روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.29
٨ – المؤمن

معنی مؤمن، مصدِّق است و حق – جلَّ جلاله – مصدِّق خواند خود را 1، وَهُوَ عِلْمُه سُبْحانَه بِاَنّه صادق 2. و معنی این کلمه در وصفِ او – سبحانه – علم اوست که او صادق است. و روا باشد که معنی این کلمه تصدیق باشد بندگان مؤمن را، و آن علمِ او باشد – جلَّ جلاله – به صدقِ ایشان. و روا باشد که معنی مؤمن امان دهنده بوَد و حق – جلَّ جلاله – امان دهندۀ مؤمنان است. و روا باشد که معنی مؤمن مصدّق وعده باشد.

و چون مرد خود را به سمتِ مؤمنی آشکارا کرد و حلیتِ صفتِ ایمان برجیدِ روزگار خود بست، و دست در عروۀ وثقی زد، شرط آن است که در تصدیق به نهایت تحقیق رسد، و در حدایق حقایق ایمان به اقدامِ صدق و ایقان بخرامد، و قدم بر جادۀ صراط المستقیم ثابت دارد 3، توتیای توبت و انابت در بَصَرِ دین کشد، قُرطِ خشوع و خضوع در گوشِ یقین کند، قلادۀ توحید بر جیدِ تجرید بندد، کمر تسدید بر میانِ تفرید بندد، /8a/ شرابِ محبت از دست ساقی صدق بکشد، تیغِ همّت از نیام عشق برکشد، در باغِ لطایف گلِ معارف بِچنَد 4، به تیغِ هدیٰ سرِ شرِّ غوغای هوٰی بزند، بر بساط بسط مؤدَّب بود در قبضۀ قبض ساکن و مستقرّ باشد، در دار‌القرارِ اقرار به وحدانیّت حق – سبحانه و تعالی_ مقرّ گردد 5، در میان صفای صفوت و مَروۀ مروّت سبعی کند. قرطۀ فقر در نقطۀ دل پوشاند، گلِ توکّل به مشام استسلام دارد، در سُکر و صحو و اثبات و محو قدم عالم عُلوی و سُفلی بر هم زند، و چون

p.30
حقایقِ ایمان و لطایف توحید و احسان را حاوی گشت چون از او پرسی که اَمُؤمِنٌ اَنْتَ؟ مؤمن هستی، گوید: مؤمنم حقّاً إنْ شاء‌الله، تا دادِ مؤمنی داده باشد و از کوی دعوی قدم باز کشیده. مُحال گفتند آنها که گفتند: إنْ شاء‌الله شک است 6. مَا اَبْعَدَهُمْ عَنِ الدّینِ 7. این إنْ شاء‌الله خوفِ قلب است از خفایای سلب.

آورده اند که آن مردی در راهی می رفت و دِرَمی چند در سرِ آستین داشت و در عقیدتش خلل بود، یکی او را گفت: کجا می روی؟ گفت: دِرَمی چند دارم به خزّ فروشان می شوم تا خزّی خَرَم. گفت: بگو إنْ شاء‌الله. گفت: به إنْ شاء‌الله چه حاجت است که زر بر سر آستین است و خزّ در بازار. او بگذشت، در راه طرّاری به وی باز خورد و آن زر به حیلت ببرد. چون آن مرد واقف شد که زر ببردند خجل وار باز گشت، و باتّفاق هم آن مرد به او باز خورد و گفت: هان خزّ خریدی؟ گفت: زر ببردند إنْ شاء‌الله. گفت: غلط کردی، إنْ شاء‌الله در آن موضع باید گفت تا فایده باز دهد 8.

ای بسا پیر مناجاتی هفتاد سال در طاعت به قدر استطاعت به سر برده، شب را پالونۀ آب گرم دیده کرده و روز را پیمانۀ باد سرد گردانیده، سُبْحَۀ تسبیح در دست، از شرابِ تقدیس و تهلیل مست، همی چون رشتۀ عمرش باریک گشت و روز امیدش تاریک شد وَبدَالَهُمْ مِنَ الله مَا لَم یَکُونُوا یَحْتَسِبُون. وای بسا جوانِ خراباتی که دُردی حَدثِ شیطان در روی مالیده درختِ روزگارش بر مزبلۀ شهوات ببالیده، در خمر و زمر و قمر بر آمده همی ناگاه علی الفتوح، رسوِل قبول و صلح به در آمده و گفته:

الحبیبُ یُقْرِئکَ السَّلام
وَیقُول انَّ لِی مَعَکَ کَلاَم 9
یَا ایُّهَا الّذینَ آمَنُوا مَن یَرتَدَّ مِنْکم عَنْ دِینِهِ. الآیة.

