روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.10
۴ – الرَّحمن الرَّحیم

به نزدیک اهلِ معانی درست آن است که الرَّحمٰنُ مَنْ لَهُ الرَّحمةُ، و تفسیر الرَّحمةِ اِرادةُ النِّعمة. رحمن آن است که رحمت صفتِ اوست، رحمت ارادتِ نعمت است.

و درست آن است که میان «رحمن» و «رحیم» هیچ فرقی نیست از روی معنی، همچنانکه نَدْمان و نَدِیم به یک معنی است. و جمع میان این هر دو کلمه تأکید راست. چنانکه گویند: فُلانٌ جَادٌ مُجِدٌّ.

اکنون از روی سرّ و حقیقت و معنی و طریقت، در این اسم سخن گفته شود بقدرِ امکان:
الله اِخبار است از قدرتِ حق – جلَّ جلاله – بر ابداع، الرّحمن الرّحیم اِخبار است از نصرت او به امتناع.
پس وجودِ مرادِ او به قدرت او ، و توحید عبادِ او به نصرت او.

و سرّی دیگر در این کلمه آن است که 1 سماعِ «الله» موجب هیبت است و هیبت سبب فنا و غیبت است. و سماع الرّحمن الرّحیم موجب حضور به حضرت است و حضور سبب بقا و قربت است. پس هر که در سماع الله است در کشف جلال مدهوش است، و هر که در سماع الرّحمن الرّحیم است در بسط جمال بیهوش است.

سرّی دیگر؛ سماع این کلمه شرابی است در قدحِ فَرَح ریخته، در کأس استیناس کرده، حقّ – جلَّ جلاله – احبابِ خود را بیواسطه داده. فَاِذَا شَرِبُوا طَلَبُوا وَاِذَا طَلَبوا طَرِبُوا وَاِذَا طَرِبُوا

p.11
طَارُوا وَاِذَا طَارُوا وَصَلوُا وَاِذَا وَصَلوُا اِنْفَصَلوا وَاِذَا اِنْفَصَلُوا اِتّصَلُوا وَاِذَا اِتّصَلَوا حَصَلُوا، فَعُقُولهُم مُسْتَغْرَقَةٌ فِی لُطْفِهِ، وَقُلُوُبهُم مُسْتَهلَکَةٌ فِی کَشْفِهِ. چون دوستانِ خدای – جلَّ جلاله – در بوستان لطف بر چمنِ عهد در انجمن عشّاق این شرابِ اشتیاق بکشند در طلب آیند، چون در طلب آیند در طرب آیند، چون در طرب آیند از قفصِ کونین برپرند 2، چون برپرند برسند 3، چون برسند در خود برسند 4، آنگه در آن حالت عقول ایشان مستغرق لطف گردد و قلوب ایشان مستهلکِ کشف شود، خود را گم کرده و او را یافته، آفتاب لطفِ ازلی در روضۀ دلش تافته، نسرین اُنس در آن روضۀ قدس دمیده، عبهر عهد برآمده، شنبلید وفا و گل صفا سر بر زده، بَلابِلِ کرامات بر ریاحین اشارات سراییده.

سّری دیگر مکاشفت کرد با بندگان خود به الله، که اسم الله قهر آمیغ است، طاقتِ سماعِ این کلمه نداشتند، دلهاشان را 5 مرهم رحمت بر نهاد به الرحمن، تا بقا یافتند 6 واِلاّ از هیبت کلمۀ الله معدوم گشتندی که از ایشان نام و نشان نماندی. /3a/

ای جُوامرد! اگر نه غفلت و غیبت و قصور و نقصان حالت خاک 7 و گِل بودی از کلمۀ الله دلها را به حدیث رحمت باز نیاوردی 8، ولکن آدمی – الاّ ‌مَنْ شاء ‌الله – جز به نصیب خود نجنبد. حدیث رحمت پیوندِ طلبِ تو بود نه پیوند جلالِ بر کمالِ حق.

سرّی دیگر، رحمن است به ترویح، رحیم است به تلویح، رحمن است به مَبارّ، رحیم است به انوار، رحمن است به نفع، رحیم است به دفع، رحمن است به تجلی، رحیم است به تولّی، رحمن است به نعمت، رحیم است به عصمت، رحمن است به بسطِ نِعَمِ عام، رحیم است به کشفِ کرمِ خاص 9، رحمن است به تخفیفِ عبادت، رحیم است به تحقیق حُسنیٰ و زیادت. کَاشَفَهُم بِقَولِهِ: الله وَ هُوَ اِخْبَارٌ عَنْ قُدرتهِ، ثُمّ اَعْقَبَهُ 10 باسم الرّحمن لاَنَّه غَذَاهُم بِنِعْمَتِه، ثُمَّ قال: الرّحیم لاَنَّه غَفَرَلَهُم فِی الانتهاء بِرَحْمتِهِ فکَاَنَّه عَرَفَهُم اَنّه بِقُدرتِهِ خَلَقَهُم و بِنِعْمَتِهِ رَزقَهُم وَ بِرَحْمَتِهِ غَفَرَلَهُم وَ اَعْتَقَهُم. اوّل گفت: الله، و این کلمه خبر دادن بود از نهایتِ قدرت، پس گفت: الرّحمن، و این اشارت کردن بود به تَغْذِیت و تربیت و تقویت به نعمت. پس گفت: الرّحیم، و این اِعلام بود به رحمت 11، و در نهایت چنانستی که با بندگان خود خطاب کرد که به قدرت تان بیافریدم و به نعمت تان بپرورانیدم، و به رحمت تان بیامرزیدم. در ابتدا قدرت من در میان نعمت من، در انتها رحمت من دریای قدرت ازل و دریای رحمت ابد و دریای نعمت حال، که به هم جمع گردد، کدورت مشتی خاک کجا پدید آید. و از اینجا گفت آن

p.12
عزیزِ عهد: اِذا فَاضَ بَحْرُ الرّحمة تَلاَشی کلّ زَلّةٍ لانَّ الزلّةَ لَمْ تَکُنْ وَالرّحمة لَمْ تَزَلْ وَمَا لَمْ یَکُنْ فَکَانَ اَنّی یُقَاوِمُ مَا لَمْ یَزَلْ وَلاَ یَزَالُ. چون دریای رحمت موجِ کرامت و معرفت زند، جملۀ زلاّت 12 و معاصی مُنْعدم و متلاشی گردد، زیرا که زلّت لَمْ یَکُنْ است و رحمت لَمْ یَزَل، و لَمْ یَکُنْ با لَمْ یَزَل کی مقاومت تواند کرد 13.

p.12
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: «آن است که» ندارد
  • ۲ . آ، کب: از قفص کون بشکنند
  • ۳ . آ: بدو برسند
  • ۴ . آ: نرسند
  • ۵ . آ: دلهای ایشان را
  • ۶ . مر، آ: «به الرحمن» ندارند
  • ۷ . آ: نقصان خاک
  • ۸ . آ: ولیکن چون مرد طاقت کشش بارِ‌الله نداشت حدیث رحمت نگفت تا حق او با حظّ تو آمیخته گردد تا مرد نگریزد والا از آنجا که حق خداوندی و جلال الهی او بود حدیث رحمت در میان چه کرد
  • ۹ . آ: خاصّ و عام
  • ۱۰ . مج: عقبه
  • ۱۱ . مج: بدایت
  • ۱۲ . آ: زلل
  • ۱۳ . آ: در حاشیه دارد: تو یقین می دان که صد عالم گناه از تف یک توبه بر خیزد ز راه بحر احسان چون در آید موج زن محو گرداند گناه مرد و زن.