روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.21
۷ – السلام

اهلِ معانی 1 در این اسم سخن گفته اند. بعضی گفته اند 2: معنی السّلام ذو‌السَّلامة است و پارسی او آن است که خداوند – عزَّ و جلَّ – پاک است از همه عیوب و آفات. پس سلام به معنی قدّوس باشد، و در آن اسم سخن گفته شد.

و بعضی گفته اند که السَّلام را معنی آن است که ذو‌السّلام عَلی اَوْلِیَائهِ. قال الله تعالی: تَحِیّتُهم یَوْمَ یَلقَوْنَهُ سَلاَمٌ. خداوند – جلَّ جلاله – فردا بیواسطه و ترجمان و بی گفتِ این و آن، سلام گوید دوستان خود را.

بیت

روزی که ز تو سلام باشد ما را
آن روز فلک غلام باشد ما را
از تو نکنم توقّع پرسیدن
اندیشۀ تو تمام باشد ما را

اینت عزیز حالتی که قاصد به مقصود رسد و طالب به مطلوب رسد و عابد به معبود رسد، و مرید به مراد رسد. نسیمِ وصال از مَهَبّ اقبال بَزِیده و دوست به دوست رسیده، طغرای عزّت بر منشور دولت کشیده، گوی انتظار به پایانِ میدانِ ابد انداخته 3، عَلَمِ وصول و قبول بر افراخته، گلِ وصل به بر آمده، رسولِ مقصود بدر آمده، روزگارِ فراق بسر آمده، یار به شرطِ عشق در آمده 4.

چنین آورده اند که مؤمنان حق را – جلَّ جلاله – ببینند، ابتدا حق – جلَّ جلاله – بر ایشان

p.22
سلام کند. در این چند معنی گفته اند، زیباترِ آن، آن است 5 که چون دو دوست بعد از فراقِ 6 دراز به هم رسند، ابتدا آن سلام کند که شوقش زیادت بوده است.

و در بعضی اخبار آمده است: الاطالَ شَوق الاَبْرارِ اِلَی لِقَائی وَ اِنّی اِلَی لِقَائهم لاَشْوَق. اشتیاق دوستانِ ما به دیدار ما دراز در کشید و شوقِ ما به دیدار ایشان زیادت است.

شعر

الالْفُ لاَ یَصْبِرُ عَنْ اِلفه
اَکْثَر مِنْ تَطرِیفة الْعَیْنِ 7
وَقَدْ صَبَرْنَا عَنْکُم مُدةً
مَا هکَذَا فِعْلُ المُحِبّینِ
فردا با عزیزان خود خطاب کند: عِبَادِیَ هَلْ اِشْتَقْتُمْ اِلیَّ؟ بندگان من به من تان آرزو می بود 8؟

آن عزیزی می گوید: قُلُوبُ الْمُشْتَاقِین مُنَوَّرةٌ بِنُور الله فَاِذَا تَحَرّکَ اشْتِیَاقُهُمْ اَضَاء النّور مَا بَیْنَ السّماء واْلاَرضِ، فیَعرِضُهم اللهُ تَعَالَی عَلیَ المَلائِکةِ وَیقُولُ هَؤلاء الْمُشْتَاقُون اِلی اُشْهِدُکُمْ اَنّی اِلَیْهِم اَشْوَق. دلهای مشتاقان به جلال و جمال حقّ منوّر است به نورِ الهی، چون آتشِ شوقِ ایشان زفانه زدن گیرد و ملتهب شود، نورِ شوقِ /6a/ ایشان آسمان و زمین و عرش و کرسی را روشن گرداند، حقّ – جلَّ جلاله – خطاب کند با مقرّبانِ حضرت که این مشتاقان به جلال و جمال من اند، شما را گواه می کنم که شوقِ من به ایشان بیش از آن است که شوقِ ایشان به من.

