روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.2
۱ – [هو]

بدان که معنی «هو» او بُوَد، و در میان عوام تا «هو» را با «الله»1 تعریف نکردی، بر مرادِ گوینده واقف نگردد 2، اما خواص و اهلِ اختصاص، و مردان میدان دین، و خداوندان عین‌ الیقین – که دلی صافی دارند و همّتی عالی و سینه ای خالی 3 – چون بر زفان گوینده برود که: هو، از این کلمه جز حق – جلَّ جلاله – مفهومِ ایشان نگردد. و علی الحقیقة دلی باید از هوٰی مصفّیٰ، و سینه ای به هُدَی محلّیٰ، و باطنی قبولِ حق را مهیّا، تا حقیقت هویّت بر وی مکشوف شود و به ادراک سرّ او موصوف گردد.

آورده اند که آن عزیزی در راهی می رفت 4، درویشی پیش آمد 5، گفت: از کجا می آیی؟ گفت: هو. گفت: کجا می روی؟ گفت: هو. گفت: مقصودت چیست؟ گفت: هو. از هرچه سؤال کرد جواب این یافت که هو.

از بس که دو دیده در خیالت دارم
در هر چه نگه کنم تویی پندارم

و این کلمۀ هو، چون از سینۀ مرد صاحب وقت برآید، هیچ چیز حجاب نیاید، اگر عرش رفیع پیش او آید و اگر کرسی 6، به آتش محبتش بسوزد. و از اینجا گفت آن عزیزِ عهد: لَو زاحَمَنِی العَرْشُ لمَحَقْتُه. اگر عرش رفیع پیش وقت ما درآید، پستش کنیم.

درویشی را چشم بر روی ماهرویی افتاد، دل نیز بر اثر چشم برفت، گفت: این خانه مرا خوش آمد، اینجا باشم 7. دست غوغای عشق خرمن صبرش را برباد داد 8، طاقتش طاق

p.3
گشت، ماه اصطبارش در محاق شد، آنگه آن درویش همّت در بست تا 9 مقصود خویش از بیش برگرفت. او را گفتند: با دوستان این کنند که تو کردی؟ گفت: وَمَنْ هُوَ حَتّی یَتَعرَّضَ لِقَلْبِی. او که باشد که پیرامُن سرا پردۀ دلِ ما گردد.

وگفتۀ ایشان است: لاَ یَستحِقُّ اَنْ یَلتفِتَ اِلَیْهِ الْقُلُوبُ اِلاّ‌ هُو. هیچ کس خود استحقاق آن ندارد که دل به وی آویخته شود مگر او.

و هم ایشان گفته اند: اول کاری که بر تو حمله آورد، بنگر تا دلت را قبله چیشت؟ خلق است یا حقّ. آنچه قبلۀ دل تُست دل اول صولت و صَدْمَت کار معبود تُست، زیرا که مقصود و مشهودِ تست10.

وعلی الحقیقة این «هو» خاصترین همۀ نامهاست 11. هُو یک حرف است و آن «ها» ست، و این «واو» برای قرار نفَس راست. و دلیل بر آن که یک حرف است که چون تثنیه کنی «هُمَا» گویی، نه «هوما». پس این نام فردی است دلیل بر فردی./1a/

ای جوامرد 12! همه اسامی و صفات که رود از سر زفان رود 13 مگر هُو، که از میان جان رود. اسمی است که زفان را با او کار نیست، هر اسم که بر زفان برانی، لب بجنبانی، اَمّا هُو کلمه ای است که زفان و لب را 14 – که وکیل و دروانِ دل اند 15 – با او کار نیست، از سرِ زفان 16 برنیاید، از میان جان و قعر دل و صمیم سینه برآید.

هُو باید که از قعر دل مترقی گردد به نَفَس پاک، از نَفْس پاک، از دل پاک، از سرِّ پاک، از ضمیر پاک، از باطن پاک کرده قصد درگاه پاک کند، گذران و روان و بُرّان، چون برقِ خاطف وریح عاصِف، نه چیزی به او درآویخته، نه او به چیزی درآویخته 17.

p.3
اختلاف نسخه ها

  • ۱. مج: به الله
  • ۲. آ، مج: تعریف نکنی ... واقف نگردند
  • ۳. آ: سینه خالی
  • ۴. آ: می آید، مج: می آمد
  • ۵. آ، مج: درویش پیشش آمد
  • ۶. آ، مج: یا کرسی
  • ۷. آ: در حاشیه افزوده شده: خاک وطن یار بر سر پاشم
  • ۸. مر: به باد داد
  • ۹. آ: تا + آن
  • ۱۰. آ: در حاشیه افزوده شده: بیت: غیر حق هر ذره کان مقصود تست تیغ لا برکش که آن معبود تست
  • ۱۱. آ: مج: خاصترین نامهاست
  • ۱۲. آ، مج، مر: در بعضی مواضع جوامرد و در بعضی دیگر جوانمرد
  • ۱۳. مج، آ: از زفان رود
  • ۱۴. مج، آ: زفان را
  • ۱۵. آ، کب: وکیل و در آن دل اند
  • ۱۶. آ: سری زفان. در این نسخه عموماً کسرۀ اضافه به صورت «ی» ثبت شده است
  • ۱۷. مج، آ: باز آویخته. در حاشیۀ آ افزوده شده: داری سرِ ما بکرد گردِ سری خویش یا بر دری ما بباش یا بر درِ خویش ای جان دو به هم راست نیاید می دان گه بر دری ماشی و گه بر دری خویش.