روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.304
۳۰ – العظیم

بزرگوار. و این عظمت 1 نه از وجه عظمت جُثّه است که حق – جلّ جلاله – از آن منزّه است 2 بلکه از وجه عظمتِ قدرت است 3.

یکی را از مشایخ طریقت از عظمتِ حق پرسیدند، گفت: چه گویی در حقّ خداوندی که او را بنده ای است که او را جبرئیل گویند، او را ششصد پر است که اگر دو برّ از پرّهای خود بگستراند بحر و برّ و جمله افلاک در زیرِ خود گیرد. سُبْحانَهُ مَا اَعْظَم شَأنَهُ. ای عقول در عظمت و جلاجِ تو خیره، و ای خردها در عالم مشیّت بی علّت تو سراسیمه، اندازۀ کس بدو نرسد، احاطت وی را در نیابد، ادراک بدو نپیوندد، هیچیز در مقابلۀ عظمت او نیفتد 4، قایمی نه به دوَل، دایمی نه به اجل، قادری نه به حِیَل. حال بر خلق بگرداند و حال بر وی نگردد، برهان بزرگی او هم بزرگیِ او، دلیلِ هستی او هم هستی او، اشارت به او هم از او، عبارت از بزرگی او به دستوری او، یاد کردِ او هم فرمانِ او، طلبِ فضلِ او به کششِ او. پیش از آنکه چون و چرا آفرید خداوند بود، و چون و چرا نرسد در جلالِ ذاتِ پاکِ او. هُوَ هُو وَلاَ هُو اِلّا هُو. پیش از همه فرد بود و چون همه را در وجود آورد فرد بود، و چون بروند فرد باشد. پدید آورد همه را تا بُوَد، پس نیست کرد همه را تا او بود. همه موجودات را در عین نیست دان، همه معدومات را در قدرتِ او هست شمر. و کرده و گفته و آراسته و جلوه داده بود و خلعت نهاده بود در ازل و بوده در ابد، کار کرده در ازل و امروز کارِ کرده می نماید، سخن گفته در

p.305
ازل و امروز سخنِ گفته می شنواند، آراسته /99b/ در ازل و امروز آراستۀ ازل جلوه می دهد، خلعت نهاده در ازل و امروز خلعتِ نهاده می رساند، کلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأنٍ، یَسوق المَقَادِیرُ اِلَی المَوَاقِیتِ کائنات وَ مَعْدُوماتٌ فِی اَوْقَاتٍ معلوماتٍ بِاسْبابٍ مَعْروفاتٍ فَالتَّعرُّضُ لَهَا رعُوناتٌ.

امروز تو مرا می دانی نه من امروزینم 5. دانستِ تو حَدَث است هستی من به نعت قِدَم است. ستدنِ تو اکنونین است دادنِ من قدیم است. دیر است تا ما با تو راز می گوییم لیکن تو اکنون می شنوی. سمعِ ازل در ازل از تو در سماع کلام نیابت می داشت، و علمِ ازل در ازل از تو در دانستِ صفاتِ ازل نیابت می داشت. قَیّم که مال کودک در دست دارد به نیابت او دارد، چون آن کودک به بلوغ رسید به کودک دهد. شما اطفال عدم بودید و لطف قدم کارسازِ شما؛ چه ماند که با شما نکردم، تکلیف به سمع رسانیدم حکم به دل رسانیدم، راز با جان بگفتم، رقمِ طاعت بر اطراف کشیدم، هردم تحفه ای نو فرستادم، ترا منتظر وارداتِ غیبی گردانیدم، هر ساعتی خلعتی، هر لحظه ای تحفه ای، هر دمزدنی نو عطایی. اگر لطف به استحقاق تو کردمی نکردمی؛ زیرا که ترا استحقاق نیست. اگر عطا به شکرِ تو دادمی ندادمی؛ زیرا که شکر تو سزای عطای ما نیست. اگر تحفه برای طلب تو فرستاد می نفرستادمی؛ زیرا که ترا یارگی 6 طلب نیست. ای منتظر واردِ لطفِ ما، ای نظارۀ شاهدِ غیبِ ما.

بیت
ای جان و جهان چه جای نا ساختن است
جای طرب و دو دیده در باختن است 7
اَلاَبِی فَاَفْرِحُوا. مگر در چهار بالش دلِ تو ننشست، مگر سلطان سرّما حلقۀ درِ دلِ تو نگرفت، مگر رسوِل برّ ما پروانۀ لطف به جان تو نرسانید 8؟ حَقّا وثُمَّ حقّا که هر چه داد نقد داد، هیچیز به تأخیر در نیفکند که قُلُوبُ الاَحْرَارِ لاَ یَحْتَمِلُ الاْنتِظَار. صورت بهشت مؤخر کرد لیکن حقیقت بهشت معجل کرد، چون این حدیث بیاید بهشت با خود بیاورد.

استاد بو‌علی دقّاق گفتی: العُلَمَاء یَدُلّونَکَ عَلَی الجَنَّةِ وَذَلِکَ حَقُّ 9 وَاَنَا اَدُلّکَ عَلَی مَعْنیّ لَوْ عُرِضَتْ مِنْهُ شَمّةٌ عَلَی السَّمواتِ وَالْارضِ لصَارَت کلُّ ذرّةِ مِنْ ذرّاتِها جَنَّة عَالِیَة.

ایشان گفته اند: قالب به نسیه تن در دهد اما دل جز به نقد ستد و داد نکند.

بو‌الحسن خرقانی گفت رَحِمَهُ الله: مردمان را با یکدیگر خلاف است که تا فردا او را بینند یا نه: اما بو‌الخسن ستد و داد به نقد می کند. گدایی که نان شبانگاهی ندارد دستار از سر فرو گیرد و بر مَنْ یَزِید نهد محال بود که به نسیه بفروشد.

p.306

اَلانْتَظَارُ مَوْتُ الاَحْمَر؛ آسمان و زمین پیش از آدم منتظر قدوم آدم بودند اما آدم منتظر وجودِ کس نبود. امّتانِ پیشین منتظرِ وجودِ ما /100a/ بودند، اما ما منتظر وجود کس نیستیم. همه را به اول آورد و ما را به آخر، چرا؟ تا زلّت ایشان با ما بگوید اما رازِ ما با کس نگوید. و اکنون که رفته اند بر مائده نشسته اند منتظر، تا ما برسیم. همه را اندک اندک دادند اما ما را مالامال دادند. در مجلس شراب چون قومی به آخر در رسند ساقی را گویند: قدح مالامال درده، تا ایشان را به ما در رسانی.

مَثَلُ امّتی مَثَلُ المَطَر لاَ یَدْری اَوَّلَهُ خَیْرٌ اَمْ آخِرهُ، کَیْفَ یَهْلِکُ اُمَّةٌ اَنَا فِی اوَّلهَا وَ عِیسیَ فِی آخِرهَا، اُمُّتِی اُمّةٌ مَرْحُومَةٌ اُمّةٌ مُذْنبةٌ وَ ربُّ غَفُور، شَفَاعَتِی لاَهْلِ الکَبَائر مِنْ اُمّتِی. ولَمّا نَزَل قَوْلُه تَعَالیَ: وَلَسَوْفَ یَعْطِیکَ ربُّکَ فَتَرْضَی؛ قال علیه السَّلام: اِذاً اَرضیَ وَ واحِدٌ مِنْ اُمّتِی فِی النَّارِ. شما را عجب می آید که فردا در عرصات قیامت قدم در نهیم و کسی را که چهل سال یا پنجاه سال فساد کرده باشد شفاعت کنیم و از قعرِ جهنّم بر‌آریم. و آنچه دلِ ما در حقّ فُقَرای این امّت در این عالم شفاعت کرد شفاعت فردا در جنب آن مختصر آید. دلِ ما به حکم شفقت نبوّت در دنیا در حقّ بلال چندان شفاعت کرد تا کوسِ اقبالِ وی فرو کوفتند که مَنْ اَبْغَضَ بلالاً فَقَدْ اَبْغَضَ اللهَ.

