روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.4
۲ – الله

معنی «الله» به نزدیک اهل تحصیل و ارباب تحقیق آن است که مَنْ لَهُ الالهیّة وَالالهیّةُ هِیَ القُدرةُ عَلَی الاختراع 1. الله آن است که الهیّت او راست، و الهیّت قدرت بر آفریدن است و پرید آوردن. و این صفت حق است جلَّ جلاله، که قادر است بر ایجاد و اختراع و انشا و ابداع. قدرتش را فُتُور نه، قوتش را قصور نه. اگر خواهد در لحظتی هزار هزار آدم و عالم بیافریند و هزار هزار چون حبیب و خلیل برگزیند.

فعلش به آلت نه، صُنعش به علت نه، کرْدَش به حیلت نه، عرش رفیع را بیافرید و تاجِ فرقِ کون گردانید، و ذرّۀ حقیر را در عالم ایجاد آورد و از دیده‌ها نهان کرد. و از روی حقیقت عرش چون ذرّه‌ای، و ذره چون عرشی 2. عرش چون ذره‌ای از روی قدرت، و ذرّه چون عرشی از روی حکمت. اگر به عالم قدرت نظر کنی، عرش ترا ذرّه‌ای نماید و اگر به عالم حکمت نگری، ذرّه‌ای ترا عرشی نماید 3. عرش رفیع با ذرّۀ حقیر در قدرت یکسان و در حکمت مِثْلان. آن ذرّۀ حقیر با عرش کبیر می گوید به زفانِ حال: چه من و چه تو، حق را – جلَّ جلاله – قدرتی است بر کمال، وحدانیتی است بیزوال، حکمتی است بی انتقال. قدرت ایجاد و فطرت تقاضا کرد، وحدانیّت اعدام اقتضا کرد، حکمت اعادت تفاضا کرد 4. حکمت در اعادت برای تحقیق صفتِ شقاوت و سعادت بود. ایجاد اول به تقاضای قدرت، اعدام میانه به تقاضای وحدانیت، به تقاضای حکمت. به قدرت در زمینِ حکمت تخم

p.5
فطرت بپاشید، انواع نباب سر بر زد، بعضی گلی خوشبوی 5، و بعضی خارجگرخوار. آنگه از عالم وحدانیّت باد غیرت بجَست، و سَمُومِ قهر ببزید 6، عالم را کسوت عدم پوشانید و قِلادۀ وجود از جیدِ موجودات و مخلوقات به دستِ قهر باز کرد 7. پس سلطانِ حکمت از بالای ایوان جلالت در میدان جلال و عزّت تاختن آورد که اهمال در شرط نیست، فاِن الله یُمْهلُ وَلاَ یُهملُ. /1b/

اسرافیل را که سیّاف عهد است – گفتند: به صُور 8 – که پردۀ قدرت است – در دَم، که اشتیاق خاک بغایت کشید و عاشق ما زهرِ فراق چشید تا این مشتی خاک به صحرای عهد و فضای قضا حاضر آیند. پس آنگه همه موجودات و مخلوقات را مگر آدمی – که به حکم مقابله به کمالِ اقبال و جلالت حالت و علوّ دولت او که سرکه و ترّۀ مایدۀ وجوداند – بارِ دیگر سر به بالین عدم باز نهند و خطاب جبّاری از عالم قهّاری با این مشت خاک این بود که 9 بَقِینَا وَبقِیتُم، ماییم و شما، پس سپری بود را که عبارت از وی مرگ است بر صورتِ کَبْشی املح بیارند و به تیغِ قهر حلق وی را بسمل کنند این چیست؟ قصاص بحقّ، وَلَکُمْ فِی القِصَاصِ حَیَاةٌ. آنگه صُدرۀ بقای ابد وحُلّۀ ملکِ سرمد در گردن سُعدا افکنند و بر مُتّکای اقبال در مشاهدۀ مَلِک ذو‌الجلال بنشانند و کأساتِ وصال متواتر و خلع اقبال متوالی، هردم نواختی و قبولی، هر لحظت تحفی 10 و وصولی؛ و لباس خِزی و نکال و تبعید و اِذلال وردّ و حجاب وصَدّ و عقاب در گردن اشقیا افکنند، هردم حسرتی و غُصّتی، و هر زمان از خرمن 11 خذلان حِصّتی. سؤال ایشان را جواب نه، نصیبِ ایشان جز عقاب نه. و خطیب حکم ربّانی بر منبرِ مَجدِ سُبحانی این ندا در دهد که یَا اَهْلَ الجنّةِ خُلُودٌ وَلاَمَوْت، وَیا اَهْلَ النّار خُلُود وَلاَمَوْت.

