روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.13
۵ – المَلِک

پادشاه – جلَّ جلاله – مَلِک است و مالک و مالِکُ المُلک و مَلِیکُ المُلک، و مُلک و مِلک او راست علی الحقیقه، و مالکِ مطلق اوست. و حقیقت مَلِک به نزدیکِ اهلِ سنَّت و ارباب معانی قدرت بر انشا و ابداع و آفریدن است، و این صفت حق است جلَّ جلاله.

و پارسی مَلِک پادشاه بُوَد پادشاه حقیقی آن است که مُلکش را عزل نیست1 و جدّش را هَزْل نیست و عِزّش را ذُلّ نیست و حُکمش را ردّ نیست و او را نِدّ نیست و از وی بُدّ نیست. چنانکه به موسی – علیه السلام – وحی فرستاد: اَنَا بُدّک اللاّزِمُ فَالْزَم بُدّک یا موسی! من ناگزیرِ تواَم، از همه گزیر است و از من گزیر نیست، از همه چاره است و از مَنَت چاره نیست. /3b/

و چون مؤمن موقنِ صادقِ عاشقِ وافیِ صافی دانست که مَلِک و مَالِک و مَلِیک علی الحقیقه حقّ است سبحانه، باید که لوح دَعاوِی بشکند و دیدۀ کبر2 و مَنِی بر کَنَد و بساطِ هوس درپیچد و سودای انانیّت و منیِّت3 از سر بیرون کند و دامن از کونین درچیند و قیدِ اضافت بشکند و مالک مطلق را مِلک و مُلک مسلّم دارد و مرادِ او بر مرادِ خود مقدم داند و حقیقت داند که مُلک این مَلِک به سپاه نیست و جز وی شاهنشاه نیست و عزّ وی به طبل و عَلَم و خَدَم و حَشَم نیست. سلطانانِ جهان لشکر را عَرْض دهند و خدم حشم برنشانند و خیل و خول آشکارا کنند پس به ملک و ملک و نعمت و تنعم و سوار و پیاده و درگاه و بارگاه خود سرِ افتخار برافرازند، او جلَّ جلاله – اَطْلال و رسومِ کون را آتش بی نیازی در زند و

p.14
عالم را هباء منثور گرداند و تیغ قهر بر هیاکلِ افلاک زند و به دهرۀ لاَ تَسُبّوا الدَهْر فَاِنَّ الله هُوَ الدَّهْرُ سرِ دهر و دهریان5 بر دارد و همه نهادها را ذره ذره کند و غبارِ اغیار از دامن قدرت بیفشاند و لگام اِعدام بر سرِ مرکبِ6 تیزْگام وجود کند، پس ندا در دهد که لِمَنِ المُلکُ الیَوم، تا کرا زهرۀ آن بُوَد که این خطاب را به جواب پیش آید، تا هم جلالِ احدیّت جمالِ صمدیّت7 را پاسخ دهد و هم عزّ قدّوسی کمال سُبَّوحی را جواب کند که لِلّهِ الواحدِ القَهّار.

و چون مؤمن معتقد علی القطع والتحقیق اعتقاد کرد که مُلک و مِلک حق راست جلَّ جلاله، علی الحقیقه ننگش آید که هیچ مخلوق را تذلّل کند و برای حبّه ای و شربه ای و لقمه ای گردن برافراشتۀ خود را بشکند.

وَمَنْ قَصَدَ الْبَحْرَ اِسْتَقَلّ السَّوَاقِیَا. غوّاصِ بلندْ همت که با دریای محیط ستد و داد کرد و در معاوضه گوهرِ شب افروز به دست آورد، به دود چراغ مختصر کی تن در دهد.

