روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.38
٩ – المُهَیْمِن

معنی مهیمن شهید است و شهید دانا بُوَد. و بعضی گفته اند: معنی مهیمن رقیب است و رقیب نگاهبان بُوَد. و چون بنده بدانست که حق – جلَّ و علا – احوال او را رقیب است /10b/ و به وی قریب است، باید که کسوت حیا در پوشد و در محلِ اطّلاع حقّ مستحیی بُوَد.

یکی را از عزیزان گفتند: مَا عَلاَمَةُ اَنَّکَ تَعْرِفُه؟ چیست نشانِ آنکه تو او را می شناسی؟ فَقَالَ: لاَ اَهَمُّ بِمُخَالَفَتِهِ اِلاّ نَادَی فِیَّ مُنَادٍ مِنْ قَلْبِی اَمَا تَسْتَحیی مِنْهُ. هیچ وقتی نباشد که اندیشۀ خلاف در سینۀ ما بگذرد 1 الاّ که واعظی از اندرون دلِ ما گوید که از خداوند خود شرم نداری؟

شعر

کَأنَّ رَقِیباً مِنکَ یَرْعیٰ خَواطِرِی
وَآخرَ یَرعَی نَاظِرِی وَلسَانِی
فَمَا رَمَقَتْ عَیْنَایَ بَعْدَکَ مَنْظَراً
یَسُؤکَ اِلاّ قُلْتُ قَدْرَ مَقَانِی
وَمَا بَدَرَت مِنْ فِیَّ بُعْدِک فُرحَةٌ
لغَیْرِکَ اِلاّ عَرَّجا بِعِنَانِی
وَاِخْوانُ صِدقِ قَد سئِمْتُ حَدِیثهُم
وَاَمْسَکْتُ عَنْهُم نَاظِرِی وَلسَانِی 2
وَمَا الزُّهْدَ اَسْلیٰ عَنْهُمُ غَیْر اِنَّنِی
وَجَدْتُکَ مَشْهُودِی بِکُلَّ مَکانٍ

و در بعضی از کتب، مُنْزَل است که خداوند – جلَّ جلاله – می گوید: عَبْدیِ اِنَّکَ مَا اسْتَحْیَیْتَ منّی اَنْسَیْتُ النّاس عُیُوبکَ وَاَنْسَیْتُ بِقَاعَ الاَّرضِ ذُنوبکَ وَمَحَوْتُ مِنْ اُمَّ الْکِتَابِ

p.39
زَلاَّتُکَ وَلاَ اُنَاقِشُکَ فِی الحِسَابِ یَوْمَ القِیَامةِ. بندۀ من تو تا حُلّۀ حیا در پوشیده ای و بر مرکبِ وفا نشسته ای، هر عیبی که داری بر خلق بپوشانم، و بُقعتها را که در آنجا گناه آوردی، گناهِ تو فراموش گردانم تا فردا بر تو گواهی ندهند به معصیت، و از لوحِ محفوظ زلاّتِ تُرا محو کنم و فردا با تو در حساب طریقِ مسامحت و مساهلت پیش آرم.

آورده اند که به عیسی – صلوةالله علیه – وحی آمد عِظْ نَفْسَکَ فَاِن اتَّعَظْتَ وَاِلاّ فَاسْتَحیِی مِنّی اَنْ تَعِظ النّاس. یا عیسی! نخست خود را پند ده، اگر نهاد تو پند گیرد آنگاه دیگران را پند ده، و اگر بر خلافِ این بود از منِ خداوند 3 شرم دار که دیگران را پند دهی و تو پند ناپذیرفته.

و بدان که 4 حیا بر چند قسم است: حیایی است از زّلت. چون حیای آدم – صلوات الله علیه – که چون آن مقدورات از کمینِ غیب آشکارا گشت و آدم دست به دانۀ گندم فراز کرد 5 و تاج وحُلّه ببرّید، آدم از خجلت خود در هر گوشه ای می شد و از غیب ندا می آمد که اَفِرَاراً مِنّا؟ یَا آدم! از ما می بگریزی. قَالَ: لاَبل حَیَاءً مَنْکَ، خداوندا شرم دارم.