و در بعضی اخبار آمده است که خداوند – جلَّ جلاله – وحی فرستاد به داود – علیه السلام: قُلْ لِشُبّان بَنِی اِسْرائیِلَ لِمَ تَشغَلُون اَنْفُسَکُمْ بِغَیْرِی وَاَنَا مُشْتاقٌ اِلَیْکُمْ، فَمَا هَذَا الجَفَاء؟ چرا خود را به نا ارزانیان مُبْتَذَل می گردانید و به درگاه این و آن می روید 9 ، و دل در عَمْرو و زید می بندید و من به شما مشتاق، آخر این چه جفاست؟

شعر

اَجْمِلی یَا اُمّ عَمْروٍ زَادَکِ اللهُ جَمَالاً
لا تَبِیعِینَ برُخْصٍ اِنَّ فِی مِثْلیِ یُغَالی

بیت

عاشق مخلص منم معشوق هر جایی تویی
با تو، تدبیری دگر باید که بس ناداشتی
از گذشته یاد ناریم و ز سر گیریم کار
روز روز دولت است و وقت وقتِ آشتی

ای دعوی شوق کرده و در شوق درست ناآمده 10، و دعوی صدق کرده و درست ناآمده، و دعوی محبّت کرده و درست ناآمده، و دعوی معرفت کرده و درست ناآمده 11 . مَا لَکَ

p.23
والشَوق وَفِی عُنُقِکَ مِنْ حبّ الدّنیا طَوق، مَالَکَ وَالمَحَبّة وَاَنْتَ صَیْدُ حَبَّة. مَکْتُوبٌ فِی التُّوریةِ: شَوَّقناکم فَلَم تَشْتا قُوا وَ خَوَّفنَاکُم فَلَم تَخَافوا 12.

صد هزار اصناف الطاف و انواعِ نِعَم و فنون فضل و کرم آشکارا کردیم و هشت بهشت را بیاراستیم و بقای ابد و ملکِ مخلّد و دستِ کمال و قرطۀ جمال وعده کردیم و از آنجا که تحقیق است مقصودِ اصلی و مرادِ کلّی شوقِ شما 13 به مشاهدۀ ما و به ماتان آرزو نکرد. و دوزخ سوزنده را جلاّد وار در عالمِ بی نیازی آوردیم 14، صد هزار تهدید و وعید فرستادیم مقصود تخویف شما، و ذره ای از ماتان خوف نبود. اَحْسَنت ای آدمیِ با جفا. عَیبةُ الْعُیُوب وَ مَعْدنُ الذُنوب، صَغِیرُ الْجِرْم، کبیرُ الجُرْم، جِیفَةٌ بِاللّیل، بَطّالٌ بالنَّهار، کف رعُونة فِی قَالب شرک، مَربوطٌ بِزَنانِیرِ الْعُجْب. عَلاَمَة الاِشْتِیاقِ تَمَنِّی المَوْتِ عَلی بِسَاطِ العَافِیَةِ 15، عَلاَمَةُ الشَّوق تَمَنّی الْمَوْتِ عَلی الرّاحة.

نشان صحّتِ شوق آن است که چون کارها بر مراد بُوَد و روزگار مساعد، و یار موافق، و کار ساخته، و بازار راست 16، ترا آرزوی رفتن به حضرت بُوَد 17.

یوسف را – صلواة الله علیه – چون در چاه افکندند، نگفت: تَوَفّنِی. و چون مَنْ یَزِید کردند و به هژده درم بفروختند، نگفت 18: تَوَفّنِی. چون مُلکِ مصر وی را خالص شد و دولت نظام گرفت و برادران پیشِ تختِ او روی بر خاک نهادند، گفت: تَوَفّنیِ مُسْلِماً. اکنونم به حضرت بر.

شعر

نَحْنُ فِی اَکْمَلِ السّرورِ وَلَکِنْ
لَیْسَ اِلا بِکم یَتِمُّ السّروُر
عَیْبُ مَا نَحْنُ فِیهِ یَا اَهْلَ وُدّی
اِنَّکُم غُیَّبٌ وَنَحْنُ حضورٌ
کاری عظیم افتاده است، ما می خواهیم که مشتاق باشیم و حقِ شوق ناگزارده، و دوست باشیم و حق دوستی ناداده، و آشنا باشیم و وفای آشنایی ناداشته، و عاشق باشیم و از بادِ سردی و دَم دهانی هزیمت شده 19. /6b/

