روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.490
۵۴ – الَحَیُّ القَیُّوم

حقّ - جلّ جلاله - حیّ است بحقیقت، و او را روح روا نِه؛ و دایم است بی زوال، و وجود او را مبتدا نِه. قال الله تعالی: و تَوَکلّ عَلَی الحَیّ الّذی لاَیَمُوت. توکلّ برآن حیّ کن که نمیرد، نه بر آن حیّ که بمیرد1. قطعاً آن است که هر که جز بر حق - جلّ جلاله - توکّل کند و ذرّه‌ای منّت خلق تحمّل کند2، داغِ خَسَار بر رخسار خود نهاد و در هاویۀ حرمان و خسران افتاد. مَنْ جَعَل هُمُومَهُ هَمّاً وَاحِداً کَفَاهُ اللهُ کلّ هَمّ وَمَنْ تَشَعَّبَتْ بهِ الهُمُوم لَم یُبَالِ اللهُ فِی اَیّ وَادٍ اَهْلَکهُ. عرُوقِ اطماع به آمال خود پی کن3 آنگاه قصدِ حضرتِ حیّ کن که الحیُّ والخَلْقُ لاَیَجْتَمعانِ؛ مَا جَعَلَ اللهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلبَیْنِ فِی جَوْفِهِ، تا همه رخت و بُنۀ خود را به غارت در ندادی، روی به راه مکن که تا بُت پرستی در میان است این حدیث بر کران است4. در جمله احوال اعتماد بر ما کن، و پناه درگاه ما دان، آنگه نگاه کن اگر نیکوت نداریم گله‌ها کن.

ای درویش چنان دان که اگر یک لحظه سایۀ کرم از سرِ تو بر‌دارند /164b/ غربال زنان عالم بایند تا فضیحتِ ترا بروبند5. عالم را بالین به بالین باز نهادیم تا ترا بی زحمت با ما خلوتی بود، این چه کاهلی و غافلی است، این کار نه کارِ نازپروردگان است، این کار کارِ مردان است، هر که را در کلّۀ عروسان پرورده باشند جوشن مردان را نشاید.

بو سلیمن دارانی گوید: قدم ما در رضا به جایی رسیده است که اگر در عرصات قیامت خلق را ندا آید که به دوزخ روید، همه به کُرْه روند ما به اختیار، همه به پای روند و ما

p.491
به سر. اگر گویند: این چه حالت است؟ گوییم: آری اگر به مراد ما نیست باری از مراد دوست خالی نیست.

بُنْدار بن الحسین به ارادت شبلی بگفت6، هرچه داشت از مالِ دنیا بداد، آنگه با شبلی گفت: اکنون چه باید کرد؟ گفت: در بازار می باید گشت، نان می باید خواست تا چنان شود که کس به وی چیزی ندهد، برفت و بکرد تا چنان گشت7 که کسی به وی چیزی نداد. گفت: اکنون چه باید کرد؟ گفت: دریوزه باید کردن. دَرْبدَر می گشت و نان می خواست، مردمان به حکم ترحم نانی8 به وی می دادند تا آنکه چنان شد که به هر در که فراشدی و بدانستندی که بُنْدار است، کس به وی چیزی ندادی. گفت: اکنون چه باید کرد؟ گفت: در خانه بنشین و چنان باید که هفته هفته بگذرد که جز حدیثِ حق بر دلت نگذرد.

پنداری که این حدیث بدین گزافی9 بباید، گولخنتابی برخیزد گوید: مرا امیری خراسان می باید، نی تماشا دارد ترا که اگر چنین سرخ روی بماند لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حتَّی تُنْفِقُوا مِمّا تحِبُّون، الآیة.

حق – سبحانه و تعالی – بارِ روش بر این نهاد: اِنّا عَرَضْنَا الاَ مَانَةَ، و چون امانت دارنده امین نبود10 و گریزنده و بیباک بود، چون تو او را به چنگ آوردی بی پذیرفتاری چنگ از وی بَنَداری. چون نفس برخاست که من این حقّها بگزارم، حق تعالی پذیرفتاری خواست، دل انباز نفس است و عادت بود که انباز انباز را پذیرفتگاری کند11. دل پذیرفتگاری کرد، آنگه حق - جلّ جلاله - عقل را تقاضاگر کرد تا پیوسته حلقۀ درِ تقاضا می زند، این نفس ایستاده است که من این حق بگزارم و دل را به شهوت خود اسیر کرده و تقاضاگر را عصابۀ هوی بر چشم بسته و به رشوت می فریبد، جهد آن کن تا یک گوشۀ دل از زحمت خالی شود، پس سبک او را اندر خانه فرست وَقُل رَبّ احْکُمْ بِالْحقّ، و یک پیادۀ عَدَوِی هر کدام درستر و قویتر از پیادۀ حاکم، سوی نفس فرست، تا رسن بر گردنش نهد و کشان به درگاه حاکم آرد، اگر حق گزارد و اگر نه، به حبس گرسنگی و برهنگی فرو کن که این نفس دشمنی است که اگر همه عزیزان درگاه به شفاعت به وی آیند سر در نیاورد، و چون به این حبس درماند همه انصافها از وی بتوان یافت.