و حیای اِجْلال از جلالِ حق است 6 ملایکه را. کانَ اِسْرافِیلُ علیه السلام تَسَرْبل بِجَنَاحِهِ حَیَاءً مِن الله تَعَالیَ. اسرافیل پر در سر کشید 7 از هیبت و جلالِ حق.

شعر

اشْتَاقُهُ فَاِذَا بَدَا اَطْرَقْتُ مِنْ اِجْلاَلِهِ
لاَ خِیفَةً بَلْ هَیْبَتةً وصِبَانَةً لِجَمَالِهِ
وَاَصُدُّ عَنْهُ تَغمُّداً وَاَرُومُ طَیْفَ خَیَالِهِ
فَالْمَوْتُ فِی اِعْرَاضِهِ وَالْقَتْلُ فِی اِقْبَالِهِ 8

و حیای کَرَم است چون حیای مصطفی – علیه السَّلام – کانَ یَسْتَحْیِی مِنْ اُمَّتِهِ اَنْ یَقُول: اُخْرُجُوا، فقال الله عزّ و جل: وَلاَ مُسْتَأنِسیِنَ لِحَدِیثٍ.

و حیای حشمت است همچنانکه علی – رضی الله عنه – می شرم داشت 9 که حکم مَذی از مصطفی بپرسیدی 10، لِمَکانِ ابْنَتِهِ. فاطمه در حکم او بود از مِقْداد اَسْوَد درخواست تا از مصطفی – علیه السَّلام – /11a/ بپرسید.

و حیای استحقار است همچون حیای موسی – صلواة الله علیه – که در مناجات گفت: خداوندا گاهگاهی چیزی حقیر مرا بایست بود و شرم دارم که از تو سؤال کنم، ندا آمد که سَلْنِی حَتَّی مِلْحَ عَجِینِکَ وَ عَلَفَ شَاتِکَ. تا نمک دیگ و علف گوسپند از ما خواه 11.

و حیای ستر است. و آن صبِیّۀ شُعَیْب را بود از پدر به موسی خواندن می آمد. قرآن گفت:

p.40
تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاء از شرم موسی که از وی بیگانه بود در پیس وی می رفت و پاش در پا می کوفت.

و حیایی است بندگان را که آن را حیای عبودیّت خوانند. قَالَ رسول الله – صلی الله علیه و سلّم: استَحْیوا مِنَ الله حقَّ الحَیَاء. الخبر. گفت: ای بندگان شرم دارید از خدای عزّ و جل، چنانکه شرم دارند از خداوندان.

و حیایی است و آن را حیای کَرَم خوانند، و آن حیای درگاه عزَّت است. قَالَ رسول الله – صلّی الله علیه وسلّم: اِنَّ الله حَیِّیٌ کَرِیمٌ و مَنْ حَیّا بِه حَرَّم الفَواحِش 12.

و حیایی است که آن حیای حق است جلَّ جلاله 13، که چون بنده صراط را بگذارد 14 حق – جلَّ جلاله – نامۀ سَر بمُهر به وی دهد وَفِیهِ: فَعَلْتَ مَا فَعَلْتَ وَلَقَد اِسْتَحْیَیْتُ اَنْ اُظْهِر عَلَیْکَ فَاذْهَبْ فَقَدْ غَفَرْتُ لَکَ. در آن نامه نبشته که کردی آنچه کردی و به کرم 15 خود روا نداشتم که پیدا کنم، رَو که آمرزیدم و جرایدِ جرایم و سجلاّت زلاّت ترا محو کردم.

بیت

یک نظر از دوست و صد هزار سعادت
منتظرم تا که وقتِ آن نظر آید

و حیایی است که آن حیای مطیعان است از طاعت. بو بکرِ ورّاق گوید: رُبما اُصَلَّی للهِ رَکعَتَینِ وَاَنْصَرِفُ وَانَا بِمَنْزِلَةِ مَنْ یَنْصَرِفُ عَنِ السِّرقَةِ مِنَ الحَیَاء. وقت وقتی باشد که دو رکعت نماز بیارم چون سلام باز دهم و باز گردم، خجل و شرم زده باشم از این طاعت خود، که گویی دزدی کرده ام. تا مرد بدین مقام نرسد لذّتِ طاعت به مذاقِ ایمان او نرسد.

