روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.7
٣ – الّذی لااِله الّاهُو

سخن در لا ‌اِله الاّ هو بر ایجاز و اختصار گفته آید إنْ شَاء الله تَعَالیٰ.

پارسی مجرّد این کلمه آن است که نه خدای است جز یک خدای جلَّ جلاله. و این لاَ اِله شحنه ای است از نفی قهر که 1 بر مرکبِ هیبت نشسته، در دستِ وی تیغی از غیرتِ ربّانی، تا هر کجا غیری است به تیغِ غیرت سرش برگیرد تا سلطان اِلاّ ‌الله در چهار بالشِ مُلکِ دل بنشیند و بر چاکران جوارح فرمان در دهد تا هر که سر بر خطّ فرمان نهد و کمر انقیاد بر میان بندد، طرازِ اعزاز بر کسوت راز او کشند، و هر که سر از ربقۀ عبودیت بتابد، داغِ خَسَار بر رُخسارش کشند و قلادۀ لعن و طرد و ردّ از گردنش درآویزد 2.

ای جُوامرد 3 هر منزلی که سلطان به آن منزل فرو خواهد آمدن، از پیش شرط بُود 4 که فرّاشی بیاید و آن منزل بروبد و خس و خاشاک دور کند و چهار بالشِ سلطان بنهد تا چون سلطان در رسد، کارساخته بُود و منزل بپرداخته. همچنین چون سلطان عزّت اِلاّ ‌الله به سینه ای نزول خواهد کرد، فرّاش لا‌ اِلَه اِلاّ ‌الله از پیش 5 بیاید و ساحت سینه را به جاروب تجرید و تفرید بروبد و خس و خاشاک بشریّت و آدمیّت و شیطانیّت و انسانیّت را نیست کند و آب رضا بزند و فرش وفا بگستراند 6 و عود صفا بر مجمر رضا برسوزد 7 و چهار بالش سعادت و تخت سیادت بنهد تا چون سلطانِ اِلا ّ‌الله در رسد در مهد عهد بر سریر سرّ تکیه زند 8.

p.8

بیت

تکیه بر جان رهی کن که ترا باد فدا
چه کنی تکیه بر آن گوشۀ داراَفْرِینا 9

و سرّی دیگر ازین عزیزتر هست، و آن آن است که این «لا» داری است بر سرِ چهارسوی ارادت جبّاری زده، و سَیّافِ مشیّت را نصب کرده تا اگر عقلِ بو‌الفضول پای به اندازۀ گلیم فرو نکند – چنانکه گفته اند که مُدِّ رِجلَیْکَ وَعلَی قَدْرِ‌الکِسَا – به دست قهر ازدار «لا»ش درآویزد تا عبرت دیده ها و سبب بیداری سینه ها بُود. فَاْعتَبِرُوا یَا اُولِی الاَبصارِ 10.

ای درویش! هر آنکه آهنگ حضرتِ اِلاّ‌الله کند بر لا ‌اِلَه که نهنگْ وار دهانِ قهر گشاده است – گذر باید کرد تا این نهنگِ قهر جمله صفاتِ او از معاصی و طاعات فرو برد، آنگه به حضرتِ دولتِ اِلاّ‌الله رسد مفرد و مجرّد، نه بر دل غباری، نه بر پُشت باری، نه با کس شماری، نه بر دل بازاری و نه در سینه آزاری، نه با هیچ مخلوق کاری فَهُوَ مُجَرّدٌ بِالله 11، والخَلَفُ عِند َ‌الله 12. و تختۀ دل را از غبار اغیار بمحانیده 13، نهاد را زهرِ قهر چشانیده و همّت را از ذروۀ عرش در گذرانیده، از کون رمیده، با دوست آرمیده، گوی طرب در میدان طلب انداخته، تیغِ قهر از نیامِ رجولیّت آهخته 14، با دوست از میان جان ساخته، بر نطع عشق مهرۀ دل بباخته، شستِ طلب در دریای دولت انداخته، خان و مانِ بشریّت بجملگی برانداخته، تختۀ هوٰی پاک کرده، جامۀ جفا چاک کرده 15. /2b/

p.8 - 9
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مج، آ: از قهر نفی که
  • ۲ . آ: در حاشیه افزوده شده: هر که نه به میدان فلک گوی زنند چون گوی بسر برند یکی هوی زنند بی چوگان را دو دست بر روی زنند گویند که رَو رَو نه زنان گوی زنند
  • ۳ . آ: جوانمرد
  • ۴ . مج، کب، آ: آمد شرط بود
  • ۵ . آ، مج: در پیش
  • ۶ . مج، آ: بیفکند
  • ۷ . مج: سوزد، آ: بسوزد
  • ۸ . آ: در حاشیه دارد: آنگه نظم شهادت گفتن راست گردد چنانکه شاعر گوید: شهادت گفتن آن باشد که همز دل در آشامی همه دریای هستی را بدان حرفِ نهنگ آسا جمال حضرت قرآن نقاب آنگه بر اندازد که دار‌الملک ایمان را مجرد بینداز غوغا عجب نبود که از قرآن نصیبت نیست جز حرفی که از خرشید جز گرمی نیابد چشم نابینا (سنائی)
  • ۹ . مر: دار آفزینا، آ: دار فزینا، کب: دار بزینا
  • ۱۰ . آ: در حاشیه دارد: یا سر زفضولها بباید پرداخت یا عاشقی تمام بر باید ساخت یا در رخ نیکوان نباید نگرید یا نه دل و جان و جاه در باید باخت
  • ۱۱ . مج: محو بالله
  • ۱۲ . آ: در حاشیه دارد: با درد بساز چون دوای تو منم در کس منگر که آشنای تو منم گر بر سری کوی عشق ما کشته شوی شکرانه بده که خون بهای تو منم
  • ۱۳ . مر: سترده، مج: محو کرده
  • ۱۴ . آ: آخته
  • ۱۵ . آ: در حاشیه دارد: جانا دل دردناک دارم بی تو جان در شرف هلاک دارم بی تو پیراهن صبر چاک دارم بی تو بر سر زغم تو خاک دارم بی تو * دل از اغیار خالی کن چو عزم کوی ما داری نظر بر غیر ما مفکن چو قصد روی ما داری من آن شمعم که در مجلس مرا پروانه بسیار است بسوزان خویشتن چون عود اگر تو بوی ما داری زمحبوبان هر جایی تو را خود هیچ نگشاید حرامت باد اگر رغبت به غیر از سوی ما داری چو طوطی در قفص خو کن اگر شکر همی خواهی نوا چون فاخته می زن اگر کوکوی ما داری مسلم آن زمان گردد ترا لاف سرافرازی که در میدان جانبازان سرت را گوی ما داری کسی دیگر چو هویی را مسلم نیست الا هو بگو یا هو و ویا من هو اگر هو هوی ما داری به تیر غمزه ات مستم که بر جانم کمین کردی کمان شمس دین گیری اگر بازوی ما داری (مولوی وار) .