روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.258
۲۸ – الخبیر

دانا به افعال و اقوالِ بندگان. و نشانِ آنکه بنده 1 بدانست که علم حقّ جلّ جلاله به احوالِ او محیط است آن بوَد که وقیب مراقبت را بر سکون و حرکتِ خود گمارد، و نَفَسی 2 بی اجازتِ شریعت و طریقت بر‌نیارد. ظاهر را به میزان شریعت بر کشد و باطن را به میدان حقیقت در‌کشد و نقطۀ اصلی را از اعتماد بر هر دو پاک دارد، که گفته اند: السّعیدُ مَنْ لَهُ ظاهِرٌ مُوافِقٌ للشّریعَةِ وَباطِنٌ مُتَابعٌ لِلحَقیِقة وَ سرُّهُ مٌتَبَرّئ عَنْ شَرِیعَتِهِ 3 وَحَقِیقَتِهِ. وَه که اگر ذرّه ای به خودش اعتماد افتاد اینک مجوسیّت محض و یهودیّت صرف و گبرکیِ ناب و کافریِ خالص.

ای درویش! اگر از آنجا که اَعلَی العُلَی است تا آنجا که تَحْت الثّری است همه بَیْت المعمور سازی و از طاعت مقرّبان پُرگردانی، چنان نبوَد که ذرّه ای از آن خود دست بداری، تا خود را باز پَسْتَرینِ همه عالم ندانی، این راه را نشایی. عُرِضَتْ اَرواحُ هَذه الطَائفةِ عَلَی کِلاَبِ المَزابِل فَلَم یَنْظُرْ فِیها کَلْبٌ بیچاره آن ذرّۀ در هوا متحیّر بمانده، نه سنگ آن دارد که به زمین آید و نه قدرِ آن دارد که برتر رود 4.

بیت
آن به که ز‌خود سخن نگوییم
دست از خود و کارِ خود بشوییم
کز ناکسی و زکم بهایی
همواره به نرخ آب جوییم
p.259
از عربده در جهان نگنجیم
گر لیف قرابه ای ببوییم
ما خود همه جمله عیبناکیم 5
پس عیب دگر کسی چه جوییم
ما راه ز‌چاه می ندانیم
بیهوده رهِ هوس چه پوییم 6
ناخورده هنوز زخم چوگان
سر‌گشته شده بسانِ گوییم

دریغا که سالکان راه را هزار هزار قوافل معانی و اسرار در رسید و آوازِ جرسی نصیب شما نیامد. ما کیستیم، اَصْغَرُ العَبِید وَاَحْقَرُ اَهْل التّوحید. /83a/ در هجا واوِعَمْرو، در خطّ الفِ وصل، در نحو از بابِ ما لا ینصرف، در نسب از زمرۀ مَنْ لاَ یُعْرَف، در عجم نقطۀ با، در ندا حرفِ ترخیم، در سِباع وَکَلْبُهُم باسِطٌ در طیور فَرَاش مَبثوث، در میانِ خلق نحسِ فلک؛ اَبُو‌فلان البَائس 7. به اندکی قانعیم، به وعده ای شاکریم، و به نَهْمتی از لقمه ای متشبّعیم.

ای جوانمرد! نه هر چه در دریا بود دُرّ بوَد، و نه هرچه در شب بوَد بَدْر بوَد که تِمسَاح و مصباح هم بوَد. وَمَا کلّ مَا فیِ السَّماء نُجومٌ مُضِیئةٌ بَلْ فِیها اَیْضاً رُجُوم الی الشّیاطِین؛ وَلاَ کلُّ مَنْ هُوَ جُندیٌّ و طیّ البِسَاطَ قَدَمُهُ بَلْ مِنْهُم مَنْ لَیْسَ اِلاّ اِسْمَهُ اَو رَقَمَهُ وَکلّ لِلْمَلِکِ خَدَمَه. نه هر که بر درگاه سلطان بود، ندیم بوَد از هزار یکی ندیم بود و دیگران در بلای بُعد مقیم بود.

ابو‌القاسم نطرآبادی را گفتند: از آنچه مشایخ گذشته را بود، ترا چیزی هست؟ شیخ گفت: دردِ تایافت آن هست. در جمله یا دلی باید که در وی درد و مصیبتِ نایافت بوَد، یا شادی و عزّ یافت بوَد. نگر تا فارغ نباشی طرفة العَینی که اِنَّ الله یَبْغضُ الصَّحِیحَ الفارِغ؛ و گر گویی در کارم، نیک بنگر تا کارت چیست 8؟ مستعمل شیطانی یا در عملِ رحمانی. هرّوز بامداد به دکّان رَوی و شبانگاه به خانه آیی، بنگر تا جهودان و گبران همین می کنند یا نه؟ نماز از برای آن کنی تا خدای بر نعمتت برکت کند، و حجّ برای آن کنی تا خلق ترا حاجی گویند، وگر غزو کنی همچنین مغروری، و در اسم و رسم باز مانده ای. و آنچه سّرِ کار است در غیب سترِ خویش سلطان وار بر سریرِ عزّت تکیه زده، هرگز به حجرۀ اینچنین کس نیاید، و نه نیز او را به خود راه دهد. آری جان و جهان من! این حدیثِ مردان است نه حدیثِ تردامنان است، این حدیث کار افتادگان است نه حدیث خویشتن ساختگان است، این حدیثُ مشتاقان است نه حدیثِ مطوّقان است، این حدیث اَبْطال است نه حدیثِ بطّال است. مرد چون عیسای مریم باید که هیچ جای قرار نگرفتی، گردِ عالم سیاحت می کردی، گفتند: سببِ این چیست؟ گفت: بُوکه صدّیقی قدمی جایی نهاده باشد پای بر آن خاک نهم، آن خاک

p.260
ما را شفاعت کند. اگر دردِ همه صدّیقان و اولیا درهم گذاری در گردِ دردِ قدم ندَم عیسای پاک نرسند و نیازِ او در راه چنین بود. خَزَائنُنَا مَملوّةٌ مِنَ الطَّاعَات فَعَلَیْکَ بذَرّةٍ مِنَ الافْتِقَارِ. افتقار اِسْپَرْغَمی است که از مرغزارِ وجودِ آدم و آدمی سر بر زد، ملایکه را افتخار بود که وَنَحْنُ نُسَبّحُ بِحَمْدِکَ. خاک را افتقار بود که رَبَّنا ظَلَمْنَا اَنْفُسَنَا.

سلیمان بن داود – علیه السَّلام – که برّ و بحر در امر و نهی او بود، باد را لَوِیشۀ 9 تسخیر بر سر کرد، روزی آن شادروان او در هوا می آمد موری با موری می گوید که اُدْخُلُوا مَسَاکِنَکُم لاَ یَحْطِمَنَکُم سُلَیْمانُ و جُنودُه. قوم سلیمان نباید که پای بر شما نهند و شما در زیرِ قدمِ ایشان کوفته گردید. سلیمان آوازی با گرفتاری شنید، باد را گفت: /83b/ شادروان سلطنت ما اینجا بنه که آوازی با نیاز به سمعِ ما رسید. آنگه آن مور را گفت: این کلمه چرا گفتی که ما در هوا می رفتیم؟ گفت: ما امّتِ تواضع ایم، چون قوم ما چنان علوّی و رفعتی دیدندی، کوفته گشتندی.

آن عزیزی از عزیزانِ طریقت چنین گفت که موران سیاه پوشان کمربستگان سرافکندگان اَمرِ من اند، چون دانست که آن مور چگکِ کارافتاده این سرّ را با خبر است، چهل روز بر درِ آن سوراخ بنشست و گفت: شما هر کسی به کار خود روید که ما را با این مور نَفَسی و کاری است. سلیمان کارافتاده بود و آن مور کارافتاده؛ کارافتاده به برِ کارافتاده باید نشست 10 و با یکدیگر اندوه و شادی این حدیث می گفتند. ایشان دانستند قدرِ کار، امّا ما مشتی مردگانیم و از مردگان کارِ زندگان نیاید. بعضی را از این عجب آید، گوید: موری را که با وی حساب و عتاب نیست. و مکلَّف و مخاطَب نیست وی را باری با این حدیث چه کار؟ اینک هُدهُدِ سلیمان و اینک سگِ اصحاب الکهف، خاک در دیدۀ عقلِ بو‌الفضول می پاشند و این نه قدحی است در سلطانِ عقل، که در بَدوِ کار قدح اکرام کشیده است که مَا خَلَقْتُ خَلْقاً اَکْرَمَ علَیَّ مِنْکَ. لیکن بعضی از کارها آن است که عقل بدان راه نبرد تا تسلیمِ محض و تفویض صرف بی تصرّف بشرّیت آشکارا گردد.