بیت

عاشق باشی ترا زبون باید بود
ور نی زره عشق برون باید بود 20

شعر

یَا کَثِیرَ النّوح فِی الدّمَنِ
لاَ عَلَیْها بَلْ عَلَی السَّکنِ
p.24
سُنّةُ العُشّاقِ وَاحِدَةٌ
فَاِذَا اَحْبَبْت فَاستَکِن
مقام عزیزان می باید، و قدمگاه صدّیقان می باید، و پایگاه محبّان می باید و خطر ایشان ناکرده. وَمَنْ لَمْ یَحْتَمل الْخَطَر لَمْ یَنل الوَطَرَ 21. دَمِ آدم می باید و دعای مستجاب نوح می باید، و مقام خلیل می باید، و دردِ حبیب می باید و یک قدم جز بر مرادِ خود نازده، و یک دم جز به شهوت خود ناآورده 22. نشنیده ای آن کلمۀ دل گداز: لَیْسَ الدّینُ 23 بِالتَمَنّی وَلاَ بالتَحَلِّی اِنْ اَرَدْتَ مُقَامَ الأبْدالِ فَعَلَیکَ بِتَبْدِیلِ الْاَحْوالِ. آخر آن سَر مزبله که آشیانۀ کلاب است روا باشد که صدرِ ملوک گردد؟ ولیکن 24 وسایط در میان است اگر می خواهی که به جایی رسی و کسی گردی لابد از آنجا که هستی تُست و نهادِ شوریدۀ آلودۀ فرسودۀ تست فراتر می باید آمدن. از شریعت تاج می باید ساخت و از حقیقت کمر، و در باقی می باید کرد حدیث و حکایت و سمر.

حکایت: شیخ بو‌سعید بو‌الخیر – قدَّسَ الله رُوحه – وقتی مجلس خواست داشت 25 در آن خانگاهِ خود، و جمعی عظیم آمده و زحمت می کردند و جای تنگ بود، بیرون آمد و بر منبر رفت، اول کلمه این گفت: فضلی بکنید و از آنجا که هستید پارگکی فراتر آیید. این بگفت و دست به روی فرو آورد و از منبر فرود آمد 26. او با مشتی خاک این راز دوستانه 27 آغاز کرد، لاجرم انبساطِ خاک از حدّ در گذشت. اگر موسی را بر فرقِ طور سینا قدح کلام بیواسطه کرامت نکردی 28 کی زَهرۀ آن بودی که بر بساطِ انبساط «اَرِنِی» قدم زدی، ولکن لاَتُعْطِی الصَّبی وَاحِداً، فَیسألُکَ ثانیاً. کودک را یکی مده، تا دیگری نخواهد.

عجب کاری است بر درِ سرای شُعَیْب می گوید: اِنّی لِمَا اَنْزَلْتَ اِلیّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ. آری بر درِ سرای شعیب جز نان نتوان خواست چون به حضرت جلال آمد و اقداح شرابِ کلام پیاپی شد، مستِ کلام گشت، عربدۀ «اَرِنِی» برگرفت 29 . عَجَب کاری است، آنجا نان خواست و اینجا دیدار. سؤال سائل بر قدر همت مسئول است، لِکلِّ مَکَانٍ مَقَال، وَلِکلِّ عَمَلٍ رِجَال 30.

ای جوامرد! او جوادِ بر حقیقت است. پس لَنْ تَرَانِی چه بود. آری دریا ارچه جواد است و همه اجواد را به وی تشبیه کنند اهوال غرق در اوست و گهر عزیز از اوست 31 ، لکن جوهر عزیز است 32 و به هرکس ندهند. آری جودِ او نعمتِ فعلِ اوست، أما عزّ صفتِ ذات اوست. اوست که فردا دیدارِ خود کرامت کند دوستان خود را به تقاضای جمال خود کند، أما بَشَرِ

p.25
مختصر را کی زَهرۀ آن بُوَد که به این تقاضا پیدا آید.

عَجَب کاری است، غیرت بر جمال و زیبایی وی از دیدۀ اغیار، نقاب بر نقاب زیادت می کند 33 و کمال جمال پرده بر می دارد 34. /7a/

بیت

هر چند زمن یار گریزان و جِهانست
هم چشم و چراغ من و هم جان و جَهانست
هر چند نهفته است به پرده در هموار 35
نور دو رُخش در همه آفاق عیانست
وین نیست عجب گر نکند نزدِ من آرام
کآهو به همه حال ز صیاد رمانست

