گاه بَلْعَم باعور را بر طویلۀ سگان بندیم و به تازیانۀ ردّ و تبعید از درگاهش برانیم فَمَثَلهُ کَمَثَل اْلکَلْبِ.
گاه از زیر دامن شقییّ، نَبِیّی بیرون آریم، و گاه از زیر دامنِ نبییّ، شقییّ بیرون آریم، گاه از گناه به قدر کوهی در گذاریم
30
گاه به کاهی بگیریم.
چندین جفا
31
از برادرانِ یوسف – علیه السلام – در وجود آمد که اگر یکی از آن از دیگری در وجود آمدی، دیدی آنچه دیدی، و رسیدی به وی آنچه رسیدی.
ولیکن چون قبول خواهد کردن به هیچچیز ردّ نکند و چون ردّ خواهد کردن به هیچچیز قبول نکند.
قَوْمٌ طَلَبُوهُ فَخَذلَهُم، وَقَوْمٌ هَرَبوا مِنْهُ فَاَدْرَکَهُمْ.
قومی در طلب و تعب و نصَب، و خطاب عزّت ازلی این که اَلطَلَبُ رَدّ وَالطَّرِیقُ سَدٌ.
و قومی روی از راه بگردانیده و در میادین غفلات قدم زده، و مُسْتَحِث و اِشخاصِ عزَّت پیاپی که اَنَا لَکُمْ شِئتُم اَمْ اَبَیْتُم، وَاَنْتُم لِی شِئتُم اَمْ اَبَیْتُمْ
32.
بیت
|
از صومعه براند و بیگانه خواندش
|
|
از بتکده بیارد و گوید که آشناست
|
آن یکی را دیدند در بادیه بی زاد و راحله می دوید، گفتند: بر تو حج نیست؟
گفت: دیر است تا دانسته ام
/9b/
ولیکن موکّل در خانه نشسته است و رها نمی کند که قرار گیرم.
آن کودکی که از مکتب گریخته بود معلّم کودکان را فرستاده بود تا به کُرْهَش می آوردند، پیری آنجا رسید، وقتش خوش گشت و گفت: به قهرش می برد تا صفات خویشش در آموزد.
عقلها و علمها نرسید در کمالِ او، و فهمها و وَهمها قاصر آمد در جلالِ او.
دیده ها خیره شد در جمالِ او، جانها به لب رسید در عالم محبت بی کیفیت او، و جگرها پاره پاره شد درخمِ چوگان مشیّت او.
سابقتی رانده چنانکه خواسته، خاتمتی نهاده چنانکه دانسته.
سلطانِ مشیّت توقیع حکم بر منشور ارادت سر به بالینِ عدم باز نهاده، عالم علم را از دیدهها نهان کرده، صد هزار خلق را در راهی آورده، می آیند و نمی دانند که از کجا می آیند، و می روند و نمی دانند که کجا می رود.
اَلْعَبْدُ مُتَحَیَّرٌ والمعبودُ مُتَکَبَّرٌ وَ مُتَجَبَّرٌ
33.
عالمی نشان جوی، و هیچ جای نشان نه، و عالمی در طلب، و هیچ جای راه نه، عالمی در گفت و گوی، و به دستِ کس جز پنداشت نه، عالمی در جُست و جوی، و با کس جز دَمِ سرد نه.
عالمی مجلسهای عزیز بر آراسته، ریاحین امید نهاده، خلوتگاههای نکو ساخته، در مجامرِ جان آتش عشق ریخته، پنجاه سال در انتظار نشسته، و جز درد و دریغ نصیبِ ایشان ناآمده
34.