شما را عجب می آید که از پیراهنی بوی یوسف می آید تا یعقوب می گوید: اِنّی لاَجِدُ رِیحَ یُسُفَ. ما از زوایای کلیسیاها و بتکده ها بوی یوسفان امّت می شنویم. هر که را نسل از صُلبِ بشر بوَد در عهدِ او یوسف یکی بوَد، امّا هر که را نسل از صُلب طریقت بوَد، از حبَش او را یوسف الحسن خیزد و از پارس یوسف الجمال، و از روم یوسف الخیر.

ای درویش از کوی دوست بوی دوست آید و از پس بوی دوست نوبت روی دوست آید. یعقوب اول بوی شنید، پس به مشاهده رسید. آن یکی را گفتند: اَیُّ الرَّیاح اَطْیَبُ؟ قالَ رِیحُ شَخْسٍ تُحِبُّهُ وَ وَلَدٍ تَرُبُّهُ. نادره کاری است پیراهن در دست برادران بود و ایشان را از سرّ کار خبر نه. و جذبات عشق در دل و جان یعقوب افتاده، یعقوب شوق به استقبال فرستاده و یوسف بوی به صاحب خبری فرستاده، بر سرِ هشتاد فرسنگ بوی به شوق رسیده، و شوق همه بوی گشته، و بوی همه شوق گشته. فریاد از یعقوب در بیت الاحزان بر آمد که انّی لاَجِدُ ریحَ یُوسُفَ. آن باد بدان استادی.

ای درویش! نخست مقام طور سینا به طلبِ موسی برخاست تا موسی در طلب آمد والاّ

p.307
موسی فارغ بود. نخست مقام قاب قوسین در اشتیاق قدم محمّد آمد تا محمّد را بُراق فرستادند و الاّ آن مهتر را کار راست بود. جمالِ یوسف طالب عشقِ یعقوب گشت تا یعقوب کمر عشق بر میان بَست والاّ یعقوب را از آن قصّه آگاهی نبود. نخست تقاضای ازل به طلبِ ما برخاست تا ما در طلب آمدیم والاّ ما از سرّ عشق بیخبر بودیم. مطلوب باید که در طلب آید تا طلب از طالب درست آید. یعقوب بسیاری خواست که یوسف را به طلبِ خود به دست آرد لیکن تا یوسف طالب نیامد /100b/ فرستادن فرزندان هیچ سود نداشت 10.

آورده اند که چون یعقوب و یوسف با هم التقا کردند، یعقوب گفت: ای پسر چرا رقعه ای به من نفرستادی چون می دانستی که من کجاام؟ یوسف بفرمود تا صندوقی بیاوردند پُر کاغذ، یک به یک به پدر می نمود، عنوان نوشته که مِنْ یُوسُفَ اِلَی یَعْقُوبَ. گفت هربار که قصد کردمی که نامه نویسم جبرئیل از حضرت عزّت می آمدی که قلم بنه که هنوز وقت نیامده است.

بیت
تنها مانی چو یار بسیار کُشی
هر یاری را بزاری زار کُشی 11
صد جان خواهم تا تو به صد‌بار کشی
تا جمله مرا کُشی چو می یار کشی

ای یوسف صدّیق! چندین هزار آلت و عُدّت و لشکرداری که خواهی فرستاد تا یعقوب را بیارد. گفت: هیچ امیر را نخواهم فرستاد و هیچ وزیر را؛ ذره ای از بوی خود تعبیۀ قمیص خواهم کرد و در دست نسیم صبا – کش پَیْک بی مزد عاشقان خوانند – خواهم نهاد و به صیّادی به جانب کنعان خواهم فرستاد.

ای جوانمرد! بُلعجبی معشوقان را نیامده است، برادران هنوز در مصر بودند که بوی به صاحب خبری به کنعان رسیده بود.

شعر
اَلاَیَا صَبَا نَجْدٍ مَتَی هجْتِ مِنْ نَجْدِ
فَقَدْ زَادَنِی مَسْرَاکِ وَجْداً عَلَی وَجْدِ

ای درویش غیرت جمال یوسف بر عشق یعقوب زیادت از آن بود که غیرت عشق یعقوب بر جمالِ یوسف. یعقوب را نظری افتاد به ابن یامین، یوسف بر آن یک نظر غیرت برد، گفت: شما برادری دارید خُرد، او را بیارید و گر این بار او را نیارید طعامتان ندهم. یَا اَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ. تعلّل، کاه را می آتش در زنند.

p.308

شعر
اِذَا مَا ظمئتُ اِلَی رِیقِهَا
جَعَلْتُ المُدَ امَةَ مِنْهُ بدیلاً
وَاَیْنَ الْمُدَامَةُ مِنْ رِیقِهَا
وَلَکِنْ اُعَلّلُ قَلْباً علیلاً
فرزندان را گفت: از این پیرِ دلسوخته چه می خواهید؟ یک پسرم را به باد بردادید، قصدِ این دیگر کردید، آنگه عهدها بر گرفت و قصّۀ غصه می گفت وَفِی الغَیْبِ عَجَائبُ، تا آنگاه که آن صُواع 12 دربار ابن یامین تعبیه کردند.

ای درویش نه به تهمت صُوَاع بود که یوسف او را بگرفت به تهمت نظر یعقوب گرفت والاّ صُوَاعی را چه قدر باشد که چون یوسف که کَرِیم ابْنُ الکَرِیم ابنُ الکَرِیم است با برادران این خطاب کرد که اِنَّکُم لَسارقون 13. آری نظر یعقوب را با او کاری است و جمال ما را با نظر یعقوب کاری است.

شعر
روزان و شبان برایستم بر کارت 14
با هرکه بسازی شکنم بازارت

ای عزیزان طلبِ ما طلب ماست، و طلبِ او طلب اوست، یعقوب به یوسف نمی رسید تا یوسف طلب نکرد، ما به سرادقاتِ جلال وی کی رسیم بی بدرقۀ طلب او. حقّا و حقّا که طلب طالبان عین مکر است، و قصدِ قاصدان و سلوکِ عبادتِ متعبّدان مجرّد صورت است، اگر کلاه گوشۀ شحنۀ طلب از حجرۀ خاصّ کرم پیدا نیاید.

بیت
هیچی هیچی، وزان حدیثک هیچی
وز باد هوا نواله نتوان پیچی 15
عجب کاری است، یعقوب که اسرائیل الله است پاک و پاکزاده، پیامبر /101a/ و پیامبرزاده در دست غوغای عشقش نهادند. اِنّکَ لَفی ضَلاَلِکَ القَدیم، اَیْ حُبِّکَ القَدِیم 16. چندان یوسف را یاد کرد که روزی کُلکِ پیرهنش بیفتاده بود درزی را خواست، گفت که اینجا کُلِکی برنه؛ بر زفانش چنین رفت که اینجا یوسفی برنه. اَلْعِشْقُ دَاءالکِرَامِ، اَلْعِشْقُ جُنوٌن الهیُّ؛ العِشقُ شَبَکَةُ الحقّ یَصِیدُ بِهَا قُلُوبَ اَهْلِ الصَّفا، اوّلُهُ جُنونٌ و آخِرُهُ مَنونٌ، اوّلُهُ صَبْرٌ وَآخِرهُ قَبْرٌ.

