روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.241
۲۷ – الّلطیف

لطیف به معنی عالِم بوَد و به معنی محسن بوَد. قال الله تعالی: اللهُ لَطیفٌ بِعِبَادِهِ. و چه احسان باشد 1 ورای آنکه تو در کتمِ عدم، و او سازندۀ کارِ تو به فضل و کرم؛ تو در کتم عدم، و او ترا برگزیده از کلّ عالم 2؛ تو در کتمِ عدم، و او بی شفاعتی سابق 3 و بی منفعتی لا حق و بی حصول رنجی در حال، و بی وجوب حقی در سالف 4 کار تو می ساخت، و شستِ سرّ یُحبُّهُم در بحرِ یحبُّونه 5 می انداخت.

بیت
تو خود نبُدی که من ترا بودَستم
از دست فراق مَنْت بر بوَد ستم
گر تو نکنی هر آنچه فرمودَستم
من خود بکنم هر آنچه بنمودَستم

با عابدان گفت که من لطیفم، به معنی علیم، تا از خفایای شرک و از دقایقِ ریا تحرّز کنند و با عاصیان گفت: من لطیفم، به معنی احسان کننده، تا نومید نگردند.

یحیی بن معاذ الرّازی گفت رحمه الله: تَلَطّفْتَ لاَولیائک فَعَرَفُوکَ وَلَوْ تَلُطّفْتَ لاَعْدائک مَا جحدوُکَ. عبهرِ لطف و نسرینِ انس و ریحانِ فضل خود در روضۀ دلهای دوستان خود برویانیدی تا به آن لطایف /76b/ به سرّ معارف وادای وظایف رسیدند. اگر با اعدای راه همین کردی و همین را احسان بنمودی 6 دار اسلام و دار کفر یکسان بودی.

p.242

بیت
قومی به فلک رسند و قومی به مغاک 7
فریاد ز‌تهدیدِ تو با مشتی خاک

سَحَرۀ فرعون در عین کفر و جنابت بودند، وچنین گویند که سحر جای گیر نیفتد تا مرد جنب نگردد، ولیکن چون بادِ دولت از مهبِ لطف و کرامت بجَست، نه سحر گذاشت و نه ساحری، و نه کفر گذاشت و نه کافری. بامداد در جنابتِ کفر و انکار، و شبانگاه بر جنیبتِ ایمان و استغفار.

شیخ ابو‌سعید گفت – قدَّس الله رُوحَه: هر که بار ازُبستانِ 8 عنایت بر‌گیرد به میدان ولایت فرو نهد، و هر که از پُستانِ رعایت شیر مَزَد، در کنف حمایت پرورده شود 9.

استاد بو‌علی گفت: هر که را چاشت آشنایی دادند، امید دارم که شام آمرزش به وی رسانند. اَلْعِنَایَاتُ تَهْدِمُ الْجنَایَاتِ. در جمله و تفصیل هر که بستۀ کمندِ سعادت گشت از عُشّ مذلّتش بر‌دارند و بر عرشِ عزّش نشانند. شمّه ای از این نسیمِ سعادت بود که نصیبِ خاک آدم آمد، ذلّ به عزّ بَدَل گشت و بُعد به قُرب، و هجر به وصل، و ادبار به اقبال.

خاکی که معدنِ ظلمت بود منبعِ زلالِ لطایفِ لسرار و مطالعِ شموس و اقمارِ انوار گشت، لَمْ یَکُنْ شَیئاً مَذکُوراً به این درجه رسید که وَسَقَاهُمْ ربُّهُم شَرَاباً طَهُوراً. گذری کرد بر کلبۀ آزربت تراش، فرعِ وی را لباسِ خلّت و حلّۀ دولت پوشانید و بر طارم طربِ وَاتّخَذَ ‌الله اِبْراهِیمَ خَلیلاً بنشاند و در ضیافت اضافت خلیل الله آورد و فرزندِ عزیز خود را به دندان مُزدِ دعوت خلّت قربان کرد. طوفی کرد بر درِ حجرۀ عمران اسرائیلی، سینۀ پُسرش را شاهراهِ صدهزار و بیست و اند هزار کلمه بی واسطه گردانید، بر فرقِ طورش بر بساطِ نورش بنشاند، و طرازِ اعزارِ واصْطَنَغُتکَ لِنَفْسِی برکُمّ کمالِ جمالِ او کشید. گذری کرد بر آن یتیمۀ زکریّا، صدهزار حقایقِ معانی در باطنِ وی نهان کرد، رَهِم وی را صدفِ دُرّ کَلِمَةُ الله گردانید، رَحِم همه زنانِ عالم محلّ شهوت آمد، باز رَحِمِ او محّلِ کلمه آمد. گذری کرد بر زمینِ تِهامه و حجاز، رقم اصطفا و اختصاص بر قبیلۀ کنانه کشید، پس کَنَانه را به غربال تنگ چشمه عزّ فرو بیخت 10، قریش بر سر آمد، طرازِ راز بر وجودِ قریش کشید، پس قریش را فرو بیخت بنو هَاشم بر سر آمد، عوالی معالی ورایاتِ عنایاتِ معانی در ساحاتِ جلالِ ایشان بزد، پس بنو‌هاشم را فرو بیخت، خاتم انبیا و سیّد‌اصفیا و عالم سیادت و سعادت و علا بر سر آمد، نامِ او محمّد و احمد و عاقب و حاشِر و مَاحِی.

p.243

شعر
وَشُقَّ لَهُ مِنْ اِسْمهِ کَیْ یُجِلَّهُ
فَذوُا العَرْشِ مَحْمُودٌ وَهَذَا محمّدٌ
آنگاه صدهزار و بیست و اند هزار نقطۀ نبوّت را در بارگاهِ جلالِ عهدِ او لباسِ فصاحت پوشیدند و گفتند: یا محمّد /77a/

شعر
الدَّعرُ لفظٌ واَنْتَ معناهُ
والاَمْرُ بحرٌ وَاَنْتَ اقصاهُ

مهتر را علیه السّلام از آنچه در غیب به اسم او مُعَدّ بود خبری نبود، به مزدوری خدیجه تن در داده بود و به بازارگانی 11 شام قانع شده؛ همی ناگاه آتشنی از مِقدحۀ لطفِ غیب بجَست سینۀ سوخته یافته، در آن سینه گرفت. 12

شعر
اَتَانِی هَوَاهَا قَبْلَ اَنْ اَعْرِفَ الهَوَی
فَصَادَفَ قَلْباً فَارِغاً فَتَمَکّنا