و دلیل بر آنکه دیدار فردا به تقاضای جمال است، خبر درست است از مصطفی – صلواة الله علیه – به روایت صُهَیْب بن سِنَان – رضی الله عنه – اِذا دَخَلَ اَهْلُ الجَنّة الجنّة، نُودُوا یَا اَهْلَ الجَنّةِ اِنَّ لَکُم عِنْدَالله مَوْعِداً یُرِیدُ اَنْ یُنْجِزَ کُمُوهُ، فَیَقُولون: وَمَاهُوَ اَلَمْ یُبَیّضْ وُجوهَنَا؟ قَالَ: فَیَکْشِفُ الحِجَابَ عزّ و جلَّ فَیَنْظُرون اِلیه. قالَ: فَوَاللهِ مَا اَعْطَاهُمُ الله شَیْئاً هُوَ اَحَبّ اِلَیهِ مِنْه، ثُمَّ قَرَأ: لِلَّذِین اَحْسَنُوا الحُسْنیٰ و زِیَادَةٌ. چون اهلِ بهشت در بهشت آیند و در مساکن طیبه و غُرَفِ با طُرَف و قصورِ آراستۀ خود قرار گیرند ندا درآید که ای دوستانِ حق! شما را وعده ای است از حق، حاضر آیید که حق به فضلِ خود آن وعده تحقیق خواهد کرد. ایشان گویند: آن چه وعده است؟ حَبذا وعدۀ دوستان، و اگر چه خلاف بُوَد. پس وعده ای که صدق 36 باشد چگونه بُوَد. نیز چنانکه ندانند که آن موعود چیست. ولکن شافعی را گفتند: مَنِ العَاقِلُ؟ قَالَ الفَطِنُ المُتَغَافِلُ. دانایی خود را به نادانی آورد، فَیَکشِفُ الحِجابَ، همی چون حجاب از دیده ها برگیرند خداوند را – جلّ جلاله – بینند بی چون و بی چگونه 37. و آنکه فردا کسی را دیدار چُنان نماید که پندارد که وی می بیند و بس، اگر چُنان باشد که گمان برند 38 که دیگری می بیند لذّت با درد وفا نکند 39.

شعر

قَایَسْتُ بَیْنَ جَمَالِهَا وَفِعالِها
فَاِذَا المَلاَحَةُ بِالجِنَایَةِ لاَیَفِی
والله لاَ کَلَمْتُهَا وَلَوْ اَنَّهَا
کَالْبَدْرِ اَوْ کَالْشَمْسِ اَو کَالْمُکْتَفِی
اگر چه کسی بود با جمال چون هرکسی را بود جمال او با جنایتِ او وفا نکند. آری خوردنِ طعام با برادران خوش است اما دیدارِ دوست با هیچ کسی خوش نیست.

آورده اند که وقتی شبلی – قَدّسَ الله رُوحَه – در غلباتِ وَجْدِ خود بود، گفت: بار خدایا

p.26
فردا همه را نابینا انگیز، تاجز شبلی کسی ترا نبیند. باز وقتی دیگر دعا کرد: بار خدایا شبلی را نابینا انگیز که دریغ بُوَد که چون منی ترا بیند. آن اول غیرت بُوَد بر جمال از دیدۀ اغیار، و آن دوم غیرت بُوَد بر جمال از دیدۀ خود، و این قَدَم تمامتر.

و آن عزیزِ دیگر گفت: اگر فردا خطاب آید که برو که ما را نشایی، من گویم: خود آنچنان جمالی به ما دریغ بُوَد 40.

بیت

از رشک تو بر کنم دل و دیدۀ خویش
تا اینت نبیند و نه آن داند بیش

ای درویش! فردا تو او را نبینی تا او خود را از تو نبیند 41، بالله العظیم اگر فردا تو خواهی دید، دیدار پاک بباید 42. دیدار پاک آن بُوَد که او خود را تو ببیند 43. توحید در این عالم همچنان است که دیدار در آن عالم. اگر امروز توحید تو می آری تو تویی. و اگر فردا تو خواهی دید، تو تویی. و از این جا گفت آن عزیز سهل عبدالله تستری . اللَّهُمّ اشْکُرْ لِی عَنکَ فاِنَّ شُکْرِی لَکَ لاَیَفِی بِحَقّکَ. بار خدایا مرا /7b/ طاقتِ آن نیست که شکر نِعَمِ تو بگزارم، هم تو به کرمِ خود شکرِ من، خود را بیار.

و آنگاه گمان مبر که فردا چون عزیزان حق و مشتاقان جلال و مستغرقان بحرِ جمال به مشاهدۀ ذو‌الجلال رسند، ذره ای از شوق شان کم گردد. جگرِ ماهی تپشی است که اگر همه بحارِ عالم جمع کنی ذره ای از تپش جگر او بَنَه نشیند.