سفیان ثوری – قدّسَ الله رُوحَه – در مَحْمِلی نشسته بود و قصدِ کعبه کرده و با وی در آن محمل رفیقی بود، پیوسته سفیان می گریستی و آبِ دریای 16 دیده بر ساحلِ رخسار می پاشیدی، رفیق گفت: یا سفیان از خوفِ گناهان می گریی؟ سفیان دست دراز کرد و کاه برگی برداشت و گفت: گناه بسیار دارم، ولکن گناهان ِ من به نزدیک من به اندازۀ این کاه برگ قدر ندارد، از آن می ترسم که این توحید که آورده ام، خود توحید هست یا نه؟ ایشان مردمانی بودند که داشتند و چُنان نمودند که ندارند، و شما ندارید و چُنان می نمایید 17 که داریم. تُوانگران بودند با پنداشتِ مفلسان، سابقان بودند با حسرتِ مقصّران، و اکنون باز مسئله قلب شده است و مرد در بی دیانتی صُلب شده 18. از جملۀ مفلسان ولیکن با پنداشتِ توانگران، از زُمرۀ مقصّران ولیکن با دعوی سابقان. تو مردی ای که ترا خواجگی آرزو می کند، می باید که

p.41
مشیّت مشیّت تو باشد و خواست خواستِ تو باشد و مراد مراد تو باشد 19 وَهَذا اَمْرٌ لاَ یَتِمُّ بِالشَّرکَةِ 20. /11b/

آن ممتحنِ بلا زدۀ جان به لب رسیده در زیر بُنی خار 21 افتاده بود و صد هزار بلا و عنا و شدّت و مشقّت به وی تاختن آورده. یک بار از وی این آواز برآمد که آخِرَم یک دَم به من باز ده تا سر رشتۀ خود باز یابم. ندایی شنید: هَذَا اَمرٌ لا َیَتِمٌ بِالشّرکَة، این کار به انبازی راست نیاید، اِمَّا اَنَا وَاِمَّا اَنْتَ.

بیت

مندیش از آن حدیث و در پوش کفن
مردانه دو دستِ خویش آنگاه بزن
در شهر بگو که یا تو باشی یا من 22
شوریده بود کارِ ولایت به دو تن
کشتیی باید شکسته، و مرد غرقه شده، و تو و مقصود، و مقصود و تو مانده.

شعر

تَمَنّیْت مِنْ حُبِّی بُثَیْنةَ انَّنَا
عَلیَ رَمَثٍ فیِ البَحْرِ لَیْسَ لَنَا وَفر 23

بیت

هر چه جز یار نامِ وی بشکن
هر چه جز عشق نام وی گم کن 24
هر چه جز مقصود است همه زحمتِ راه مقصود است و مخدّرۀ این حدیث غیور است در میان زحمت اغیار چهرۀ با جمالِ خود ننماید و نقابِ عزّت بنگشاید. آن ذرّۀ آفتاب که عالمِ عشق است اگر جملۀ عالم آفتاب بگیرد روی ننماید، خلوتگاهی خواهد بی زحمتِ اغیار، تا در آن خلوتگاه نقابِ غیرت بگشاید 25.

استاد ابو علی دقّاق گفت: لَیسَ لِلجَنّةِ شُغْلٌ مَعَنَا وَلاَ لِلنَّار سَبیلٌ اِلَیْنا لأنَّهُ لَیْسَ فِی قَلبِنا الاّ السُّرور بِرَ بِّنَا. بهشت را با ما شغل نیست و دوزخ را با ما کار نیست 26، زیرا که در دلِ ما جز شادی به بقای حق نیست.