عالمی بودند هوس 13، فرزندان را محمّد نام می نهادند، امّا با همنامی همسانی بر‌نیاید. شیخ الاسلام پدرم 14– قدَّس الله رُوحَه – گفتی: بسیار بُو‌سَعْدان و بُو‌لفتوحان اند و هیچ جای فتوحی و سعادتی و سعادتی نه. عالمی بود در طلب و جست و جوی خود، این صبح مبارک از خاندان عبد‌ المطّلب سر برزد، ندا دردادند که ظَهَرَ الزّورُ وَعُرِفَ محمّد بِالحُضُور. قیصررا گردِ ذلّ بر چهاره نشست، کسری را سلبِ مُلک مسلوب گشت، آتش گبرکان که افروختۀ چندین هزار ساله بود از شعاع اخمص قدَم او فرو مُرد. جَاء ‌الحقُّ وَزهَقَ البَاطِل 15. آسمان و زمین دیگرگون گشت، پیش از آنکه علَم رسالت و رایتِ نبوّت بر درگاه محمد رسول الله بزدند دیوان در این عالم بلند رفتندی و استراق سمع کردندی و اسرارِ غیب بشنیدندی. راست که بالش سعادت رسالت او در صدر سیادت بنهادند 16 رصدها در آسمانها برمِرْصَادها نهادند تا شیاطین را به رجم مدحور گردانند و از اطلاع بر اسرار تَبْشِیر و اِنْذار دور کنند تا مصون و محروس بماند 17. زمینی گستریده و آسمانی بر کشیده و شُهُب ثواقب در وی ترکیب کرده، حکمت در این شهب چیست؟ آنکه [چون] پاسبانان و حارسان اسرار با بَرِیدانِ امین به پروانۀ لَمْ یَزَلی به آن سمع مبارک رسانند از دیدۀ اغیار و زحمتِ شیاطین محفوظ باشد اِنَّا نَحْنُ نَزَّلنا الذکرَ و اِنّا لَهُ لحَافِظُون و راز که از حضرت ازلی رود به بارگاه محمّدی رسانند. عادت است 18 که چون پادشاهی در زیرِ سقفی بوَد حارسی بر بالای سقف

p.244
باشد، محمّد رسول الله پادشاه است و نجوم حُرّاسِ اسرارِ رسالتِ او. وَاِنَّا لَمَسْنَا السماء فَوَجَدْنَاهَا مُلِئتْ حَرَساً شَدِیداً وَشُهُباً.

ای جوامرد! سلطان که حملی به شهری فرستد و در آن حمل تعبیه ای عزیز و ودیعتی بزرگ بود اگرچه به دستِ خواص فرستد کم از بدرقه ای نبود. از عهد آدم تا منقرض عالم آن اسرار از آسمان به زمین نیامد که در عهدِ نبوّت احمدِ عربی – علیه الصّلاة و السّلام آمد وَکُلّا نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنْبَاء الرُّسُل، الآیتة. جواهر عزیز بود که لز بحار اسرار الۤهیّت در حجر عهد نبوّت محمّدی می ریختند، هرچند حامل الوَحْی روُح الامین بود، لیکن راه ناایمن بود و راهزنان 19 و قاطعانِ طریق راه نگه می داشتند، شحنگی در شرط بود. پیش از وجود آدم به چندین هزار سال این قبّۀ معلّق و این زورقِ ازرق را بنگاشتند و به قدرتِ بر کمال بِغَیْرِ عمَدٍ بداشتند 20 و هزار هزار جواهر زواهر بر ظواهر او بستند و قنادیل و مصابیح و شموع بر‌افروختند.

ای درویش! زینت نیکوست، لیکن با هر زینتی /77b/ حکمتی است، خلاصۀ حکمت چیست؟ آنکه پاسبانِ اسرارِ محمدی باشند. او مردی بود از زیرِ دامنِ عبد ‌الله بن عبد ‌المطّلب بیرون آمده و در ارحام و اصلاب بشر رفته، لیکن از غیب کلمه ای درآمد و احوال و اقوالش را مبدّل کرد وَاِنّکَ لَعَلی خُلقٍ عَظِیمٍ، وَمَا یَنْطِقُ عَنْ الْهَوَی، اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْیٌ یُوحَی. به وحی خُلق بشریّت بر‌داشتند و خُلق قرآن بنهادند، و نطق بشریّت بستدند و نطقی از وحی بدادند؛ و این ندا در عالم دادند که ثُمَّ اَنْشَأناهُ خَلْقاً آخَرَ. آن خداوند که تواند که از نطفه عَلَقه کند و از عَلَقه مُضْغَه کند، تواند خلق را از صفت کدورت به صفنِ عینِ صفوت رساند. لاجرم گوینده به شرع آمد، رونده به حق آمد. متحرّک به امر آمد و ساکن به حکم آمد. شب معراج هشت بهشت بر وی عرضه کردند طُرَف و غُرَف به وی نمودند، ذرّه ای التفات نکرد و این طرازِ وفا بر کسوتِ صفای او کشیدند که مَا زَاغَ البَصَرُ وَمَا طَغَی. چون قدم در بساطِ راز نماز نهاد، گفت: وَجُعِلَتْ قُرَّةُ عَیْنِی فِی الصَّلاة. روشنایی چشم را در نماز است زیرا که مقامِ راز است. اَلْمُصَلّی یُنَاجِی ربهُ لَوْ عَلِمَ الْمُصَلّی مَنْ یُنَاجِی مَا الْتَفت الصَّلاةُ مِعْراجُ القُلُوَبِ.

ای درویش! چون خواهی که او با تو سخن گوید قرآن برخوان، و چون خواهی که تو با او سخن گویی به حَرَم نماز درآی 21، و بحقیقت می دان که پنج نماز یادگاری است که مهتر صلواة الله علیه ترا آورده است از عالمِ طهارت قاب قوسین.

p.245

ای درویش 22 قَدّ قدر تو بس کوتاه است به معراج بر نرسی و آن حشمت نداری که بُراق به خانۀ تو آرند، همی کسوتی از شرف طهارت در پوش و به آسمانِ مجدِ مسجد بر خرام، و به میان مؤمنانِ مَلک صفت دَرْ رَو. اوّل به صفت بندگان درآی بر قدم نیاز ایستاده، به آخر به صفتِ دوستان بیرون رو نشسته بر بساطِ راز. ربُّ العزّة – جلّ جلاله – به لطفِ خود در نماز جمله اَرْکانِ شرایع جمع کرد. در نماز معنی روزه است و زیادت، که روزه امساک است با نیّت، و در نماز همین امساک هست با نیّت و زیادت، که آنجا روا باشد که بخسبی و برَوی و عملهای دیگر بیاری، و در نماز روانیست. و در نماز معنی زکات است، آنجا پنج درم به درویش دهی بیاساید، اینجا به آخر نماز گویی: اللهمَّ اغْفِر للمؤمنین وَالمؤمنات، همه بیاسایند. و در نماز معنی حجّ است که در حجّ احرام است و احلال، و در نماز تحریم است و تحلیل. و در نماز معنی جهاد است که چون وضو ساختی آن بر مثالِ زره پوشیدن است و آن امام بر مثال مبارز است و قوم بر مثال لشحر او در پیشِ صفّ در محراب، که موضع حرب است ایستاده، و قوم از پسِ او صفّ برکشیده و بر نصرت و متابعت او قدم راسخ گردانیده. آنجا چون در جهاد مظفّر و منصور گردند، مال و غنیمت 23 قسمت کنند، و اینجا چون امام سلام دهد فضل ذو‌الجلال قسمت کنند. پس چنانستی که هر مؤمنی که نماز کرد به حجّ رفت و اگر چه استطاعت ندارد، و زکات داد و اگرچه مال ندارد، و روزه داشت و اگرچه قدرت ندارد. زنهار تا ناپاک وار قدَم /78a/ در حضرت نماز ننهی که صدهزار و بیست و اند هزار گوهرِ عصمت و ذات حرمت و معدنِ حشمت و حکمت در طلب و اُمنیّتِ این خلعت سر در نقاب خاک کشیدند که هیچ کس را عِقدی بدین نفیسی نبوده است که امّت احمد را علیه السّلام. بلی همه را نماز بوده است لیکن بعضی را قیام بوده است و قعود نه، و بعضی را سجود بوده است و قیام نه، و بعضی را فعل بوده است و قرائت نه. چون نوبت دولت منبع صفوت که فارسِ عسکرِ انبیا و نُور حَدقۀ اولیا و نَور حدیقۀ اصفیا بود در رسید، آن مردی که تَسْتَفِیدُ الشّمسُ مِنْ ضِیائهِ وَالبَدْرُ مِنْ بَهائهِ، آن مقدّمی که اِنفَتَقَتْ بِقُدُومِ قَدَمهِ اَکْمَام الاَمَل عَنِ الزَّهَرِ وَقُرْبَ ادراکُ وَقْتِ الثَّمَر، ربُّ العزّة از فعل عِقدی ساخت و از قول دُرّی، و به دست کرم و جُود برجید امّتِ محمّد بست، آن مهتر که به ورودِ او تَبَسَّمَ الصُّبْح فِی وَجْهِ الظَّلاَمِ العَابِسِ وَتَجَلّی کما انْجَرَدَ 23 السَّیفُ الصَّقیلُ مِنَ الغِمدِ. در هیچ مقام ترا فراموش نکرد اگر در مکّه بود و اگر در مدینه، و اگر در مسجد بود و اگر در حُجره. و همچنین بر ذروۀ

p.246
عرش و مَسندِ قاب قوسین با شَمامۀ ذکر تو بود و از هر مایده ای ترا مادّه ای آورد و از هر مقامی پیامی و از هر منزلی نُزْلی.

