روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.16
۶ – القُدّوس

معنی قدّوس آن است که خداوند – جلَّ جلاله – پاک است از همه عیبها، و تَقَدّس و تَنَزّه و جلال و جمالِ او به تقدیس مقدِّسان و تسبیح مسبِّحان نیست. اِنَّ اَحْسَنْتُم فَلَکُمْ جَمَاله وَاِنْ اَسَأتُم فَعَلیْکُم وَبالُه وَحَقِیقةُ الصَّمدِیَةِ مُنَزّهةٌ مُقَدّسةٌ مطهّرةٌ عَنْ جَمَالِکُم وَ وَبالِکُمْ. اگر قِلادۀ اقرار در جیدِ توحید افکنی، جمالِ روزگار و عنوان افتخار ایام تست. و اگر شَوکِ شرک 1 در پای دلت شود 2، نکال روزگار و شَیْنِ احوال تست، امّا حقیقت صمدیّت و سرّ احدیّت منزّه است و مقدس از توحید موحّدان و شرکِ مشرکان.

مرغی به سرِ کوه نشست و برخاست
بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست

از آنجا که اساسِ قیاسِ عالم بی نیازی ربّانی است و کمالِ جمالِ سلطانی است، وجود خلقیت بر حقیقت زحمتِ بیفایده 3 است، ولکن خَلَقْنَا لِنَربحَ علیه لالیربح علینا. ما را در وجود آورد 4 از برای حظّ و نصیبِ ما، اما حضرت عزّ و جلالِ او از حظّ 5 و نصیب پاک است. صفت فضل برخاست به طلبِ مطیعان، و صفتِ قهر برخاست به طلبِ عاصیان، و صفت جمال و جلال برخاست به طلبِ عاشقان.

ای جوامرد! بر آن تُوانگر واجب است که صدقه به درویش دهد و اگر به تقدیر مستحقّ در خانه بنشیند و به طلب نیاید بر آن تُوانگر واجب گردد که صدقه به درِ زاویۀ او آورد.

غنی بر حقیقت حق است و فقیر بر حقیقت ما. و صدقه بر دو نوع است: صدقۀ سِرّ و

p.17
صدقۀ جَهر. صدقۀ دعوت جَهر 6 بر دستِ انبیا و رسل بفرستاد، و صدقۀ هدایت سرّاً بسرّ بفرستاد.

ای درویش لطفی و قهری داشت بر کمال، و جلالی و جمالی داشت بر کمال، خواست که این گنجها را نثار کند، یکی را در باغ فضل تاجِ لطف بر سر نهد، و یکی را در زندانِ عدل داغِ قهر بر جگر نهد. یکی را در نار جلال بگدازد و یکی را در نور جمال بنوازد. 7 شمعی برافروخت از دعوت در صفّۀ بارگه وَالله یَدْعو اِلی دَارِالسَّلام، هزارهزار بیچارۀ غمخواره پروانه وار خود را بر این شمع زدند و بسوختند و ذره‌ای در شمع نه نقصان پیدا آمد و نه زیادت 8. /4b/

بیت

غمخوارۀ آنم که غم من نخورد
فرمانبرِ آنکه هیچ فرمان نبرد
من جور و جفای او بصد جان بخرم
او مهر و وفای من به یک جو نخرد

ای جُوامرد! المتقرّبُ اِلی السُلطانِ بِتَحْرِیکِ اَنْمُلَتِهِ فِی زاویةِ حُجْرَتِهِ مُستَهزِئ بِنَفْسِهِ. مدبَّری 9 که در کلبۀ ادبار خود برخیزد یا بنشیند، و به آن خاست و نشست بر سلطانِ عهد منَّت نهد، سرِ مجانین عالم بود 10. جملۀ طاعات و عبادات و اعمال و افعال و اقوال و احوال اولادِ آدم از ابتدای وجود تا آخرِ عهد، در مقابلۀ کمالِ جمالِ الهی، جَرَّستِ دوکِ پیرزنان است. هان تا منّت بر ننهیا 11. اگر نه آن بودی که او به کرم و فضلِ خود این مشتِ خاک خاکباش قلاّش را به درگاه قِدَم خود دعوت کردی و بساطِ انبساط در سرای هدایت بسط کردی 12، والّا این سیاه گلیم وجود را و این ذرۀ خاک ناپاک را کی زهرۀ آن بودی که قدم بر حاشیۀ بساطِ مالک الملوک نهادی، ولیکن لَیْسَ فِی الْحُبّ مَشْوَرةٌ 13.

