p.46
۱۰ – العَزیز
معنی عزیز بر چند وجه است.
بعضی گفته اند: معنی اسم غالبی است
2
که کس او را غلبه نکند، و قاهری است که کس او را قهر نکند.
عرب گوید: عَزَّ یَعُزُّ اِذَا غَلَبَ برَفْع العَیْن فِی المُسْتَقْبَل.
و بعضی گفته اند: معنی عزیز قادر است.
و بعضی گفته اند: عزیز به معنی مُعِزّ است.
3
و بعضی گفته اند که عزیز، بی مثل باشد.
عرب گوید: عَزَّ یَعِزُّ اِذَا صَارَ عَزِیزاً.
و بعضی گفته اند: عزیز به معنی منیع است و به معنی حصین
4
.
عرب چنین گوید که حَصُنَ عَزِیزٌ اِذَا تَعَذَّرَ الوُصُولُ اِلَیْه.
پس چیزی که رسیدن به آن متعذّر است آن را عزیز می گویند، چیزی که رسیدن بدان مستحیل است از آن وجه که او را حدّ نیست اولیتر که عزیز گویی.
این اشارتی است به معنی این کلمه، مُوجز، از روی لغت، أمّا از روی حقیقت: العَزِیزُ الّذِی لاَ یُدرِکُهُ طَالِبُوهُ وَلاَ یُعجِزُهُ هَارِبُوهُ.
عزیز آن بُوَد که طالبِ او را روی ادراک نیست و هاربِ او را روی اعجاز نیست.
اگر مردِ موحّدِ معتقدِ عاشقِ صادق صدهزار سورت وحدانیّت بر خواند و آنچه به نقل آمده است نقد کند و آنچه به عقل روی نموده است عَقد کند و در بحارِ منقول
/13a/
و معقول و اصول و فروغ غوص کند و دُر جواهرِ زواهرِ خواطر در سلک تحصیل کشد، چون نیک نظر کند محصول بذلِ مجهودش خبری و اثری بُوَد
5
.
ودون
|
p.47
الغَیْب اَسْتَارٌ وَفِی الْاَستَار اَسْرَارٌ مَسْتُورةٌ عَنْ عُیون اْلاَغْیَارِ.
بیت
|
چون می ندهند آنچه بدان آمده ام
|
|
پس من به نظاره در جهان آمده ام
6
|
فَسُبْحَانَهُ مِنْ عَزِیزٍ ضَلَّت العقول فِی بِحَارِ عَظَمَتِه وَحَارَتِ الْاَلْبَابُ دُونَ اِدْراکِ عزَّتِهِ وَکلَّتِ الْاَلْسُن عَنْ اِسْتیفاء مَدْحِ جَلاَلِهِ وَ وَصْفِ جَمَالِهِ.
شعر
|
وَکُلّ مَنْ اَغْرَق فی نَعْتِهِ
7
|
|
اَصْبَحَ مَنْسُوباً اِلَی اْلغَیّ
|
|
وَکُلُّ مَنْ اَطْنَبَ فِی وَصْفِهِ
|
|
اَمْسَی مَنْسِیاً فِی الطّی
8
|
هَذَا محمّد رسُول الله اَفْصَحَ مِنْ دَبٍ وَدَرْجٍ وَاَمْلَحُ مِنْ دَخْلٍ وَخَرْجٍ یَقُول بَعْدَمَا مَدَّ طَنَاب فِی مَدْحِ الجَلالِ وَ وصْفِ الجَمَالِ: اُحصِی ثَنَاء عَلَیْکَ اَنْتَ کَما اَثْنَیْتَ عَلی نَفْسِکَ.
دیدۀ عقول در ادراکِ جلالِ او خیره، آبهای روی متعزّزان در آبِ جمال او تیره.
لُبَابِ ارباب الباب در ادراکِ نعت او متحیَّر، خاطرِ
9
اصحاب علوم در حواشی عزّ او متلاشی.
خداوندان بصر و بصیرت و ذکا و فطنت و خاطر خطّار و حکمت در قطره ای از بحار عظمت او غریق.
اسرارِ ابرار از
10
آتش انس به جلال او حریق، دست به دلهای سوخته زده، گویی مشعله دارند عاشقان همه در دست، زفانهای اهلِ فصاحت از شرمِ مدحِ جلال و وصفِ جمالِ او کلیل.
در هر گوشه ای هزار هزار طریح و جریح و شهید و قتیل.
شعر
|
اَتُرَی الزَّمانَ یَسُرُّنا بِتَلاَقِ
|
|
وَیضُمُّ مُشْتَاقاً اِلیَ مُشْتَاقِ
|
|
نوبُ الزَّمانِ کَثیِرَةٌ وَاَشدُّها
|
|
شَمْلٌ یُحَکِّمُ فِیهِ یَوْمُ فِرَاقِ
|
|
یَا عَیْنُ لِم عَرَضْت نَفْسک للهَوَی
|
|
اَوَماَ رَایت مَصارع العُشَّاقِ
|
اینکه محمّد – رسول الله – که فصاحت و صباحت و سماحت و رجاحت عنوانِ منشور عهدِ او بود، و کف و بنانِ او در سخا صد
11
ابرِ بهاری، لسانِ او خلیفۀ تیغ هُدیٰ
12، در مضاربات جهلِ جهّال به او مقهور، ساحاتِ فضلا بدو معمور، جمالِ صدور به اَلحاظِ او، شفای صدور به اَلفاظِ او.
نَدّ ندا در مجمرِ کرم بر سوخته، دیدۀ اعدای دین به سهامِ قهر بر دوخته، ابرِ بهاری را سخادر آموخته، آتشِ محبّت در سینه های اُمّت برافروخته، بازِ همّت او طامح به شُرَفِ شَرَف، ذاتِ او گوهرِ شبْ افروز عالم
13، باسط بسط وصال، طاوی جامۀ
|
p.48
فراق.
این چنین مردی که خطابِ عزَّت در حقّ وی این بود که اِنَّما خَلَقْتُ مَا خَلَقْتُ لَکَ.
ما دُرّ روز و شبه شب را که در رشتۀ قدرت کشیدیم و بر گردنِ فلک بستیم و مهرۀ مهر را بر بساطِ فیروزه گون بگردانیدیم و ماه شاه شکل را بر تختِ زمرّدین بنشاندیم، ولآلی و عقود و دُرَر کواکب دُرّی را بر گردنِ گردون گردان بستیم و لُجّۀ خضرا و دایرۀ غبرا را از سترِ مکنون
14
به صحرای کُنْ فَیَکون
/13b/
آوردیم، برای تو بود، تا محمد هزار هزار فصل در محامدِ ربّانی و لطفِ رحمانی بر عَذَبۀ زفانِ خود که مَوْردِ عَذب ارواح بود براند پس به آخِرِ لوح فصاحت موسی وار که وَاَلْقَی الاَلْوَاحَ الواح بینداخت و لباسِ افلاس و عجز درپوشید و خرمنِ اَنَا اَفْصَحُ اْلعَرَب را به آتشِ بی نیازی اَنْتَ کَمَا اَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ بسوخت.
بیت
|
صد تخته نبشته وزبر کرده درست
|
|
آورده مرا عشق تو با لوحِ نخست
|
نادره کاری است، بیچارگان را از ماء مَهِین و حَمَاء مَسْنُون در وجود آورده، ضَعیِفٌ مِنْ ضَعِیفٍ مِنْ ضعیفٍ، تُرابٌ مِنْ تُرابٍ مِنْ تُرابٍ مُتَحیِّرٌ مِنْ مُتَحیِّرٍ مِنْ مُتَحیّرٍ، عَاجِزٌ مِنْ عَاجِزٍ مِنْ عَاجِزٍ، مُفْلِسٌ مِنْ مُفْلِسٍ مِنْ مُفْلِسٍ، و آنگاه گریبان گرفته و به ناکام در معرکۀ شجاعان آورده، در معرکه ای که امر به یک جانب می کشد و حُکم به یک جانب، جمالِ درگاه ندا می کند که ای دوست بر راه ما گذر، و جلالِ ازلی از سرادقاتِ
15
عزَّت خطاب می کند که ای بیچاره الحَذَر الحذر.
بیت
|
گفتا مگذر بکوی ما در مخمور
|
|
تا کشته نَشی که حضم ما هست غیور
|
|
گفتم سخنی غریب و هستم معذور
16
|
|
در کوی تو کشته بِه که از کوی تو دور
|
پروانۀ شمع را در سر سودای وصال است آن همه طوفِ او گردِ زفانۀ آتش به امیدِ وصال است
17
که عاشقان سودای سویدای دل به پیمانۀ لَعَلَّ وَ عَسَی پیمایند، ولیکن چون سلطانِ جمال آتشِ تیغِ قهر جلالِ بی نیازی برکشد جان صدهزار پروانه به جَوِی.
بیت
|
من که باشم که به جان رختِ وفای تو کشم
|
|
|
دیده حمّال کنم بارِ جفای تو کشم
18
|
|
p.49
|
مَلک الموت جفای تو زمن جان نبرد
|
|
|
چون به جان رختِ سرافیل وفای تو کشم
|
|
چه کند عرش که او غاشیۀ من نکشد
|
|
|
چون به جان غاشیۀ حکم و قضای تو کشم
|
|
جز هوا نسپرم آنگه که هوای تو کنم
|
|
|
جز وفا نشمرم آنگه که جفای تو کشم
19
|
|
بخدای ار تو به هوش و خردم رای کنی
|
|
|
هر دو را گوش گرفته به سرای تو کشم
|
|
ور تو بر من به دل و جان و تنم حکم کنی
|
|
|
هر سه را رقص کنان پیشِ هوای تو کشم
|
ای جُوا مرد!
مورِ ضعیفْ چهره در مقابلۀ قوّت نهنگی بر صورتِ مار کجا پدید آید.
بیت
|
ای زلفِ تو چون مار و چو مور این دل فرد
|
|
|
با مار کجا بسر بَرَد روِز نبرد
|
|
مسکین مورم قصدِ سیه مار تو کرد
|
|
|
تا مارِ تو مرموِر مرا پاک بخورد
20
|
ای جُوامرد!
موِر ضعیفْ نهادِ مختصرْ ترکیبِ حقیرْ شکل را اگر طمع افتد که بر فلکِ اعلی شود، مُحال بُوَد.
به حّقِ حق که عجزِ تو در مقابلۀ جلالِ او بیشتر از عجزِ آن مور است در مقابلۀ قوّت آن مار.
آن قومی را روی به سنگی آورد و قومی را روی به کلوخی، و قومی را روی به شرق، و قومی را روی به غرب، و قومی در تک و پوی، و قومی در جُست و جوی، و جماعتی در گفت و گوی، و طایفه ای در های و هوی
21.
وَالْحَقُّ عَزِیزٌ وَالطَّریقُ بَعِیدٌ وَالْمَرْکَبُ ضَعِیفٌ
22
واْلقُرْبُ بُعْدٌ وَاْلوَصْلُ هَجْرٌ، اَلْحَقائِقُ مَصُونَهٌ وَالْمَعَانی فِی الْغَیْبِ مَحْصُونَةٌ
/14a/
والاَسْرَارُ فِی خَزَائِن الغَیْبِ مَخْزُونَةٌ وَبیَدِ الْخَلْقِ القِیلُ وَالْقَالُ.
بیت
|
گر در غمِ تو نیست شَوَم ننگی نیست
|
|
صد جان به ترازوی تو چون سنگی نیست
|
|
اندر طلبِ تو وز توام رنگی نیست
23
|
|
مور ار به فلک بر نرسد جنگی نیست
|
|
p.50
شعر
|
اَمَانِیَ مِنْ سُعْدَی عِذَابٌ کانّمَا
|
|
سَقَتْک بِهَا سُعْدَی علی ظَماءٍ بَرْداً
|
|
مُنَّی اِنْ تَکُنْ حَقّاً تَکُن اَحْسَنَ الْمُنَی
|
|
وَاِلاّ فَقَدْ عِشْنَا بِهَا زَمَناً رَغْداً
|
بوالحسین نوری
گفت: قُرْبُ القُرْبِ فِیمَا نَحْنُ فیهِ بُعْدُ اْلبُعْدِ، قُربِ قُرب در این راه بُعد بُعد است.
مرد در آیینه می نگرد صورتِ خویش در آیینه بیند پیشِ دیدۀ خود را از آنجا که ظاهر حال است
24
گوید: دست فرا کنم و این صورت در قبضِ قبضۀ خود آرم و لیکن چون نگاه کند آن قُربی است که عینِ بُعد است.
و اگر به سودای طلب آن صورت برخیزد عمر به پایان رسد و از وجودِ آن ذّره ای خبر نیابد.
بیت
|
در عشقِ تو صدهزار عمر آمده سر
|
|
رفتند و نیافتند از وصل خبر
25
|
شعر
|
وِصَالُکُم هَجْرٌ وَحُبُّکُم قِلیً
|
|
وَقُرْبکُم بُعْدٌ وَسِلْمُکُم حَرْبُ
|
|
وَاَنْتُم بِحَمدِ اللهِ فِیکُم فَظَاظَةٌ
|
|
وَکلُّ ذَلولٍ مِنْ مَرَاکِبِکُمْ صَعْبُ
26
|
قرب به ذات، خود هرگز ممکن نیست که هر کجا قرب به ذات آمد جهت و مقدار و تَدانی و اتصّال و انفصال پیدا آمد و حق – جلَّ جلاله – از این همه منزّه است.
قرب به صفات مُعطِش است و مُقلق، نه مُروی و مُسکِن.
مرد در اندروِن دلِ خود می نگرد زاویۀ اندهانِ دل از مراد خالی می بیند و خطابِ عزّت پیاپی که: وَهُوَ مَعَکُم اَیْنَما کُنْتُمْ هرّوز
27.
چندین بار عرش مرکرسی را گوید: هَلْ عِنْدَکَ خَبَرٌ!
و کرسی عرش را گوید: هَلْ عِنْدکَ اَثَرٌ؟
آسمان زمین را گوید: هَلْ مَرَّبکَ طَالِبٌ؟
زمین آسمان را گوید: هَلْ حَلَّ بِفنَائِکَ عَاشِقٌ؟
دُرّی از دریای بی نیازی برآورده و در عقدِ علمِ ازلی کشیده و بر گردنِ عرش بسته، و عرش می گوید: صاحبِ واقعه منم، از من پرسید تا حالِ خویش با شما بگویم.
بیت
|
در تهمتِ عشقِ تو منم فرسوده
|
|
بی آنکه مرا با تو وصالی بوده
|
|
در سرزنشِ خلق منم بیهوده
|
|
چون گرگ شکم تهی دهان آلوده
|
او همه عالم را به تک و پوی و گفت و گوی خشنود کرده، و قطره [ای] از جرعۀ قدحِ عزّت به کس ناداده.
|
p.51
شعر
|
لَعَمْرُکَ لَو عَلِمْتَ بِبَعْض ما بِی
|
|
لَمَا سَقَّیْتَنِی اِلاَّ بِمُسْعُطِ
|
|
وَحَسْبِی اِنْ یکُن مَا فِی جِوَارِی
28
|
|
اَمَرَّ بِبَابِهِ فَاکادُ اَسقُطِ
|
آن مردی عاشق شراب به درِ خانۀ خمّار آمد و از وی پاره ای خمر خواست، آن مرد گفت: خُم تهی شده است.
مرد گفت: دستِ من بگیر و به سرِ خم بر، تا ببویم، من خود به بوی چندان مستیها کنم که دیگران به ساغرهای مالامال نکنند.
در شرعِ اُمَم گذشته خمر حلال بود و در شرعِ این امّت حرام، زیرا که خمر مایۀ طرب است و گذشتگان را در استجلابِ طرب
/14b/
به خمر حاجت بودی، چون نوبت بدین امّت رسید، چندانی اقداحِ افراحِ ارواح از شرابخانۀ غیب پرّان شد که به قطره ای که رهگذرِ تصرّف مُحدث است حاجت نیاید.
شعر
|
وَمُقْعِدُ قومٍ قد مَشَا مِنْ شَرَابِنَا
|
|
وَاَعْمَی سَقَیْنَاهُ ثَلَثاً فَاَبْصَرَا
|
|
وَاَخْرَسُ لَم یَنْطِقْ ثَمانِینَ حجَّةً
|
|
اَدرْنَا عَلَیهِ الکَاسُ یَوماً فَزَمْجَرَا
|
آن مردی که بیابانِ دراز در پیش دیده نهاده است و در کامِ اژدهاِ گرما افتاده است و عطشی بر وی غالب شده است و همگی وی مشغول آن گشته است هر کجا که نگرد، آب بیند – کَسَرَابٍ بقِیعَةٍ – سراب شراب پندارد، خاک را آبِ پاک داند، چون بدانجا رسد دست وَلَه در مُنْیَۀ تحیُّر زند سورتِ نومیدی از لوحِ خجالت بر خواند.
همچنین محبِّ کار افتادۀ دلْ به بادْ داده چون در غلباتِ اشتیاق و التهابِ نیرانِ وجد و اشتعالِ آتشِ عشق قدم در راه نهد و همگی خود بر طلب وقف کند، به هر چه نگرد جز مطلوب نبیند، مطلوب جز مقصود نداند، جز مرادش ننماید، بر چهرۀ خیال رقمِ حقیقت کشد، همی از مَهَابّ جلال بادی بجهد که همه پنداشتهاش را هَباءً منثورا گرداند
29.
شعر
|
وَاِذَا یَئِسْتُ مِنَ الدُّنو رَغِبْتُ فِی فَرْطِ اْلبِعَادِ
|
|
|
اَرْجُوا الشَّهادَةَ فِیهَواکَ لاَنّ قَلبِی فِی جِهَادِ
30
|
آورده اند که سوداییی بود در راهی می آمد با سَبَدی آبگینه، چون به درِ شهر رسید بر سرِ باره ای نشست تا بیاساید و آن سَبَد پیش بنهاد و سودا با خود همی پیمود.
|
p.52
شعر
|
اِذَا تَمَنَّیْتَ بِتَّ اللّیْلَ مُغْتَبِطاً
31
|
|
اِنَّ المُنَی رأسُ اَمْوَالِ المَفَالِیسِ
|
گفت: این آبگینه در شهر آرم و به چندین بفروشم و به بهای آن گوسفند خَرَم و از آن گوسفند تَوالُد و تناسُل کند، بفروشم و اشتر خَرَم، آنگه چون مال بسیار جمع کنم کوشکی بنا کنم و عیالی بخواهم، از وی پُسری بیاید، به معلّم و مؤدَّبش دهم و اگر از وی ترکِ ادبی در وجود آید اَدَبش کنم و لگدی غافل وار بینداخت، آن سَبَد آبگینه از باره درافتاد و بشکست، کسی در پسِ این دیوار بود، می شنید از سودای او، گفت: همه کارها راست شده بود اگر این یک صفرا نکردی.
|
p.52
اختلاف نسخه ها
-
۱
. مر: معنی عزیز چند
-
۲
. مج، کب: عالی است
-
۳
. آ، مج: چنان که الیم به معنی مولم
-
۴
. مج: «و به معی حصین» ندارد
-
۵
. آ: پیش نبود
-
۶
. مج، آ: به نظارۀ جهان آمده ام
-
۷
. مج: کلّ من عرف فی صفته
-
۸
. آ، مج: بیت «و کلّ من اطنب... الطیّ» ندارد
-
۹
. آ، مج: «خاطر» ندارد
-
۱۰
. آ، مج: تیغ هندی
-
۱۱
.آ: ضره
-
۱۲
. آ، مج: تیغ هندی
-
۱۳
. آ: + آن را صدف جایز در فصاحت قصب سباق
-
۱۴
. آ: سر کمون
-
۱۵
. آ: جلال از سر ادقات، کب: از سراق
-
۱۶
. مج: گفتم نحن غریب هستم معذور
-
۱۷
. آ: وصل است
-
۱۸
. آ، مج: بلا
-
۱۹
. کب: بیت «جز هوا... کشم» ندارد
-
۲۰
. آ، مج: «ای جوامرد مور ضعیف... مرا پاک بخورد» ندارد
-
۲۱
. آ: «و جماعتی در گفت... های و هوی» ندارد
-
۲۲
. آ: صعب
-
۲۳
. آ، مج: دل در طلب تو وز توام رنگی نیست
-
۲۴
. آ، مج: گمان است
-
۲۵
. آ، مج: آمد به سر... وصلِ تو اثر
-
۲۶
. آ، مج: خلائقکم صعب
-
۲۷
. آ، مج: هر روز
-
۲۸
. مج: ان کرماً فی جواری
-
۲۹
. مج: و قدمنا، الاّیة
-
۳۰
. مج: من الدنو طربت... لان روحی فی جهاد
-
۳۱
. مج: مصراع «اذا... مغتبطا» ندارد.
|