بیت

هزار شربتِ وصل اربه من دهی بمَثَل
ز عشق نعرۀ هَلْ مِنْ مَزِید بر خیزد
دلی که دل است امروز در کار است و فردا در کار. امروز در عینِ شوق است و فردا در عینِ ذوق، و هم بر سر سوز و شوق 44.

شعر

اهِیم بِهَا وَجْداً وَاِنْ دَامَ وَصْلُهَا
وَیحْسُنُ مِنْهَا القَول وَهُوَ مُعَادُ

ای جُوامرد! مَا دامَتِ الْمَحَبَّةُ بَاقِیَةٌ فَالشَّوْق بَاقٍ لاَنَّهُ وَاِنْ کَانَ بشواهِد الْقُرْبِ فَلاَ سَبِیلَ اِلَی الْوِصَالِ بِالْکَمال. مشتاقِ سوخته دل اگر چه در شواهدِ قُرب و مشاهد وصل بُوَد او را به کمالِ وصل راه نیست 45. او که ترا دیدار خود عطا دهد به قدر طاقت دیدۀ تو دهد نه به قدر جلالِ جمالِ خود. و از این جا گفتند: کَلّمَ مُوسَی مِنْ حَیثُ مُوسَی وَلَو کلّمَ مُوسَی بِعَظمَتِهِ

p.27
لَذَابَ مُوسَی. او – سبحانه و تعالی – که با موسی – علیه السّلام – سخن گفت، به قدرِ طاقتِ استماع او گفت. اما اگر ذره ای از عالم جلال و عظمت خود آشکارا کردی، موسی بگداختی 46.

آنان که خداوندانِ اندوه اند فردا برخیزند و به سینۀ خود فرو نگرند اگر ذره ای از اندوه خود کم یابند فریاد برآرند. هشت بهشت یارای آن ندارند که پیرامُن آن اندوه گردد. اگر ایشان گمان برند که جنّة المأوی و خُلدِ برین و حور‌العین اندوه ایشان را آسیب زند، هزگز به دنبال چشم به بهشت باز ننگرند. ایشان خود آن جا برای آن می روند تا در راه ابد راه اندوه ابد روند 47.

