p.53
۱۱ – الجَبَّار
1
در این اسم سخن گفته اند اربابِ لغت
2.
بعضی گفته اند: این اسم مشتق است از نَخْلةٌ جَبَّارَةٌ اِذَا طَالَتْ عَنِ الاَیْدی
3.
خرما بُن که بلند بُوَد و دستها به او نرسد
4، عرب آن را نخلةٌ جَبّارة گوید.
بدین معنی جبّار در وصفِ خداوند – جلَّ جلاله – آن است که افهام و اوهام و عقولِ خاص و عام، جنّ و اِنس و سُکّانِ ارض و سماء
5
به کنه جلال و جمالِ خداوندی و پادشاهی او نرسد.
و تجبُّر در صفتِ خداوند – جلَّ جلاله – محمود است و در صفتِ بنده مذموم، که آن تجبُّر بدان معنی است که او در حکم کس نیاید، و این تجبُّر به معنی انکارِ حق و ترکِ تواضع در امر است.
و بعضی گفته اند که جبّار از جَبَرْتُ الْامْر
6
است، معنی او به صلاح آوردنِ کار بُوَد و حق جلَّ جلاله
/15a/
مُصلحِ کار بندگان است.
و بعضی گفته اند: از جَبَّرْتُهُ عَلَی الْاَمْر است و معنی او اکراه کردن است بر کاری.
و علی الحقیقه هر که بر سّرِ این کلمه واقف گشت، باید که بداند که لاَ سَبیِل اِلَیْهِ وَلاَ بُدَّ مِنْهُ فَلِلْعَبْدِ الْیَوْمَ عِرْفَانُهُ وَغَداً غُفْرَا نُهُ وَعَفوُهُ وَرِضْوانُه؛ وَاَمّا حَقِیقَةُ الصَّمَدِیّةِ مُنَزَهَةٌ مُقدَّسَةٌ عَنِ الْادْرَاکِ.
ادراک را
7
به وی راه نیست و از وی چاره نیست.
امروز بنده را عرفان، و فردا عفو و غفران، و أمَّا حقیقتِ صمدیّت و کمالِ احدیّت منزّه است از ادارکِ بشر و دریافتِ عقلِ مختصر.
|
p.54
ای جُوانمرد!
معرفتی است که واجب امر است، و معرفتی که واجب حق است، معرفتی است امری، و معرفتی قَدَری.
او که ترا مطالبت کند به واجب امر
8
کند تا کردِ تو در عفو آید
9، أمَّا اگر به واجب حق بگیرد طاعتِ هزار ساله با معصیتِ هزار ساله یک رنگ آید
10، انبیا و اولیا و عقلا و مجانین و صُلَحا و فُسّاق و فُجّار در یک دایره آیند
11، کی طاقتِ آن دارند که به حقّ او قیام نمایند
12
یا جوابِ حقّ او باز دهند.
حکمی است و امری و حقی، هر چه به نقّادِ حکم بَری سَرَه آید، و هرچه به نقّادِ حق بری نفایه آید، و هرچه به نقّادِ امر بری بعضی سَرَه آید و بعضی نفایه.
پیوسته در دعا می گوی: بار خدایا اعمالِ ما را به نقّادِ امر و حق مفرست، به نقّادِ حکم فرست.
از حکم همه قبول خیزد و از حق همه ردّ، و از امر بعضی قبول و بعضی ردّ.
حکم فضلِ محض است و حق عدلِ محض
13، و امر از یک طرف به فضل و از یک طرف به عدل
14.
اگر اعمال صدهزار و بیست و اندهزار جوهر عصمت را به نقّاد حق فرستی، نفایه آید، و اگر اعمالِ خراباتیان
15
به نقّادِ حکم فرستی، بر ضدّ آن می دان.
و آنگه امر متناهی است امّا حق متناهی نیست، زیرا که بقای امر به بقای تکلیف است.
و تکلیف در سرای تکلیف است و آن دنیاست، امّا بقای حق به بقای ذات است و ذات متناهی نیست پس بقای حق متناهی نیست.
آن عزیزِ عهد می گوید: واجبِ امر بر خیزد امّا واجبِ حق هرگز بر نخیزد.
دنیا در گذرد و نوبتِ امر با وی در گذرد امّا نوبتِ حق هرگز در نگذرد.