بیت

تا به بقای تو رهی گشت شاد
خطِّ فنا گِردِ خود اندر کشید 27

ایشان که قدم در این راه نهند نه به علّت نهند به محبّت نهند، متقاضی نه از درِ خانه درآید که از میانِ سینه برآید. یَسْتَخْرِجُ مِنّی حُبُّ ربِّی مَا لا َیَسْتَخْرِجُهُ 28. ایشان بهشت و دوزخ را به قدم بزنند 29 پس در راه قدم زنند. مُطَالَعَةُ الْاعْوَاضِ عَلَی الطَّاعَاتِ سُمُومٌ قَاتِلَةٌ. نظر به

p.42
عوض در راهِ طاعت زهرِ قاتل است. اگر چنان بود که هزار سال بر این درگاه قدم زنی پس طاعتِ خود را از قبول رقم زنی، بر خاطرات بگذرد که بایستی که آن را 30 قبول بودی، تو مردِ جاه طلب باشی نه مردِ راه طلب. تو محقّق نباشی در این راه، تا آنگاه که به ترکِ جاه خود نگویی هم به نزدِ حق، و هم به نزدِ خلق.

یکی گوید: به نزدیکِ خلق من جاه نخواهم، جاه بر درگاه خواهم. طالبِ جاه خود مباش نه اینجا و نه آنجا. میان دربند و مردوار جاروبی از تفرید و تجرید به دست آر و هر روز هزار بار این درگاه از وحشتِ وجود خود بروب. و اگر چنان باشد که هزار سال بر این درگاه بباشی و پس از آن ترا گویند: رو که ما را نشایی، دادِ تو تمام داده باشند.

بیت

ای اسیرِ صومعه این راه نیست
راه جز در همّت درگاه نیست 31
پاک باید گشت اول از دوکون
تا نگشتی پاک اینجا راه نیست
راه را با جاه آمیزش مدان
جاه جز در قعرِ قهرِ چاه نیست 32
چند گویی راه را همراه کو؟
ای پُسر این راه را همراه نیست
گر به میدان خون چکد از حلق گوی
کوی جز در پیشِ شاهنشاه نیست
گر همی دعوی کنی در کوی صدق 33
پس دلت چون دانه، رُخ چون کاه نیست

در امّتِ گذشته /12a/ مردی بود سالها در طاعت و عبادت وجدّ و اجتهاد بسر برده بود و ریاضتها و فاقتها کشیده و گرسنگیها دیده 34، به پیغامبرِ روزگار 35 وحی آمد که آن مرد را بگوی که بسیار خود را رنجه مدار که از اهلِ دوزخی.

بیت

گفتم رحمی کن که رهی درویش است 36
گفتا که مرا هزار چاکر بیش است
گفتم زفراقِ تو دلم پُرریش است 37
گفتا که ترا گله زبختِ خویش است

آن پیغامبر آن وحی بگزارد به آن مردِ عابد. مرد در طاعت بیفزود و مردمان متعجّب بماندند، گفتند: این چه حالت است، به نبی روزگار وحی آمد که تو اهلِ دوزخی، و هر روز در طاعت جدّ و جهدِ تو بیش است! گفت: من پنداشتم که در مملکتِ او کاه برگی نسنجم، و هیچ کاری را نشایم، اکنون 38 که دوزخ را که افروختۀ صفتِ غضب اوست می بشایم، دولتی باشد ورای این؟

p.43

شعر

وَ مِنْ کاشِفات الرَّیبِ اَنّی وَامِقٌ
تجَافِیکَ عَنّی وَاعْتِکافِی بِبَابِکا

آخرَ

اَشَاءُ سوّی مَشیَّتِهِم فآتِی
مَشِیتهُم فَاتْرُکُ مَا اَشَاءُ

آخرَ

یَا مُلْبِسی ثَوْبَ فَقْرٍ، مَا مَسَّنِی مِنْکَ ضُرٌّ
السبّ مِنْ فِیکَ مَدْحٌ وَالْمَدْحُ لاَ مِنْکَ مُرٌّ

به حقِّ حق که اگر به تقدیر هزار سال طاعت آری، و آبِ دیده و خونِ جگر و دردِ دل باهم بیامیزی، و از آن مثلّث عشق سازی 39 و در صومعۀ محنت خود بر سوزی و حدیث تو در آن حضرت برود به قبول یا به ردّ، مکافاتِ هزار هزار ساله طاعتِ تو باشد و زیادت.

مصطفی – صلوات الله علیه – اُبَیّ بن کَعْب را گفت: ای اُبّی! ربّ الا رباب مرا گفت که قرآن بر اُبَیّ کعب بر خوان. گفت: یا رسول الله! اَوَ ذُکِرْتُ ثَمَّ، خود در آن حضرت حدیثِ چو منی رفت؟

بیت

تا ظنّ نبری که عاشقِ روی تواَم
من خاکِ کفِ پای سگِ کوی تواَم
پیش شبلی بر خواندند که اِخسَئوا فِیهَا وَلاَ تُکلِّمُون. شبلی گفت: خُنُک ایشان را – یعنی اهلِ دوزخ – که در دوزخ هفت هزار سال از مالک در می خواهند که قصّۀ دردِ ما بر حضرت عرضه کن و مالک خاموش. پس از هفت هزار سال مالک را گویند: جوابِ ایشان باز ده که اِنَّکُمْ مَاکِثون. شما را روی بیرون آمدن نیست، می تن در باید داد. چون از مالک نومید شوند روی به درگاه آرند و سؤال از حق کنند و زاری در گیرد: بار خدایا! اَخْرِجْنَا مِنْها. خداوندا به مالک حاجت برداشتیم، جوابِ شافی نیافتیم، اکنون از تو می خواهیم و غصّۀ قصّۀ خود 40 بر درگاهِ تو عرضه می کنیم. هفت هزار سالِ دیگر می خواندند 41 پس از هفت هزار سال جواب آید: اِخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکِلّمُونِ. این چنین خطاب با سگان کنند، ای مردودانِ حضرت ما و مهجورانِ درگاهِ ما دم درکشید. شبلی چون این بشنید، گفت خُنُک ایشان که باری بعد از هفت هزار سال با ایشان سخن گوید. شبلی به این ننگریست که چه گفت، به آن نگریست که کِی گفت. /12b/

p.44

بیت

وَاِنّ حَدِیثاً مِنْک لَوْ تَعْلَمِیتَهُ
جَنَی النّحْلِ اَوْ اَحْلَی مِنَ الشهْدِ طَعْمُه 42

بیت

آرام دلِ خویش ندانم ز که جویم
وین کار بیفتاد ندانم به که گویم
معشوق مرا کُشت همی باک ندارد
با این همه بی باکی من عاشقِ اویم 43

دیگر

یکی با من سخن گوی و پس آنگه
بکُش گر کُشت خواهی، پادشاهی

آن عزیزی گفت: اِرْضَ بِی مُحِبّاً فَاِنْ لَمْ تَرْضَ بِی مُحِباً فَارْض بِی عَبداً فَاِنْ لَمْ تَرضَ بِی عَبداً فَارْضَ بِی کلباً. گفت: به مُحبّیمَ بپسند، اگر به مُحبّی نمی پسندی به بندگی بپسند، اگر به بندگی نمی پسندی، به سگی بپسند.

شعر

وَاِنّی لاَرضی بدونِ الرّضَا
واَقْنَعُ بالمَوْعِدِ الکاذبِ 44

و مرا چنین می آید این کلمه که این گوینده گفت: مرا به سگی بردار، بر وی تاوان است.

آورده اند که آن مردی گفت: بار خدایا مرا به سگی بردار. در راهی می رفت، سگی با وی به سخن آمد، گفت: خود را عظیم پایگاهی نهادی، هرگز مویی از ما به خلافِ او حرکت نکرده است، ترا مقام ما می باید؟ عاشق مفلس است و معشوق مُتَدلِّل، و مسکین 45 چه کند جز آنکه تدلّل او را به تذلّلِ خود مقابله کند و تطاولِ او را تطوّلِ خود پیش آید و تحاملِ او را به تحمُّل.