آورده اند که روزی داود – علیه السَّلام – نماز می گزارد و موری بر سجادۀ وی می رفت، آن مور را بینداخت، آن مور با وی به سخن آمد که یا داود پنداری که درد ما و سوز ما از آن دیگری کم است. بیش از این نمی توانم گفت که عقولِ مختصر تحمّل نتواند کرد. و آن سنگریزه که رسول – علیه السَّلام – بر گرفت و بر دستِ خود نهاد، چون آن سنگریزه خود را

p.261
آن خلعت و رفعت بدید، برقع سکوت از چهرۀ عهد فرو گشاد و به زفانِ شکر پیش آمد، گفت: سُبْحَان الله، ما در حجاب گنگی بودیم لیکن بر دستِ مهتر گویا شدیم. چون در دست ابو‌بکر و عمر نهادند همچنان گویا بود، چون بر دستِ دیگران نهادند گنگ شد به حال خود، و آن سرّ متواری گشت.

عجب کاری است، عهدِ 11 مصطفی عهدی بود که از سنگ و گل بوی دل می آمد، و اکنون عهدی است که از دل بوی سنگ می آید. ثُمَّ قَسَتْ قُلوُبکم مِن بَعد ذَلِکَ فَهِیَ کَالحجارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً. آسمان سوختۀ این حدیث است و زمین طالبِ این حدیث است و هر روز آفتاب سر از برجی دیگر برآرد، گوید: در آن برج رفتیم و تسبیح خود گفتیم، بُوکه از این برج نو برآییم خلعت نو یابیم، و آن ماه می بالد به امید خلعتی، پس به کم کاستی باز گردد هم طالبی است سوخته. و اگر در آتشکدۀ گبرکان شوی آن آتش به زبانِ حال با تو می گوید که ما خود در سوزش خویش پروای این بیحرمتان نداریم، وگر در بتکدۀ بت پرستان شوی همچنین یابی. رسول – علیه السّلام – چون در این عالم آمد، اوّل سجدۀ شکر ایشان کردند، در خانۀ کعبه مشتی سنگ بود به هم باز نهاده، سیصد و شصت بت، چون محمّد نقاب عزّت از چهرۀ مقدّس /84a/ بر‌گرفت ایشان همه به روی در افتادند سجده را.

بیت
چون تو نمودی جمال، عشقِ بتان شد هوس

رَو که ازین دلبران کار تو داری و بس
با رخِ تو نیست عقل جز که یکی بو‌الفضول

با لبِ تو نیست جان جز که یکی بو‌الهوس

از آدمی باز پستر هم آدمی است، آسمان و زمین و عرش و کرسی و ملک و فلک، و از اعلی العُلَی تا تحت الثّری هرچه نامِ چیزی بر وی افتد در جست و جوی و تک و پوی اند، این آدمی است که صفتش ظلومی و جَهُولی است، ضعیفِ ستمکارِ خاکسارِ نگونسار، به همه ترازوها کم، در همه نقدها نفایه، با بیوفایان همزانو نشسته، و با دشمنانِ ما ساخته، دوستانِ ما را بر خود آزرده؛ اگر کسی ترا پرسد که تو کیستی؟ نگر تا حدیثِ مسلمانی نکنی، کو مملکتی بوَد آراسته، باغی بوَد پیراسته، چون ما چشم زدنی می بایست 12، اگر مردی دولتی ای نفَسی در کارِ ما کن، دستِ شفقتی به سرِ ما فروآر 13، که از ما گداتر هم ماییم. صدقه به مستحقّان دهند

p.262
و ما مستحقّیم. اَلْخَیْرُ مِنَّا زَلّةٌ وَ الشَّرّ لنَا صِفَةٌ. پدرِ ما کلاهِ اصطفا و تاجِ اجتبا داشت اسیر دانۀ گندم گشت، پس حالِ فرزندانی که در این کنیسۀ دنیا بمانده اند چگونه بوَد؟ اِذَا کانَ اولُ الدَّنّ دُرْدِیّاً فَمَا ظَنُّکَ بِآخِرهِ؛ وَ لَقَد عَهِدْنَا اِلَی آدَمَ منْ قَبْلُ. آن عهد چه بود؟ آنکه از دبیرستان نگریزی.

فَنَسِیَ. هنوز طفل بود در راه نواختش آوردند، راه اطفال دیگر است و کورۀ اَبْطال دیگر. به فردوسش بردند بر سفتِ عزیزان مملکت، و آن بهشت مَهد بزرگی و وِسَادت سیادت 14 او ساختند که هنوز طاقت بارگاهِ قهر نداشت. فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً. عزم اولوالعزم نداشت. هر که 15 را نو در این حدیث کشند، طفلِ راه بوَد و گرچه پیرِ هفتاد ساله بوَد، و اینکه تو او را ابلیس خوانی، نامش عزازیل بود و از آنجا که عزازیلش نام کرده بودند لباسی از پنداشت پوشیده بود که آن را استدراج خوانند. عَزِّ آدم نتوانست دید به حسد بیرون آمد، وَالْحَاسِدُ جَاحِدٌ لاَّنهُ لاَ یَرْضَی بِقَضَاء الوَاحِدِ.

شعر
اِنْ یَحْسُدُونِی فَاِنّی غَیْر لائمِهِم
قَبلی مِنَ النّاسِ اَهْلُ الفَضْلِ قَدْ حُسِدوا
فَدَامَ لِی وَ لَهُم مَا بِی وَ مَا بِهِم
وَ مَاتَ اَکْثَرُنا غَیْظاً بِمَا یجِدُوا
اَنَا الّذِی یَحْسُدُونِی فِی صُدوُرهِم
لاَ اَرْتَقِی صَدراً مِنْهَا وَ لاَ اَرِدُ

اهل مملکت را به خدمتِ آدم فرمودند، او را سر فرو نیامد، زَخْمیش زدند، آن زهم چه بود؟ اُخرجْ مِنها فَاِنَّکَ رَجِیمٌ. چون آدم آن زخم بدید، هراس و ترس آن در دلش نشست چنانکه استاد یکی را در دبیرستان ادب کند هراس آن زخم در دلِ دیگران کار کند، و آنکه نجیب تر بوَد، هراس او بیشتر بوَد؛ و باشد که طاقت ندارد از دبیرستان بگریزد، یا باشد که نهان گردد در پسِ دیواری، آن پدر مهربان به طلبِ او شود، او را بیند در فرارِ خود بیقرار گشته، خونابه از دیده می چکاند، بر سفتش نهد 16 و به دبیرستان برَد، و همه راهش تلقین می کند که اگر استاد ترا پرسد: کجا بودی؟ تو چنین گوی که خویشاوندان مرا به جایی 17 برده بودند.

آنکه گفت: اَفِرَاراً مِنَّا یَا آدمُ؟ /84b/ این بود که آدم از زخم آن هراس بگریخت، خواست که پنهان شود، رحمت را بفرستاد تا او را دربر گرفت و عذرش تلقین کرد که فَنَسِیَ وَ لَم نَجِدْ لَهُ عَزْماً. گفت: آدم هنوز خُرد بود، عزم اولوالعزم نداشت، آنگه چون بالغ گشت و طعم این حدیث بچشید، چون آن طعم بیافت بارگاهِ این حدیث گرفت، ندا در آمد که اِهْبِطُوا. اکنون هر

p.263
دو به سرای معاملت روید و با یکدیگر مُصارعت کنید و کُشتی گیرید. پدرت قویتر آمد که خلعت رسالت و شجاعت و خلافت و نبوّت داشت، آن ملعون را سرنگون در زیر آورد 18 چون افتادۀ او آمد از او بگریخت. آنگه گفت: مرا به تو حاجتی است، نمی گویم که مرا به دعا یاددار یا شفاعتی کن که کارِ من از این در گذشت، حاجتِ من این است که مرهمی از لعنت خود بر روح مجروح من نِه، تا آن طرازِ لعنت به دولت تو تازه گردد و به آرزو از صدّیقان در خواهد تا بر وی لعنت کنند و ایشان از نفرین خود پروای لعنتِ او ندارند و نیز وقت باشد که قصدِ مردان او کند تا باشد که بر زفان ایشان حدیثِ او رود چندینی که بگویند: آن ملعون. او از آن روز جشنی سازد و خلعتی نو در پوشد.