امروز چون کسی در آیینۀ امر نگرد، سودا در سرش افتد که از جایی می آیم ولیکن
16
فردا چون در آیینۀ حق نگرد عجز و بیچارگی و افلاسِ خود ببیند.
امروز انبیا و رسل به نبوَّت و رسالتِ خویش می نگرند و فریشتگان به طاعت و عبادتِ خویش می نگرند و موحّدان و مجتهدان و مؤمنان و مخلصان به توحید و اجتهاد و ایمان و اخلاصِ خود می نگرند، فردا چون سرادقاتِ استحقاق ربوبیّت باز کشند، انبیا با کمال جلال و ارتفاعِ حال خود می آیند، حدیث علم خود در باقی کرده که لاَ عِلْمَ لَنَا اِنَّکَ اَنْتَ عَلاّمُ الغُیُوبِ.
و ملایکۀ ملوک می آیند صومعه های عبادت را آتش در زده، خرمنهای تقدیس و تسبیح را بر بادِ
/15b/
بی نیازی بر داده و می گویند: مَا عَبَدْنَاکَ حَقَّ عِبَادَتِکَ.
عارفان و موحّدان می آیند دست افشانان، که مَا عَرَفْنَاکَ حقَّ مَعْرِفَتِکَ.
در راهِ الهیّت او خرد خواست که پیش رود فرو ماند.
نورِ عقل خواست که پیرامُنِ
|
p.55
جلالِ او گردد هَبَاءً منثورا گشت.
آنگاهی دل خواست که قدرِ کمالِ او بداند خیره گشت، معرفت خواست
17
که به حضرتِ تقدیس و تفریدِ او احاطت کند عاجز شد.
بیت
|
آن روز که مُهرِ کار هر دون زده اند
|
|
مُهر زر عاشقی دگرگون زده اند
|
|
واقف نشوی به عقل تا چون زده اند
|
|
کین زر زسرای عقل بیرون زده اند
|
ای آنکه ترا جُستن مُحال، وز تو عبارت کردن و بال، چون با منی ترا چگونه جویم، و چون به هیچیز نمانی از تو چگونه عبارت کنم.
نه با تو روی، نه بی تو روی.
بیت
|
نه بی تو مرا کامِ دل با زاری
|
|
نه نیز مرا میل بسوی یاری
18
|
نه بی تو کس را شکیبایی نه با تو کس را آرام، نه بی تو می توان بود نه از تو می توان گریخت.
لاَ مَعَکَ طَاقَة وَلاَمَعَ غَیْرکَ راحَة، فالمُسْتَغَاثُ مِنْکَ بک اِلَیْکَ.
شعر
|
اِذا قُلْتُ اَهْدَی الْهَجْرُ لِی حُلَلَ الجَفَا
|
|
یَقُولُون لَوْ لاَ الْهَجْرُ لَمْ یَطِبِ الحُبُّ
|
|
وَاِنْ قُلْتُ کَرْبِی دَائِمٌ قَالَ اِنَّمَا
|
|
یُعدُّ مُحبّاً مَنْ یَدُومُ لَهُ اْلکَرْبُ
|
|
وَاِنْ قُلْتُ لا اَذنَبْتُ قالت مُجِیبَةً
|
|
حَیَوتُک ذَنْبٌ لاَ یُقَاسُ بِه ذَنْبُ
|
آخر
|
فَفِی القُرْبِ تَعْذِیبٌ وَ فِی البُعْدِ حَسْرَةٌ
|
|
وَمَا مِنْهُما اِلاّ علَیَّ شَدِیدٌ
|
|
فَیَا شَجْوَ قَلْبِی قَدْ بلَغْتَ بِی الْمَدَی
|
|
وَیا دَمْعَ عَیْنِی مَا عَلَیْکَ مَزیدٌ
19
|
ای عّزِ تو همه عزها را نعمتِ ذل کشیده، ای جلالِ تو همه جلالها را داغِ صَغَار بر نهاده، ای کمالِ تو همه کمالها را رقمِ نقصان بر زده، ای الهیّتِ تو همه عالم را طرازِ بندگی برکشیده، ای ذاتِ تو بی اَیْن، ای صفاتِ تو بی کیف، ای بَطشِ تو بی جارحه، ای نظرِ تو بی حَدَقه، ای محبّتِ تو بی گرفتاری، ای صفاتِ تو عقول را متحیِّر کرده، ای ذاتِ تو جانها را سراسیمه گردانیده، ای ارادت و مشیّتِ تو قضا و احکامِ تو از آلایشِ اوهامِ خلق پاک، ای صفاتِ نعوتِ قِدَمِ تو از ادارکِ هواجس و خواطر و ضمایرِ آب و گل منزّه، ای همه عالم جانها بر مَنْ یَزِیدِ عشقِ تو نهاده و جز حسرت سود ناکرده، ای همه عشّاق قصدِ رواقِ اشراق جلالِ تو کرده و جز نومیدی به چنگ ناآورده، ای همه احباب با دلِ کباب قَدَم در راهِ
|
p.56
تو نهاده، و مال و جاه و عیال و خواجگی برباد داده و جز باد به دست ایشان نه.