آری مهتر کریم آن بود که چاکران را فراموش نکند. در غار می گفت: اِنَّ الله مَعَنا، در صدر قاب قوسین می گفت: سلامٌ عَلَیْنَا. فردا لوای حمد در دست گرفته و بر شرفِ مقام محمود بساط دولت گستریده و می گوید: اُمّتی اُمتّی. در دنیا شادروانِ شریعت را بسط کرده و در عقبی لوای حمد نصب کرده. باش تا فردا کمال حشمت او بینی که آدم دنیا را بر فتراکِ آدم آخرت بندد 25. آدم آخرت مصطفی است که اوّل کسی که از شکم زمین سو برآرد، او باشد در بَدْوِ کار از این موجودات 26 که مرئی و معلوم است نام و نشان نبود. کَانَ الله وَلَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیء. آسمانی و زمینی بیافریدند و از آن یکی بساط ساختند و از این دیگر سقف. وَجَعَلْنَا السَّماء سَقْفَاً مَحْفُوظاً؛ وَجَعَل لَکُم الارْض بِساطاً. آفتابی و ماهی در وجود آوردند، یکی را مطبخ سالارِ تو ساختند و دیگری را صَبّاغِ تو گردانیدند، و آنگه سمط درّ به دستِ قدرت بر گردنِ فلک بستند و این شادروان ممهّد را به مثقله های کوهها مسمار زدند. اوّل کار نه روز بود و نه شب، و نه نورونه ظلمت؛ روزی و شبی بیافریدند، یکی را میدانِ معیشت ساختند و یکی را مجلس خلوت. و هزار هزار شمع موانست برافروختند، آنگه چون این قصر تمام گشت به خودی خود ندا کرد 27 که یا آدم خاکی از خوابِ عدم برخیز، که قدم دولت صدهزار و بیست و اند هزار نبی در انتظار قدم دولتِ تواند. لباسی از افلاس درپوش، عمامه ای از عشق بر سر نه، کمری از درد برمیان بند و ما خود به فضل و احسان خود عزّت 28 را به استقبالِ نیاز تو فرستیم و این کوس بزرگواری تو در خلفقَیْن فرو کوبیم که اِنّی جَاعِلٌ فِی الاَرْضِ خَلیفَةً و از سُفت مقرّبان /78b/ حضرتِ خود پایۀ تحت تو سازیم، و عرش مجید را بر مثال چتر بر سر تو داریم، و خُلدِ برین مأوی و مسکنِ تو گردانیم، و جنّات 29 عَدْن متنزَّه و تماشاگاهِ تو سازیم. گاه این خلعت پوشانیم که اِنَّ الله اصْطَفَی آدَمَ، و گاه این طراز بر آستینِ دولتِ تو کشیم که ثُم اجْتَبَاهُ ربُّه. آدم چون این همه منزلت بدید، خواست که بر خویشتن خطبه کند و ولایت به دست فرو گیرد، ندایی شنید از عالمِ عزّت که یا آدم گوش به خویشتن دار که غیوری در راهِ تو است اَنَا غَیُورٌ، و این تیغِ غیرت و صمصام عزّت کشیده که آدَمُ وَمنْ دونه تَحْتَ لِوائی. ای آدم هر چند بصورت برما مقدّمی، لیکن بحقیقت طفل دولت مایی.

ای جوانمرد! چه عجب که چون او در مدینه نشسته باشد کسری و قیصر در مللکِ خود

p.247
قرار نگیرد، عجب این است که چندین هزار سال می بباید که تا او را در حیّزِ وجود آرند و بُردابردِ بزرگی او در عالم افتاده که وَکَانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُوَن عَلَی الَّذِین کَفَرُوا فَلَمّا جَاءهُم مَا عَرَفُوا کفرُوا بهِ؛ نُصِرْتُ بالرُّعبِ مَسِیرةَ شَهرٍ. چه جای یک ماهه است اینجا بُردابُردِ هفت هزار ساله است، آسمان و زمین و عرش و کرسی آیین حشمتِ او بود، سلطانی را از بارگاه عدم بربارْ گیرِ لطف قِدم در صحبت جود در شهر وجود خواهیم فرستاد، کم از آن نبود که آیین حشمت او در شهر قدرت ببندیم. به هر ذرّه ای که از عدم به وجود آوردند داغی از چاکری محمّد برنهادند. یُریدونَ لِیُطْفئوا نُورَ‌اللهِ بِاَفْواهِهِم. همه عالم جمع گشتند و به مُعاداتِ او بیرون آمدند و گفتند: باید که او نباشد و این دین آشکارا نگردد، ربُّ العزّة می گفت: لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ کّلِهِ؛ انّی عَبدُ ‌الله، فِی اُمّ الکِتابِ وَخَاتمَ النَّبیینِ؛ وَاِنَّ آدَمَ لَمُنْجَدِلٌ فِی طِینَتِهِ. آدم هنوز سر از طینه بر نیاورده بود که نامِ ما در امّ کتاب به خاتمی انبیا نبشته بود 30.

بیت
منشوِر کمال حُسنِ تو بنوشتند
خوبانِ جهان به پیشِ رویت زشتند

شعر
جَرَی مَعَکَ الجَارُونَ حتَّی اِذَا انْتَهُوا
اِلَی الغَایَةِ القُصوی جَرّیتَ وَقَامُوا

اگر علقل و هشیار تأمّل و تدبّر کند و در سینۀ خود حقایق و دقایق لطفِ الهی تصوّر کند معلومش گردد که مقصود از ایجادِ موجودات و تکوینِ مکوّنات که از مکامِن غیبی به صحرای ظهور آمدند و از پردۀ عدم قَدَم در عالم وجود نهادند تمهیدِ معادِ دولتِ محمّدی و تأسیس شریعتِ احمدی بود. آفتاب که مَلِک فلک و رئیس الکواکب است در وقتِ بامداد که اَعلام نور بر خافقَیْن بزند و در روی ظلام عابس تبسّم کند و ردای قیرگون از کتف سپهر در‌رباید، و خَیْلِ لیل بر هم زند به وقتِ زوال که بدین قبّۀ بنفسجی 31 و مرغزار فیروزجی درگردد 32، به وقت نمازِ دیگر که از فرق فراق زردروی گردد و به وقتِ شام که اطناب خیام نور بر‌کَنَد، و به وقت نماز خفتن که ذیل روشنایی بکلّی در‌کشد این همه حطّ و تِرحال و تغیّر از حال به حال برای آن است که تا لشکر احمدی و سپاه محمّدی وقت مناجات با حق بدانند. و این ماه شب اوّل چون قُلامۀ ظُفْری /79a/ یا شَعیرۀ کاری یا نعلی زرّین از سوی مغرب پیدا شود و شب چهاردهم که بَدْر گردد و صاحب صدر شود، و به آخر که به آفت مُحاقی مبتلا گردد، برای آن است تا امّتِ محمّد آجال خود بدان مقدّر کنند. یسألوُنکَ عَنِ