در عهدِ سلیمان فرزندان به خدمت فرستاد و در عهدِ سیّد‌المرسلین خود به خدمت آمد، گفت: عالم نبوّت را غلامی به کار باید 19. مهتر گلوش بگرفت تا هلاک کند، باز رها کرد، گفت: ما رحمتیم نه زحمت. گفت: در حق تو گفته اند: وَمَا اَرْسَلْنَاکَ اِلاّ رَحْمَةً لِلعَالَمِینَ. آخر ما هم از عالمیانیم، به ما نظری کن، گفت: تو در پردۀ اِنْظاری، چون آن روز بیاید بفرماییم تا ترا منبری بنهند در عرصاتِ قیامت، پایه هاش از غضب، و بالاش از سخط، تا تو نیز عذر خود بگویی. وَقَالَ الشَّیطانُ: لمّا قُضِی الاَمْرُ. قدمی به غفلت کسی خواهد که بر دامنِ دین نهد، آن لعین گوید: ما را نمی شناسی، من آنم که اهلِ آسمانِ اوّل آداب تسبیح از من آموخته اند، و اهلِ آسمانِ دوم آداب تهلیل از من آموخته اند، و اهلِ آسمانهای دیگر همچنین. مَسْندِ تدریسِ ما از فرق گنبدِ اخضر نهاده بودند این همه دولتها در باختیم تا طرازی 20 از لعنت بر ناصیۀ ما کشیدند و طوقی از شقاوت بر گردنِ ما نهادند و بر سرِ کوی شرع مصطفی به غوّایی مان نامزد کردند 21 و گفتند: لاَغْوِیَنَّهُم اَجْمَعیِن اِلاّ عِبَادَکَ مِنْهُم المُخلَصِینَ. یا تاجِ اخلاص بیار و در رَو، یا با فتراکِ ما می ساز که نه مردِ دینی، و آن لعین به هر دونی از جای نجنبد 22 که تکبّری عظیم دارد، ندیدی که از تکبّر دست با آدم به کاسه فرو نکرد. دون همّتان را سودای حَسد و حِقْد و حرص 23 بر گمارد. باز چون صدّیقی در مملکت پدید آید او از جای خود در جنبد، اگر قدمش پی نتواند کرد به غلامی پدید آید، گوید: ای صدّیق مرا به تو حاجتی است، نمی گویم که مرا به دعا یاددار یا شفاعتی کن، که کارِ ما از این همه در گذشت، حاجتِ من آن است که مرهمی از لعنت خود بر روحِ مجروحِ من نهی، تا آن طرازِ لعنت از دولتِ تو پاس لعنت او بدارد 24. چنانکه انبیا به نبوّت و عصمت خود فخر

p.264
کنند، آن لعین به طوق لعنت فخر کند /85a/ که بیواسطه بر گردنِ او نهاده اند.

ای درویش! ابلیس هنوز آن خلاف نکرده بود که تیرِ لعنت به زهرِ قهر آب داده بودند، و هنوز آدم آن زلّت نیاورده بود که حلّۀ اجتبا دوخته بودند.

جعفر صادق را – رضی الله عنه – پرسیدند که کدام معصیت است که بنده را به حق نزدیک گرداند و کدام طاعت است که بنده را از حق دور گرداند؟ گفت: هر آن طاعتی که اوّلش آمْن بود و آخرش عُجب بود، آن طاعت بنده را از حق – جلّ جلاله – دور گرداند؛ و هر آن معصیتی که اوّلش خوف بود و آخر عذر، آن معصیت بنده را به حق نزدیک گرداند.

قال یحیی بن معاذ: ذَنْبٌ اَفتقِرُ بِه اِلَیْهِ اَحَبُّ مِنْ عَمَلٍ اَدُلُّ بهِ عَلَیْه. وَ قَالُوا لاِنْ تَلْقَاهُ بِذُلّ الافْلاَسِ خَیْرٌ مِن اَنْ تَلْقَاهُ بدَلاَلِ الاخلاصِ. مطیع با عُجب عاصی است و عاصی با عذر مطیع است. الاِعْتِذارُ وَ اِنْ قَلَّ ثَمَنُ الذّنْبِ و اِنْ جَلّ دِیَةُ الذَنْبِ عِنْدَنَا الاِعْتَذارُ 25. ابلیس به طاعت خود معجب گشت، گفت: طاعت کردم؛ ندا آمد که لعنت کردم؛ چون آدم زلّت کرد، گفت: بار خدایا بَدْ کردم، ندا آمد که عفو کردم، به جهانیان نمودند که معصیتِ با عذر بِه از طاعتِ با عُجب.

آورده اند که روزی مُعَاذ‌بن جبل – رضی الله عنه – به حضرتِ نبوّت محمّدی در آمد و از گریه مژگانِ خود را رستۀ 26لؤلؤ کرده و از آبِ دیده بر حواشی رخسار روزگار سیل همی بارید و به دست زاری لباسِ خویشتنداری خود را می درید، سیّدِ سادات و منبع سعادات گفت: یا معاذ ترا چه بوده است که چنین گریان و بریان گشته ای، یکی بگوی تا از اَسْتار عزّت تقدیر ربوبیّت چه پیدا کرده ای که لشکر بی صبری بر دلت چنین غوغا کرد 27؟ گفت یا صدر و بدر نبوّت و دُرّۀ تاج فتوّت! در راه می آمدم جوانی دیدم به بالای سرو بر کشیده، به رُخ چون گل تازه بشکفیده، خون جگر از راه دیده می پالود و هر دو عارض را از خوِن دیده می آلود، بالاش به سرو ماند اگر از بارِ خوف خمیده نبودی، رخش به گل ماند اگر از خون جگر بر او سرشک نچکیده بودی، دو نرگس را از خونابه آب داده و بر روی ماه از آب زر نقاب داده. مهتر گفت: یا معاذ او را به نزدیک من آر، تا یکی قصّۀ او بشنوم، اگر آب دیده اش از خوف گناه است به بشارت غفران درمان کنم وگر سوختن دلش از آتش محبّت است به یاد دوست مرهمی نهم. مُعاذ رفت و آن جوانِ دلسوخته را می آورد به هزار ناله و زاری، تا به حضرتِ محمّدی 28؛ مهتر گفت: جوانا به چه سبب رنجوری؟ گفت: یا سیّد چرا

p.265
رنجور نباشم و چرا نگریم که آسمان طهارت توحیدم از غیم هوای بشرّیت تیره گشته است 29 و دیدۀ عقل از دودِ معاصی خیره شده، اگر آدم صفی در صف اوّل از صفوت تکبیر کرده بود به یک زلّت چندانی نوحه کرد که ملایکۀ ملکوت را بر وی رحمت آمد، و داود به یک خطا چندانی زاری و افغان کرد که مرغانِ آسمان را بر خود گریان کرد. و اگر یحیای معصوم، پاکِ پاکزاده، پیغامبر زاده، هرگز گناه ناکرده و نااندیشیده، چندان از دیده اشکِ خوف 30فرو ریخت تا هر دو رخسار از مویه /85b/ و گریه جراحت کرد، من اولیترم با ارتکابِ این جریمه که تن را از ناله بگدازم و دیده را از آب بپردازم.

جوانا اگر گناهت به پُرّیِ زمین است ترا از من امید شفاعت است، گفت: مهترا گناهم از پرّیِ زمین زیادت است. جوانا اگر گناهت بزرگ است آخر از نهایت مر او را رقم است، مر آن دفتر جفاهای خود را به دریاهای کرم حق انداز که ساحل بحر کرم حق مُستدرَک فهم هیچ بشر نگردد و قعرِ او مشاهد هیچ دیده نشود. جوان ممتحن 31 نقاب زعفرانی را به دست شرم بر هر دو رخساره ببست، و زفان را به کردار و گفتار خود برگشاد و گفت: ای جوهر عصمت و ای پیکرِ رحمت! من آنم که بیست سال بر مختارانِ راهِ آخرت راه زده ام، هر گه که شب از غالیه بر روی آفاق رقم زدی و ظُلَم بر سر کوهسار علَم زدی، دستِ سپهر کرانۀ شبِ دیجور را بر فلک بستی، ظلم و تعدّی من زندان حق را می شکستی؛ یا رسول الله دوش چون شب از سیاهی بر هوا کلّه زد و روی عالم به عنبر بیالود 32، عروسی تازه و جوان از سر تخت جلوه به گور آمده بود، من آن خبر شنیده بودم از خانۀ ادبار خود به گورِ وی گذر کردم و پرده از روی او بر‌داشتم و او را بر سرِ گور کشیده و کفن از او بر‌داشتم و او را بر سرِ خاک ناپاک وار بینداختم، چون به خانۀ خود باز آمدم صورتِ جمال آن نوعروس در دیدۀ دلم آویخت، بَرِید وسواس شیطان و سفیر هوای نَفْس پیاپی گشت، هوای نفسم کمندِ شهوت بر گردن بست که همین وهَلاَ این تغافل از بهرِ چرا؟ اَمَا سَمِعْتَ اَنّ اللّیْلَ اَخْفَی لِلوَیل، تا کار به جایی رسید 33 که از استیلای آن تفکّر جامۀ حفاظ از دل بینداختم و هر دو دیده را از شرم بپرداختم و با آن مستوره ببودم؛ این همه فریاد و زاری از این بوده است، راست که آن آتشِ شهوات گم گشت و آن آتش هوی فرو نشست، دست حسرت نثارِ حیرت بر سرم ریخت، دلم خزانۀ احزان گشت، دیده ام ابر سرشک بار شد، زبانم عندلیب وار نوحه سراییدن گرفت مهتر گفت: یا جوانِ فاسق! مَا اَقْرَبکَ مِنَ النَّار. جوان چون این سخن بشنید، دیدۀ امید از عالمیان

p.266
بخوابانید و همّت را از رحمتِ حق ببرّید 34، مَرتعِ آهوان را حدیقۀ اُنس خود ساخت، ملعَب گوران را مستراح رُوح خود گردانید، روزها و شبها در آن بیابانها روزگار می گذاشت؛ آهوان با وی الفت گرفتند، سِباع با وی بیارمیدند، وحوش گردِ وی جمع گشتند، راست که چهل شبانه روز از کردۀ خود به خون دل عذر خواست و راهِ درگاهِ عفو باز یافت، گفت: خداوندا من چرا سپاه غم در دیده می دادم و به قوتِ دل بار محنت می کشیدم، مرا اکنون نه در دیده نم ماند، و نه در دل قوّت؛ یا به عفو خودم بنواز، یا در بوتۀ بلا بگداز، تا مگر چون به آتش دنیا گداخته گردم، فردا به نعیم بهشت نواخته گردم. اِلَهِی اِنْ مَشَیْتُ اِلَی بَلاَئی 35 بِقَدَمِی فکَمَ قَرَعْتُ سِنَّ نَدِمی، اِلَهِی فِعْلِی یُسْکِتُنِی وَ فَقْرِی ینطقنی فَاعْطفِ اِن رثت عَلیَ لِبْسَة /86a/ التَّقوی لَم یخلق بردُ الرّجَاء وَالْمُنَی. هنوز این مناجات تمام نکرده بود که آوازِ پرّ بَرِیدِ حضرت آمد، سفیرِ مملکت نزدیک پیغامبر – علیه السّلام – آمد، پیغامِ حضرت رسانید 36 و آیت آورد: وَالّذِینَ اِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً؛ آنان از بندگانِ ما که گناه کنند و دیوان خود را به دودِ معاصی سیاه کنند، پس چون از سرِ انتباه یک آه کنند من آن گناه ایشان را بدان آه بخشم.

یا محمّد به نزدیکِ آن درویش رَو، که روی بر زمین نهاده است، تاج عفو بر سرش نِه. مصطفی می آمد تا کجا یابد آن جوانِ جافیِ خاطی را؛ دید که خاک بیابان عطر عارِضَیْن ساخته، غبار قِفار را کُحلِ دیده کرده؛ مهتر گفت: یا جوان سر از خاک بردار. گفت: ای مهتر! معصیت دارم و رُخ عاصیان بر خاک نهاده بهتر بوَد 37 جوانا بیش مگری. گفت: جنایت دارم و همواره آب از دیدۀ جانیان گشاده بِه بوَد 38. جوانا رخ زرد مدار، آری رخِ زرد از دلِ پُر درد است 39. جوانا دل پر درد مدار، آری در دلم جراحت معصیت است تا مرهم مغفرت نبود بِه نگردد 40. جوانا بشارت مر ترا که جریدۀ جریمتَت را قلمِ محو در کشیدند، و صحیفۀ عذرت را مُهرِ قبول بر نهادند، جنایتَت را در گذاشتند و عقوبتت برداشتند. در این راه نیازی صادق بباید و طلبی گرم بباید، و دردی بیقرار بباید. اوّل منزل در راهِ طلب نیاز است.

و بزرگانِ دین چنین گفته اند که نیاز رسول حق است به بنده. چون تخمِ نیاز در سینۀ بنده پاشیدند عنانِ وی به حضرت کشیدند. روزگارِ مبتدیان راه را با نیاز الفت دهند 41. چون مدّتی در داهِ نیاز گامهای درد زدند، آن نیاز همّت گردد، در پیش خداوندِ نیاز بود اکنون صاحب همّت گردید. و اتّفاق است پیرانِ راه را که محبّت که از سراپردۀ غیب رود، جز در حجرۀ همّتِ مریدان منزل نکند، چون مدّتی در راه همّت برود و آن طریق را به اقدام جدِّ خود

p.267
کوفته گرداند، همّت را طلب گردانند، همچنانکه نطفه را علقه گردانند و علقه را مضغه، و مضغه را کسوت بشریت پوشانند. همچنین نیاز را همّت گردانند و همّت را طلب گردانند و آن طلب را به شاهراهِ حقایق لاَ اِله اِلاّ الله در کشند، و این کوسِ دولت بر درگاهِ سلطنتِ او می زنند که مَنْ طَلَبَنِی وَجَدَنِی، و آنگه ندا در دهند که ای عُلَی، و ای ثرَی، و بهشت و دوزخ و عرش و کرسی از راه طالبان ما بر خیزید که ایشان صیدِ مااند و ما مطلوب و مقصودِ ایشان؛ اگر بر شما کوبند از شما هیچیز نماند.

این مراتب و مدارج که گفتیم، معراج دان در این راه، و هیچ کس قدم در این راه ننهد اِلاّ که بر حَسَبِ ارادتِ او، او را معراجی بوَد. انبیا را معراجِ ظاهر و باطن بود، باز اولیا را معراج به باطن باشد. و بحقیقت می دان که معراج مصطفی – علیه الصَّلواة والسّلام – نه از مکّه و مدینه در گرفتند، بلکه از آنحا در گرفتند /86b/ که در ابتدای کارش محمّد امین می خواندند. از محمّد امینش در نبوّت کشیدند و از نبوّت در رسالت کشیدند، و آنگه در رسالت ترقّی گرفت 42 تا به فقر رسید و در فقرش ترقّی دادند تا به مسکنت رسید. فقر و فاقه و نیاز و مسکنت طرازِ رازِ نبوّتِ او بود اگر در دولتخانۀ ازل و ابد نِطاقی بودی عزیزتر از نطاقِ درویشی و مسکنت به مصطفی فرستادندی تا بر میان عهدِ عبودیّت بستی. چون گوهرِ محمّد رسول الله در این مَراقی و معارج و مدارج تصاعد و ترقّی گرفت، شخصِ وی را بر طریقِ تیع به یک جذبه از پیش سُدّۀ کعبه به سجده گاه ابراهیم خلیل بردند و از آنجا که مسجدِ اقصی بود به یک کشیدن به قاب قوسین بردند، آنگه غیرتِ ربوبیّت پردۀ عزّت را پیش مخدّرات اسرار فرو گذاشت و به خلق بیش از این بیرون نداد 43 که فَاَوْحَی اِلَی عَبْدِهِ مَا اَوْحَی. همه فُصَحا و بُلَغا و گویندگان از این قصّه خالی باشند. مهترِ مملکت دانست که این شراب چه طعم دارد 44.

بیت
گر به باده دگران عیب کنندَم تو مکن
باده بر دستِ من و باد به دستِ دگران 45

هفتصدهزار سال بود که اهل آسمانها منتظر می بودند تا این مرد از کمینگاه مردان سر، کی بر‌آرد و به حضرتِ عزّت چه تحفه آرد، چون آن شب در‌آمد که مصحفِ مجد از وی چنین خبر داد که سُبْحَانَ الّذِی اَسرَی بِعَبْدِه لَیلاً. مقرّبان و کرّوبیان ملأاعلی از مناظرِ تسبیح و تقدیس سر بیرون کردند تا آن مهتر به حضرتِ جلال چگونه خواهد خرامید، همی نخستین

p.268
قدم که در آستانه نهاد، گفت لاَ اُحْصِی ثَنَاء عَلَیْکَ اَنْت کما اثْنیتَ عَلَی نَفْسِک. کسانی که قدم متابعت در راه مهتر دارند لابدّ ایشان را معراجی بوَد بر قدرِ وقتِ ایشان، و معراج ایشان گفته آمد که از راه نیاز به همّت آیند و از راه همّت به طلب، آنگه چون مرد صاحب همت پای در عالم طلب نهاد با او خطاب کنند که تو او را به طلب خود نتوانی یافت، لیکن اگر طلب نکنی مشرک باشی، و اگر گویی: طلب کنم تا بیابم هم مشرک باشی. عَلَی القطع والتحقیق اگر کلاه گوشۀ شحنۀ طلب ازل از حجرۀ خاص کرم پیدا نیامدی همه عالم در پنداشت خود بر باد بودندی. طلب از یافت بر می آید نه یافت از طلب.

استاد بو‌علی دقاق گفت – رحمه الله: عِندَکَ انَّهُ لاَ بُدّ لکَ مِنَ الرَّزقِ وَعِنْدِی اَنّ الرّزق لاَ بُدّ لَهُ مِنْکَ. ترا چنان معلوم گشته است که ترا از روزی چاره نیست 46. و بو‌علی چنین می گوید که روزی را از تو چاره نیست. ای درویش حقیقت دان که هیچ چیز بر تو فریضه تر از طلب او نیست. اکر به دکّان شوی او را طلب، و اگر به مسجد شوی او را طلب، و اگر به خرابات شوی او را طلب. /87a/

بیت
من به خرابات و یارِ من به خرابات
با قدح می در‌آمده به مناجات
و گر عزرائیل به تو آید نگر که از طلب فرو نایستی، عزرائیل را گو: تو کار خویش می کن تا من کار خویش کنم.

بیت
روزی که روان شود روان از برِ من 47
جز نامِ تو بر نیاید از دفتر من
گر تو سرِ من نداری ای دلبر من 48
خاک کف پای تُست، تاجِ سرِ من

دیگر49
بستم کمرِ وفات و نگشایم من
ور جور کنی به عذر پیش آیم من
بفزای جفا که مهر بفزایم من
آخر غم هجرانِ ترا شایم من

دیگر
جز عشق تو عشقها فراموشم باد
دردِ تو به جای تو در آغوشم باد
تا جوهر جان به بُرج تن در دادم
در بندگی تو حلقه در گوشم باد 50
هزار‌هزار تیرِ خدنگ زهرآلود را حریرۀ حلقِ عشقِ خود 51 باید ساخت تا این قدم در عالم
p.269
طلب ترا مسلّم گردد.