بیت

ما خود ز وجود خویش ننگ آمده ایم
واندر عالم بی سر و سنگ آمده ایم
اندر کیلان گلیم بدبختی را
ما از سیهی به جای رنگ آمده ایم

یکی است که طاعت کند و ثواب طمع دارد، و یکی است که معصیت کند و خطّ عفو بر لوحِ دل نقش کند. باز یکی است که از ننگِ وجودِ خود زهره ندارد که سر برآرد 14.

در بعضی حکایات است که آن محنت زده ای در راهی می رفت مخدّره ای بس با جمال پیشش آمد، چشمش بر کمالِ حُسنِ او افتاد دلش صید آن جمال گشت، بر پیِ آن مخدّره

p.18
می رفت، چون آن مخدّره به درِ سرای خود رسید، التفاتی کرد، آن محنت زده را دید بر پی وی، گفت: مقصود چیست؟ گفت: سلطانِ جمالِ تو بر نهادِ ضعیفم سلطنت رانده است و در کمند قهرِ خویش آورده است 15، با توام دعوی عشقبازی است و این دعوی نه مجازی است. آن مخدّره را بر کسوتِ جمال، حلیتِ عقل بر کمال بود، گفت: این مسئله ترا فردا جواب دهم و این اشکال تو حلّ کنم. روزِ دیگر آن ممتحن منتظر نشسته بود و دیده گشاده، تا جمال بر کمالِ مقصود کی آشکارا گردد و واقعۀ او چون حلّ کند؟ آن مخدره می آمد و از پی او پرستاری آیینه ای در دست، گفت: ای پرستار آن آیینه فراروی او دار تا به آن سر و روی او را رسد که با ما عشقبازی کند [و] تمنّای وصال ماش بُوَد 16؟

بیت

با مات همی نهفته رازی باید
وز مات به خود همی نیازی باید
الحق تو لطیف مرغی ای زاغ سیاه
کت جفت همی سپید بازی باید 17

ای جُوامرد! چون گدای بینوایْ دعوی عشقِ سلطان کند، دعوی بر وی عین تاوان بُوَد و همواره در بیت الاحزان بُوَد و در ورطۀ ذُلّ و قرطۀ هوان بُوَد، اما چون سلطان به حکم کرم و لطف دستِ درویش گیرد و به لطف بنوازد و به کرمش کار سازد و تاجِ اقبال بر سرش نهد وُحلّۀ دولت در برش پوشاند و گوید: من ترا دوست می دارم. دولت و عزّش قرین بود، یُسْرَش بر یَسَار و یُمْنَش بر یمین بُوَد. /5a/

هزارهزار جواهرِ زواهر بود در اصدافِ اصناف تسبیح و تقدیس، و هزارهزار هیاکل علوی بود بر این عالمِ بلند و گلشنِ روشن و طارمِ عالی و هودجِ مُدَبَّجِ و طبقِ مینا در بحرِ تسبیح سابح در عالم تقدیس سایح، صبوحِ شان وَ نَحْنُ نُسَبَّح بِحَمدِکَ، غَبُوقِ شان وَ نُقَدِّسُ لَکَ، ولیکن بازِ رازِ محبّت قصدِ صَعْوۀ ضعیف جاه کرد 18 عبارت از آن حالت بر زُفانِ بشارت این بود که اَنَا لَکُمْ شِئتُم اَمْ اَبَیْتُم وَ اَنْتُم لِی شِئتُم اَمْ اَبَیْتُم. شما مرایید اگر خواهید و اگر نه، و من شما را ام اگر خواهید و اگر نه.