قطعه
هست راه عاشقان بس بُلعجب
ابتدا و انتهاشان با تَعَب 17
بُلفضول از راه کَی یابد نشان
بلهوس کَی ره برَد در بلعجب
p.309
بی بلا باشد محبّت بس محال
لا محاله خار باشد با رطب
چند کاهل وار گردی هر سویی
وقت آن آمد که آیی در طلب
طاوها باید که گردد نقدِ تو
از هَرَب زاید ترا سرّ طرب 18

از کمال لطفِ الهی بود که قذاتی در دیدۀ روزگار هر عزیزی افتاد تا بازپس ماندگان را دستاویزی بوَد. آدم – علیه السَّلام – در سرای عصمت به سر در‌آمد، ربّ العزّة اول زلّت تقدیر کرد که سرای، سرای گناهکاران است تا اگر ضعیفی به سر در آید نومید نگردد، گوید آدم در سرای بقا در دارِ عطا در مقامِ امن در منزلگاهِ کرامت به سر در‌آمد، ربّ العزّة عذرِ وی بپذیرفت. عجب نبوَد که اگر ضعیفی در سرای فنا، در دارِ بلا، در عالم اَسَف و عنابه سر در‌آید ربّ العزّة او را هم نگیرد بل عذرش بپذیرد. ای مهتر مهتران از این حالت خبری باز ده، فَقالَ: لَوْلَم تذنِبُوا لجَاء اللهُ بِقَوْمٍ یَذنِبون فیَغْفِرُلَهُم؛ اِنَّ الله لاَ یَتَعَاظَمُ ذَنْباً یَغْفِر 19.

شعر
مَنْ اَنَا عِنْدَ‌الله حَتَّی اِذَا
اذْنَبْتُ لاَ یَغَفِرْلِی ذَنْبِی
اَلْعَفْوْ یُرْجیَ مِن بَنِی آدَمَ
فَکَیْفَ لاَ یرجی مِنْ رَبی 20

نوح را اسیرِ نظری کردند به فرزند که فرزند بضعۀ مرد است و محلِ محبّت و جگرگوشه و مظنّۀ شفقت است، و آدمی بستۀ اوست. و اگرچه روزگارِ نوح روزگارِ صلابت بود و عهد طهارت و پاکی بود، لیکن کسانی اند که ایشان به نظری بسته شوند و به چشم زخمی بیاویزند. تو ای نوح با صلابت و طهارتِ خویش در روزگار عقوبت و سخط ما با معاتبت بلا و قهر ما به سوی فرزند بازنگر، تا اگر پدری پاکدامن به فرزندی شوریده روزگار باز نگرد، چنگ در دامنِ نظرِ تو زند.

ای سیّد سادات و ای منبع عزّ و کرامات 21! تو از این نفَسی زن: اِنَّ فَاطِمَةَ بِضْعَةٌ مِنّی اَلْوَلَدُ مَبْخَلَةٌ مَجْبَنَةٌ مَخْزَنَةٌ وَاِنُّهُم لَمِنْ رَیحان الله.

شعر
لَوْلاَ بَنَاتِی وَسیّئاتِی
لَطِرْتُ شَوْقاً اِلَی المَمَاتِ

ای ابراهیم! تو اَبِ ملّتی، و در حلّۀ خُلّت دولتی، و ذات نَزَاهتی، و عینِ عصمتی. و ینبوع حشمتی؛ ما بر تو چیزی خواهیم راند سرّی را. زفان مدْحَضۀ عظیم است و هوا استیلایی صعب دارد، و مرد به فرج و حَلق و زفان خود در مانده است. کسانی که به مقامِ تو

p.310
نرسد، روا باشد که وقتی به خطایی یا به هوایی یا به قصدی و دلیریی به دروغی مبتلا شوند به خلافی در مانند. ای زفان ابراهیم در سه مقام به حکم ظاهر از جناب صدق تجنّب کن. /101b/ کَذَبَ ابْرَاهِیمُ فِی اللهِ ثَلاثُ کذَبَاتٍ. یکی آنکه چون آن پادشاه قصدِ ساره کرد و ساره زن او بود. گفت: خواهر من است. دوم روز جشن نمرود، چون خلق به صحرا شدند و صحیح بود گفت: اِنّیِ سَقِیمٌ. من بیمارم. سوم با وی حدیث شکستن بتان رفت و او شکسته بود گفت: بَلْ فَعَلَهُ کَبُِرُهُم هَذَا. این بتِ بزرگتر شکست.

ای ابراهیم! صد‌هزار کلمۀ صدق در لباس خلّت بگفتی برای خود، برای ما سه کلمه بگوی برای بازپس ماندگان ذرّیت آدم 22، تا روزگار با کمال ترا عُوذه ای بوَد و خلعتِ خلّت ترا چشم زخمی باشد، و افتادگان ابناء آدم را اعتمادگاهی بوَد. ای مهتر و بهترِ اولادِ آدم تو بر این منشور توقیعی زن: مَا رَخَصیَ رَسُول الله صلّی الله علیه و سلّم فِی شَیء مِنَ الکِذْبِ اِلاّ فِی ثَلاَثٍ فِی الحَرْبِ و الاِصْلاَح بَیْنَ النَّاسِ وَحَدِیثِ الرّجل لامْرَأتَهُ.

یعقوب را – علیه السّلام – نیز در بلا افکندند که میل خلق به خلق، میلی عظیم است و جمال در نهادِ خویش صاحب ولایتی قاهر است و دیده های ظاهر عاجز جمال صورت است و آویختگان به خلق در عالم بسیار خواهند بود و عاشقان را بی سپاهسالاری نتوان داشت. تو ای یعقوب به یوسف نگر و آویختۀ وی شو و راه عاشقی را به قدمِ مبارک خود بیارای، و مسلکِ صورت را به جمال خود زینت ده تا اگر عاجزی درمانده ای اسیر نَفْسی، به اضطرار به صورتی مبتلا شود و به خلقی باز ماند بر وی دو چیز جمع نشود: یکی بیدلی، و دیگر ردِّ ما. و به دو بلا مبتلا نشود: یکی فراقِ دلدار، و دیگر سخط ما. تو سپاهسالار ایشان شو، تا اگر فردا افتادگان عشق و سوقتگان محبّت سر از خاک برآرند ایشان را متمسّکی بوَد و گویند: بارخدایا در آن عالم از سپاهسالارِ عاشقان در گذاشتی، در این عالم از چاکران در‌گذار. ای دیدۀ یعقوب سوی یوسف نظری کن، و ای جمالِ یوسف بر سینۀ یعقوب بندی بَرْنِه، تا قصۀ عاشقی ترا به نام اَحْسَنُ القَصَص بیرون دهیم و روزگارِ ترا نشانۀ دیدۀ معتبران کنیم و قدمگاه ترا اثمدِ حدقۀ متحیّران و سوختگان سازیم. تو ای خاتم انبیا و پیشرِو اصفیا از این مقام خبری ده: مَنْ عَشِقَ فَعَفَّ فَکَتَم وَمَاتَ مَاتَ شَهِیداً.