شعر
ذکَرْتُک وَالخطیُّ یَخْطِرُ بَیْنَنَا
وَقَدْ نهِلَتْ مِنّا الْمُثَقّفَةُ السُمْرُ
فَوَاللهِ مَا اَدْرِی وَانّی لَصَادِقٌ
اَدَاءٌ عَدَانِی مِنْ جَنَابِکِ اَمْ سِحْرُ
فَاِنْ کانَ سِحْراً فَاعْذِرِینیِ عَلَی الهَوَی
وَاِنْ کانَ دَاءً غَیْرَهُ فَلَکِ العُذْرُ

حدیث مصطفی – علیه السلام – نشنیده ای که مسواک در دهان داشته عزرائیل را دید می آمد کمرِ کار ببسته، گفت: یا نبیّ الله چه فرمایی، بازگردم یا آنچه بدان آمده ام پیش روم؟ مصطفی – علیه السَّلام – مسواک از دهن بیرون نگرفت به مسواک کردن همچنان مشغول بود، گفت: یا عزرائیل تو کارِ خود می کن تا ما کار خویش می کنیم.

مردا اگر در دوزخت فرو‌آرند، نگر تا از طلب فرو نایستی، گو: یا مالک اینک فرقِ ما فدای مَقَامِع قهر شما، مِقْمَعَۀ قهر بر سرِ فضوِل ما می زنید تا ما در دریای طلب غوّاصی می کنیم، تا خود کار 52 کجا رسد. و اگر در بهشت فرود آرند به حَوْرا و عَیْنَا مشغول مگرد. هم عبهرِ عهدِ طلب می بوی و در کوی طلب می پوی تا از جملۀ ضایعان نباشی.

وقتی تنی چند از مریدان خیر نسّاج به نظارۀ کلیسیای ترسایان رفته بودند چون باز آمدند و در خانقاه رفتند، شیخ ایشان را گفت: کجا بودید؟ گفتند: به نظارۀ کلیسیا. گفت: راه آورد چه آوردید؟ گفتند: از کلیسیا چه توان آورد؟ گفت: خدای را طلب نکردید؟ گفتند: ای پیر ما راه بدین سخن نمی بریم. شیخ گفت: بر‌گردید تا من شما را به کلیسیا شدن بیاموزم ایشان بر‌گشتند و با شیخ به کلیسیا شدند، آن بیگانگان بر دیوار صورتِ عیسی و مریم نقش کرده بودند و آن را می پرستیدند. شیخ روی به آن دیوار کرد و بانگ بر آن صورتها زد که اَاَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتّخِذُونِی وَاُمّی اِلهَینَ مِنْ دُوِن اللهِ. در حال آن صورتها از دیوار فرو ریختند 53 و از ذرّه های دیوار این ندا بخاست که لا اِله اِلاّ الله وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ. از هیبت و اعتقاد و جِدّ آن پیر سی تن از بیگانگان زنّارها ببریدند و مرقّع پوشیدند، آنگه روی به مریدان کرد که از طلب فرومایستید، و چون /87b/ به کلیسیا آیید چنین آیید.

ای جوانمرد! تقدیر طلب چه فایده کند، چون تدبیر طلب برخاست این سخن با تو همچنان است که مشتی ارزن بر سندانی پاشی، یا پاره ای آب بر غربالی ریزی. از تقریر چه فایده، چون اقرار نخواهی داد.

p.270

یحیی بن معاذ‌الرازی – رحمة الله علیه – گفت: اَلاَمْرُ عَلَی ثَلاَثَةِ اَحْوَالٍ: تَرْکُ الآفاتِ، ثُمَّ اِحْدَاثُ الطَّاعاتِ، ثُمَّ اِنْتِظارُ التُحَفِ وَالکراماتِ. حقیقت راه مسلمانی بر سه حالت است: به ترک آفت بگفتن، و از سر اخلاص طاعت آوردن، و منتظرِ کرامات و الطاف ربّانی بودن. نه کارِ هر کسی است که جان بر معرکه زند 54 تا آنگاه غنیمت حلال به دست آرد.
بو‌یزید را گفتند از عظیمترین زخمی که تو در طلب دین نفسِ خود را زدی نشانی بازده. گفت: لاَ یُمْکِنُ کَشْفه لاَنّکُم لاَ تَحْتَمِلون. شما طاقت آن ندارید، امّا کمترین زخمی که خود را زده ام، بگویم. گفتند: بگو. قَالَ: دَعَوْتُ نَفْسِی اِلَی شَیء مِنَ الطَّاعَاتِ فَلَم تُجِبْ فَمَنَعْتُهَا الماء سَنَةً. این نفس خود را به طاعتی از طاعات دعوت کردم اجابت نکرد، یک سال آبش ندادم، با خود گفتم: چون در خدمت دین کاهلی کنی، آب به تو دریغ باشد، یا جان در تشنگی بدهی یا تن در طاعت دهی. وَجَاهِدُوا فِی اللهِ حق جَهَادِهِ هُوَ اجْتَبیکُم. هوای خود را بر بساطِ مجاهدت قمع کنید، و دل در راه مشاهدت جمع کنید، و سر پر فضول را به تیغ ریاضت ببرّید، و شکم آرزو به صمصام انتقام بدرّید. هیچیز به نزدیک شما عزیزتر از جان نیست اگر برگ حدیث خدای داری اول لگد بر فرق جان زنید.

شعر
فَکُنْ رَجُلاً رِجْلُهُ فِی الثّرَی
وهامَّةُ همّتِهِ فِی الثّرّیا
فَاِنّ اراقَةَ ماء الحَیَاة
دون اراقَة ماء المحیّا 55

بیت
هر خسی از رنگ و گفتاری بدین ره کی رسد
درد باید پرده سوز و مرد باید گام زن
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
با رو قبله در ره توحید نتوان رفت راست
یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن

این راه را مردی باید که قدم با دل دارد و دل را اندیشه دارد و اندیشه با سرّ دارد و سرّ با روح دارد و روح با غیب دارد. و جسدی باید از علتّ حسد پاک گشته، نَفْسی در موافقت دل نَفَس زده، دلی پای در رکاب طلب آورده، سینه ای در طینۀ طیبۀ او عبهر عهدِ توحید رُسته، ضمیری باید برنهادِ شورانگیز امیر گشته، فؤادی باید به ترک مراد گفته، باطنی باید در محلّتِ حقیقت متوطّن شده، روحی باید ریحان روح در ارضِ صدقِ او دمیده و مُشاهِد امور روحانی و صُوَر نورانی گشته، حواس جسمانی و اوهام بشری را آتش در زده. چنانکه در

p.271
رموز نبوی آمده است: اِنَّ فِی الجنَّةِ مَا لاَ عَیْنٌ رَاَت ولاَ اُذُنٌ سَمِعَتْ وَلاَ خَطَرَ عَلَی قَلْبِ بَشَرٍ. در مُحکمِ تنزیل آمده: فَلاَ تَعْلَم /88a/ نَفْسٌ مَا اُخْفِیَ لَهُم مِنْ قُرّةِ اَعْینٍ. الآیة، سرّی باید از سرور مشاهدت مدهوش، میان صفتِ اوّلیّت و آخریّت بیهوش؛ اگر در کلِّ عالم ذرّه ای در همّتت آید در راه وی درست نیستی وَاللهِ لاَ یَصِلُ اِلَی الکُلِّ اِلآمن انْقَطعَ عَن الکلّ.

اعتقاد آن است که شبِ معراج اگر سیّدِ سادات و منبع سعادات طَرفة العَیْنی به هیچ ذرّه باز نگریستی هم آنجاش بداشتندی و به قبّۀ قرب قاب قوسین نرسانیدندی. آن سلطان غلامی را که در مجلسِ او بود فرمود که شراب دهند، اوّل ساقی را گفتند: قدح به او ده، نستُد، ندیم را فرمود، هم نستُد، وزیر را فرمود، هم نستُد؛ سلطان به خودی خود بر پای خاست و قدح پیش غلام داشت، هم نستد؛ وی را گفتند: چرا نمی ستانی؟ گفت: از ناستدنِ ماست که سلطان پیشِ ما بر پاست. در این راه همّتی باید سرکش، نَفْسی بارکش. با دنیا این عهد بر‌گرفته اند که یَا دُنْیَا اُخْدُمِی مَنْ خَدَمَنِی وَ مَنْ خَدَمَک فَاسْتَخْدِمیهِ. هر که به خدمت ما مشغول گشت، کمر غلامی او بر میان بند؛ و هر که خادم تُست، لگام تسخیر بر سرش کن.