اگر چنین معاملتها با اَوَام‌دار بکنی نیکو، و اگر نه، پذیرفتگار را بگیرند و به عقابین بلا برکشند و اسواطِ قهر فرو گذارند. کمینه معاملت12 آن بود که رویش سیاه کنند و گردِ

p.492
مملکتش بگردانند و بر سرِ او ندای راندگان کنند./165a/

ای درویش این حدیث هر کس نداند شنید، مصیبت زده‌ای باید تا حدیث مصیبت رسیده بتواند شنید. اگر فرمان بودی خداوندان مصیبت را بگریستن طوفانِ نوح هرگز به سر نیامدی. نَحْنُ مَعَاشِرُ الاَنْبِیَاء لاَنورثُ. از ما پیامبران زر و سیم میراث نبرند آنچه ما راست هر کجا سوخته دلی است، مصیبت زده‌‌ای است، سر و پا برهنه‌ای است او بردارد. اگر سوخته دل فرزندانِ ما باشند میراث بدیشان دهید، و اگر این سوخته دل بلال حبشی و سلمان فارسی و صُهَیب رومی باشند به ایشان دهید.

همه توانگریها که در عالم است، نه توانگری دنیا می گویم، غاشیه‌داری ذرّۀ افلاس کنند و همه مطیعان و مقرّبان و روحانیان رکابداری کنند یک ذرّه سوز مفلسی را که بر جگر آب ندارد و در خانه نان ندارد دلی سوخته دارد و کاری ناساخته.

بارکش می باید بود در این حدیث، جان در سرِ این کار کنید، و تا جان در سر این کار نکنید و جان به چشمتان چیزی نیاید که نه جان شما نخستین جانی بود که در این حدیث فرو ریخت. یَمُنّون عَلَیْکَ اَنْ اَسْلَمُوا. جانِ هزارهزار مرید بر‌داریم و چهار پارۀ کفش عزیزان کنیم، و برای معدۀ زاغی خون صدّیقی بریزیم، و اگر فضولی دم زند، گوییم زاغ زاغِ ما، و صدیق صدیقِ ما، یکی را داغ بُعد بر نهیم و یکی را در باغ قُربت تخت محبّت می نهیم.

عبد‌‌الله بُستی از کبار بود او را مالی عظیم بود، چون این حدیث پدید آمد، قباله‌ها داشت بر مردمان، به مالهای بسیار، همه به ایشان باز داد، آنگه اندیشۀ مکّه‌اش افتاد با پیری تدبیر کرد، و مرید را پیر در شرط است.

چنین شنیدم که پیر بو‌علی سیاه چنین گفت که اگر مرد را گرده‌ای بوَد، باید که به نیم گرده پیری بخرد13. و پیر چنان باید که اگر مرید در روزی ده بار به خرابات شود او را باک نیاید که بر پی بشود و بیرون آرد.

در عهد بو‌تراب نخشبی جوانی بود با تمام سوز در ریاضت، بُو‌تراب را آن جوان سخت نیکو آمد، گفت: ای دریغا اگر تو بو‌یزید را بدیدی. جوان گفت: اینجا که ماییم هزار بو‌یزید راه نیابد. دیگر بار بو‌تراب همین کلمه باز گفت، جوان گفت: هر آینه بو‌تراب در این سرّی می داند، بر‌خاستند و رفتند به بسطام رسیدند، در وقت که آن جوان گوشۀ پوستینِ بو‌یزید بدید از پای بیفتاد و جان بداد. بو‌یزید فراز آمد بو‌تراب را از حال آن جوان بپرسید، بو‌تراب

p.493
گفت: فریضه باری آن است که پیشتر کارِ او بسازیم، هر دو پیر او را بشستند و کفن کردند و نماز کردند و به خاک سپردند، پس بو‌تراب حال بگفت با بو‌یزید، و گرمی حال او و ارادت او. بو‌یزید گفت: آری، ولیکن جان او در طلب گوشۀ پوستین ما بود، چون بدید بر اثرِ گوشۀ پوستین ما برفت کالبد رها کرد.