شعر
اَسْتَغْفِرُ‌اللهُ اِنَّ اللّهَ غفّارُ
وَمَا‌عَلَیَ عَاشِقٍ اِثْمٌ وَلاَ عَارُ 23
p.311
بِالنَّارِ خَوّفَنِی قَوْمِی فَقُلْتُ لَهُم
النَّارُ تَرْحَمُ مَنْ فِی قَلْبِه نَارُ
لَوْلاَ هَوَائِی مِنَ العُذّال اَسْتُرُه
اذا تَهَتَّکَ العُذّالِ اَسْتَارُ 24

ای زلیخای سوختۀ یوسف به دستِ تهمت دامنِ 25 روزگارِ یوسف را بگیر تا ما خود شحنۀ عصمت را بفرستیم تا به تیغِ سیاست دستِ تهمت آلودۀ ترا از دامنِ نبوّت وی کوتاه کند و آن اندیشه را بر دامنِ نفس بندد که و مَا ابرّی نفسی. یا سیّدِ کونین تو از این مقام سخنی گوی: اِنَّ اللهَ وَضَعَ عَنْ اُمّتِی مَا حَدّثَتْ بِه اَنْفُسَهَا.

ای موسای کلیم هرچند که در عظمتِ خویش عزّ با کمال داری 26، نباید که روِز نخست که برِ فرعوِن بی عَوْن شوی با یَدِ بیضا و با لباس نبوّت، با پیرهنِ صفوت، با تاج کرامت، و دیدۀ آن ناگرویده /102a/ بر کمال جمالِ تو افتد، بر کمالِ تو از دیدۀ او آسیبی رسد. ای دستِ موسی بی خواستِ موسی در مملکت تصرّفی کن و قبطی را به مشتی بیفکن تا چون روزِ نخست پیش آن شقی شوی با او حدیث کمال یَد کند 27، نخست به خطا ترا سرزنش کند که وَقَتَلْتَ نَفْساً. این خطا که رفت چشم زخم کمالِ یَدِ او بود 28 و نیز پس از او غافلان و جاهلان و خاطیان خواهند بود تا اگر کسی از ایشان به خطا خونی به نا حق بریزد و زندانی از زندانهای ما بشکند چون فردا به مقام سؤال و جواب حاضر آیند ما از کردِ او سؤال کنیم او دیده در کمالِ موسی نهد و روزگارِ او را با چشم زخم خطای او شفیع روزگارِ خود سازد. تو ای سیّد عالم بر این جریده نشانِ خود برکش 29: رُفِعَ عَنْ اُمّتِی الخَطَاء والنّسْیانُ وَمَا اسْتُکْرِ – هُوا عَلَیْهِ.

ای ایّوب! صد‌هزار بلا بر هامَۀ همّتِ تو ریختیم، و ترا نشانۀ تیرِ بلا گردانیدیم، و نام تو به صابری به خلق بیرون دادیم، نتوان کرد که در احکام چندان صبر کنی که آهی نکنی که کس را طاقتِ این مصابرت نیست. ای زفانِ ایّوب پس از صبر بسیار ناله ای بکن، بگوی: مَسَّنِی الضُّرُّ تا اگر در این عالم ضعیفی را بلایی رسانیم و او طاقتِ کششِ آن ندارد از سرِ عجز و بیچارگی ناله ای کند، او را عذرگاهی بوَد.

ای عزیز روزگار، و ای نکتۀ سرّ نبوّت! بر این منشور توقیعی از اجارت خود برزن، در آخرِ کار چون به حجرۀ عایشه در آمد، سر ببسته و دردِ سر بگرفته، و می گفت: وَارَأسَاه.

30

شعر
نَسَجْتُ مِنَ الاَحْزَانِ شَعْراً فَقُلْتهُ
لاَنَّی غَریبٌ وَالغَرِیبُ حَزِینُ
وَلَیّنَنِی دَهْرِی وَلَوْکُنْتُ جَلْمَداً
لَلِنْتُ وَکلُّ لِلبَلاء یَلِینُ
فَلاَتَعْجَبُوا مِنْ اَّنةٍ بَعْدَ زَفْرَةٍ
لِکّلِ غَرِیبٍ فِی الظَّلاَمِ اَنیِنُ

p.312

بیت
از تفِ زر بریده گاز آگه نیست
وز کبکِ شکم دریده باز آگه نیست
وز نالۀ من شبِ دراز آگه نیست
دارندۀ نعمت از نیاز آگه نیست

ای داود! زاویۀ خلوت می سازی و از ما می در خواهی تا ساعتی ترا به تو باز دهیم، ما ترا در این بزرگی اسیرِ مرغی کردیم و در نبوّت ترا بیچارۀ مقنعه داری کردیم، تا اگر در زاویه ای سوخته ای را شوری درافتد و وقت راهروی بر وی مکدّر شود و روزگار سالکی بر وی بشورد و صاحبِ مشاهده را فتوری در آید و از حقی به خلقی افتد او را دستواویزی بوَد. یا حبیبِ ما در عذرِ این سخنی بگوی: اَلنَّساء حَبَائِل الشیطانِ.

و ای عیسی پاک آمدی و پاک رفتی، هیچ زلّت نیندیشیدی و نکردی، ما ترا دعوی گاهی کردیم تا اگر در این عالم یکی را نشانۀ کاری سازند و خَلقی دیده در وی نهند و دل در وی بندند، اگر فردا از وی صدقِ روزگارِ وی در خواهیم و سؤال دعوی خلق از او بکنیم، دست در دامنِ تو زند و گوید: اگر آن دعویها که در حق عیسی کردند عفو آید، آنِ ما هم عفو آید. یا رسول الله! تو از این سرّ خبر بازده و خود را از دعوی تبرّاکن: لاَ تُطرونی کَمَا اَطْرَتِ اِنَّصَاری عِیسَی ابْنِ مَریمَ وَلَکِنْ قُولُوا عَبْدُ‌الله وَرسُولُهُ.

ای جوانمرد! /102b/ فردا هر که برخواهد خاست. مرقع پوش خواهد خاست. وَانّی لاَ ستَغْفِرُ الله فِی الیَوْم مائةَ مَرَّةٍ. استغفار رقعه بر زدن است. هر کسی را به زلتی ملطّخ کرد تا تقدّس حضرتِ عزّت را بود خاصّ 31.

خبرِ صحیح است از مصطفی – علیه السَّلام – که احتاجَّ آدَمُ وَ مُوسَی، فَقَالَ مُوسَی: اَنتَ الّذی اَخْرَجْتَنَا 32 مِنَ الجَنَّةِ وَاَتْعَبْتَنَا، فقال: اَنْتَ مُوسَی الّذی اَنزَل اللهُ عَلَیْکَ التَّوْریةَ، فَقَالَ نعم، فَقَالَ کَیْفَ وَجَدْت ذِکْری فِی التَّوْریةِ، فَقَالَ: وَجَدْتُ اَنَّهُ کُتِبَ عَلَیْکَ ذَلِکَ قَبْلَ خَلْقِکَ، قَالَ اَتَلوُ – منِی عَلَی شَیءٍ قُدَّرَ 33 عَلَیَّ قَبْلَ خَلقی، فَقَالَ النَّبیّ علیه السَّلام: فَحَجَّ آدَمُ مُوسَی، فحج آدمُ مَوسَی، فحَج آدَمُ مُوسَی.