p.248
الاَهلَّةِ قُلْ هِیَ مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ وَالحجّ. و این نجوم که بر رقعۀ کبود در پیشِ تخت ماه شاه شکل سماطین برکشیده اند برای آن اند تا حراستِ اسرارِ حضرتِ احمد 33 کنند، و اگر یکی از ایشان در مَهْمَهِی قَفْر گُم گردد دلیل او باشد. میکائیل اجرا دهندۀ لشکر اوست، جبرئیل اسفهسالار صَفْدرِ اوست، ابراهیم که اساس بیت الحرام بر‌آورده به بریق برق حشمتِ او بر‌آورد 34، موسی به طور سینا قصّۀ شوقِ او گفت و به آخر با غصّۀ فراقِ او خفت. عیسی که مرده زنده گردانید آن روانی دمِ دهانِ او از آن بود که در بدرقۀ مبشّری قدومِ قَدَم او بود، از تورات وصفِ شرف و تفضیل او خواند، و در انجیل اعزاز و تبجیل او دید. مصطفی گفت: چون مادرِ ما به ما بار گرفت، چنان دید به خوب که نوری از وی پدید آمد که همه عالم بگرفت.

ای جوامرد! دار‌الملک سلطان در جملۀ ولایتِ او یک شهر بود، لیکن سیاست و حشمت و ردا و هیبتِ 35 او اطرافِ ممالک فرو گرفته باشد. هفت هزار سال که روزگار بقای دنیاست مملکت غلامان ماست، لیکن دار‌الملکِ وجودِ ما پانصد آخرین بود، و نه هر کجا که سلطان نرسد منشورِ او آنجا روان نباشد. پاکا خداوندا که بنده ای آفرید که کلاه گوشۀ دولتِ جلال او در فرقِ فرقَدَینْ ساید و هودجِ عهدِ او 36 قبّۀ قُربتِ قاب قوسین آید و محملِ سیادت و علای او بُختیِ کون نکشد، و این عصابه بر پیشانی مجدِ او بسته 37 که لَعَمْرُکَ، و این طرازِ اعزاز بر آستینِ عهدِ او بود که محمّد رسول الله، و این رایتِ ولایت بر درِ سراپردۀ سّرِ او زده 38 که اِنَّا فَتَحنا لک فَتْحاً مُبیناً. در این همه بزرگی و جلال طرفة العَیْنی او را به خود نظری نبود.

آن روز که فتح مکّه بود و آن دو مرد را پیش او آوردند از هیبت او لرزه بر اندام ایشان افتاد، او گفت صلّی الله علیه: هَوْناً عَلَی اَنْفُسِکما فَاِنَّما اَنَا ابْنُ امْرَأةٍ مِنْ قُرِیشٍ کانَتْ تَأکُل الْقَدِید. ای محمّد این چندین خِلَع کرامت در گردنِ تو افکندیم، هان و هان تا سرافرازی نکنی که این همه فیضِ فضلِ صمدانی ما بود، امّا آنِ تو این بود که اَلَمْ یَجِدْک یَتِیماً فَاوَی؛ مَا کُنْت تَدْرِی مَا الکِتَابُ وَلاَ الاِیْمانُ. گاهش این خطاب می شنوانیدند و گاه می گفتند که لَوْلاَکَ لَمَا خَلَقْتُ الکَوْنَیْن؛ مَا کانَ محمّدٌ اَبَا اَحَدٍ مِنْ رِجَالِکُم وَلکِنْ رَسُولَ الله وَخَاتَمَ النَّبییّن. آن مهتر را شربتهای گوناگون می دادند و لباسهای گوناگون می فرستادند، چون از حجرۀ خاص عبودیّت به بارگاه عام نبّوت بیرون آمدی خلعت انعام لَعَمْرُکَ درجیدِ دولتش افکندندنی، و

p.249
چون از بارگاه عام نبوّت به حجرۀ خاص عبودیّت باز آمدی، پرده از روی کارِ او برداشتندی و او را بدو نمودندی که اَلَمْ یَجِدْک یَتِیماً فَاوَی وَوجَدَکَ ضَالاً فَهَدَی وَوجَدکَ عائلاً فَاَغْنَی.

ای درویش! در اندرون پرده چنان شربتِ زهرآمیغ و تیغِ بی دریغ بباید /79b/ که اِنَّکَ مَیّتٌ تا چون در بارگاه عام شربتِ انعام لَعَمْرُک مالامال بفرستند مرد بدمستی نکند، وَلَو شِئنَا لبَعَثْنا فِی کلِّ قَرْیةٍ نَذیراً. اگر ما بخواهیم در هر کلاته ای 39 چون تویی بفرستیم وَلَو شِئنَا لَنَذْهَبَنَّ بالّذِی اَوْحَیْنَا اِلَیْکَ. اگر ما خواهیم نهالِ وحی را که در باغِ دلت نشانده ایم به دستِ بی نیازی بر‌کَنیم. ای محّمد نبوّتِ تو نبوّتِ پاک، و عهدِ تو عهدِ عزیز، و حشمتِ تو حشمتِ عظیم، و خطبِ تو خطب جسیم، و خطابِ تو خطابِ کریم؛ لیکن ما همان خداوندیم، هرچه خواهیم بکنیم.

ای درویش! از این حدیث در عالم نشان نبود، راست چون نوبت دولت آدم بیامد ابری از لطف برآمد و قطرات محبّت ببارید، سینۀ هر عزیزی را که می آوردند، قطره ای چند بر روضۀ روزگارِ او می بارانیدید، چون نوبت دولت محمّد در رسید قطره از میان بر‌داشتند و بحری بیکران در آن میان نهادند، و انبیا و صدّیقان در دریاهای نبوّت و صدق غوّاصی می کردند، کس به گردِ مرکب سیّد‌المرسلین در نرسید. روز یک مرکبِ او بود و شب یک مرکبِ او، آخر این مرکبان فرو ماندند و خواجۀ خواجگان در گذشت 40.

آری ما همه سوارانِ مملکت را پیشی دادیم و گفتیم: چندان که طاقت و قوّتِ شماست در پیش بتازید 41. نَحْنُ الآخِرُون السّابِقون. ما خود چون مرکب نبوّت گرم کنیم از همه در‌گذریم. سواری چنان که موسی بود در نبوّت کم خاست، لیکن صدق نبوّت موسی چون پای در رکابِ عشق آورد تا به کرانِ میدانِ مهتر پیش نتوانست شد، از آنجا که تیز رَوی مرکب خود دید، گفت این مرکب که ما داریم همه میادین 42 راه چه پای دارد، میدان مهتر در پیش ما بگسترید تا ما مرکب همت در وی بتازیم، ندا آمد: یا مُوسَی خُذْ مَا آتَیْتُکَ وَکُنْ مِنَ الشَّاکِرینَ. این میدان که در پیش تو نهادیم، آن را شاکر باش. گفت: اگر در آن میدان سواری نیاریم کرد، باری دستوری ده تا رکابداری کنیم. اللهمَّ اجْعَلْنِی مِنْ اُمّةِ محمّدٍ. هر کرامتی که در حقِّ رسولی بفرمودند در حقِّ رسول ما از آن شگرفتر بفرمودند و قدمگاهِ وی از آن در گذرانیدند. آدم عزیز عالم بود و در چهار بالش وجودش بنشاندند و در دست مکارم خاتم بود، لیکن آن لعین وی را وسوسه کرد تاش در زّلت افکند، امّا برقِ حشمت رسول ما بر دیو جَست، در کارش

p.250
آورد. مَا مِنْکُم مِنْ اَحَدٍ اِلاّ وَقَدْ وُکّلَ بهِ قرِینُهُ 43 مِنَ الْجِنّ، قِیلَ وَلاَ اَنْتَ یَا رَسولَ الله؟ قَالَ: وَلاَ اَنَا اِلاّ اَنَّ الله اَعَانَنِی عَلَیهِ فَاَسْلَم.

