت حدثان و اختیار انسان جه مرغ (۱) حضرت عزت است؟! « سبحانه وتعالی عما یشركون » پاكست و متعالی از آنك دیگری را با وی حكم و اختیار بود، كه خدائی شركت نپذیرد.

« وتریهم ینظرون الیك وهم لا ‌یبصرون » ـ آن زخم خوردگان عدل ازل، و نا بایستگان حضرت عزت از مصطفی(ص) انسانیت دیدند، نبوت ندیدند. آدمیت دیدند عبودیت ندیدند. لاجرم میگفتند : « ان هذا لساحر مبین »، « ائنا لتاركوا آلهتنا لشاعر مجنون ». آن دیده‌های شوخ ایشان برمص كفر آلوده بود، و سزای دیدن جمال نبوت نبود، از آن ندیدند. موسی علیه السلام از خضر بندگی دید آدمیت ندید، لاجرم میان بخدمت دربست، و بر درگاه شاگردی و مریدی وی مجاور گشت. دیری


p.822

بباید تا تو از خلق و آدمی بیرون از تن ظاهر چیزی بینی. تو لیلی می بینی معشوقی نمی بینی. مجنون میدانی عاشقی نمیدانی. لاجرم از كوی حقائق و راه مردان دور افتادی. ای هفتاد سال در منزل خاك بمانده! و هرگز قدم در ولایت عشق ننهاده! پای بند صورت گشته، و هرگز عالم صفت ندیده .

تا تو مرد صورتی از خود نبینی راستی

مرد معنی باش و گام از هفت گردون در گذار.


p.819
قرآن مجید، زمر 6: يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقًا مِّن بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ .
p.820

۱ ـ ج : زه‌اى.
p.821

۱ ـ چنين است در نسخ موجود، و در نسخهٴ ج ميم مرغ ضمه دارد. قرآن مجید، أنبیاء 23: لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ ؛ اعرام 198: وَتَرَاهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ وَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ .