مملکتش بگردانند و بر سرِ او ندای راندگان کنند./165a/
ای درویش این حدیث هر کس نداند شنید، مصیبت زدهای باید تا حدیث مصیبت رسیده بتواند شنید.
اگر فرمان بودی خداوندان مصیبت را بگریستن طوفانِ نوح هرگز به سر نیامدی.
نَحْنُ مَعَاشِرُ الاَنْبِیَاء لاَنورثُ.
از ما پیامبران زر و سیم میراث نبرند آنچه ما راست هر کجا سوخته دلی است، مصیبت زدهای است، سر و پا برهنهای است او بردارد.
اگر سوخته دل فرزندانِ ما باشند میراث بدیشان دهید، و اگر این سوخته دل بلال حبشی و سلمان فارسی و صُهَیب رومی باشند به ایشان دهید.
همه توانگریها که در عالم است، نه توانگری دنیا می گویم، غاشیهداری ذرّۀ افلاس کنند و همه مطیعان و مقرّبان و روحانیان رکابداری کنند یک ذرّه سوز مفلسی را که بر جگر آب ندارد و در خانه نان ندارد دلی سوخته دارد و کاری ناساخته.
بارکش می باید بود در این حدیث، جان در سرِ این کار کنید، و تا جان در سر این کار نکنید و جان به چشمتان چیزی نیاید که نه جان شما نخستین جانی بود که در این حدیث فرو ریخت.
یَمُنّون عَلَیْکَ اَنْ اَسْلَمُوا.
جانِ هزارهزار مرید برداریم و چهار پارۀ کفش عزیزان کنیم، و برای معدۀ زاغی خون صدّیقی بریزیم، و اگر فضولی دم زند، گوییم زاغ زاغِ ما، و صدیق صدیقِ ما، یکی را داغ بُعد بر نهیم و یکی را در باغ قُربت تخت محبّت می نهیم.
عبدالله بُستی از کبار بود او را مالی عظیم بود، چون این حدیث پدید آمد، قبالهها داشت بر مردمان، به مالهای بسیار، همه به ایشان باز داد، آنگه اندیشۀ مکّهاش افتاد با پیری تدبیر کرد، و مرید را پیر در شرط است.
چنین شنیدم که پیر بوعلی سیاه چنین گفت که اگر مرد را گردهای بوَد، باید که به نیم گرده پیری بخرد13.
و پیر چنان باید که اگر مرید در روزی ده بار به خرابات شود او را باک نیاید که بر پی بشود و بیرون آرد.
در عهد بوتراب نخشبی جوانی بود با تمام سوز در ریاضت، بُوتراب را آن جوان سخت نیکو آمد، گفت: ای دریغا اگر تو بویزید را بدیدی.
جوان گفت: اینجا که ماییم هزار بویزید راه نیابد.
دیگر بار بوتراب همین کلمه باز گفت، جوان گفت: هر آینه بوتراب در این سرّی می داند، برخاستند و رفتند به بسطام رسیدند، در وقت که آن جوان گوشۀ پوستینِ بویزید بدید از پای بیفتاد و جان بداد.
بویزید فراز آمد بوتراب را از حال آن جوان بپرسید، بوتراب