عبد‌الواحد بن زید، بُو عَاصِم بصری را گفت: چه کردی در آن وقت که حجاج ترا طلب کرد؟ گفت: بر غرفۀ خود نشسته بودم، چون عوانان حجّاج در آمدند آن غرفه حرکتی کرد و مرا بر کوه بُوقَبِیس انداخت. گفت: آنجا چگونه می بودی و قُوت از کجا به دست می آوردی؟ گفت: هر شبانگاه پیرزنی وقتِ افطار بیامدی و گرده ای دو بیاوردی و به ما دادی. عبد‌الواحد گفت: تِلْکَ الدُّنْیا اَمَرَهَا الله تَعَالَی اَنْ تَخدُمَ اَبَا عَاصِم، آن پیرزن دنیا بود، ربّ العزّة وی را فرموده بود که برو به غلامیِ بُوعَاصم شو.

سری سقطی بزرگ عالم بوده است، خواهری داشت که خدمتِ او کردی، روزی در خانۀ سری آمده پیرزنی دید که خانۀ او می رُفت، آن خواهر را غیرت آمد به گله پیشِ احمد حنبل شد، احمد به نزدیکِ سری آمد و قصّه با وی بگفت، سری گفت: ما را از خواهر هیچ گله نیست، امّا آن پیرزن که وی دید دنیا بوَد، گاه گاهی بیاید و خاکِ خانۀ ما بشوره 56 برَد. بلند همّت باش و قدم بر تارک موجودات نِه، و به هیچیز باز منگر، که به هر چیز که باز نگرستی، افتادی. لاَ تَلْتَفِتْ فَاِنَّکَ اِن الْتَفَتَّ سَقَطْتَ.

آدم عزیز عالم بود و بر کشیده و بر گزیده بود وی را در بهشت بردند و آوردند و به انواع حُلی و حُلل بیاراستند و ملایکۀ ملکوت را که تسبیح و تقدیس قوت ایشان بود پیشِ سریرِ

p.272
سروری او به سجود فرمودند، لیکن چون یک دانه گندم دامنِ او بگرفت، گفتند: دست از تاج و کلاه و دستار 57 بدار، و آن دانۀ گندم در بر گیر و سرِ خود گیر. ای درویش همّت در دو چیز نتوان بست.

بیت
تا در طلب مات همی گام بوَد
هردم که بدون ما زنی دام بوَد
آن دل که درو عشق دلارام بوَد
گر زندگی از جان طلبد خام بوَد

شعر/88b/
یَا قَلْبُ یَا قَلْبُ یَا مَشوُمُ
منک بَلائی فَمَنْ اَلُومُ
تُرِیدُ هَذَا و تُزیدُ هَذَا
اِثْنَانِ فِی القَلْب لاَ یَدُومُ

بیت
تا با خودی از عشق منه بر دل داغ
پروانه شو، آنگاه تو دانی و چراغ

آن یکی برِ پیری آمد و گفت: مرا وصیتی کن؛ فَقَالَ: کُنْ فَرْداً لِلفَرْدِ. یگانه را یگانه باش. یکی آنجا نشسته بود، گفت: ای پیر او را دور افکندی. فَقَال: اَکِیلُ عَلَیْکُم کَمَا یُکالُ عَلَیّ. چنانکه بر من می پیمایند، من نیز بر شما می پیمایم.
آن روستایی خرما خریده بود، همچنان با استه 58 می خورد و رنجش می رسید، گفتند: استه 59 بینداز. فَقَالَ: هَکذَا وُزِنَ عَلَیَّ. بر من همچنین سخته اند و سیم همه را داده ام. مَثَلُ الفَقْرِ کمَثَلِ عَصَاء مُوسَی. تنّینِ فقر چون دهان همّت بگشاید هر دو کون را فرو برد که در وی ذرّه ای اثر نکند. سرِّ فقر چیست؟ یگانه بودن مریگانه را 60.

آورده اند که مردی وقتی زنی به حکمِ خود کرد، آن روز که جهاز نقل می کردند در آن میا گُربَگکی دید آراسته، پرسید که این چیست؟ گفتند که عروس این را دوست می دارد. گفت: کالاها بر‌دارید و گربه را آنجا باز برید و او را بگویید: هم آنجا می باش و گربه را دوست می دار.

بیت
ما را خواهی ز‌خویشتن دست بشوی
خود را یَله کن پس آنگهی ما را جوی

هر آنکه قصدِ بحرِ اخضر کند 61 به ساقیه مختصر رخت فرو ننهد، و آنکه خواهد که از لطف ازل تاج سازد و از فضل ابد تخت، زمام بُختی همّت خود را در دست هر دو کون ننهد.

p.273
و آن صدور اوّل که در سرادقات مطالعات عین اند و در مقامات کرامات قاب قوسین اند زمانی در حُلّۀ مجاهدات و زمانی در قرطۀ مشاهدات، گاهی در سُکر و شُکر، و گاهی در صهو و محواند، هم نیست و هم هست، هم هشیار و هم مست؛ گاه دلشان حریقِ نارِ غیرت، گاه جانشان غریقِ بحرِ حیرت. ساکنانِ پوینده، خاموشانِ گوینده. اِنَّهُم فِتْیَةٌ طرازِ کسوتِ مجد ایشان، وَ تَحْسِبُهُم اَیْقَاظاً وَهُمْ رُقودٌ عنوان نامۀ عهدِ ایشان 62، و اَنْتُمُ الفُقَراء طغرای منشوِر ایشان، یُرِیدُوَن وَجْهَهُ علوّ همت 63 ایشان، وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُم کمالِ 64 حشمت ایشان، اَنَا فِی قَلْب المؤمن الخَفِیّ اشارت به سرِّ قربتِ ایشان، فَهُم فِی کمَالِ الرِفْدِ وَسَعَادَةِ الجدّ یَلْبَسون حُلَلَ الوُصْلَةِ وَ یتَوَّجون بِتَاج القُرْبةِ وَیتَّکِئون عَلَی الاَرَائک الرَّوحِ ویشمّون ریاحین الاُنْس وَیشرَبون کأسَ المَوَدَّةِ 65.

شعر
وَاِذَا شَرْبتُ مِنَ المحبَّةِ شَرْبةً
اَلْقَیْتُ مِنْ فَرْطِ الخُمَارِ خِمَاری
کمْ بِتُّ جَهْداً ثمَّ لاَحَ عِذارُهُ
فَخَلَعَتْ مِنْ ذَاکَ العِذارِ عذَارِی

بیت
کرده بر ذاتشان هزار عمل
نقش بندانِ کارگاه ازل
نیست گشته همه ز عزّتِ هست
علَم بی نیازی اندر دست
خورده یک باده بر رخ ساقی
هر چه فانیست، کرده در باقی
بنده، لیکن چو سایۀ عنقا
زنده، لیکن چو صخرۀ صَمَّا
مَا عَبَدْنَاک اجتهاد همه
مَا عَرَفْنَاکَ اعتقادِ همه

عجب کاری است، ترا برای این احوال و مقامات مُرَشّح کرده، و منشور نور دلِ ترا به طغرای اَفَمَنْ شَرَح اللهُ صَدْرَهُ مُوَشّح کرده، و تو این پایگاهِ /89b/ رفیع بگذاری و سر همّت بدین حانۀ گدایان فرود آری؛ اگر در کار کسی خواهی شد باری در کارِ خوبی شو تا ملامت بیرزد. عِشْقُ القِبَاحِ خِدْلاَنٌ وَ عِشْقُ المِلاحِ بَلاءٌ و حِرْمَانٌ. هر که بر خوبی شیفته گشت، مبتلایی است و هر که بر زشتی شیفته گشت، مخذولی است.

ای درویش همه عاشقان و محبّان عالم را شرط آن است که صدق در عشق از دم آدم بیاموزند، هشت بهشت بینداخته و از برگِ درختان مرقّع ساخته، و وَعَصَی آدَمُ فصِّ خاتم عاشقی، فَنَسِیَ وَلَم نَجِدْ لَهُ عَزْماً طرازِ کسوتِ پاکبازی. یک شرط امامت بَسَالت 66 است. امام

p.274
دلیر باید که باشد، آدم که آفریدند برای سلطنت آفریدند، و سلطانی با بد دلی نتواند کردن 67 گفت: داغِ ظَلُومی بپذیریم و قهر جَهُولی بکشیم، امّا فرمانِ ترا بر زمین نیفکنیم.

ای درویش جانی است و مقصودی، مرد می باید که گوید: یا جان بد هم یا به مقصود برسم. این حدیث دُرِّ شب افروز است، و عزّت دُرّ از آن است که دربانش 68 موج دریاست. آن دُرّ صد هزار طالب دارد که برای او جان فدا می کنند، و نگو نسار به قعر دریا فرو می شوند. بخوبی ماهِ چهارده منگر، به ذلِّ وی نگر، که کس در وی ننگرد؛ و به نزاری و ضعیفی هلال منگر به عزّتِ وی نگر که دیده ها طالبِ جمالِ وی اند. این عزیزی آدمیان از آن است که ایشان را از حضرتِ ربّ الارباب بسی طُلآب است، همه عالم را از کتمِ عدم در فضای وجود آورد و به کس رسولی نفرستاد و پیامی نداد، راست که نوبت به این مشتی خاکِ بیباک رسید، بَرِید بر بَرِید، و پیک پسِ پیک روانه کرد 69.