آورده اند که مؤذّنی بود چندین ساله، در مسجدی بانگِ نماز کرد 10، روزی بر مناره رفت بانگِ نماز را، از اتّفاق دیده اش بر زنی ترسا افتاد، در کارِ آن زن برفت، چون از مناره فرو آمد هرچند که با خویشتن برآویخت، برنیامد، به درِ سرای آن زن آمد و قصّه با وی بگفت. زن گفت: اگر در دعوی صادقی، موافقت شرط است زنّارِ ترسایی بر میان بند 11. زُنّار بر بست وَالعیَاذُ بِالله، و خمر باز خورد 12، و چون مست گشت قصدِ آن زن کرد. زن بگریخت و در خانه شد، آن مُدْبِر 13 بر بام شد تا به حیلتی خویشتن را در آن خانه افکند. خذلانِ ازلی تاختن آورد /8b/ و از بام در افتاد و بر ردّت هلاک شد. چندین سال مؤذّنی کرده و شرایع

p.31
اسلام 14 بَرْزیده، و به آخر بر ردّت بمرده و به مقصود نارسیده 15.

و هم آورده اند که آن درویش در بازارِ بغداد می رفت، دیده اش بر صورتی با جمال افتاد، دل از دست بداد.

شعر

یَا قَلْبُ یَا قَلْبُ یَا مَشُوم
منک بَلاَئِی فَمَنْ اَلُومُ
تُرِیدُ هَذَا و تُزِیدُ هَذَا
اِثْنَانِ فِی القَلْبِ لاَ یَدُومُ
حیران و عطشان و عریان به زاویۀ اَنْدُهان باز رفت، دل در بر نه، و حاصل جز دردِ جگر نه 16. از مژۀ چشم قلم، و از خون جگر حبر، و از رخساره قِرطاس، و از آب دیده دبیری ساخته، و نفرِ نفیر بر فلک فرستاده، چون شب مارگزیدگان ببوده 17، گلِ عارض به خون دل بیالوده، پیش از آن که رئیس الکواکب زینِ زینت بر مناکبِ فلک نهاد، قصدِ بازار کرده، دل را به داغ عشق افگار کرده، چون به بازار آمد و آن شخص را که جمله جمال بود و آیت کمال بود پدید آمد، آن عشق زیادت گشت و آن وَلَه و تحیّر بغایت کشید.

شعر

صَابَر الصَّبْرُ فَاسْتَغَاثَ بِه الصَّبرُ 18
فَقَالَ المُحِبُّ لِلصَّبْرِ صَبْراً
از هر کسی پرسید که این کیست؟ گفتند: ترسا بچه ای است. آخر الامر به درِ دکّانِ آن شخصِ زیبا فراز شد و او را از حقیقتِ کارِ خود خبر داد. آن شخص دلربا گفت: اگر صادقی، به موافقت زُنّار بر میان باید بست، که حقیقتِ محبّت در موافقت است. آن مرد گفت: روا بود 19. به کلبۀ اَنْدُهان خود باز آمد، رفیقی داشت با رفیق خود آن قصه بگفت، رفیق گفت: چون به بازار شوی زُنّار دو خر. آن مرد به بازار شد و همچنانکه آن دوستِ وی گفته بود دو زنّار بخرید و به دکّان آن مقصود خویش آمد، گفت: این دو زنّار چیست؟ قصه بگفت. آن پُسر گفت: اکنون که شما را فتوّت است نیکو نبوَد ره بر شما زدن 20، اسلام عرضه کن.

کسی را که کار با جبّاری افتد که اگر بهشت را عینِ دوزخ گرداند و دوزخ را عینِ بهشت گرداند و از میان کعبه آبِ سیاه برآرد، و از بتکده کعبه سازد، و ملایکۀ ملکوت را لباس مَلکی از سر بر کشد، و شیاطین را لباس ملکی درپوشد، و آفتاب و ماه را روی سیاه کند، و از بیتُ المَقْدِس بتخانه و خرابات سازد، و محمد را که دُرِ بحرِ رسالت بود، و عیسی را که سر جریدۀ طهارت و امانت بود، و یحیی را که پیامبر و پیامبرزاده بود، هرگز گناه ناکرده و

p.32
نااندیشیده در یک سلسله بندد و خالِداً مُخَلّداً در دوزخ بدارد، یک ذره گردِ ظلم بر دامنِ عدلِ او ننشیند، این کس را چه جای قرار بُوَد؟

روزی جبرئیل – علیه السلام – به حضرت محمدی آمده بود رسول از وی پدسید که حالِ شما در حظیرۀ قدس چگونه است؟ گفت: تا آن یکی را از میان ما بیرون برده اند هیچ فریشته در زاویۀ خود بر سر اَمْن و سکون بَنَه نشسته است 21.