مقصود حکایتِ عبد‌الله بُستی بود، چون اندیشۀ مکّه در دلش آمد /165b/ با پیری بگفت، پیر گفت: از این نفس ایمان مباش، قدم بیرون نهاد از خانۀ خود برفت تا به کوفه، نفس هیچیز از وی طلب نکرد، چون به کوفه رسید، نفس گفت: چندین راه رفتم و ترا هیچ نرنجانیدم و هیچ از تو طلب نکردم، اکنون مرا ماهیکی حلال باید تا به کار برم و تا به مکه ترا هیچ نرنجانم. خراسی بود و مردی بر در نشسته، آن مرد را گفت: این استور به چند داری به کرا؟ گفت: به چندین. گفت: مردمی کن و آن استور را بیرون آر، و مرا بجای استور دربند که به یک دِرَم خود را به مُزد دادم. در خراس شد و کار استوران کرد و دِرَمی بستند و بدان ماهی خرید و بخورد و به مکه رفت و گفت: هر آن روزی که ترا آرزویی پدید آید یک روزت در خراس باید بود و تا آن به تو رسد همه آلات استطاعت در کار باید کرد14. پس چون عجز پیدا آمد همه کارها خود روی به تو نهد. اَلْعَجْزُ عَنْ دَرکِ الادْرَاک اِدْرَاکٌ. صدّیق همه در میان نهاد تا بدان نقطۀ دایره رسید که چشمۀ صدق بود تا چنان گشت که صدهزار و بیست و اند هزار نقطۀ عصمت و ملایکۀ ملکوت گواهی دادند که منبع صدق ابو‌بکر است، و آنگه به تقدیر اگر هزار سال قدَم زنی، اگر ذره‌ای به احوال و افعال و اعمال نظر کنی هزار زنّارِ هفت گزی15 بر میان خود بستی.

جوانی بوده است در ارادتی عظیم، روزی در غلبات شوق و وَجْد خویش بود، ناگاه آواز مرغی به گوشش آمد به آواز مرغ باز نگرست به زیر آن درخت آمد در انتظار آنکه مرغ دیگر بار بانگ کند؛ هاتفی آواز داد که فَسَخْتَ عَقْدَ‌الله. کلیدِ عهد به ما باز دادی که ترا با غیرِ ما اُنس افتاد.

عزیزی از عزیزان چنین می گوید که چون این خبر به ما رسید که فرمانِ صدرِ نبوت است که تَنَا کَحُوا تَکْثُروا کسی را به حکم خود کردم، فرزندی بیامد و دل ما بدو مبتلا کردند، شبی بخفتم و قیامت را به خواب دیدم، عَلَمها دیدم، در سایۀ هر عَلَمی جماعتی، پرسیدم که این عَلَمها چیست؟ گفتند: آن عَلم زاهدان است و آن عَلم صابران است و آن علم صادقان

p.494
است. علَمی دیدم در سایۀ او جمعی انبوه، پرسیدم که این علَم کیست؟ گفتند: این محبّانِ ما‌اند، خود را در میان ایشان تعبیه کردم، دستِ من بگرفتند و از آن میان بینداختند. گفتم: من هم از جملۀ عاشقانم، گفتند: بودی لیکن دلت باز فرزند میل کرد نام تو از جریده ایشان محو کردیم. گفتم: بار خدایا اکنون که فرزند مانعِ راه است فرزند را جان بردار. در ساعت خروش زنان به گوشم آمد، پرسیدم که چه بود؟ گفتند: کودک از بام درافتاد و جان بداد.

نگر تا بدین درّاعهای دراز فریفته نشوی و بدین رخساره‌های سرخ غرّه نگردی و بدین کالبدهای آبادان باز ننگری که دین و یقین چون جای منزل کند آتش در زند که نه درّاعه گذارد و نه عمامه، دَمَار از همه بر‌آرد، روی سرخ را زرد کند و کالبد آبادان خراب کند.

ای جبّاری که هر که را داغ بر نهادی دَمار از دل و جان او برآوردی، ای قهّاری که هر که 16 جمالِ تو دید هرگز از دل و جان خویش شادی ندید. این حدیث را بلالِ سوخته /166a/ باید، وصُهَیب گداخته، و سلمان جان به لب رسیده.

معاذ جبل را که این شراب خورده بود و در مستی بیقرار گشته به درِ حجرۀ این و آن می شد و می گفت: تَعَالَوا حتّی نؤمِنَ سَاعَةً17. بیایید تا ساعتی از این شراب خوریم. یاران چون این سخن بشنیدند به حضرتِ مهتر آمدند: یا سیّدِ هر دو کون! عَلَی رَغم بوجهل و نمرود و فرعون ایمان آورده‌ایم، مُعاذ ما را چنین دعوتی می کند که ما ایمان نیاورده‌ایم که هر ساعت معاذ فریاد می کند که تَعَالَوْا حتّی نؤمن ساعةً. مهتر گفت: یا معاذ تو شراب از انگور باغِ خلّت خوری، آنگه عربده با بلال حبشی کنی.