ای درختِ گندم پیش تخت آدم سر برآر، ای آرزوی شهوتِ گندم به دل آدم در آی، ای ملعون عنانِ وسوسه بر بالادار، ای حوّا تو راهنمونی کن، ای آدم گندم مخور و صبر کن، ای صبر گرد آدم مگرد، بارخدایا این چیست؟ تا آدم را از تختِ ناز به خاکِ نیاز آریم و سرّ محبّت آشکارا کنیم. ای بنده از معصیت بپرهیز و گردِ هوی مگرد، ای هوی تو عنانِ او بگیر، ای دنیا تو خود را در دیدۀ او جلوه کن، ای بنده صبر کن، ای صبر گردِ او مگرد؛ بارخدایا این چیست؟ تا بنده را در تضرَّع آریم و صفتِ مغفرت خود پیدا کنیم. ای ابراهیم به درگاه نمرود رَو، و او را دعوت کن، ای نمرود تو چهار فرسنگ در چهار فرسنگ آتش بر افروز و ابراهیم

p.313
را در آتش انداز، ای آتش تو ابراهیم را مسوز، بارخدایا این چیست؟ تا از آتش روضه ای سازیم و اثرِ خُلّت آشکارا کنیم. ای خصم عاصی در قیامت عاصی را بگیر، ای عاصی نامۀ خود بخوان، ای شفیعان شما دم در کشید، ای زبانیه وی را به آتش بر 34، ای مالک تو وی را به آتش سپار، ای آتش تو وی را مسوز، بارخدایا این چیست؟ آری نخست قهرِ ربوبیّت برانم، پس عنایتِ ازلی پیدا کنم.

ای درویش! صد‌هزار گناه از گرفتاران در‌گذارند که از فارغان یکی در نگذارند. یحیی معاذ رازی گفت: اگر فردا به دستِ ما چیزی باشد ما هیچ عاشق را عذاب نکنیم. لانَّ ذُنُوَبهُم ذُنُوبُ اضْطِرارٍ لاَذُنُوبُ اخْتِیَارٍ. زلّت آدم در گرفتاری بود، لا جرم قدح صفوت به وی دادند، اما گناه ابلیس در فراغتِ خویشتن بینی بود، لا جرم مطرود و ملعونش گردانیدند که هرگز قبول را به او راه نبوَد.

ربّ العزّة – جلّ جلاله – بهشت را بیافرید و قرارگاه انبیا و اولیا گردانید، بهشت سر بر آورد و گفت: منم نوازنده. آدم را در وی آورد و زلّتی بر دستِ وی براند، و دوزخ را بیافرید و معدنِ دشمنان کرد، دوزخ نیز سر بر آورد و گفت: منم سوزنده. دشمنی را از آنِ خود بر خلیل گماشت، بهشت را به آدم ادب کرد و دوزخ را به خلیل. ای بهشت اگر نوازنده تویی، آدم را بنواز تا ببینم؛ و ای آتش اگر سوزنده تویی، خلیل را بسوز تا ببینم. ای بهشت معزول کردمت از نوازش، و ای آتش معزول کردمت از سوزش، و ای کارد معزول کردمت از بُرش. /103a/ به جهانیان نمود که لِلهِ الاَمْرُمِنْ قَبْل وَمِنْ بَعْدُ. طمع همه مطیعان به آدم از بهشت ببرّید، و خوفِ همه خایفان از دوزخ به خلیل ببرّید.

ابراهیم ادهم گفت – قدّس الله روحه: پانزده سال طاعت کردم به طمع بهشت، و پانزده سال دیگر از خوف دوزخ، بعد از سی سال به خواب دیدم که قیامت آمدَستی، و بهشت و دوزخ بر راست و چپ عرش بداشته، با خود گفتم: یافتم آنچه می طلبیدم. هر دو ندا کردند که یَا اِبراهِیمُ اِلَی مَتَی تَطوفُ حَوْلَنَا طُفْ حَول خَالِقِنَا.

آدم می دانست که او مُرَشّح برای 35 سرّی دیگر است. آنکه دست به دانۀ گندم بُرد، راه بر خود کوتاه می کرد، گفت: من یک عتاب حضرت دو ستر دارم از همه نعمتِ بهشت، به حکم آرزومندی و اشتیاق به عتاب حضرت دست به گندم بُرد تا از بهشت بیرون آید که بهشت غیرِ او بود. چون به حکم ضریرت این زلّت بیاورد، در گذاشتند. آدم را که از جنّت به دنیا آوردند نه به علّت زلّت بود که اگر به تقدیر آن زلّت نکردی هم به دنیاش آوردندی، زیرا که دست خلافت و بساطِ سلطنت منتظرِ قدومِ قدمِ او بود.

قَالَ ابْن عَبّاسٍ: اَخْرَجَهُ مِنَ الجَنّةِ قَبْلَ اَنْ اَدْخَلَهُ فِیهَا. اگر گویی آدم در بهشت زلّت آورد

p.314
که به این عالمش آوردند، رسولِ ما به قاب قوسین چه گناه کرد که اینجاش باز آوردند؟ ای درویش او – جلّ جلاله – حکم ربوبیّت خود بر قضیّت مشیتِ خود می راند، و به گفت و گوی کس ننگرد. آنکه آدم را به صد‌هزار ناز و اعزاز بر کتف مقرّبان به بهشت برد نعمت بود، و آنکه برهنه و گرسنه بیرون آورد غیرت بود. به بهشت دادن ربوبیّت پیدا کرد و به بیرون آوردن، محبّت اظهار کرد.

ای جُوامرد! اصلِ کارها قیمت شناسی است سلطان همّت آدم بر مرکبِ جلالِ حالت نشست، و سوی جنّت رفت به قیمت کردن. خلاف است که نادیده توان خرید یا نه؟ اما خلافت نیست که نادیده قیمت نتوان کرد. ای آدم مقدم بهشت ترا به چه اَرزد؟ گفت: آنکه از دوزخ ترسد، بهشت او را به هزار جان ارزد، اما آنکه از تو ترسد، بهشت او را به حبه ای نیرزد. پس حکمت در بردنِ آدم به جنّت، اظهارِ همّت او بود، و همچنین حکمت در بردن محمد رسول الله به معراج، اظهارِ علّو همّت او بود.

و به این حکمت اشارت کرده اند بعضی از علمای امّت، مملکت عالم شهادت که دنیاست بر وی جلوه کردند دیدۀ پُردَلال بر آن بنگشاد و مملکت عالم غیب که جِنان و فرادیس است بر وی عرضه کردند، چشمِ نرگسین نبوّت از هم برنداشت، گفتند: مَازَاغَ البَصَرُ وَمَاطَغَی. چون بهْ بارگاه جلالِ قاب قوسین رسید آواز بر آورد که خداوندا اَنَابِکَ، ندا آمد که یا محمّد اَنَالَکَ. ربّ العزّة بفرمود تا زمین را در نوشتند و پیشِ وی آوردند چنانکه مهتر گفته است که زُوِیَتْ لِیَ الاَرْضُ فَارِیتُ مَشَارِقَهَا وَ مَغارِبَها. الحدیث. گفت: این آن است که از برای از اَنَارُّبکمُ الاَعْلَی گفتند، و بدو فخر نمودند و گفتند: وَهَذِهِ الاَنْهَارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی. و تیر در آسمان انداختند /103b/ و بعضی او را به دعا خواستند که رَبَّ هَبْ لِی مُلْکاً. این را خود چه خظر و مقدار است 36، روی بگردانید. ملایکۀ ملکوت از آن همّتِ عالی او تعجّب کردند که چیزی که سلیمان – علیه السّلام – به دعا خواست ناخواسته پیشِ وی آوردند روی بر‌گردانید و التفات نکرد؛ زیرا که دانست که مرادِ دوست از این نمودن آزمودن است نه دادن؛ چه وقتِ دادن نیست. و از این لطیفتر هست، مهتر گفت: دانسته ام که این همه مراست چه نگرم بدانچه مراست، بدان نگرم که من او را ام. نگرستن به چیزی طلب کردنِ آن باشد و آنچه مراست خود مرا طلب کند و طلب کردنِ من او را محال باشد. دیده از عقبی بخوابانید نه از روی عطای پادشاه، لیکن از برای آنکه اقبال بر چیزی اعراض باشد از غیرِ او. و چون خواستند که از دنیا اعراض کند بزرگی عقبی بر وی عرضه کردند، و چون خواستند که از سرای بقا نیز اعراض کند، جلالِ حضرتِ عزّتِ ذو‌الجلال بر سرِّ وی کشف کردند. فَشَغَلَهُ مُکُوُن الکَوْن عَنِ النَّظَر اِلَی الکَوْن مَازَاغَ البَصَرُ فِی الدُّنیا، وَ مَا طَغَی فِی العُقْبی، مَعْنَاهُ مَا

p.315
مَالَ فِی الدُّنیا مِنَ الحَبِیب اِلیَ الدُّنیا وَمَا جَاوَز الحدَّ فِی العُقْبَی بِاخْتِیَارِ مُرادِه عَلَی مُرادِ المَوْلَی.