آری مسبِّحان و مهلِّلان و مقدِّسان حظایرِ قدس و ریاضِ انس از شرابِ نَحْنِیّت، در سر خماری داشتند، لطیفه ای می بایست که خمارشان شکسته شود تا لحن گفتِ وَنَحْنُ بر ایشان پیدا کرد، و از حَمَاء مَسْنُون شخصی را در وجود آورد، لباسی از حسرت و افلاس پوشیده و عمامه ای از نایافت 19 بر سر نهاده، کمری از ناکامی بر میان بسته، نام ظَلُومی و

p.19
جَهُولی او در عالم آشکارا کرده. پس پیران هزار ساله 20 را که مخمور شرابِ تقدیس بودند به استقبال اقبال این مردِ تنها رو فرستاد و بفرمود که چون به شهر 21 تکوین آید سجودِ شما که خلاصۀ اعمال و سرّ احوال است بر سرِ دولت او نثار کنید تا بدانید که جلال وجودِ ما را به جمال سجود شما حاجت نیست 22.

آفتاب دولتِ آدم از برجِ اقبال تافته بود و عالم شعاع نور گرفته، آن ملعون که خفّاش عهد است دیده بر هم می مالید تا بُوکه جمال سلطانِ عهد ببیند 23، ولیک خُفّاشِ مُدْبر چه حیلت سازد که دیدۀ او با جمال خُرشید نمی سازد 24. آن ذرّۀ چه کرد که تا جمالِ سلطانِ خُرشید دست در گردن عهد آورد که تا سلطان خُرشید بر تخت زمردین ننشیند، کس ذره را در نیابد، چون خورشید بر شکل جمشید بر تخت دولت نشست ذرّۀ متحیر نهادِ مختصر شکل در مشاهدۀ جمالِ با کمالِ او روی آورد، و در عین نقصِ خود رقص درگیرد 25، و آن خقّاش مُدْبر چه کرد که تا شب پردۀ خود بَنَه بَسْت، و عالم پیمانۀ قیر و قار نگشت 26، زَهره ندارد که سر از سوراخِ ادبار خود بیرون کند. /5b/

شعر

رَجُلاَنِ خَیّاطٌ وَ آخَرُ حَائِکٌ
مُتَقَابِلانِ عَلَی السَّماء الاوّلِ
لاَ زالَ یَنْسِجُ ذَاکَ خِرقةً مُدبرٍ
وَیخیطُ صَاحِبُهُ ثِیَابَ المُقْبِلِ

بیت

بر فلک بر، دو مرد پیشه وَرند
وان یکی درزی و دگر جولاه
آن ندوزد مگر کلاهِ ملوک
وین نبافد مگر گلیم سیاه 27

هرگز دیده ای در آن صحرای عظیم، در آن تابستانِ گرم، وقتِ هاجره، هَاجِرَةً کَقَلْبِ الضَبّ یُذِیب دِمَاغَ الضَّبّ در آن گرمایی که دماغ در سر بجوشاند و سنگ بپزاند – آن جانوری که عرب آن را حِربا گوید 28 آفتاب پرست همی چون آفتاب کلّۀ نور بزد و نقاب زربفت بر وی فرو گذاشت، از آن خانۀ مختصر خود برآید و بر سر خاشاک شود 29 و دو دست در روی زند و دیده بر جمالِ خُرشید گمارد 30 هر چند شعاع آفتاب تیزتر، دیدۀ او در آن جمال شده تر. آن حیوان بر سرِ آن خاشاک می باشد چندان که آفتاب روی به غروب نهد. چون سلطان آفتاب رختِ غروب در بست، او متحیروار به زاویۀ آنْدُهان خود بازگردد 31.

سه کورۀ ابتلا بنهاد در راه ملایکه: اول کورۀ ابتلای اسرار، که گفت: اِنّی جَاعِلٌ

p.20
فِی الاَّرضِ خَلِیفةً، تا از سرِشان چه سر بر زند. پس کورۀ ابتلای علوم، که گفت: اَنْبِئونی بِاسْمَاء هَؤلاء اِنْ کُنْتُم صَادقینَ. پس کورۀ ابتلای اعمال، که گفت: اُسْجُدُوا لآدَمَ.