بیت
|
عمری به سرِ کارِ تو اندر دادم
|
|
تو بر سرِ کارِ خویش و من بر بادم
|
|
هر چند بکار عاشقی استادم
|
|
دردامِ تو ای نگار صعب افتادم
20
|
شعر
/16a/
|
فَحَتَّی مَتَی رَوْحُ الرّضَا لاَ یَنَالُنِی
|
|
وَ حَتَّی مَتَی اَیّامُ سُخْطِکَ لاَ یمضِی
|
|
وَاِنّی لاَهْواهُ مُسِیئاً وَمُحْسِناً
|
|
وَاَقْضِی عَلَی نَفْسِی لَهُ بِالّذی یَقْضِی
|
همه سرمایه های آدمیان فرو بیختند به غربالِ اختیار، ذرّه ای حقیقت بر سر نیامد، همه زوایای بَشَر باز جستند به مقدار سرِ سوزنی پاکی روی ننمود.
مشبّکی گفت: مَا قَالَ اَحَدٌ لاَ اِلهَ اِلاَّ الله لاَنَّ مَنْ قَالَهَا بحظّ وَاَنَّی یُدْرَکُ الحَقَائِقُ بالحُظُوظِ.
ای جُوانمرد!
در حقّ آدم می گویند که فصّ خاتمِ عالم بود و دُرّۀ تاجِ قدرت بود و لباس سّرِ فطرت بود: وَلَقَدْ عَهِدْنَا اِلیَ آدَمَ مِنْ قَبْلُ، الآیة.
خاکِ آدم فرو بیختند ذرّه ای از عز بر سر نیامد.
اِذَا کَانَ اَوَّلُ الدَّنّ دُرْدِ یاً فَمَا ظَنُّکَ بِآخِرِهِ.
چون شربت اوّل آن خُم دُردی بُود آخرش خود چگونه بُوَد
21.
عادتی و مجازی آورده تا با بر روی حقیقت گرد می پاشد، نفاقی در وجود آورده تا با اخلاص کارزار می کند، جهلی پیدا آورده تا با سلطانِ علم بر می آویزد
22، شکّی آورده تا روی آیینۀ یقین می خراشد، شبهتی آمیخته تا بر رخسارۀ حجّت خدش می کند، شرکی آورده تا با توحید طریقِ منازعت می سپرد.
به عددِ هر دوستی صدهزار دشمن آفریده.
به عددِ هر صدّیقی صدهزار زندیق آفریده و بیرون آورده تا هر کجا مسجدی است کلیسیایی در برِ او بنا کرده، و هر کجا صومعه ای است خراباتی، و هر کجا طیلسانی است زنّاری، هر کجا اقراری انکاری، هر کجا دوستی دشمنی، هر کجا عابدی جاحدی، هر کجا صادقی و عاشقی زندیقی و فاسقی.
از شرق تا غرب پُر زینت و نعمت کرده، در زیر هر نعمتی تعبیۀ محنتی و بلیّتی ساخته.
بزرگان گفته اند: مِنْ نَکَدِ الدّنیا مَضَرَةُ اللّوْزینَج وَمَنْفَعَة الهَلِیلَج.
شعر
|
وَمِنْ نَکَدِ الدّنیا عَلَی الْحُران
|
|
تَرَی عَدُوّاً لَهُ مَا مِنْ صَدَاقَتِه بُدُّ
23
|
|
p.57
شخصی در وجود اورده که اگر گرسنه است دیوانه ای، و اگر سیر است مستی، و اگر خفته است مُرداری، و اگر بیدار است متحیَّری بی سرمایه ای، که در هیچ حال از احوال و در هیچ مقام از مقامات به پاکی انگشت بر وی نمی توان نهاد.