ای درویش هیچ موجود پایگاه این شراب و حوصلۀ این مُهر قهر نداشتند، اِنّا عَرَصْنَا الاَمَانَةَ، همه عذر خواستند که ما حوصلۀ این شراب نداریم، اگر این شربت نوش کنیم و این حلقه در گوش کنیم، همه از هم فرو ریزیم. اگر باورت نیاید این حدیث از مصحفِ مَجد برخوان: لَوْ اَنْزَلنَا هَذَا القرآن عَلَی جَبَلٍ؛ لیکن هر که این شراب نوش کند ما چاکروار پیشِ وی بایستیم18.

گوهرِ نبوّت از طینت آدمِ پاکْ قدم سر بر زد که کجاست این شربت، تا ما نوش کنیم؟ چون شراب نوش کرد همه ملایکه کمرِ خدمت این قمر بر بستند و پیشِ او به چاکری بیستادند، چون طعمِ شربت به سینۀ او رسید دست بدان درخت فراز کرد، ندا در دادند که ای مقرّبان تاج از سرش بر‌دارید و کمر از میانش باز کنید که آدم از این شربت مست گشته

p.495
است و مملکت داشتن نه کارِ مستان است. و آن مستی که موسی کرد که اَرَنِی انْظر اِلَیک، هم از این شراب بود. ای موسی دیدار از تو دریغ نیست، لیکن هنوز مستی، باش تا هشیار شوی. چون هشیار گشت گفت: تُبْتُ اِلیک. و آن مهتر مملکت و گوهر عصمت و آفتاب سعادت و نقطۀ سیادت شبِ معراج بر قبۀ قاب قوسین این گفت: لاَ تُؤاخِذْنا اِنْ نَسِینَا اَوْ اَخْطَأنَا. بار خدایا اگر در مستی سخنی گویم ما را بمگیر.

همه را از شرابِ اَلَسْتُ برَبکُم مست کرده است و دنیا فراز و نشیب آفریده است و به امر و نهی آب زده، و مردِ مست را به عالم نشیب و فراز فرستاده است و مشیّت را فراز کرده است تا دست می زند و کس را زهرۀ دم زدن نه.

بیت
ما را بسرِ چاه بری دست زنی
لاَحَوْل کنی و دست بر دست زنی19
آری در چنین خطرِ راه، و مردِ مست، و نشیب و فراز خطاب می رسد که فَاسْتَقِیمُوا اِلَیْه وَاسْتَغْفِرُوه.

هان ای مردِ مست راست رَو، که پشّۀ لنگ که یک پرّ و یک پای و یک چشم ندارد آن دیگر که دارد بر هم بندند و در دریای آتش افکنند یا در دریای آب، و خطاب می فرستد که هان تا پرّت نسوزد و تر نگردد.

بیت
شه گفت مرا که مَیْ خور و مست مشو
ای شاه هر آنکه مَیْ خورد مست شود20

امّا قَیّوم مبالغت است از قایم21، و هر که اعتقاد کرد که حق - جلّ جلاله - قیّوم است از کلّ تدبیر بر آسود /166b/ و به راحت تفویض افتاد. و گفتۀ ایشان است: مَنْ اهْتَمَّ لِلخبر فَلَیْسَ عِنْد‌اللهِ قدرة.

p.495 - 496
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: توکل نه بر آن حی کن که بمیرد
  • ۲ . آ: کرد
  • ۳ . تو: عروق کمال و اطماع خود پی کن، آ: به امثال خود پی کن
  • ۴ . مر: مذکر آن است
  • ۵ . آ: به کو لخج بروبند
  • ۶ . آ: رفت
  • ۷ . مر، آ: ندهد تا چنان گشت
  • ۸ . مر: می خواست به حکم نانی
  • ۹ . مر: بدین گرمی
  • ۱۰ . آ: اوام دار ملی نبود
  • ۱۱ . مج، آ: پذیرفتاری کرد
  • ۱۲ . مر: اول معامله، تو: اقل معاملت
  • ۱۳ . آ: نیم گرده به پیر بخورد
  • ۱۴ . آ: می باید کرد
  • ۱۵ . آ: زنار
    چهار کرد
  • ۱۶ . مر: هر که + را
  • ۱۷ . مج: تعال نؤمن ساعة
  • ۱۸ .مج: بنشینیم
  • ۱۹ . مج: بیت «ما را... بر دست زنی» ندارد
  • ۲۰ . تو، مج، آ: بیت «شه گفت... مست شود» را ندارد
  • ۲۱ . آ: قایم به امور