ای درویش! اگر می روا باشد که مَلکی دیوی گردد، روا بوَد که دیوی مریدی صادق گردد. بلی روزگار آدم باکورۀ ثمرات این حدیث بود، امّا او را از درگاهِ قهر درآوردند، سایۀ قهرِ او بر مَلکی افتاد، زندیقی و شیطانی گشت، باز ما را از دروازۀ لطف در‌‌آوردند سایۀ لطفِ ما بر دیوی افتاد، صدیقی گشت. کُنْتُ نَبیّاً وَانّ آدَمَ لَمُنْجَدِلٌ فِی طِینَتِه 44.

نبوّت نهایتِ روش راه آدمیان است و خاک و گل بدایت وجود ایشان است. نهایت روش آدمیان در حقّ ما آن وقت تمام گشته بود که هنوز بدایت در حقّ دیگران تمام نگشته بود، وگر چنان بود که نوح را /80a/ کشتی دادند تا در آبِ طوفان حاملِ وی گشت، غیبِ پاک حاملِ محمّد آمد. در ملکوتِ اعلی نوح را سفینه دادند مصطفی را با امّت سکینه دادند، آن سفینه سبب نجات آمد، این سکینه سببِ علوّ درجات آمد.

اگر نوح گفت: ربّ لاَ تَذَرْ عَلَی الاَرْضِ مِنَ الکَافِرینَ دَیَّاراً، مصطفی – علیه السَّلام – در وقتی که دندانش برشکسته بودند و رخسارۀ مبارکِ وی خون آلود کرده، می گفت 45: اللهمَّ اهْدِ قَوْمیِ فانَّهم لاَ یَعْلَمُوَن. بار خدایا اگر ایشان سنگ 46 بر دندانِ ما می زنند، تو شَکّرِ قبول بر سر ایشان نثار کن؛ و اگر امروز آتشِ نمرود بر ابراهیم بَرْد و سلام گردانیدند تو فردا نگر که آتش دوزخ بر چاکران محمّد بَرْد و سلام گردانند. آتشِ نمرودِ لعین افروخته بود و ابراهیم خلیلِ رحمن بود، عجب نباشد که آتش نمرود به قدم خلیل رحمن بفسرد، عجب آن باشد که آتشی که افروختۀ غضبِ ربّ العزّة بوَد که آتش دنیا هفتاد بار شستۀ آن آتش باشد به قدم چاکری از چاکرانِ محمّد سرد گردد و عبهر و وَرْد گردد. آنجا که مَطمَح بصرِ خلیل بود موقع قدم 47 محمّد ساختند و به آنش هم باز‌نگذاشتند بلکه در گذاشتند تا بدین مقام عزّت رسانیدند که دَنَا فَتَدَلّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ اَوْ اَدْنَی، وَکَذلِک نُرِی اِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السّمواتِ وَالاْرْضِ. ملکوت آسمان و زمین موضع دیدار ابراهیم بود و محطّ رِحلِ قدمِ همّت محمّد. ابراهیم را دیده در ستاره و ماه و آفتاب نهاده، امّا رسول ما را قدم بر تارکِ ستاره و ماه و آفتاب نهادند. ابراهیم در خُلّت خود نظر آنجا کرد که محمّد به قدم پیمود. دیدۀ ابراهیم در ملکوتِ اعلی نظر می کند و مصطفی را گفتند: وَهو بالاُفقِ الاَعْلی، اَلَمْ تَرَ اِلَی ربِّک. از منتهای نظر ابراهیم مصطفی را علیه السّلام میدانی ساختند تا آنچه ابراهیم به بصر بدید مصطفی به

p.251
قدم بسپرد. کسی که مبتدای قدم او منتهای نظر ابراهیم باشد، پس خود منتهای نظر او کجا باشد؟ ابراهیم گفت: انّی ذاهِبٌ اِلَی ربّی. حق گفت – جلّ جلاله: سُبْحَانَ الّذِی اَسْرَی بِعَبْدِهِ. چون شب معراج مهتر – علیه السلام – به وی رسید ابراهُم پرسید که این کیست؟ گفت: این آن است که بدایتِ راه تو از دیدار میخِ سُمِ ستورِ وی کردیم، که ستاره که بر دیدۀ خلیل جلوه کردند میخ سُم مرکبِ محمّد بود. ابراهیم چون این بشنود مفتخروار گفت: مَرْحَباً بِالوَلَدِ الصّالح وَالنَّبی الصَّالح. نه رسول را به فرزندی خویش می بیاراست، خود را به پدری مصطفی می بیاراست. از ما در خواست که وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فی الآخرینَ، و ما در حقِّ مصطفی گفتیم به ابتدا، بی درخواستِ او: وَرفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ. و اگر آن است که اسماعیل عزیز را فدا فرستادند کبشی، تا وی از کشتن برست، فردا هریک را از اوباشِ امّتِ محمّد فدا فرستند که یُجَاء بالکافِرِ فَیُقَالُ لِلمُؤمِن هَذَا فِدَاؤکَ مِنَ النَّار. پس عجب نبود که اسماعیل را که سلیل خلیل بود به گوسپندی فدا فرستند تا از کشتن برَهَد بی استحقاق کشتن، عجب آن بود که خراباتیی خاک آلوده را از امّتِ محمّد به بنده ای از بندگانِ خود فدا فرستد تا از دوزخ برهد /80b/ با استحقاقِ دوزخ. اگر کارد بر ظاهرِ اسماعیل اثر نکرد زهر در باطنِ محمّد عمل نکرد، و چون کار به آخر رسید و سفرِ آخرت در پیش آمد آن زهر را در کار آوردند تا چنانکه سیّد الانبیاء بود سیّد الشهداء باشد. مصطفی علیه السلام از این سرّ خبر داد: لا َزالَ الکَلَةُ خَیْبَر تُعَاوِدُنِی فَهَذَا اَوَانٌ قَطَعَتْ اَبْرِی. برای ادراک شرف مقام شهادت تو بود.