ای درویش مَنْ رَضِیَ بِمُقَامِهِ حُجِبَ عَنْ اَمَامِهِ. چون جبرئیل – علیه السَّلام – بیامد به حضرت نبوّت گفت: یا محمّد خیز تا ترا ببرم. زفانِ رسالت بر منبر جلال حالت با وی گفت: هم این زمان پدید آید که تو مرا بری یا من ترا؟ چون به سِدْرَةُ المُنْتَهی رسید که مبدأ قدم صدق محمّدی بود، حبرئیل بایستاد و گفت: یا محمّد! تَقَدَّمْ. جواب داد که در زمین می گفتی: خیز تا ترا ببرم، اگر تو می بردی تو رفتی و من ماندمی، چون من رفتم و تو ماندی، پدید آمد که من ترا بردم نه تو مرا. چون مصطفی – علیه السَّلام – جبرئیل را گفت: موافقت کن، گفت: وَمَا مِنَّا اِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ. مهتر – علیه السَّلام – گفت پنداشتم که تو خداوندِ مقامی، هنوز در مقام مانده ای. این است معنی اینکه گفت: مَنْ رَضِیَ بِمُقَامِهِ حُجِبَ عَنْ اَمَامِهِ.

در بعضی قَصص آورده اند که چون جبرئیل بایستاد، مصطفی او را گفت: یک قدم پیشتر آی. یک قدم پیشتر آمد، عَادَ کالصَّعوَة 37 بگداخت و چون بُنجشکی گشت، گفت: یک قدم دیگر پیشتر آی. یک قدم دیگر بنهاد 38، چون پشّه ای گشت. گفت: یک قدم دیگر پیشتر آی. گفت قُرب نیست اگر گامی دیگر پیشتر آیم از قُرب بسوزم. مصطفی – علیه السَّلام – جواب داد که اگر گامی مرا بازپس برند از بُعد بسوزم. شوریده ای می گوید از سرِ شورِ خود:

قطعه
دوش ما را در خراباتی شبِ معراج بود

آنکه مستغنی تر از ما بُد، به ما محتاج بود 39
از امیدِ وصل ما را مار بود و ملک بود

وز صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود 40
چاکرِ ما کیقباد و بهمن و پرویز بود

خادم ما چون جنید و شبلی و حلاج بود
بَدْرۀ زّر و دِرَم را دستِ ما طرّار بود 41

کعبۀ محو و عدم را جانِ ما حجّاج بود
مَنْ طَلَبَ الدُّنیا فَاتَهُ العُقْبَی، وَ مَنْ طَلَبَ العُقْبَی فَاتَهُ المَوْلَی، وَمَنْ /104a/ طَلَبَ المَوْلَی فَلَهُ الدُّنیا وَالْعُقْبَی لاََنَّ مَنْ لَهُ الْمَوْلَی کَیْفَ یَفُوتُهُ غَیْرُالمَولَی.

p.316

در بعضی از حکایات آورده اند که روزی خلیفه ای از خلفا جمعی را از زرگران بنشاند تا مدّتی زرّینه ها می ساختند، چون بسیار جمع گشت، کنیزکان خود را بخواند و آن زرّینه ها برسرِ ایشان نثار کرد، و هر کنیزکی چیزی می ربود 42؛ یکی در میانِ ایشان که زیر کتر بود به هیچ زرّینه ای التفات نکرد، فراز آمد و در پای آن خلیفه افتاد، خلیفته گفت: چرا چیزی نگیری چنانکه دیگران می گیرند؟ گفت: آنچه مقصود و مرادِ من است، من گرفتم.

و روا باشد که گویی: حکمتِ بردنِ مهتر – علیه السَّلام – به معراج اظهارِ کمالِ محبّت او بود. به بردنِ معراج بنمودند که ما را بنده ای دوستر از وی نیست. عادتِ ملکوک آن است که چون یکی را از چاکرانِ خویش خواهند که بر‌کشند و مرتبتی و منزلتی دهند که دیگران را آن نباشد، خَبَایَا و کُنوزِ خویش به وی نمایند. کنوزِ دار فنا به مهتر نمودند چنانکه گفت زُوِیَتْ لِی الاَرْضُ. الحدیث. این در نوشتن و در هم کشیدنِ زمین نه از بهرِ نمودنِ ظاهرِ زمین بود، لیکن از بهرِ نمودنِ کنوز زمین بود چون کنوز سرای فنا بدید، به عالمِ بقاش بردند و کنوز عالم بقا به وی نمودند و آن سرای عذاب بود و سرای رحمت و گنجِ فضل و عدل. و گنج رضا و سخط به وی نمودند که رضای ما را علّت نیست، و سخطِ ما را علّت نیست. رضای ما موجبِ موافقت است نه موافقت موجب رضا، و سخطِ ما موجب مخالفت است نه مخالفت موجب سخط. و این نمودنِ اسرارِ کنوز دلیل محبّت است و کمال امانت، تا که محبّت متأکّد نگشت سرّ نگویند، و تا که امانت کامل نشد خَبَایَا ننمایند.

و روا باشد که گویی: حکمت آن بود که مصطفی را – علیه السَّلام – دستاموز کردند تا بهشت و دوزخ ببیند. و این را مثالی هست در قصّۀ موسی – علیه السَّلام – چون به مقام مناجات آمد ربّ العزّة گفت: وَمَا تِلْکَ بِیَمِیِنِکَ. یَا موسی در دست چه داری؟ تا گمان نبری که ربّ العزّة ندانست که موسی چه دارد، لیکن موسی ندانست. موسی آن عصا از چوب دانست و ربّ العزّه اندر وی سرّ ثُعبانی 43. اگر آن روز آن سرّ بر موسی آشکارا نکردی روزِ جنگ با سحره چون عصا ثعبانی گشت، چنانکه دشمن بترسید، دوست نیز بترسیدی. روزِ مناجات خطاب آمد که عصا بینداز، چون بینداخت ثعبانی گشت زهی صندوق اعجوبه های قدرت که این عصاست. چون ثعبان گشت، موسی گفت: بسی صنعتهای غریب و حرفتهای عجیب از این عصا دانسته بودم. امّا این صفت از همه عجبتر است. یَا مُوسَی خُذْهَا وَلاَ تَخَفْ. بگیر و مترس. سَنُعِیدُهَا سیرَتَها الاوُلَی. چنانکه از چوبی به ثعبانی آوردیم از ثعبانی به چوبی باز بریم. قلب کردنِ جواهر از آن جانب بدین جانب همان است و از این جانب بدان جانب