شعر

جبلت عَلَی التَّصَابِی لَسْتُ اَسْلُوا
وَطُول الدّهْرِ اَصْبوُا ثمّ اَصْبُوا
وَلِی فِی کلِّ حیٍ حزتُ رُوحٌ
وَلِی فِی کلّ شعْبٍ بتّ قَلْبُ
اُورّدُ تَارَةً وَاُسَاقُ اُخْرَی
کَذَا دَابُ الهَوَی بُعْدٌ وَقُرْبُ

بیت

گر جنگ کنی ورآشتی، زیبایی
در حُسن و جمالِ خویش بی همتایی
آن جنگ برای آن همی آرایی
کز جنگ جمالِ عشق می افزایی

p.45
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مج، آ: بگردد
  • ۲ . آ: ظاهری و عیانی
  • ۳ . آ: از من که خداوندم
  • ۴ . آ: و بدانند که
  • ۵ . مر: دراز کردن
  • ۶ . آ: حیا اجلال جلال حق است
  • ۷ . مج، آ: سر در بر کشید
  • ۸ . مج، آ: دو بیت عربی را ندارند
  • ۹ . آ: شرم می داشت
  • ۱۰ . آ: بپرسید
  • ۱۱ . آ: بخواه
  • ۱۲ . آ: «و حیای ستر است و آن صبیه شعیب ... الفواحش» ندارد
  • ۱۳ . آ: + و آن کدام است و آن آن است که
  • ۱۴ . آ: واپس پشت کند
  • ۱۵ . آ: از کرم
  • ۱۶ . آ: در دریای
  • ۱۷ . آ: می پندارید
  • ۱۸ . مر: قلب شده
  • ۱۹ . آ: «و مراد مراد ... باشد» ندارد
  • ۲۰ . آ: آن کاری است که به انبازی راست نیاید
  • ۲۱ . آ: خاربنی
  • ۲۲ . آ: اندر رهی عاشقی تو باشی یا من
  • ۲۳ . آ: + گفت بُنَیْنه: مرا یک آرزوست و آن آن است که می خواهم که من و تو در کشتی نشسته باشیم ناگاه موج بر آید و کشتی بکشند و خلق همه غرق شوند و من و تو بر تخته ای بمانیم من و تو و تو و من
  • ۲۴ . آ: به غم کن، مج: بیت «هر چه جز ... کن» ندارد
  • ۲۵ . آ: در حاشیه دارد: اگر آویزشی داری به مولی نیابی بوی او از هیچ سویی مگر پالوده گردی روزگاری که تا بویی بیابی از کناری ز تو تا هست مویی مانده بر جای بدان یک موی مانی بند بر پای جنب را بر تن ار خشک است یک موی هنوزش نا نمازی دان به صد روی تو تا یکبارگی جان در نبازی جنب دانم ترا و نا نمازی
  • ۲۶ . آ، مج: شغلی نیست ... کاری نیست
  • ۲۷ . مج، آ: بیت «تا به بقای ... اندر کشید» ندارد
  • ۲۸ . آ: در حاشیه دارد: توییِ تو ترا نا محرم آمد تو بی تو شو که آدم آن دم آمد دو همدم را که با همشان حساب است چه مویی و چه کوهی چون حجاب است چو بنشیند به خلوت یار با یار نفس نا محرم افتد همچو اغیار ندانی کرد هرگز خلوت آغاز مگر از هر چه داری خو کنی باز
  • ۲۹ . آ، مج: به عدم برند
  • ۳۰ . آ: که مرا
  • ۳۱ . مر: راه را جز در همه درگاه نیست
  • ۳۲ . آ: راه جز...
  • ۳۳ . مج، آ: در عشق صدق
  • ۳۴ . آ. فاقتها و گرسنگیها کشیده
  • ۳۵ . آ: به نبی آن روزگار
  • ۳۶ . آ، مج: گفتم رحمی که چاکرت درویش است
  • ۳۷ . مر: پرنیش
  • ۳۸ . آ: کاه برگی را نشایم اکنون
  • ۳۹ . مر: مثلث سازی
  • ۴۰ . آ: و قصۀ غصه دل خود
  • ۴۱ . مر: می خواند، آ: می خواهند
  • ۴۲ . مج، آ: جنی النحل فی البان عود مطافل
  • ۴۳ . آ، مج: دو بیت «آرام دل خویش ... عاشق اویم» ندارد
  • ۴۴ . آ: در حاشیه دارد: سلبتَ الفؤاد و خُنتَ الهوی فدیتک من خائن سالب* اقطلنی و سوّفنی و عذّ بنی ولا تفی* گرمی ندهی به صور حشمت بارم باری چو سگان برون در می دارم
  • ۴۵ . مج، آ: متکبّر.