و اگر یوسف را جمالی بود 48 که عالم در وی متحیّر گشتند تا آنکه زنانِ مصر در مشاهدۀ کمالِ جمالِ او دست ببریدند آن خود عجب نیست. ای محمد اگر چنان است که یوسف روی بنمود تا زنانِ مصر ناقص عقل تنگ حوصله در مشاهدۀ جمال او دست ببریدند تو مسبّحۀ خود بجنبان تا ماهی که جمال همه عالم به وی ماننده کنند به اشارت سَر انگشتِ تو بدو بیارند و بشکافند 49. مصطفی را – علیه السَّلام – پرسیدند که اَنْتَ اَحْسَنُ اَمْ یُوسُف؟ قَالَ هُوَ اصْبَحُ وَاَنَا اَمْلَحُ. اگر آن صباحت سبب بریدن دستها گشت این ملاحت سبب بریدن زنّارها گشت. ای داود تو پایگاهی عظیم داری و درجۀ بلند داری، ترا بر‌کشیدیم و گفتیم: یَا دَاوُد اِنَّا جَعَلْنَاکَ خلیفة فِی الاَرْضِ. تو خلیفۀ مایی، و ای محمّد یکی ما را از پایگاه و منزلت خود خبر ده 50. صحابه گفتند: اَلاَ تَسْتَخْلِفُ عَلَیْنَا گفت: اللهُ خَلِیفَتِی عَلَیْکُم.

p.252

مصراع
سلطانِ جهان منم، تو سلطانِ منی

شعر
قُمْ یَاغُلاَم اَدِرْ مُدَامَک
وَاحثُثْ عَلَی النَّدمانِ جامَک
الله یَعْلَم اِنَّنِی اَهْوَی
اعْتِنَاقکَ وَالْتِزَامَک
تُدْعیَ غُلاَمی ظَاهِراً
واَکونُ فِی سَرّی غُلاَمَک

آخَر
اَلَیْسَ عَجیباً اِنَّ مِثْلی خَاضِعٌ
لِمثْلکَ وَالاَملاکُ نَحْوی خُضَّعُ
وَاِنَّکَ تَعْصِینِی وَتَملِکُ طَاعَتِی
مَلّاکُ هَذَا الدّهْر لِی مِنکَ اَطوعُ
وَلی نَخوَةٌ عِنْدَ المُلوُکِ وَعِزَّةٌ
وَعِنْدَکَ اَخْشیَ فِی الخِطابِ وَاَخْضَعُ
وَلَوْلاَ الهَوی مَا قَادَنِی لکَ قَائدٌ
وَلَکِنّهُ بِالحُرّ مَا شَاء یَصنَعُ

و اگر سلیمان گفت: ربّ هَبْ لِی مُلْکاً، محمّد می گوید: اَحْیِنِی مِسْکِیناً، وَاَمِتنِی مِسْکیناً، وَاحْشُرْنِی فِی زُمْرَةِ المَسَاکِینِ. ما مملکتی چه کنیم که صَخْرجنّی بر جای ما تواند نشست، ما را مملکتی باید که جبرئیل امین گوید: لَوْ جاوَزتُ قَدَماً لَاحْتَرقْتُ. و اگر باد را مسخّر کردند سلیمان را و چنین خبر دادند که غُدُوّهَا شَهْرٌ وَرَواحُها شَهْرٌ. ما را این ولایت دادند که به لحظه ای از مکّه به قاب قوسین رسیدیم. چه عجب باشد که دیوی یا بادی مسخّر پیامبری بوَد، عجب آن است که ژنده پوشی متحیّری مدهوشی راندۀ هر دری، مستحقر هر دیده ای را عنان احکام غیبی در دست وی دهند و مهتر از جلالت حالت وی این خبر باز دهد که رُبَّ اَشْعَثَ اَغْبَرذِی طِمْرَینِ لاَ یُوبَه لَه لَوْ اَقْسَمَ عَلَی الله لاَبَرَّهُ 51. ای سلیمان باد و دیو در فرمان تو، وای ژنده پوش از امّتِ محمّد غیب پاک ما نظارۀ اشارت تو. و اگر موسی را مقام مناجات و به طورِ سینا بردند و چون باز فرستادند بر روی وی نوری نشسته بود که بی نقاب نتوانستی بودن که کس طاقت مشاهدۀ چهرۀ او نداشتی، امّا محمّد را باز فرستادند /81a/ و بر روی وی هیچ اثر نبود، زیرا که محمّد محبوب بود و موسی محبّ. اِذَا اَحَبّکَ سَتَرک 52 وَ اِذَا اَحْبَبْته شَهَرَکَ وَ نَادَی عَلیْکَ. معشوقان را در پرده نگاه دارند، امّا عاشقان را در شهر منادی می کنند. موسی – علیه السَّلام – از بساط هیبت باز آمده بود، چنانکه در قصّۀ او آمد که تَجَلّی ربُّهُ لِلْجبَلِ، امّا مصطفی از بساط رحمت آمده بود، اگر موسی را مقام مناجات داده بودند و

p.253
به طور سینا بردند و بیواسطه با وی سخن گفتند، فردا هر یکی را از چاکرانِ محمّد این مقام دهند مَا مِنْکُم مِنْ اَحَدٍ اِلاَّ وَسَیُکلِمُهُ ربُّهُ کَفَاحاً لَیْسَ بَیْنَهُ وَبیْنَه تُرْجُمَانٌ. و از این برتر هست، در شبانه روزی پنج بار المُصَلّی یُنَاجِی ربُّهُ، و اگر چنان است که حِبال و اباطیلِ جادوان فرعون به عطای موسی نیست گشت، فردا روز قیامت صدهزار جریدۀ جریمت و جنایت عاصیانِ امّتِ تو، به یک لفظ شفاعت تو نیست گردد.

موسی را خطاب آمد 53 که نعلین بیرون کن و عصا بیفکن، امّا مصطفی را به قاب قوسین بردند و نگفتند رشته تابی بیفکن؛ زیرا که مجرّد بود از همه اغیار. مصطفی چون بدان مقام عزیز رسید نگفت: اَرِنِی اَنْظُر اِلَیْک، و لیکن با وی گفتند: اَلَمْ تَرَاِلَی رَبکَ؛ زیرا که موسی را دید بر راه کُشته و خونِ صدهزار و بیست و اند هزار نقطۀ عصمت ریخته. ای درویش هر که را مراد باز گرفتی، کُشتی. آن مهتر نُطْق نزد، خود همه چیز ناخواسته در کنارش 54 نهادند. مَنْ شَغَلَهُ ذِکْرِی عَنْ مَسْئلَتی اَعْطَیْتُهُ اَفْضَلَ مَا اُعْطِی السّائلون. در شأنِ موسی چنین گفت: وَنَادَیْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطّور. و ندا هر کسی بشنود، چون حدیث مصطفی رفت چنین خبر داد: فَاَوْحَی اِلیَ عَبْدِهِ ما اَوحَی. گفتیم آنپه گفتیم وَهَذَا مِمّا لاَ یطلعُ عَلَیْهِ مَلَکٌ مقرَّبٌ وَلا نَبیٌّ مُرْسَلٌ. و آن که عیسی را به آسمان بردند و مصطفی را در زمین بگذاشتند نه از نقصانی بود که در وی بود، لیکن عهدِ آخر‌الزَّمان بود و قحطْ سالِ مسلمانی در پیش بود، گفتند: فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ. محمّد دانه است و امتّ خوشه، دانه در خوشه رها کنید که قحط سال آخر‌الزمان در پیش است، چنانکه در عهد یوسف کردند.