آن معتکفی در صومۀ رازِ آن پُر نیاز بی نیاز خرقۀ تجرید پوشیده، شربت تفرید کشیده، بر نوشته از شوقِ دل الحُکْمُ لِلّه بر طوق دل.

بیت
یَفْعَل الله مَا یَشَاء از هوش
ساخته بنده وار حلقۀ گوش
ساخته هر یک از میان ضمیر
از قُلْ الله ثُمَّ ذرهم تیر
همه از روی افتقار و وله
لا شده در کمال اِلاّ الله

اقداح صفا بر دستِ ساقی رضا پر شرابِ وفا پیاپی کرده، صد هزار نقطۀ عصمت را با قرطۀ حرمت به او فرستاده، ملایکۀ عرش را به مراقبت احوال و اعمال و اقوال و صاحب برِیدی او فراز کرده، نَفَس نَفَس، دَمْ دَمْ، حرکت حرکت، لحظه لحظه، از آنِ او بفرمود شمردن. در سینه ها سوزها بنهاد. آگاهیها در دلها تعبیه کرد، بواعثِ شوق و دواعی ارادت در بواطن و سرایر درج کرد، ریاض آمال محبّان را به زلال اقبال و افضال آب داد، قطرات کرامات از سحابِ ایجاب بر مرغزارِ سینه های احباب بباریده، بلابل لطف را بر اَزَاهِیر فضل و انوار اسرار و اغصان احسان و اوراق دلهای عشّاق در ترنّم آورده.

او را – جلَّ جلاله – با هیچ مخلوق که در عالم است سرّ نبود؛ زیرا که همه بندگان بودند، اسرار با آدمیان بود که دوستان بودند، و سرّ با دوستان گویند. و آنکه همه اسرارِ الهیّت از مواضعی نمودند که خواطرِ /89b/ خلق پیرامُن آن نگشت چندین هزار سال قدّوسیان آسمان

p.275
عبهر تسبیح و نسرین تقدیس می بوییدند 70 و در فضای طاعت به بال استطاعت وی پریدند، اطنابِ خیام اَنَا وَلاَ غَیْری باز کشیده و از دست سلطانِ حُکمِ ازل خلعت عصمت پوشیده، همی ناگاه لسان کَرم منشور پادشاهی آدم بر گلّ عالم خواند و این ندای پاک از عالم طهارت غیب در دادند که اِنّی جَاعِلٌ فِی الاَرْضِ خَلِیفَة. ما در این بسط زیمن امینی می آفرینیم تا صدرِ بزرگواری را به وی مزّین گردانیم؛ چون این خطاب به سمع این جمع رسید که شمع عصمت در صفۀ صفوت ایشان افروخته بودند، نعره بر‌آوردند که اَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیها. نه بر سبیل اعتراض بر تقدیر، لیکن بر سبیل استفهام. ربّ الاَرْباب – جل جلاله – گفت: اِنّی اَعْلَم مَا لاَ تَعْلَمُون. شما که نظّارگیانید بر منظِر اعلی، به نظاره می باشید که اسرارِ الهیّتِ ما را ما دانیم، خواطرِ مختصر و علوم و عقول جزوی و افهام و بصایر معلول محدث را به اسرار الهیّت ما کی راه بوده است 71؟ راست که این خطابِ با هیبت در مسامع و مجامع ایشان افتاد، دیده ها را کُحلِ انتظار قدوم قدم آدم در کشیدند، قدرتِ ربانی آدم سلطان وش را از نقطۀ خاک پدید آورد، و آن اعجوبۀ مملکت را از سرا پردۀ مشیّت به صحرای ظهور آورد، تاج جلال بر سر، حلّۀ جمال در بَر، دیدۀ همّت همه خردمندان را در حق ادراک کمال دولت آدم سرمۀ غیرت کشیده 72، و هریک بر فَرَس فراست و مرکب خود فروسیّتی می کردند و در کوی فراست و حراست می تاختند 73، و آن دُرِ مکنون که در حَماء مَسْنُون بود از بصایر عالمیان نهان بود که عُقابِ هیچ خاطر بر شاخ درخت دولت او ننشست، و دیدۀ هیچ بیننده طلعت زیبای او را ندید. آنگه آن مهتر را بر تختِ اعزاز و اجلال بنشاند، و مقربانِ مملکت را فرمودند که کمرِ خدمت او بر بندید و با دولتیان در مپیوندید که نباید که سرمایۀ روح بزیان آرید، آنگه ندا کردند که سرّی از اسرارِ اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون آشکارا خواهد گشت، همه بیکبار گفتند: پادشاها و جبّارا آن کدام است؟ خطاب آمد که اُسجُدوا لآدَمَ، لَمَا تَوَهَّموا حُصول تفضیلِهم بِتَسْبِیحِهِمْ وَتَقْدِیسِهِمْ عَرَّفَهم اَنَّ بِسَاطَ العِزّ مقَدّسٌ عَنِ التَجَمّل بِطاعَةِ مُطِیع 74. بیان کرد حق – جلّ جلاله – که تقدیس او به جلال اوست نه به افعال ایشان. درگاهِ قدم را به بضاعت مُزْجَاة طاعت مطیعان احتیاجی نیست، اِنْ اَحْسَنْتُم اَحْسَنْتُم لاِنْفُسِکُم وَاِنْ اَسَأتم فَلهَا. آنگه ندا آمد که یا مُشکّلِ اشکال و یا منبع عزّ و اقبال و یا قانون هدایت و یا معدن عنایت و یا توتیای دیدۀ معالی و یا کیمیای مکارم و معانی و یا قاعدۀ حرم و یا خمیر مایۀ دولت و یا وَکْر باز راز محبَت ما 75 به میدان عشق درآی تا صدهزار اسرار بینی./90a/

p.276

بیت
خیز تا جان و دل سبیل کنیم
قافله رفت ما رحیل کنیم
در بیابان عاشقی بدَوِیم
قدم از پرّ جبرئیل کنیم
ز آتش عشق مشعله سازیم
وز امید وصال میل کنیم

آن مهتر در عالم راحت و آسایش آرام گرفته بود و بر تخت عزّ و کرامت پادشاه وار تکیه زده به کام و مراد خود در بساتین فردوس اعلی امیروار می گشت، همی ناگاه نابیوسان متقاضی عشق و موکّل محبت حلقۀ درِ سینه اش بکوفت 77 که خیز تا در میدانِ قهرِ بی مُرادی 78، عاشق وار قدمی زنی تا جمال مطلوب بر دلت کشف گردد. ای آدم ساکن در دولت متحرک گرد در عالم عشق و محبت.

قطعه
اشغال دو عالم را در مجلس قلاشان 79
چون زلف نکورویان در هم زن و بر هم زن
در مجلس مستوران واندر صف مهجوران
هم جام چو رستم کش، هم تیغ چو رستم زن
گر باره دهی ما را بر تارک کیوان ده
ورنای زنی 80 ما را در قعر جهنم زن
کحلِ اَرَنِی اَنظر در دیدۀ موسی کش
خالِ وَعَصیَ آدَم بر‌چهرۀ آدم زن

رجولیّت آدم دامنِ وی بگرفت و دادِ خود از وی طلب کرد، دست لشکر قهر گشاده کردند تا تاجش به تاراج بردادند و حلّه اش از بر بر‌کشیدند. رضوان می آمد که یا آدم قدم از بهشت بیرون نه، که این سرای، سرای راحت است و در کوی و محلّت عاشقان 81 راحت نبوَد، بلا بر بلا بوَد، در آن سرای محنت در دایرۀ محبّت قرار گیر، تا سلطان عشق دادِ تمام از تو بستاند 82. آنگه ربّ العزّة – جل جلاله – امانت بر آسمان و زمین عرض کرد، نه مقصود قبول آسمان و زمین بود بلکه مقصود قبول آدم بود، لیکن به آن عرض سلسلۀ عشق آدم در جنبانیدند که تا حیرت از مقام غیرت بر‌خیزد، عزّت قبول آدم که ظاهر گشت در ابا و امتناع ایشان گشت، شجاعت در جُبْنِ ایشان پیدا آمد، اگر در عالم ترسنده و بد دل نیستی شجاعت شجاعان پدید نیامدی. در دوزگار امن هر کس سلاح بربندد، مردِ مرد آن است که روز حرب پدید آید. آن چه بود که آن روز نعرۀ وَنَحْنُ تُسَبّح بِحَمْدِک می زدید و امروز نِطاق اشفاق بر میان بستید؟

ای جوانمرد! قوّت شمشیر و زخم او نه به تیزی اوست، به بازوی زننده است. عمروِ

p.277
مَعْدِی کَرب که صمصام وی در عرب نامدار بود، یکی روزی بیامد و آن صمصام را عاریت خواست، عَمرو صمصام بداد، آن مرد کار نتوانست فرمود، چنانکه با عمرو گفت: یا عَمْرو صمصام عمل نمی کند، گفت: ما صمصام عاریت داده ایم نه بازو.