شعر

یَتَجَنَّبُ الاَثامَ ثمّ یخافُهَا
فکَاَنَّما حَسَنَاتُه آثامُ 22

سَری سقطی می گوید: من در روزی چند بار /9a/ بینی 23 خود نگاه کنم از بیمِ آنکه نباید که رُویم سیاه گشته باشد از عقوبت خداوند.

جنید می گوید – قَدَّسَ الله رُوحَه – : الخَوفُ تَوَقُّعُ الْعُقُوبَةِ مَعَ مَجَارِی الاَنْفاس. خوف آن است که دَم بدَم، لحظه بلحظه می ترسی و می لرزی که نباید که دستی از ردّ، بیعلت، از پردۀ غیب آشکارا گردد و به پیشانی وی باز نهد و مهجوروار وی را بیرون کشد 24.

لطفی است او را بیعلت، و قهری است بیعلت. آن لطف آلوده ای طلبد 25 تا به صَوْبِ عنایَتَش بشوید تا پاکی لطف او از علل پیدا آید. و آن قهر پاکی طلبد متعبّدی، تا رویش به دودِ هجران سیاه کند تا پاکدامنی سلطانِ قهر او از اسباب ظاهر شود.

بیت

بندۀ بیگانه باشی درُبن کوی فراق
گر نجویی آشنایی بر سرِ کوی وصال
با نبی بُد آشنا، بیگانه چون شد بُولَهَب
وز حَبَش بیگانه آمد، آشنا چون شد بلال
هزارهزار جانِ طالب را در عالمِ ارادت 26 خرمن کرد و به پنج انگشتِ عزّت به بادِ بی نیازی برداد. و هزارهزار عاشق سوخته را حریق آتش دل و غریقِ آبِ دیده گردانید و از سرِ زلفِ مقصود مویی به ایشان ننمود. و هزارهزار دل کباب کرد و هزارهزار دیده پُرآب کرد، و هزارهزار عالم خراب کرد و از عالمِ عزّت این ندا می آید 27 که: وجودِ شما چون عدم است و عدم چون وجود، اِنْ یَشَاء یُذْهِبْکُمْ وَیأتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ. الآیة.

گاه عُمَری را که بتکده 28 را قبلۀ خویش ساخته بود رَقَمِ سعادت کَشَم و گاه ابلیس را که عرش قبلۀ خود ساخته بود رَقَم شقاوت کشم. گاه سگِ اصحابِ الکهف را در صفِ دولتِ اولیا آریم و در قرآنِ قدیمِ خود جلوه کنیم و به کلامِ کریمِ خود بنوازیم که وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ 29.

p.33
گاه بَلْعَم باعور را بر طویلۀ سگان بندیم و به تازیانۀ ردّ و تبعید از درگاهش برانیم فَمَثَلهُ کَمَثَل اْلکَلْبِ. گاه از زیر دامن شقییّ، نَبِیّی بیرون آریم، و گاه از زیر دامنِ نبییّ، شقییّ بیرون آریم، گاه از گناه به قدر کوهی در گذاریم 30 گاه به کاهی بگیریم.

چندین جفا 31 از برادرانِ یوسف – علیه السلام – در وجود آمد که اگر یکی از آن از دیگری در وجود آمدی، دیدی آنچه دیدی، و رسیدی به وی آنچه رسیدی. ولیکن چون قبول خواهد کردن به هیچچیز ردّ نکند و چون ردّ خواهد کردن به هیچچیز قبول نکند. قَوْمٌ طَلَبُوهُ فَخَذلَهُم، وَقَوْمٌ هَرَبوا مِنْهُ فَاَدْرَکَهُمْ. قومی در طلب و تعب و نصَب، و خطاب عزّت ازلی این که اَلطَلَبُ رَدّ وَالطَّرِیقُ سَدٌ. و قومی روی از راه بگردانیده و در میادین غفلات قدم زده، و مُسْتَحِث و اِشخاصِ عزَّت پیاپی که اَنَا لَکُمْ شِئتُم اَمْ اَبَیْتُم، وَاَنْتُم لِی شِئتُم اَمْ اَبَیْتُمْ 32.