شعر

مَا یَرْجِعُ الطَّرفُ عِنْدَ رؤیَتِهِ
حَتَّی یَعُودَ الْقَلْبُ اِلَیهِ مُشْتَاقا

p.27 - 28
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مج: اهل معنی
  • ۲ . مر، مج: «بعضی گفته اند» ندارد
  • ۳ . آ، مج: میدان انداخته
  • ۴ . آ: در حاشیه دارد: گر راست روی دلا به مقصود رسی ور نفس رها کنی به معبود رسی تو شاهد حالی چو به عبرت نگری درهر چه نظر کنی به مقصود رسی
  • ۵ . مج: زیباتر است
  • ۶ . مج: بعد فراق
  • ۷ . آ: من طرفة عینین
  • ۸ . آ: در حاشیه دارد: دلا یک دم رها کن آب و گل را صلای عشق در ده اهل دل را ز نور عشق شمع جان بر افروز ز بور عشق از جانان در آموز شراب عشق در جام خرد ریز وز آنجا جرعه ای در کام خود ریز چو عود از عشق بر آتش همی سوز چو شمعی می گداز و خوش همی سوز
  • ۹ . مر: می دوید، مج: «و به درگاه... می روید» ندارد
  • ۱۰ . مج: و دعوی عشق کرده و درست ناآمده
  • ۱۱ .مج: «و دعوی معرفت... ناآمده» ندارد
  • ۱۲ . آ: در حاشیه دارد: الا ای بی خبر از عشق بازی تو پنداری که هست این عشق، بازی نشاید عشق را هر ناتوانی بباید کاملی و کاردانی شگرف باید و پاکیزه بازی که آید از هر اندوهی و نازی درین دریای پرخون غرقه گشته جهان بی دوست بر وی حلقه گشته هزاران تیر محکم خورده بر دل چو آهو می رود دو پای در گل نه او را زهرۀ فریاد کردن نه از جانان مجال یاد کردن * کو دل که بداند نفسی اسرارش کو گوش که بشنود می گفتارش معشوق جمال می نماید شب و روز کو دیده که تا بر خورد از دیدارش
  • ۱۳ . مج، آ: تشویق شما بود
  • ۱۴ . مج، آ: در عالم آوردیم
  • ۱۵ . مج: بساط العوافی
  • ۱۶ . مج: و کار سرای و بازار راست
  • ۱۷ . آ: کند، مج: رفتن کند به حضرت
  • ۱۸ . مر، آ: گفت
  • ۱۹ . آ: دهان به هزیمت شده
  • ۲۰ . مج: یا نه زره
  • ۲۱ . آ: در حاشیه دارد: تا خاص خدا را ز‌دل و جان نشوی بر مرکب فقر مردِ میدان نشوی سیران جهان پیش تو روبه گردند گر تو سگ نفس را به فرمان نشوی
  • ۲۲ . مج:«و یک دم... تا آورده» ندارد، آ: در حاشیه دارد: در دیدۀ خود اگر نکوهیده شوی در دیدۀ دیگران پسندیده شوی در آتش دل چو شمع جان سوخته شو نا دیدۀ نور و نور هر دیده شوی
  • ۲۳ . مج، آ: الایمان
  • ۲۴ . مج، آ: اما
  • ۲۵ . آ: مجلسی داشت
  • ۲۶ . آ: درحاشیه دارد: تا نگذری از مرتبۀ حیوانی راهت ندهند آن طرف تا دانی بگذار بهیمی و به همت پیش آی گر سالک راهی حضرت رحمانی
  • ۲۷ . مج: راز خود دوستانه وار
  • ۲۸ . مر: طور سینا کرامت نکردی کلام بیواسطه
  • ۲۹ . مج، آ: در گرفت
  • ۳۰ . مج، آ: مقال رجال
  • ۳۱ . مج، آ: «احوال غرق از اوست و گهر... از اوست» ندارد
  • ۳۲ . آ: + تا مرد جان بر سر نبشت و سرنگون به دریای مردم خوار فرو نشد گوهر شب افروز به دست نیامد مرد باش و هر دو عالم ده طلاق پای در نه زانک داری دسترس گر گهر خواهی به دریا شو فرو بر سر دریاچه گردی همچو خس
  • ۳۳ . مج، آ: می افزاید
  • ۳۴ . مج، آ: می دراند
  • ۳۵ . آ: هر چند نهفته است پس پردۀ اسرار، مج: به پرده در همواره
  • ۳۶ . مج، آ: عین صدق
  • ۳۷ . آ: در حاشیه دارد: کند هم نور حق بر خود تجلی ببینی بی جهت حق را تعالی دو عالم را همه بر هم زنی تو ندانم تا چه مستی هم کنی تو سقا هم ربهم چبوَد بیندیش طهورا چیست صافی گشتن از خویش زهی شربت زهی لذت زهی ذوق زهی حیرت زهی دولت زهی شوق خوشا آن دم که با ما خوش باشیم غنی مطلق و درویش باشیم نه دین نه عقل نه تقوی نه ادراک فتاده مست و حیران بر سر خاک بهشت و حور و خلد آنجا چه سنجد که بیگانه در آن خلوت نگنجد چو رویت دیدم و خوردم از آن می ندانم تا چه خواهد شد پس از وی پی هر مستی باشد خماری درین اندیشه دل خون گشت باری
  • ۳۸ . آ: برد
  • ۳۹ . آ: در حاشیه دارد: آن کیست به یار من همی در نگرد گو در منگر که عشق شرکت نبرد خاکی که قدمهای تو آن را بسود چاکرت بدان خاک همی رشک برد
  • ۴۰ . آ: در حاشیه دارد: تو چشم عکس و او نور دیدَست بدیده دیده را دیده دیدَست چو نیکو بنگری در اصل این کار همو بیننده هم دیدست و دیدار حدیث قدسی این معنی بیان کرد و بی بیصر و بی یسمع عیان کرد
  • ۴۱ . مج: بینی... بیند
  • ۴۲ . آ: نیابد اِلاّ به دیدۀ پاک
  • ۴۳ . آ: در حاشیه دارد: در دیده دیده ام تویی بینایی در لفظ و عبارتم تویی گویایی و ندر قدمم راه تو می پیمایی چون جمله تویی مرا تو می فرمایی
  • ۴۴ . مر: شوق باشد
  • ۴۵ . مج، آ: راه نیابد
  • ۴۶ . آ: در حاشیه دارد: هرگز نشود مهر تو پاک از دل من هر چند شود خاکِ درت منزل من صد سال برآید و ببوسد گل من هم بوی وفای تو زند از دل من
  • ۴۷ . آ: در حاشیه دارد: من عشق ندیده ام ازین اصلیتر هر چند کهنترست مستولیتر.