ای جُوامرد! چون شب درآید و مِعْجَرِ قیرگون بر سر عروس شب افکنند و عالم را دریای قیر و قار سازند و نجوم بر مثال دُرَر صافی بر تختۀ خضرا در طواف آیند. زُهره می گوید: کرازَهره است که با من در نور برابری کند. و مشتری می گوید: کرارسد که انگشتری دولت از دستِ من بیرون کند. و عطارد می گوید: کیست که با من در میدانِ نور مُطارَدت نماید 55 بَدْر می گوید: کرارسد که با من در صدر مزاحمت کند. باش تا خسرو سیارگان سر از قبّۀ بنفسجی بر زند تاج نور بر سر نهاده، آنگه دولت و صولت نجوم باز گذرد و همه رخت هوس بر جمّازۀ اُفول نهند. همچنین هر رسولی در عهدِ خود بر آسمانِ لطف رّبانی بَدْری بودند درخشان، و نجمی درفشان، ولسان شان بر منبر توحید ربّانی دُرّ افشان، چون خرشیدِ دولتِ نبوّتِ محمّد رسول الله از برج شرف خود طالع گشت همه رخت /81b/

p.254
در بستند و این مهتر را گفتند: شرع ترا نَسْخ نیست و عهد ترا فَسْخ نیست و امتّ ترا مَسخ نیست. و چه شرف باشد ورای اینکه ربّ العزّة می گوید جلَّ جلاله: قُل اِنْ کُنْتُم تُحِبُّون الله فَاتَّبِعوُنِی یُحْبِبْکُم الله. ربنگر که متابعت مصطفی چه درجه دارد که ثمرۀ دوستی او دوستی حق است. خلیل با بزرگی خود می گوید: فَمَن تَبِعَنی فَانَّهُ مِنّی. هر که بر پی من رود او از من است. باز خداوند – جلَّ جلاله – مصطفی را می گوید: هر که بر پی محمّد رود، دوستِ من است. آنکه بر پی خلیل رفت دوست خلیل آمد، و آنکه بر پی حبیب رفت دوستِ خداوند جلیل آمد، خداوند – جلَّ جلاله – گفت: و‌اتّخذَ الله اِبراهیم خلیلاً. همه عالم به تعجب بماندند که خود بشری را چنین خلعت پوشند؟ چون بساط دولت نبوّت محمّدی بگستریدند، مِنْ حَیْثُ مَدّ بَازی الصُّبْحُ جَنَاحُهُ اِلی اَنْ ضَمّهَا لِلوُقوع فِی اُفُق الغُرُوبِ. ورای این کار، کاری دیگر پیدا آوردند. یَا محمّد قُل اِنْ کُنْتُم تُحِبُّون الله فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکم الله. خاک قدم پاک تو کیمیای محبّتِ ماست.

جعفر صادق را گفتند – رضی الله عنه – که خداوند ابراهیم را خلیلِ خود خواند و رسول ما را حبیب، و حدیث خلیل در قرآن آشکارا بگفت و حدیث حبیب نگفت، حکمت در این چه بود؟ جعفر گفت: بلی چنین بود، لیکن سرّی آشکارا کرد ربّ العزّة که بدان درجۀ محمّد معلوم گردد. ابراهیم را به خلّتِ خود بنواخت امّا چاکران و سوختگان و خادمان محمّد را به محبّتِ خود بنواخت، چون مقتَدِی را خلعت محبّت کرامت می کند مقتدا را خود چه خلعت پوشد 56.

ای جوامرد! معراج آن معراج است که نام او راست، معراجِ جسم در معراجِ اسم کجا پدید آید؟ وَرفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ، لاَ اُذْکُر اِلاّ وَتُذْکَرُ مَعی. هیچ جای در هالم نام من نبردند 57 الاّ که نام تو با نام ما در یک سلک بود. ما نام ترا شطر سطر توحید گردانیدیم، و هیکل علوی و مرکز سفلی به قدوم قدم تو بیاراستیم. آن مهتر آفتابی بود که مشرقش مکّه بود و مغربش یَثرب بود و کسوفش در غار بود ولیکن آن کسوفی بود که در آن کسوف صدهزار ودایع لطایف را کشوف بود. عالمی بود ظلمت ظلم گرفته، امواج ظلالت در بحارِ جهالت متلاطم شده 58، سرادقاتِ ظلمات جحود به عالم محیط احاطت گرفت، یکی کسری وار طاق بر کشیده 59 تا خواجه تر بوَد، یکی باهُبَل راز می گفت تا نگونسارتر بود؛ همی ناگاه از جانب زمین حجاز بادِ اقبال و نسیم افضال در وزیدن آمد، ریاح ارتیاح بجست، انوارِ اسرار از اکمام کمال منفتح گشت،

p.255
گوشه ای از استار 60 لطف غیب بر‌داشتند و این ندا در‌داند که قَدْ جَاءکُم مِنَ الله نورٌ وَ کتابٌ مُبینٌ. رفرفِ رسالت آن مهتر از شرق تا غرب بیفکندند، بساطِ نبوّت او از جابلقا تا جابلسا بگستردند، اَعلام ظَلام کفر نگونسار کردند، اعدای دین را خاکسار کردند، سریرِ سرور سرّ او از عرش برتر نهادند. در جمله و تفصیل اوّل همه همّتِ او، میانه همه حرمت او، به آخر همه سوز امّتِ او. از کمالِ شرفِ او بود – علیه السَّلام – که ربّ العزّة در مُحکمِ کتابِ خود اعضای او را یاد کرد. روی او را که خدودِ جمال به اقسام کمال به وی پیوسته بود یاد کرد: /82a/ قَدْ نَرَی تَقَلُّبَ وَجْهِک فِی السَّماء. یا محمّد از برای رضای تو قبله از بیت المَقْدس بگردانیدیم. چشم او را که چشمه حیات و نرگسِ روضۀ رضا بود یاد کرد: مَا زَاغَ البَصَرُ وَمَا طَغَی. گوشِ او را که صدفِ جواهر اسرار حکمت بود یاد کرد: قُلْ اُذُنُ خَیْرٍ لَکُم. دلِ او را که بُستانِ لطف بود یاد کرد: مَا کَذَبَ الفؤادُ مَا رَاَی، نَزَل بهِ الرُّوُح الاَمِین عَلَی قَلْبِکَ لِتَکون مِنَ المُنْذِرِین. سینۀ او را که معدنِ سنا و منبع ثنا بود یاد کرد، گفت: اَلَمْ نَشْرَح لَکَ صَدْرَکَ. زبان او را که سَمَکۀ برکۀ با برکتِ توحید بود یاد کرد: فَانَّما یَسّرْنَاهُ بلِسانِکَ. دستِ او را که سزاوارِ دست معالی و صدرِ معانی بود یاد کرد: وَلاَ تَجْعَل یَدَکَ. پای او را که نعلینش فرق فرقَدَیْن بود یاد کرد، گفت: طه، مَا اَنْزَلْنَا عَلَیکَ الْقُرآنَ لتشقی. پُشت او را که پُشت همه اولیا بود یاد کرد: وَوضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ الّذی اَنْقَضَ ظَهْرَکَ. خُلقِ او را که مشرب عذب و مشرع فرات بود یاد کرد که وَانَّکَ لَعَلی خُلقٍ عَظِیم. عُمْرِ او را که سببِ عمارتِ دلهای محبّان بود یاد کرد که لَعَمْرُکَ.

ابن عبّاس – رضالله عنه – گفت: اِنَّ الله تَعَالَی اَعْطَی محمّداً حُلقَ آدَمَ وَمَعْرِفَةَ شِیثٍ و شجاعَةَ نُوحٍ وَوفَاء ابْراهِیمَ وَرِضَاء اسْحَاقَ وَقوّةَ یَعْقُوبَ وَحُسْنَ یُوسُفَ وَشِدّةَ مُوسَی وَصَبْرَ اَیُّوبَ وَطَاعَةَ یُونُسَ وَصَوْتَ داودَ وَفَصَاحَةَ صَالحٍ و زُهْدَ یحیی وَعِصْمَةَ عِیسیَ و وَقارَ اِلْیَاسَ وَجهَادَ یُوشع وَحُب دانیَالَ 61.