عجز قرینِ او شده و ضعف صفتِ لازمِ وی گشته، اگر گرد معرفت گردد گویند: وَمَا قَدَروا الله حقَّ قَدْرِهِ.
وگر گردِ عبادت می گردد گویند: وَماَ اُمِرُوا اِلاَّ لیَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصیِنَ لَهُ الدّینَ.
وگر از هر دو، قدم باز کشد خطاب می آید که اِنَّ بَطْشَ ربِّکَ لشَدِیدٌ.
وگر شفیعی طلبد این ندا می آید که مَنْ ذَی الّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاَّ بِاذْنِهِ.
وگر خواهد که به سرمایۀ خویش جایی رسد این تیغ قهر از نیام عزَّت بر می کشند که وَقَدِمْنَا اِلَی مَا عَمِلوُا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُوراً.
اگر مثالی طلبد گویند: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شئ و اگر جایی طمعش افتد داغِ جلال بر می نهند که لاَ تُدْرِکُهُ الْابْصَارُ وگر به خودش نگرش افتد
/16b/
این تازیانه می زنند: لَئِنْ اَشْرَکْتَ لَیَحبَطنَّ عَمَلُکَ و اگر خواهد که عزّی طلبد این خطاب می کنند: فَاِنَّ العزَّةَ لِلّهِ جَمیعاً * اَلْکِبْرِیَاءُ رِدَائِی وَاْلعَظَمَةُ اِزَارِی فَمَنْ نَازعَنِی فی شَئ مِنهما عَذَّبْتُه.
وگر خواهد که به گوشۀ بیرون گریزد این ندا می آید که هُوَ الاوَّلُ والآخِرُ والظاهِرُ وَالباطِنُ.
وگر خواهد که با خود سودایی گوید رُقَبَا و حُرّاس نشانده اند که مَا یَلْفِظُ مِنْ قَولٍ الاَّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتیِدٌ.
و گر خواهد که از ظاهر روی باز کشد و در زاویۀ دلِ خود سر و کاری سازد و هوسی پیماید، خطاب می آید که یَعْلَمُ السَِّرَّ وَاخْفَی.
وگر مَفرّی جوید و رخنه ای، گویند: اِلَیْهِ الْمَصِیرُ.
وگر خواهد که سخنی گوید، گویند: لاَ یُسْألُ عَمّا یَفْعَلُ.
بیت
|
این همه می کند ولیک از بیم
|
|
مرد را زهره نی آه کند
|
|
زانکه رویش به سان آیینه است
|
|
آه آیینه را تباه کند
24
|
شعر
|
لِم یُکْثِرُونَ تَطَلُّباً لهلاکهم
|
|
وَهُمْ یَرَونَکُ بُکرَةً وَاَصِیلاً
|
|
وَلَوْ اَنَّهُمْ نَظَرُوا بِاَعْیُنِ وُدّهِم
|
|
نَظَرُوا اِلَیْکَ لهَللوا تَهْلِیلاً
|
|
یَا لاَبِساً حُلَلَ اْلمَحَاسِنِ اِنّنِی
|
|
اَلْبَسْتُ قَالاً فِی هَوَاکَ وَ قِیلاً
|
ای تو در بلای خود بمانده و عالم در بلای تو مانده، مصطفی را گفت: بعَثْتُکَ لاَبْتَلیکَ وَاَبْتِلی بِکَ.
یا محمد ترا فرستادم تا در بلا افکنم و خلق را به تو در بلا افکنم، تیغ برگیر، مردانه وار
|
p.58
می خور و می زن، گاه روز بدر و گاه روِز اُحُد، گاه هزار گونه خلعت و عطا، گاه شکنبۀ اشتر بر قفا
25.
ای محمد!
می گوی: حُبِّبَ اِلَیَّ مِنْ دُنْیَا کُم ثَلثاً: الطَّیبُ والنّساء وجُعِلَتْ قُرَّةُ عَیْنِی فِی الصَّلاةِ.
می گوی: بوی خوش دوست می دارم اینک شکنبۀ اشتر، و می گوی: زنان دوست می دارم اینک اِفکِ عایشه.
بنگر چه می کند عزّ و جلالِ او با جانهای این مشتی بیچاره.