سِرّ الهیّت و مقصودِ ربوبیّت از این کوره 32 نهادن آن است که آنچه غشّ نقدِ ارواح است، بر سر آید، و مراد حضرتِ عزّت آنکه درگاه از نا اهل پاک گردد 33 ولیکن او صدهزار ستر ببندد تا مخدرۀ علم ازلی را پوشیده از دیدۀ اغیار به بارگاه حکمتِ ابدی 34 رساند.

p.20
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: شک
  • ۲ . آ: دریای شرکت شود
  • ۳ . مج، آ: بلا فایده
  • ۴ . مج: آوردند
  • ۵ . مج: عز و جلال از حظّ
  • ۶ . آ: جهرأ، مج: دعوت بر دست انبیا بفرستاد
  • ۷ . آ: در حاشیه دارد: زین بخیلان در گذر مردانه وار خویشتن بر شمع زن پروانه وار خویشتن پروانه کن ز آتش مترس جان فشان و تن زن و خوش خوش مترس
  • ۸ . آ: در حاشیه دارد: پروانۀ جانبازم بر سوختۀ شمعت می افتم و می خیزم تا بال و پرم باشی
  • ۹ . آ: آن مدبری سیه گلیمی
  • ۱۰ . آ: باشد
  • ۱۱ . آ: در حاشیه دارد: جز در کم و کاستی مزن دم هزگز زیرا نشود ز کم کسی کم هزگز هر کس که ز خویشتن حسابی دارد او را نشود فقر مسلم هرگز
  • ۱۲ . مج: دعوت کرد... بسط کرد.
  • ۱۳ . مج، آ: مشاورة
  • ۱۴ . آ: در حاشیه دارد: مردان رهش ز عشق جانها دارند در کلبۀ درد خود نهانها دارند ای شیخ مرقّعی به صد رنگ مپوش که ایشان بجز از خرقه نشانها دارند
  • ۱۵ . مج: «و در کمند... آورده است» ندارد
  • ۱۶ . مر: «تمنای وصال ماش بود» ندارد
  • ۱۷ . مج، آ: بیت اول را ندارند. و مصراع سوم چنین است: شیرین و ظریف مرغی ای زاغ سیاه
  • ۱۸ . آ: خاک کرد
  • ۱۹ . آ: درد + نايافت
  • ۲۰ . آ: هفتصد هزار رساله
  • ۲۱ . مج: در شهر
  • ۲۲ . آ: در حاشیه دارد: تو می خواهی به تسبیح و نمازی که تا خشنود گردد بی نیازی نمازت توشۀ راه دراز است ولی او از نمازت بی نیاز است
  • ۲۳ . آ: بیند
  • ۲۴ . آ: در حاشیه دارد: ای ذات تو در کمال استغنا فرد فارغ زجفاست و گناه زن و مرد گر عرصۀ کاینات کافر گیرد بر دامن کبریات ننشیند گرد
  • ۲۵ . مر: در کرد
  • ۲۶ . مر: نشکست
  • ۲۷ . آ: در حاشیه دارد: همه جانها ز صدیقان چو خون است که می داند سرّ کار چون است ببین چندین هزاران سال ابلیس نبودش کار جز تسبیح و تقدیس همه طاعات او بر هم نهادند ز استغنای خود بر باد دادند دلش خونانه جای محنت آمد تنش دستار خوان لعنت آمد
  • ۲۸ . آ: گویند
  • ۲۹ . آ: بر سری آن خاشاک شود
  • ۳۰ . مج: «و دو دست در روی زند و... خرشید گمارد» ندارد
  • ۳۱ . آ: در حاشیه دارد: کس چه داند تا چه حکمت می رود هر وجودی را چه قسمت می رود
  • ۳۲ . مر. کوره ها
  • ۳۳ . مج. پاک کردن است
  • ۳۴ . آ. حکم ابدی.