p.317
همان است. چنانکه خلق از چوب مار کردن عاجزند، از مارچوب کردن نیز عاجزند؛ و چون ما آن یکی توانستیم آن یکی دیگر نیز توانیم. چون موسی دست دراز کرد همچنان عصا گشت، موسی دانست که او را با دوست /104b/ کار نیست با دشمن کار است. چون روزِ جنگ آمد همه خلق به نظارۀ عصا شدند، موسی به نظارۀ صنع اوّل. ایشان نادیده دیدند بترسیدند، باز موسی دیده دید بیارامید. همچنین مصطفی را – علیه السَّلام – به معراج بردند و جنّت و جحیم و درجات بهشت و درکات دوزخ بر وی عرضه کردند و مقام خود در فردوس اعلی بدید تا چون فردا خلق به قیامت آیند نادیده ببینند، از بیم عذاب نَفْسی نَفْی گویند. باز چون او دیده بود و فارغ گشته، اُمّتی اُمّتی گوید. و روا باشد که گویی: حکمت جلوه کردنِ مصطفی بود علیه السَّلام 44. مثال آن است که چون زلیخا به محبّتِ یوسف – علیه السَّلام – مبتلا گشت از همه دوستانِ خود اعراض کرد.

و محققَّان گفته اند که: سرِّ ربّانی آن بود که از کنعان تا مصر دامی نهادند آن سرَّ خلیل که به میراث به یوسف رسیده بود ملواحِ آن دام ساختند، تا آن مرغی که در هوای هواپرستی جولان می کرد به راه در آید.

زنانِ مصر مکری ساختند تا یوسف را ببینند تا خود بدان می ارزد، گفتند: زفان ملامت دراز کنیم اگر از ملامت بترسد، دانیم که آن محبّتِ وی حقیقت نیست، و اگر از ملامت باک ندارد، دانیم که محبّت را حقیقت است – بزرگان گفته اند که سلامت در راهِ محبّت در ملامت است تا محبّ در ملامت است او را از محبّت سلامت است، چون سلامت منقطع شود خطر هلاک بود – زفان به ملامت دراز کردند، گفتند: اَمْرأةُ العَزِیزِ تُراوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ فلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهنَّ؛ چون به سمع زلیخا رسید آن ملامت، گفت: باکی نیست دوست ما نه آن دوستی است که ما را از ملامت از برای او باک باید داشت، گفت: دوست برایشان جلوه کنیم تا بدانند که سزاوارِ ملامت نیستم.

بیت
چون روی بتم دید ملامتگرِ من
صد راه سجود کرد پیشِ درِ من 45
دعوتی بساخت چنانکه شنیده ای، وَقَالَت اخرُج عَلَیْهنَّ. نگفت: اُخرُج اِلَیهِنَّ. که اگر گفتی: اِلَیْهِنَّ، سلامت یافتندی. چون عَلَیْنَّ گفت، بلا پیدا آمد فلَمّا رَاَیْنَهُ اَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ ایْدِیهُنّ. آنجا که نظر به ظاهر بود بلا بر ظاهر آمد، و آنجا که نظر به سرّ بود بلا در سرّ آمد. دیگر معنی:
p.318
ایشان محبّ نبودند مالکِ دستِ خود بودند، تصرّف در ملکِ خود کردند، باز زلیخا محبّ بود و محبّ مالک نباشد مملوک بوَد، مملوک را در ملک خداوند خود تصرّف نرسد.

آمدیم به حدیثِ مصطفی – علیه السَّلام – چون ربّ العزّة – جلَّ جلاله – آدم را در وجود خواست آورد، گفت: اِنّی جَاعِلٌ فِی الاَرْضِ خَلِیفَة، ملایکه گفتند: اَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فُیهَا؟ ربّ العزّة جواب داد: اِنّی اَعْلَم مَالاَ تَعْلَمون. من در میان ایشان آن دانم که شما ندانید، و آن محمّد است. ما را در میان ایشان دوستی است که ما از همه گناهکاران گناه ایشان در گذاریم به برکاتِ انفاسِ وی. سُکّانِ آسمان مشتاقِ جمالِ احمدی گشتند به حکمِ ثنای اَحَدی؛ زیرا که اوّل مذکور بود و آخر مبعوث. و ایشان را به زمین آوردن وَجْه نبود به چند معنی: یکی آنکه ایشان را بر زمین جای نبود، و دیگر از مقام عبادت ایشان را اِزْعاج کردن روی نبود تا به خوفِ /105a/ قطیعت و بُعد مبتلا نگردند؛ زیرا که چون یکی از ایشان به زمین آمد نه به رسالت، و آن عزازیل بود علیه اللّعنة؛ دیدند که بر وی چه آمد، اگر نیز ایشان را به زمین فرستادندی نه به رسالت، ترسیدندی که بدیشان آن آید که بر آن دیگر آمد، ربّ العزّة رحمت کرد، فرمود تا مهتر را – علیه السَّلام – به آسمانها آوردند و بر همه جلوه کردند. اگر زلیخا را رسد که یوسف را جلوه کند ما را بیش رسد که مصطفای خود را جلوه کنیم. و آنگاه فرمود تا از همه در گذاشتندش، تا قدم جایی نهد که همه در زیرِ قدَمِ وی باشند و به حکم سرّ اشارت کرد که این دوستِ ما آن است که شما همه خاک پای وی اید و نیز رُسُل – علیهم السّلام – مشتاق جمالِ وی بودند که با هر یکی از پیغامبران عهدی رفته بود به سبب مصطفی که اگر او را در‌یابید نصرت کنید و به وی ایمان آرید. چنانکه آیت بدان ناطق است: وَ اِذَا اَخَذَ اللهُ مِیثَاقَ النَّبِییّنَ لَمَا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتَابٍ وَ حکْمَة. پس ارواح انبیا مشتاق جمالِ وی گشتند و صبرِشان نماند. و نیز گفتند: اگر دیدارِ آن مهتر به قیامت باشد، دیدارِ قیامت عموم است خصوصیّت ما را فایده ای باید. فرمان آمد که وی را به معراج برید تا در آسمانها با رُسُل دیدار کند چنانکه در اخبار معراج آمد است.

و روا باشد که گویی: حکمت در معراج بردن آن بود تا پدید آید که حالِ او به دنیا هم چون حالِ اوست به عقبی. و معنی این سخن از آن است که همه خلق را با نفس صحبت و امتزاج باشد تا در میان نفس و روح جدایی نیفتاد روح را به عالم علوی نبردند، امّا مصطفی را – علیه السَّلام – با نفس صحبت و امتزاج و اختلاط نبود بلکه نفسِ او به حکم معنی همه

p.319
روح گشته بود و روح او منتظر فتوح شده، تحقیق این معنی را پیش از ممات و وفات نفس را با روح به مقام روح رسانیدند. نبینی که چون مصطفی را – علیه السَّلام – با نفس صحبت نبود روز قیامت 46 نام نفس نبرد.