غزل
|
ای گشته اسیر در بلایت
|
|
آن کس که زند دم از وَلایَت
26
|
|
عشّاق جهان شدند واله
|
|
در عالم عزّ و کبریایت
|
|
بر قصّۀ عاشقانِ خود زن
|
|
توقیع نعَم وگرنه لایت
|
|
گر سر ننهم، بریده بادا
|
|
جایی که بود نشانِ پایت
|
|
گر زهر دهی چو شهد باشد
|
|
بی رأی خودم بُتا برایت
27
|
|
تو شاد همیشه از فنایم
|
|
من شاد همیشه از بقایت
|
|
هر چند جفا کنی به جانم
|
|
هَسْتیم همیشه در وفایت
|
|
جانیست مرا و صد چوجانم
|
|
بادا همه ای پُسر فدایت
|
|
جز جان و دل و جگر چه باشد
|
|
در گردشِ چرخِ آسیایت؟
|
آری در این راه آیید تا حسراتِ آدم ببینید و فریاد نوح شنوید و ناکامی خلیل بینید و حدیثِ مصیبت یعقوب شنوید و چاه و زندان یوسفِ ما هر وی بینید و ارّه بر فرق زکریّا، و تیغ بر گردنِ یحیی بینید و جگرِ سوخته و دلِ کباب محمّد بینید، زخم به این سختی، و عشق به آن تیزی، و معشوق متدلّل و متعزِّز، هر لحظه بی نیازتر است و بر جلال و جمالِ خود غیورتر، هر چند که
/17a/
سوختگانِ وی ذلولترند او گردنکشتر است، و هر چند عاشقان او ذلیلترند او عاشق کُشتر است
28
و هر چند مشتاقانِ او رامترند او خونخواره تر است
29.
بیت
|
زان چشمِ پُر از خمار سرمست
|
|
پُر خون دارم دو دیده پیوست
|
|
آید عجبم که چشم آن ماه
|
|
ناخورده شراب چون شود مست
|
|
یا بر دلِ خسته چون زند تیر
|
|
بی دست و کمان و قبضه و شست
|
|
بُرد او دلِ عاشقان آفاق
|
|
پیچید بر آن دوزلف چون شست
|
|
p.59
|
چون دانست او که فتنه برخاست
|
|
متواری شد به خانه بنشست
|
|
یک شهر ازو غریو دارند
|
|
وین نیست شگفت جای آن هست
30
|
|
دارند به پای بر، ازو بند
|
|
دارند به فرق بر، ازو دست
|
|
p.59
اختلاف نسخه ها
-
۱
. آ: شرح این اسم از نسخه افتاده است
-
۲
. مج: اهل لغت
-
۳
. مج: اذا فاتت الایدی
-
۴
. مج: بلند باشد... به او نرسد، مر: به آن نرسد
-
۵
. مج: «خاص و عام... و سماء» ندارد
-
۶
. مج: جبرته علی الامر
-
۷
. مج: «ادراک را» ندارد
-
۸
. مج: امر خود
-
۹
. مر: از عفو آید
-
۱۰
. مر: یک نرخ آید
-
۱۱
.مر: دایره اند
-
۱۲
. مج: قیام کند
-
۱۳
. مج: عزّ محض است
-
۱۴
. مج: به عز
-
۱۵
. مج: خراباتیان + عالم را
-
۱۶
. مج: ولیکن + باش
-
۱۷
. مر: «خواست» ندارد
-
۱۸
. مج: بیت « نه بی تو... یاری» ندارد
-
۱۹
. مج بیتهای «ففی القرب... مزید» را ندارد
-
۲۰
. مر: هر چند + که، مج: بیت «هر چند... افتادم» را ندارد
-
۲۱
. مج: «همه سرمایه های... چگونه بود» را ندارد
-
۲۲
. مر: علم می آویزد
-
۲۳
. مج: بیت «و من نکد... بدّ» ندارد
-
۲۴
. کب: ابیات «این همه... تباه کند» را ندارد
-
۲۵
. مج: در قفا
-
۲۶
. مر، مج: ردیف به صورتِ «ای تو» است مانند بلای تو، ولای تو، کبریای تو... الخ
-
۲۷
. مج: بی رای خورند از برای تو
-
۲۸
. مج: گردن کشتر است
-
۲۹
. مج: عاشق کشتر است
-
۳۰
. مج: این است عجب و جای آن هست.
|