و سخت خوش گفت آنکه گفت: لاَ وَحْشَةَ مَعَ اللهِ وَلاَ راحَةَ مَعَ غَیْرِ‌الله. با دوست بودن بی هیچچیز 12 خوش است و بی دوست با همه چیز ناخوش است. هر که از دوست محجوب است در عین بَلیّت است و اگر چه کلید خزاین مُلک در آستین دارد. و هر که به لطف دوست مجذوب است در عین عَطیّت است و اگر چه نان شبانگاهی ندارد. و از اینجا گفت سَرِی سقطی – قدَّس الله روحه: اللّهم مَهْمَا عَذَّبْتَنی بِشَیء فَلاَ تُعَذِّبنی بذُلّ الحجابِ. بار خدایا به هرچه خواهی عذاب کن، اما به حجاب عذاب مکن که من طاقت عذاب حجاب ندارم 13.

بیت

به هر چیزی که بکشی زنده گردم
به هجرانم مکش دیگر تو دانی

p.6
و چون خداوند – جلَّ جلاله – در حقِ کافران – لعنهم الله – گفت: کَلاّ اِنَّهم عَنْ ربّهم یَومئذٍ لمَحْجوبُون دلیل ظاهر است که مؤمنان را حجاب نیست 14.
گویند بهشت میزبانی است
بی دیدن، میزبان نباشد
چون دشمن و دوست در حجابند 15
پس فرق درین میان چه باشد

بحقیقت بدانید که اگر او خیمۀ وصال وقُبّۀ قُرب به دوزخ فرستد دوستانِ بوستانِ ازل که بر آواز 16 هزارْ دستان جذبات غیبی مستان گشته اند آتش دوزخ را توتیای دیدۀ خود سازند، و اگر یک لحظت در فردوس اعلی و جنّت عَدن و دارُ ‌القرار، دوستان را به حجاب 17 مبتلا گرداند چندان فریاد کنند که دوزخیان را بر ایشان رحمت آید. /2a/

بیت

رضوان و نعیم و حور عین را
بی روی تو جاودان نخواهم

p.6
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: والابداع
  • ۲ . آ، کب: عرش ذره ای و ذره عرشی
  • ۳ . آ: آید
  • ۴ . آ: «حکمت اعادت کرد» ندارد
  • ۵ . مج: خوشبوی
  • ۶ . مج: بَزِید
  • ۷ . مر، مج: باز کردند
  • ۸ . آ: صوری
  • ۹ . آ: این ندا در دهد که
  • ۱۰ . آ: تحفه ای
  • ۱۱ . آ: و از خرمن
  • ۱۲ . آ، کب: در اکثر مواضع «هیچیز» به صورت هیچ چیز و «هیجا» به صورت هیچ جا آمده است
  • ۱۳ . آ: در حاشیه افزوده شده: توجه دانی ای پسر سوز فراق عاشقی داند دلی پر اشتیاق چون تو عاشق نیستی دلمرده ای دعوی عشق از چه در سر کرده ای * در دست من آن زلف دو تو بایستی کارم همه چون رخش نکو بایستی گرچه شب و شمع هست و یاران حاضر اینها همه هیچ نیست او بایستی * گر با همه ای چو بی منی بی همه ای ور بی همه ای چو با منی با همه ای * بی تو چکنم من این دل سوخته را وین جان به تیر هجر بر دوخته را
  • ۱۴ . آ: + و حساب با ایشان علی الحقیقه بجز عتاب نیست
  • ۱۵ . آ، کب: در حجاب است
  • ۱۶ . آ: از آواز
  • ۱۷ . مج، آ: دارالقرار به ذلّ حجاب