بیت

از صومعه براند و بیگانه خواندش
از بتکده بیارد و گوید که آشناست

آن یکی را دیدند در بادیه بی زاد و راحله می دوید، گفتند: بر تو حج نیست؟ گفت: دیر است تا دانسته ام /9b/ ولیکن موکّل در خانه نشسته است و رها نمی کند که قرار گیرم.

آن کودکی که از مکتب گریخته بود معلّم کودکان را فرستاده بود تا به کُرْهَش می آوردند، پیری آنجا رسید، وقتش خوش گشت و گفت: به قهرش می برد تا صفات خویشش در آموزد.

عقلها و علمها نرسید در کمالِ او، و فهمها و وَهمها قاصر آمد در جلالِ او. دیده ها خیره شد در جمالِ او، جانها به لب رسید در عالم محبت بی کیفیت او، و جگرها پاره پاره شد درخمِ چوگان مشیّت او. سابقتی رانده چنانکه خواسته، خاتمتی نهاده چنانکه دانسته. سلطانِ مشیّت توقیع حکم بر منشور ارادت سر به بالینِ عدم باز نهاده، عالم علم را از دیده‌ها نهان کرده، صد هزار خلق را در راهی آورده، می آیند و نمی دانند که از کجا می آیند، و می روند و نمی دانند که کجا می رود. اَلْعَبْدُ مُتَحَیَّرٌ والمعبودُ مُتَکَبَّرٌ وَ مُتَجَبَّرٌ 33.

عالمی نشان جوی، و هیچ جای نشان نه، و عالمی در طلب، و هیچ جای راه نه، عالمی در گفت و گوی، و به دستِ کس جز پنداشت نه، عالمی در جُست و جوی، و با کس جز دَمِ سرد نه. عالمی مجلسهای عزیز بر آراسته، ریاحین امید نهاده، خلوتگاههای نکو ساخته، در مجامرِ جان آتش عشق ریخته، پنجاه سال در انتظار نشسته، و جز درد و دریغ نصیبِ ایشان ناآمده 34.

p.34

بیت

دردا و دریغا که از آن خاست و نشست
خاکیست مرا بر سر و بادیست به دست

شعر

وَصَاحِب وَنَدِیم ذی مُحَافَظَةٍ
عَفّ الخِصَال بِشُرْبِ الرَّاحِ مَفْتُون
بَدَهْتُهُ وَرواقُ اللَّیلِ مُنْسَدِل
تحتَ الظَّلاَمِ دَفِیناً فِی الرَّیاحِینِ
فَقُلْتُ خُذْ فَقَالَ کَفِیّ لاتُطَاوِ عُنِی
فَقُلْتُ قُم قَالَ رِجْلِی لاَ تُوَاتِینِی
اِنِّی غَفَلْتُ عَنِ السَّاقِی فَصَیّرَنِی
کَمَا تَرَانِی سَلِیبُ الْعَقْلِ وَالدِّینِ

بو‌یزید بسطامی می گوید: ذَهَبْتُ اِلَی العَرْشِ فَوَجَدْتُ الْعرش اَظْمَأمِنّی اِلَیْهِ 35. گفت: به سمعِ ما رسیده بود که الرَّحمٰنُ عَلیَ العَرْشِ اسْتَوی. به عرش تاختنی کردم تا خود حالش چیست. عرش را از خود تشنه تر یافتم. عجب کاری است، تهمتی بر دامن عرش و کرسی بسته و حضرت عزّت را از مکان منزّه گردانیده، و صد هزار عقول در گردابِ حیرت افکنده.

بیت

تهمت زدۀ عشقِ یکی مَه رُویم
جز خاموشی هیچ ندارد رویم 36

بیت

بیرون ز تحیّر ای پسر چیست بگوی
واقف شده بر کار جهان کیست بگوی
هرگز به خوشی کسی شبی زیست بگوی
کو روز دگر به زار نگریست بگوی 37

شعر

قُرُبکُم مِثْلَ بُعْدِکم
فَمتَی وَقْت رَاحتی

آخَر

آفَتِی فِیک اَنَّهُ لَکَ مِنّی
اَلْفَ بُدّ وَلَیْسَ لِی مِنْکَ بُدٌ 38

آن محنت زده ای بدان کوی فرو رفت، چشمش بر زیبایی دلربای افتاد، در دامِ عشقش آویخته گشت. آن ماهروی دانست که کار افتاد در روی وی بخندید و روی نهان کرد.