حَدَّثَنا الامامُ الاجلّ تاجُ الاسلام مُعین الدّین ابو‌بکر محمد بن منصور بن محمد بن عبدالجبّار السَّمعانی – رضی الله عنه – اَخبَرنا ابوالقاسم اسماعیل بن محمد بن احمد، حدّثنا ابو‌الفیض احمد بن محمد بن اسحاق، حدّثنا علیّ بن حجر، حدّثنا العلاء بن عبد ‌الرّحمن عن اَبیِهِ عَنْ اَبی هریرة – رضی الله عنه – قال: قال رسول الله – صلّی الله علیه وسلم: فُضِّلْتُ عَلَی الانبیاء بِسِتٍ اُوتِیتُ بِجوامِعِ الْکَلِم وَنُصِرْتُ بِالرُّعْبِ وَاُحِلّتْ لِی الغَنَائم، وَجُعِلَتْ لِی الاَرضُ

p.256
مَسْجِداً وَطَهُوراً، وَاُرْسِلْتُ اِلیَ الخَلْقِ کافّةً وَخُتِم بِی النَّبیّون. زمینی که بارِ قدمِ ما کشد، خلعتِ او کم از آن نبود که خاک تیرۀ او را به آب طهور در رسانند.

ای درویش! نامه را حشمت به مُهر بوَد، و مصطفی را – علیه السّلام – اوّل در دست انگشتری نداشت، خواست که به عجم نامه نویسد، گفتند: ایشان نامه‌ای که مُهرش نبوَد نخوانند. 63 انگشتری بفرمود و مهر آن انگشتری بفرمود و مهر آن انگشتری محمّد رَسُول الله. صد هزار و بیست و اند هزار نقطۀ عصمت را منشور نبوّت بنوشتند، چون کار به توقیع رسید، گفتند: این را مُهری باید، نام محمّد را مُهرِ منشور نبوّت انبیا ساختند.

سرّی دیگر: خاتمش از بهرِ آن خواندند که ملوک اوّل که بنگرند به مُهرِ نامه نگرند، و آخر که فارغ شوند، از مُهر فارغ شوند. اوّل نظرِ رحمت که کردیم به تو کردیم و آخر که بفرستادیم ترا فرستادیم تا به هر دوحال انبیا در بند تو باشند و تو دربند کس نه.

ای جوامرد! مهترِ ما از همه مهتران بزرگوارتر است و ما از همه اُمَم فاضل تر: کُنْتُم خَیْرَ اُمّةٍ. امّتِ محمد بصورت بیگاه بر‌خاستند امّا بمعنی /82b/ پگاه خاستند. صبح اظهار مشیّت سر بر می زد که ایشان بر‌خاسته بودند، لیکن آفتاب اظهار قدرت فرو می نشست که ایشان پیراهن عدم را چاک می کردند. بیگاه خیزان بودند در عالمِ قدرت، امّا پگاه خیزان بودند در عالمِ مشیّت. در خدمت مؤخّر بودند امّا در خلعت مقدّم بودند. عرب سر بر‌افراشتند که محمّد به زبان ما آمد. یا محمّد تو از عشقِ عجم یک خبر بازده: لَوْ کانَ الدّینُ مُعَلّقاً بالثُریّا لَنَالَهُ رِجَالٌ مِنَ العَجَم. 63

در عهدِ مصطفی – علیه السَّلام – زمین عجم از کفر و جحود موج می زد و مصطفی بر چهار بالشِ نبوّت بر متّکای فتوّت تکیه زده بود، عشق عجم را بر دردِ عرب جلوه می کرد که اگر این دین به تقدیر بر مَنَاط ثریّا بود از خاکِ عجم عاشقان خیزند که کمندِ عشق در پروین اندازند و دین عزیز را به خود کشند. ربّ العزّة گفت: وَمَا اَرْسَلْنَا مِنْ رسول اِلاّ بِلسَانِ قَوْمهِ، که عرب قومِ تواند و عجم نیز می باید که قومِ تو باشند، چند کلمه به زبانِ عجم بگوی. حَسَن را بگوی: کَخْ کَخْ. در حدیث جابر: انَّ فلاناً صَنَعَ لَنَا سُوراً. ابو‌‌هریره روزی در مسجد می گشت، مصطفی – علیه السَّلام – گفت: یا باهریره چه بوده است ترا شکم بدَرد 64؛ تا چنانکه عرب قوم تواند، عجم نیز قوم تو آیند 65.

p.257
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . تو: بود
  • ۲ . تو: بر کلّ عالم
  • ۳ . تو: بی شفاعتی به نزدِ حق
  • ۴ . آ: حقی سالف
  • ۵ . تو: در بخر برّ یحبّونه
  • ۶ . آ: اگر با اعدای راه همین احسان بودی
  • ۷ . مج: به فلک رسید...
  • ۸ . آ: آن بستان، مج: بوستان
  • ۹ . آ: «و هر که از پستان ... پرورده شود» ندارد
  • ۱۰ . آ: پس قوم کنانه فرو بیخت
  • ۱۱ . آ: مزدوگانی
  • ۱۲ . تو: سوخته یافت گفت
  • ۱۳ . آ: در بیوس
  • ۱۴ . تو: والد‌المصنَّف
  • ۱۵ . آ: «جاء ... الباطل» ندارد
  • ۱۶ . آ: بنشاندند
  • ۱۷ . آ: نهادند در آسمان تا اسرار عزیز که رود و آید از اطلاع اغیار محروس و مصون ماند.
  • ۱۸ . آ: نه عادت چنان رفته است
  • ۱۹ . آ: راهداران
  • ۲۰ . آ: بر‌داشتند
  • ۲۱ . آ: تحریمۀ نماز بیند
  • ۲۲ . آ: آری درویشان
  • ۲۳ . آ: «و غنیمت» ندارد
  • ۲۴ . تو: کماجرد
  • ۲۵ . آ: بندند
  • ۲۶ . آ: + که می بینی
  • ۲۷ . آ: کردند
  • ۲۸ . آ: عزت + کار
  • ۲۹ . آ: از + جنات
  • ۳۰ . تو، آ: نوشته بودند
  • ۳۱ . مر: بنفسج
  • ۳۲ . تو: «به وقت زوال که بدین ... در گردد» ندارد
  • ۳۳ . تو: حضرت امّت احمد
  • ۳۴ . مر. نهاد.
  • ۳۵ . آ: ابهت
  • ۳۶ . مر: وهودج عبودیّت او
  • ۳۷ . آ: مجد او بود که
  • ۳۸ . آ: سر او بود که
  • ۳۹ . آ: کلاته ودیهی
  • ۴۰ . آ: مرکب ... و خواجه در گذشت
  • ۴۱ . آ: بتازیت
  • ۴۲ . آ: ما را همه میادین
  • ۴۳ . آ: رقیبه، مج: بفیقه
  • ۴۴ . مج: و آدم منجدل فی طینه
  • ۴۵ . آ: چنین گوید
  • ۴۶ . آ: سنگ ردّ و جفا
  • ۴۷ . آ: موضع قدم
  • ۴۸ . آ: جمال دادند
  • ۴۹ . آ: بدو بیاید
  • ۵۰ . تو: خبری بازده
  • ۵۱ . آ: «ذی طمرین ... لابرّه» ندارد
  • ۵۲ . مج، آ: + و غار علیک
  • ۵۳ . آ: می آمد
  • ۵۴ . آ: کنار همتش
  • ۵۵ . آ: مطارد آید
  • ۵۶ . آ: پوشند
  • ۵۷ . آ: نبرند
  • ۵۸ . آ: «متلاطم شده» ندارد
  • ۵۹ . آ، مج: محیط کسری طاق بر کشیده
  • ۶۰ . آ: استاره، مر: سیاره
  • ۶۱ . آ: «حب دانیال» ندارد
  • ۶۲ . آ: بر نخوانند
  • ۶۳ . آ: من اهل فارس، مر: در حاشیه دارد: ابناء هؤلاء واشار الی سلمان، مج: من اَبناء فارس
  • ۶۴ . آ: به شکم درد
  • ۶۵ . مج: + وصلی الله علی محمد و آله اجمعین.