بس نیکو گفت آن غزیز: مَنْ عَرَفَ اللهَ لَمْ یَحْتَمِلْ ذُلّ الْخَلْق8. هر که جلالِ حق بدانست به اذلال خلق ننگرید9. مقصدش درگاه الله بوَد دست صدقش از کونین کوتاه بوَد، پای عشقش همیشه در راه بوَد، دلش در قبضۀ عزّ پادشاه بوَد، جانش در شبکۀ محبتِ شاهنشاه بوَد، وجد و وجود و کشف و شهودش همراه بوَد، قعر چاه به نزدیک وی چون بالایگاه10 بوَد، از حقایق دقایق دفاتر محبت و مودّت آگاه بود، سَرش معدن سرّ ذو‌الجلال بود، بر پیشانیش نشانِ اقبال بود، و در دیدۀ یقینش نور اعتبار افعال بود11، بر رخسار دینش گل نوال بود، در مشامش نفحات روضۀ وصال بود، در دستش دستۀ ریحانِ باغ محبّت بود، در پایش نعلین صفوت و دولت بود، بر سرش تاج وقار بود، در برش حلّۀ افتقار بود، بر ظاهرش کسوت عبودیت بود، در باطنش حلیتِ نظر به اسرار ربوبیّت بود. روز در راز بود و شب در ناز بود. صبوحش شراب طهور بود، غبوقش رحیقِ تحقیق حبور بود. چاشتش مجاهدت بود، شامش مشاهدت بود. گامش بر سر کام بود، همواره در این دام بود. خلق با نان و با نام بود12، او بی نان و بی نام بود. ذرّۀ هوای قدرت بود، گوی میدان فطرت بود، دانۀ آسیای مشیّت بود، عندلیب باغِ عندیّت بود باز راز احدیّت بود، طاووس بوستان قدّوس بود، سابحِ بحرِ جلال سُبوح بود. /4a/

ای درویش آفتابی است که آن را آفتاب عنایت گویند که تا ابد از برج ازلیّت تابد، بر سینۀ هر که برافتاد منبع بَهاء و دُرّ بی بها و معدن سنا گشت. و طور سینای عشق نبود و

p.15
موسی وار در میقات بیقراری نعرۀ13 آرِنِی زد و از معشوق نازنین معانی جواب لن تَرَانِی شنید، و کوهِ نَفْس خاکباش راهزن شورانگیز دَکّاً دَکّاً ببرد و در عدم آبادِ فقر فرو رفت و از او نام و نشان بنماند.
سرمست اگر ز سودا بر هم زنم جهانی
عیبم مکن که در سر سودای یار دارم
سیلاب هستی را، سر در وجودِ من ده
کز خاکدانِ هستی بر دل غبار دارم
موسی و طور عشقم در وادی تمنا
مجروح لَن تَرَانِی چون خود هزار دارم14

p.15
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: در حاشیه دارد: از همه عالم گزیر است ار همه جان و دلند آن تویی کز کل عالم ناگزیری ناگزیر کم نگردد گنجهای فضلت از بدهای ما تو نکو کاری کم بدهای ما گیر و مگیر صدق ما را صبح کاذب سوخت ما را صدق بخش پای ما در طین لازب ماند، ما را دست گیر هیچ طاعت ناید از ما همچنین بی علّتی رایگان مان آفریدی رایگان مان در پذیر
  • ۲ . مر: دیدۀ لی
  • ۳ . مج: «منیّت» ندارد
  • ۴ . مر: بگسترانند
  • ۵ . آ: دهریات، مج: «دهریان» ندارد
  • ۶ . آ: سری مرکب
  • ۷ . کب: احدیّت و جمال صمدیّت
  • ۸ . مج، آ: دلال الخلق
  • ۹ . مج: بنگراید
  • ۱۰ . آ: بالاگاه
  • ۱۱ . مج: همواره خاطرش حارس ... دو کلمه پاک شده
  • ۱۲ . مج: «بود» ندارد
  • ۱۳ . مج: و موسی درد بر وی نعره
  • ۱۴ . مج: «و در عدم آباد... هزار دارم» ندارد.