عالم را هباء منثور گرداند و تیغ قهر بر هیاکلِ افلاک زند و به دهرۀ لاَ تَسُبّوا الدَهْر فَاِنَّ الله هُوَ الدَّهْرُ سرِ دهر و دهریان5 بر دارد و همه نهادها را ذره ذره کند و غبارِ اغیار از دامن قدرت بیفشاند و لگام اِعدام بر سرِ مرکبِ6 تیزْگام وجود کند، پس ندا در دهد که لِمَنِ المُلکُ الیَوم، تا کرا زهرۀ آن بُوَد که این خطاب را به جواب پیش آید، تا هم جلالِ احدیّت جمالِ صمدیّت7 را پاسخ دهد و هم عزّ قدّوسی کمال سُبَّوحی را جواب کند که لِلّهِ الواحدِ القَهّار.
و چون مؤمن معتقد علی القطع والتحقیق اعتقاد کرد که مُلک و مِلک حق راست جلَّ جلاله، علی الحقیقه ننگش آید که هیچ مخلوق را تذلّل کند و برای حبّه ای و شربه ای و لقمه ای گردن برافراشتۀ خود را بشکند.
وَمَنْ قَصَدَ الْبَحْرَ اِسْتَقَلّ السَّوَاقِیَا.
غوّاصِ بلندْ همت که با دریای محیط ستد و داد کرد و در معاوضه گوهرِ شب افروز به دست آورد، به دود چراغ مختصر کی تن در دهد.
بس نیکو گفت آن غزیز: مَنْ عَرَفَ اللهَ لَمْ یَحْتَمِلْ ذُلّ الْخَلْق8.
هر که جلالِ حق بدانست به اذلال خلق ننگرید9.
مقصدش درگاه الله بوَد دست صدقش از کونین کوتاه بوَد، پای عشقش همیشه در راه بوَد، دلش در قبضۀ عزّ پادشاه بوَد، جانش در شبکۀ محبتِ شاهنشاه بوَد، وجد و وجود و کشف و شهودش همراه بوَد، قعر چاه به نزدیک وی چون بالایگاه10 بوَد، از حقایق دقایق دفاتر محبت و مودّت آگاه بود، سَرش معدن سرّ ذوالجلال بود، بر پیشانیش نشانِ اقبال بود، و در دیدۀ یقینش نور اعتبار افعال بود11، بر رخسار دینش گل نوال بود، در مشامش نفحات روضۀ وصال بود، در دستش دستۀ ریحانِ باغ محبّت بود، در پایش نعلین صفوت و دولت بود، بر سرش تاج وقار بود، در برش حلّۀ افتقار بود، بر ظاهرش کسوت عبودیت بود، در باطنش حلیتِ نظر به اسرار ربوبیّت بود.
روز در راز بود و شب در ناز بود.
صبوحش شراب طهور بود، غبوقش رحیقِ تحقیق حبور بود.
چاشتش مجاهدت بود، شامش مشاهدت بود.
گامش بر سر کام بود، همواره در این دام بود.
خلق با نان و با نام بود12، او بی نان و بی نام بود.
ذرّۀ هوای قدرت بود، گوی میدان فطرت بود، دانۀ آسیای مشیّت بود، عندلیب باغِ عندیّت بود باز راز احدیّت بود، طاووس بوستان قدّوس بود، سابحِ بحرِ جلال سُبوح بود. /4a/
ای درویش آفتابی است که آن را آفتاب عنایت گویند که تا ابد از برج ازلیّت تابد، بر سینۀ هر که برافتاد منبع بَهاء و دُرّ بی بها و معدن سنا گشت.
و طور سینای عشق نبود و