شعر

وَاَذْنَیْتَنِی حتّی اِذَا مَا سَبیتنی
بقول یحلّ العُصْم سَهْلُ الاَباطِح
تَجَافَیْتَ عَنّیِ حِیْنَ لاَ لِیَ حِیْلَتهُ
وَغَادَرْت مَا غَادَرْت بَیْنَ الجَوانِح

p.35

بیت /10a/

اول به هزار ناز بنواختیم
وانگاه به هزار درد بگداختیم 39
چون مهرۀ بُلعَجَب همی باختیم
چون جمله تُرا شُدم برانداختیم 40

مدتی مدید آن درویش بدان کوی می رفت و از مقصود نه خبر می یافت و نه اثر می دید، سگکی بود در آن محلّت، گفت: ما را به این سگ آشنا باید شد هر چند گردِ آن سگ گشت با او آشنا نشد، هر روز نان و گوشت خریدی و پیش آن سگ بردی، سگ هیچ التفات نکردی 41. چون آن درویش از دور بدیدی، بانگ و مشغله درگرفتی. بعد از آن به مدتی، مقصود خود را بدید گلۀ عشق درگرفت و از غصّۀ دل خود قصّه های دردناک بگفت 42، و اشکِ عقیق رنگ بر کَهربا می بارید.

شعر

فَقْرٌ کَفَقْرِ الأنبیاء وَغُرْبةٌ
وَصَبَابَةٌ لَیْس البلاء بِوَاحِدِ

آن مقصود گفت: رَو، سرِ خود گیر که ما را خصمان بسیارند نباید که خونَت بریزند.

بیت

گفتا مگذر به کوی ما در مخمور
تا کشته نَشِی که خصم ما هست غیور 43

آن روز ما به طلب کسی دیگر آمده بودیم لیکن حلقِ تو در حلقۀ شستِ عشقِ ما آویخت. آن محنت زده گفت: پس آن خنده چه بود؟ گفت: آن به تو می خندیدم نه در تو می خندیدم.

بیت

ای کاشک کسی ببیندی دفترِ تو
تا کشتۀ تو بشمردی بر درِ تو
جز جان و جگر نیست شکار و خور تو
زینست که هر سری ندارد سر تو

ملوکِ عالم و سلاطینِ دنیا درگاه و بارگاهِ خود به نیزه و سپر 44 آرایند، او درگاه جلال و سُدّۀ کبریا و بارگاه عزّ خود به جان و جگرِ صدیقان و انبیا بیاراید. در هر گوشه ای او را کشته ای است و در هر زاویه ای او را سوخته ای است. کدام تن است که گداختۀ قهر او نیست، و کدام دل است که نواختۀ لطف او نیست 45. کدام جان است که نه در مخلب بازِ عزّ اوست، کدام سر است که نه سَر مست شراب حُبّ اوست. اگر به زاویۀ درویشان شوی سوز وی، و اگر به کوی خراباتیان شوی درد نایافت وی، وگر سوی کلیسیای ترسایان شوی همه

p.36
در نشاطِ طلبِ وی، وگر به کنشتِ جهودان شوی همه در شوقِ جمالِ وی، وگر به آتشکدۀ گبرکان شوی همه سوختگان جلالِ وی، وگر به آشنایان نگری همه خستگان چشمِ پر خمار و دلالِ جمالِ وی، و گر به بیگانگان نگری همه بستگانِ قیدِ عزّ و جلال وی 46.

بیت

هزار عاشق آمد به طمع صحبت ما
نثار کرده دل و دیده خادمان مرا 47
همه زاَنْدُه و تیمارِ هجر خسته شدند
که کس ندید و ندانست خود نشان مرا

عرشِ تهمت آلود را همین افتاد، این رنگ گلگونۀ تهمت بر روی دردِ 48 او کشیدند که الرَّحمٰنُ عَلَی العَرْش اسْتَوی، و او مُفْلِس وار از سرِ وجدِ خود نعرۀ دردآمیز می زند 49:

بیت

چون عود بر آتشم ز گفتِ بَدْ گوی
من سوخته و کسی دگر یافته بوی 50

p.36 - 37
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مر: مصدق است خود را
  • ۲ . مر: مصادق
  • ۳ . آ: در حاشیه دارد: مرد دنیا باز باید تا که دردِ دین کشد سرمۀ تسلیم را در چشم دنیابین کشد با قناعت صلح جوید محرم خلوت شود برگ بی برگی به فرق زُهره و پروین کشد هر خسی از رنگ و بوی کی بدین معنی رسد رخش رستم را مگر هم رستم اندر زین کشد مصطفی باید بدینجا تا به علییّن شود مرتضی باید بدینجا تا ز دشمن کین کشد دردِ بودردا نداری گرد این درگه مگرد چشم هر نا محرمی کی بار نقش چین کشد
  • ۴ . آ: مج: بچیند
  • ۵ . آ: مستقر گردد
  • ۶ . آ، مج: تشلیک
  • ۷ . مج، آ: عن الثّریا
  • ۸ . مج، آ: فایده دهد
  • ۹ . مج: و یقول لی معک کلام
  • ۱۰ . آ: کرده بود، مج: کرده
  • ۱۱ . آ: باید بست
  • ۱۲ . آ: خمر بخورد
  • ۱۳ . آ: آن مرد
  • ۱۴ . مر: مؤذنی و شرایع اسلام
  • ۱۵ . آ: در حاشیه دارد: ای نفس خسیس مکره سودایی بر هر سنگ که می زنم قلب آیی * که باشد به زهد و صلاحم سر کار که گبر و جهود و مغ زمن دارد عار روزی بینی مرا ز جور و غم یار تسبیح به دستی و به دستی زنار
  • ۱۶ . آ: در حاشیه دارد: بی دلبر من نه دلبر اندر برِ من یا دلبر من باید یا دل برِ من
  • ۱۷ . آ: بوده
  • ۱۸ . مج: هذا ترید فاستغاث به الصبر
  • ۱۹ . آ: باشد
  • ۲۰ . آ: راه شما بر شما زدن
  • ۲۱ . آ: ننشسته است
  • ۲۲ . آ: در حاشیه دارد: گاهی ز غمت چو ابر گرینده شوم گه چون گل نو شکفته در خنده شوم در هجر و وصال تو ز بس بیم و امید روزی صدره بمیرم و زنده شوم
  • ۲۳ . آ: به بینی
  • ۲۴ . آ: «و به پیشانی وی باز نهد... کشد» ندارد
  • ۲۵ . آ: ندا آمد
  • ۲۶ . آ: ارادت + بیعلت
  • ۲۷ . آ: ندا آمد
  • ۲۸ . آ: بت
  • ۲۹ . آ، کب: «و کلبهم باسط» ندارد
  • ۳۰ . آ: گاه از کوهی در گذاریم
  • ۳۱ . آ: چندین چیز
  • ۳۲ . مج، آ: «انا لکم شئتم... ابیتم» ندارد
  • ۳۳ . آ: در حاشیه دارد: اندر گذر سیل قضا گردانیم زانست که بی علاج و بی درمانیم بر خویشتن از وجود خود تاوانیم سرمایه نداریم سر دیوانیم
  • ۳۴ . آ: در حاشیه دارد: تشریف هوای تو به هر جان ندهند ملک غم تو به هر سلیمان ندهند درمان طلبان ز درد تو محرومند کین درد به طالبان درمان ندهند
  • ۳۵ . آ: الیه منی
  • ۳۶ . مج، آ: بیت «تهمت زده... ندارد رویم» را ندارد
  • ۳۷ . مر: ابیات «بیرون ز تحیّر... نگریست بگوی» را ندارد
  • ۳۸ . مج، آ: بیت «آفتی... بد» را ندارد
  • ۳۹ . مج، آ: و آخر به هزار
  • ۴۰ . مج، آ: بینداختم
  • ۴۱ . آ: سگ به نان و گوشت التفات نکردی
  • ۴۲ . آ: به گفتن استاد
  • ۴۳ . مج، آ: بیت «گفتا مگذر... هست غیور» را ندارند
  • ۴۴ . آ: نیزه و تیغ
  • ۴۵ . آ: نه نواختۀ لطف اوست
  • ۴۶ . آ: «و گر به آشنایان نگری... جلال وی» ندارد
  • ۴۷ . مج: ... خان مان مرا
  • ۴۸ . آ: بر رخسار درد
  • ۴۹ . آ: و او از سری وجد خود این نعره درد می زند که
  • ۵۰ . آ: در حاشیه دارد: دردم نه بدانگونه که راحت جویم حالم نه چنانک به شود گر گویم نعمت زدۀ عشقِ یکی مه رویم جز خاموشی هیچ ندارد رویم.