صدقۀ جَهر.
صدقۀ دعوت جَهر
6
بر دستِ انبیا و رسل بفرستاد، و صدقۀ هدایت سرّاً بسرّ بفرستاد.
ای درویش لطفی و قهری داشت بر کمال، و جلالی و جمالی داشت بر کمال، خواست که این گنجها را نثار کند، یکی را در باغ فضل تاجِ لطف بر سر نهد، و یکی را در زندانِ عدل داغِ قهر بر جگر نهد.
یکی را در نار جلال بگدازد و یکی را در نور جمال بنوازد.
7
شمعی برافروخت از دعوت در صفّۀ بارگه وَالله یَدْعو اِلی دَارِالسَّلام، هزارهزار بیچارۀ غمخواره پروانه وار خود را بر این شمع زدند و بسوختند و ذرهای در شمع نه نقصان پیدا آمد و نه زیادت
8. /4b/
بیت
|
غمخوارۀ آنم که غم من نخورد
|
|
فرمانبرِ آنکه هیچ فرمان نبرد
|
|
من جور و جفای او بصد جان بخرم
|
|
او مهر و وفای من به یک جو نخرد
|
ای جُوامرد!
المتقرّبُ اِلی السُلطانِ بِتَحْرِیکِ اَنْمُلَتِهِ فِی زاویةِ حُجْرَتِهِ مُستَهزِئ بِنَفْسِهِ.
مدبَّری
9
که در کلبۀ ادبار خود برخیزد یا بنشیند، و به آن خاست و نشست بر سلطانِ عهد منَّت نهد، سرِ مجانین عالم بود
10.
جملۀ طاعات و عبادات و اعمال و افعال و اقوال و احوال اولادِ آدم از ابتدای وجود تا آخرِ عهد، در مقابلۀ کمالِ جمالِ الهی، جَرَّستِ دوکِ پیرزنان است.
هان تا منّت بر ننهیا
11.
اگر نه آن بودی که او به کرم و فضلِ خود این مشتِ خاک خاکباش قلاّش را به درگاه قِدَم خود دعوت کردی و بساطِ انبساط در سرای هدایت بسط کردی
12، والّا این سیاه گلیم وجود را و این ذرۀ خاک ناپاک را کی زهرۀ آن بودی که قدم بر حاشیۀ بساطِ مالک الملوک نهادی، ولیکن لَیْسَ فِی الْحُبّ مَشْوَرةٌ
13.
بیت
|
ما خود ز وجود خویش ننگ آمده ایم
|
|
واندر عالم بی سر و سنگ آمده ایم
|
|
اندر کیلان گلیم بدبختی را
|
|
ما از سیهی به جای رنگ آمده ایم
|
یکی است که طاعت کند و ثواب طمع دارد، و یکی است که معصیت کند و خطّ عفو بر لوحِ دل نقش کند. باز یکی است که از ننگِ وجودِ خود زهره ندارد که سر برآرد
14.
در بعضی حکایات است که آن محنت زده ای در راهی می رفت مخدّره ای بس با جمال پیشش آمد، چشمش بر کمالِ حُسنِ او افتاد دلش صید آن جمال گشت، بر پیِ آن مخدّره