اول امانت بر آسمان 83 و زمین عرضه کرد تا ایشان ابا کنند تا عشق آدم پدید آید. نخست بر نااهل عرضه کنند تا اهل از جای در جنبد 84، آدم از آنجا که عشق او بود در جنبید، خطاب می آمد که اِنَّهُ کانَ ظَلوماً جَهُولاً. این چیست؟ سپند چشم بد آدم علیه السَّلام. اوَّل منزل از منازل قافله بشکستند و سرمایه به غارت بردادند و مفلس وار به دنیا فرستادند و به وی نمودند که اگر به جایی خواهی رسید به سرمایۀ خود خواهی رسید 85، غلامی که سرمایۀ خود یک بار به باد برداد اگر خواجه دیگر بار خواهد که وی را به معاملت فرستد /90b/ سرمایه تازه باید کرد. آنگه بتحقیق دان که قاعدۀ محبت که محکم گشت به تحمل بارِ امانت گشت، و تحّمل امانت ربوبیّت را مردی باید که از مائیّت 86 بشریّت برون آمده باشد وَحَمَلَهَا الاِنسانُ. آدم چون امانت را حمل کرد و قاعدۀ کار مستحکم گردانید که هر کجا که حمل آمد قاعده محکم گردد. مردی کنیزکی از بازار بخرد، هرگه که خواهد بتواند فروخت؛ راست که صحبت کرد و حمل پدید آمد گویند: اکنون بیع روا نیست که امانتدار تو است. آن روز که حاملِ امانت 87 قاعدۀ محبت محکم گردانید اگر صدهزار خیانت و جنایت و معصیت و جریمت از او در وجود آید آن قاعده نقض نپذیرد. ربّ العزّة در محکمِ تنزیل گفت: وَلَقَدْ خَلَقْتَ الانْسانَ مِنْ صَلْصَالٍ. نسبت تربت است اما نعت قربت است، آتش چون فرو مرد خاکستر گردید که از وی هیچ چیز نیاید، اما گل اگر شکسته گردد به چند قطره آب 88 به صلاح آید. کَذَلِکَ العَدُوّ لَمَّا انْطفیَ مَا کانَ یَلُوح عَلَیْهِ مِنْ سِراج الطَّاعَةِ فَصَارَ عَبَثٌ لاَ یَنْجَبر بَعْدهُ وَآدَمُ لَمَّا عَثَرَ جَبرهُ من ماء العِنایَةِ، قَالَ سُبْحَانَهُ: ثُمَّ اجْتَبَاهُ ربُّهُ. ما را در حق تو روز اول لطفی بود و نظری، ترا بدان لطف و نظر گرامی کردیم در میانه، اگر بر تو زلتی رود کس را زَهرۀ آن نباشد که در میانه سخن گوید. مَنْ ذَی الذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاذْنِهِ. سلطان جهان چون با ندیمِ خاص در مجلس انس عتابی کند، که تواند که در میان ایشان سخن گوید. همان نظرِ اول باید که به شفاعت آید و آن گردِ کرد را از آیینۀ روزگار به صیقلِ لطف بزداید. ما را به حضرت خوانَد و حسابها بکند ذرّه ذرّه، تا عِلمُ الیَقیِن، عَینُ الیَقین گردد که وی دانست آنچه بر ما رفت. آنگه آن نظر عزیز را که به اول در حق ما تقدیم فرموده بود و ما را بدان تکریم کرده، شفیع دارد و بحقیقت

p.278
شفیع گناه معشوقان هم جمالِ معشوقان است و بس.

محمّد را و عزیزان دیگر را که شفاعت دهند برای تکریم ایشان دهند، اما به قول ایشان کاری نو حادث گردد، همان نظرِ قدیم را که در حق ما داشته است پاک از همه علل بیارد و آن نظر را شفیع جُرم و جنایت کند، و آنگه گوید 89: اول تان در وجود آوردم به نظرِ پاک، و هیجا علّت نه، و به آخرتان بیامرزیدم به نظر پاکِ خود، و هیجا علّت نه؛ والسَّلام.

p.278 - 279
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: «بنده» ندارد
  • ۲ . تو: عبارات «که غدو هاشهر /81a/... و نفسی» ندارد
  • ۳ . تو، مج: و متبری عن الاعتماد علی شریعته
  • ۴ . تو: بر بالا رود، آ: به بالا بر رود
  • ۵ . تو: ما خود همه عیب ناک خویشیم
  • ۶ . مر، تو: بیت «ما راه ز چاه... پوییم» را ندارند
  • ۷ . تو: ابو‌فلان الناسی
  • ۸ . تو: در کارم نظر کن ت کارم چیست
  • ۹ . مج: لبیجه
  • ۱۰ . آ: بازنشست
  • ۱۱ . مر: در + عهد
  • ۱۲ . آ: در می بایست
  • ۱۳ . آ: فرود آید
  • ۱۴ . آ: بزرگی و سیادت
  • ۱۵ . آ: و آنگاه + هر که
  • ۱۶ . آ: بر پشتش گیرد
  • ۱۷ . آ: به خانه
  • ۱۸ . آ: آن ملعون را زیر کرد
  • ۱۹ . آ: گفت غلام پیرت به کار شود
  • ۲۰ . آ: طراز
  • ۲۱ . تو: و بر سر کوی شرع مصطفوی مان نامزد کردند
  • ۲۲ . آ: در نجنبد
  • ۲۳ . آ: حرص + دنیا
  • ۲۴ . آ: به دولت تو تازه گردد
  • ۲۵ . تو: قل ثمن الذّنب عندنا الاعتذار
  • ۲۶ . آ: رشته
  • ۲۷ . مر: بر دلت غوغا کرد
  • ۲۸ . کب: + رسید
  • ۲۹ . آ: گشت
  • ۳۰ . مر: اشک خون
  • ۳۱ . آ: چون آن ممتحن
  • ۳۲ . مر: به غیر بیالوده
  • ۳۳ . تو: تا جایی رسید
  • ۳۴ . آ: و همت را به رحمت
  • ۳۵ . تو: الهی فعلی بلائی
  • ۳۶ . آ: سفیر مملکت پیغام حضرت رسانید
  • ۳۷ . آ: نهاده بود
  • ۳۸ . آ: گشاده بود
  • ۳۹ . آ: دارم
  • ۴۰ . آ، مج: بهتر نشود
  • ۴۱ . آ: الف دهد
  • ۴۲ . آ: ترقی دادند
  • ۴۳ . مر: بیرون ندارد
  • ۴۴ . تو، آ: داشت
  • ۴۵ . تو: غیبت کنندم ... باد به دست من و باده به دست دیگران
  • ۴۶ . مر: جان نیست
  • ۴۷ . مج: روزی که روان، روان شود از تن من
  • ۴۸ . مج، آ: سرور من
  • ۴۹ . آ: آخر
  • ۵۰ . آ: دو بیت «جز عشق تو ... در گوشم باد» ندارد
  • ۵۱ . تو: جریده حلق خود
  • ۵۲ . آ: تا کار
  • ۵۳ . آ: فرو ریقت
  • ۵۴ . آ: که در معرکه شود + و تیغ زند
  • ۵۵ . مج: بیت «فان ... المحیا» را ندارد
  • ۵۶ . آ: به شوله
  • ۵۷ . آ: کلاه و کمر
  • ۵۸ . آ: با استخوان و سفال
  • ۵۹ . آ:سفال
  • ۶۰ . آ: یگانه یگانه را
  • ۶۱ . مج: دارد
  • ۶۲ . مر: عنوان ایشان
  • ۶۳ . آ: جلوه
  • ۶۴ . آ: از + کمال
  • ۶۵ . آ: + و یتحلّون بخلّی المباسطة و یتبخترون فی جمال الزلفة
  • ۶۶ . آ: ایالت و بسالت
  • ۶۷ . آ: نتوان کرد
  • ۶۸ . آ: دربان او
  • ۶۹ . آ: «برید ... روانه کرد» ندارد
  • ۷۰ . آ: می چریدند
  • ۷۱ . آ: راه بود
  • ۷۲ . آ: کشیدند
  • ۷۳ . آ: «و در کوی فراست ... می تاختند» ندارد
  • ۷۴ . مج، آ: + و التدنّس بزلة جاحد عنید فردّهم اِلی سجود آدم اظهاراً لغناه عن کلّ وفاق و نفاق جلّ عن اجلال الخلق قدره و عزّ عن اعزار‌البشر ذکره
  • ۷۵ . آ: بیا
  • ۷۶ . مج: تارحیل کنیم
  • ۷۷ . آ: فرو کوفت
  • ۷۸ . تو: عبارات «و به انواع حلی و حلل بیاراستند /88b/ ... در میدان قهر» ندارد
  • ۷۹ . مج: مشتاقان
  • ۸۰ . مج: ور رأی زنی
  • ۸۱ . آ: عاشقی
  • ۸۲ . آ: داد تمام بستاند
  • ۸۳ . آ: اول بر آسمان
  • ۸۴ . آ: بر‌خیزد
  • ۸۵ . آ: نخواهی رسید
  • ۸۶ . آ: زمانت
  • ۸۷ . آ، مر: امانت + گشتی
  • ۸۸ . آ: به مشتی آب
  • ۸۹ . آ: و گوید.