و دیگر حجّت آنکه ربّ العزّة – جلّ جلاله – در مصحفِ مجد گفت: وَ نَهیَ النَّفْسَ عَنِ الهَوَی، الآیة. نهی از هوای نفس آنگه بود که نخست نفس بود، امّا چون صفت مصطفی کرد، گفت: وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الهَوَی. اگر نفسی بودی نفس را هوا بودی، آنگه نفی نفس موجود بودی و نفی موجود محال باشد. همه خلق را موت بایست تا از نفس بی نفس گشتند، چون وی در حال حیات از نفس بی نفس گشت حالِ وی پیش از مرگ چون حالِ وی گشت پس از مرگ، تا آن مقامی که ارواح آنجا رسند پس از مرگ نفس وی پیش از مرگ بدان مقام رسید. باز چون مرگ بیاید حالِ وی پس از مرگ همچون حالِ وی بود پیش از مرگ. اگر مرگ وی چون مرگ اغیار بودی حکمِ زنانِ وی چون حکم زنان اغیار بودی، و اگر مرگِ وی چون مرگ دیگران بودی اثبات رسالت بعدِ مرگ محال بودی که مرده رسول نبود چون امر آمد تا قیامت گفتنِ اَشْهَدُاَنَّ محمّداً رَسُول الله. درست شد که مرگ او حیات است، چون نامۀ خلق /105b/ در گور بر وی عرضه کنند تا به طاعت ایشان شادی کند و شکر گوید، و از معصیت غم خورد و عذر خواهد. درست گشت که مرگِ او حیات است. پس حیات او موت گشت و موتِ او حیات. تا زنده بود از بعضی خبر داشت و از بعضی نه، چون چشم فراز کرد از کلّ احوال امّت خبر داشت. اگر موتِ او چون موتِ دیگران بودی نقصان علم واجب کردی نه زیادت علم. حیاتِ وی صفت موت نهادند به بی نفسی، که میّت را با نفس کار نبود؛ و به بر اختیاری، که میّت را اختیار نبود؛ و به بی خلافی که میّت را خلاف نبود؛ و به بی مرادی که میّت را مراد نبود. و از این معنی بود که حق گفت: وَ مَا رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَلَکِن الله رَمَی. به مَا رَمَیْتَ نفیش کرد و به اِذْ رَمَیتَ اثباتش کرد.

عجب کاری است، یک چیز هم مثبت و هم منفی چگونه تواند بود؛ معنیش چه بود؟ ای فانی از صفات خود، باقی به صفاتِ من؛ حقّ – عزَّ‌و‌جلَّ – سرّش را جذب کرد سرّمر روح را جذب کرد و روح مر قلب را جذب کرد و قلب مر نفس را جذب کرد، نفسش جایی رسید که کونین 47 را خبر نبود، قلبش جایی رسید که نفس را خبر نبود، روحش جایی رسید که قلب را خبر نبود، سرّش جایی رسید که روح را خبر نبود. کَوْن جویان نفس گشت، و نفس جویانِ

p.320
قلب گشت، و قلب جویانِ روح گشت، و روح جویانِ سرّ گشت، و سرّجویانِ مشاهده گشت؛ کون می گوید: مرا بی نفسِ او قرار نیست. نفس می گوید: مرا بی قلب او قرار نیست. قلب می گوید: مرا بی روح او قرار نیست. روح می گوید: مرا بی سرِّ او قرار نیست. سرّ می گوید: مرا بی حقّ قرار نیست. کون در فریاد آمد که نفس کو؟ نفس در فریاد آمد که قلب کو؟ دل در فریاد آمد که روح کو؟ روح در فریاد آمد که سرّ کو؟ سر در فریاد آمد که مشاهدت کو؟ ثُمَّ دَنَا بِنَفْسِهِ فَتَدَلّی بِقَلْبِه، فکانَ قَابَ قَوْسَیْنِ بِرُوحِهِ، اَوْ اَدْنَی بَسرّهِ، ثُمَّ دَنَا النَّفْس جذبَةً، فَتَدَلیّ القَلْبُ مَحَبّةً، فکانَ قَابَ قَوْسَیْنِ للرُّوُح قُربةً، اَوْ اَدْنَی للسّرّ مُشَاهَدَةً. نفس را مقام خدمت است، قلب را مقام محبّت است، روح را مقام قربت است، سرّ را مقام مشاهده است. اگر قوت خدمت از نفس بازگیری، هلاک گردد، و اگر قوت محبّت از دل بازگیری قلب متلاشی شود، و اگر قوت قربت از روح بازگیری سپری گردد، و اگر قوت مشاهده از سرّ بازگیری سرّ فانی شود. غذای نفسش خدمت بود، غذای قلبش 48 محبّت بود، غذای روحش قربت بود، غذای سرّش مشاهده بود، حیاتِ همه خلق به روح بود و حیاتِ او به حق بود وَشَتَّانَ مَا بَیْنَ مَنْ یَعِیشُ بِقَلْبِه وَ بَیْنَ مَنْ یَعِیشُ بِرّبهِ.

و روا باشد که گویی: حکمتِ معراج آن بود که دل او – علیه السَّلام – به جفاهای امّت مشغول بود از برای آنکه چون جفای ایشان بر وی عرضه کردند بسی ذنوب و جفاها دید از شفاعت کردن حشمت داشت؛ زیرا که چون گناه برزگ بوَد، شفیع از شفاعت حشمت /106a/ دارد، جفاهای امّت بر وی عرضه کرده بودند و آنچه با فرزندانِ وی خواستند کرد با وی گفته بودند. چنانکه در خبر است، اُمّ سَلمَه – رضی الله عنها – می گوید که مصطفی روزی در خانۀ من بود و حسین – رضی الله عنه – بر کنارِ وی بازی می کرد، جبرئیل – علیه السَّلام – بیامد، مصطفی گفت: یا امّ سلمه فرزند مرا گیر تا از وحی شنیدن فارغ گردم. جبرئیل گفت: یا محمّد این فرزند را دوست می داری؟ گفت: دارم: اَمَّا اِنَّ اُمَّتکَ تَنْحَرُ هَذَا الْوَلَد کَمَا یَنْحَرُ القصّابُ الجَذْعَةَ مِنَ الْغَنم. چندین جفاهای امّت او را خبر دادند دلِ وی به ایشان مشغول گشت و از شفاعت کردن شرم گرفت. حق – جلَّ جلاله – خواست که سرّ او را فارغ گرداند، فرمود تا وی را به معراج بردند و سِعَتِ عالمِ رحمت بر وی عرضه کردند، بدید معاینه که حق – جلَّ جلاله – چه دارد و چه خواهد کردن، جفای خلق در جنبِ رحمت حق جزوی دید در جنبِ کلّ، و ذرّه ای در جنبِ جمله؛ فرمان آمد که ای دوست! به جفای ایشان فرو نگر، و به رحمتِ من در

p.321
نگر، اگر جفای ایشان بیش است و رحمتِ ما کمتر، از شفاعت کردن شرم دار، وگر جفای ایشان کمتر است و رحمتِ ما بیشتر، از شفاعت کردن حشمت مدار.

آورده اند که در آن مقام امر آمد که ای دوست چه آورده ای 49؟ گفت: دو قبضه آورده ام: یکی تقصیرِ امّت در طاعت، و یکی جفا و معصیتِ امّت، تقصیر به رحمتِ خود بخش، و جفا به جاهِ من. ربّ العزّة گفت: بخشیدم، در آخرت آمرزیدم و در دنیا بپوشیدم. چون مهتر – علیه السَّلام – این معنی دانسته بود، لاجرم گفت: شَفَاعَتِی لاَهلِ الکبَائرِ مِنْ اُمَّتِی. اگر عطا اندک خواهیم، ما در جاهِ خود نقص آورده باشیم یا در رحمتِ تو. التَّجَاوُز عَنْ جَفَاء المُسِیء عَلیَ قَدْرِ عظمِ جَاهِ الشَّفِیع. جفای بسیار به شفیع بخشیدن دلیلِ جاه شفیع است.

آمده است که چون جبرئیل مصطفی را – علیه السَّلام – به سدره برد او را پیش کرد و خود بیستاد 50، ندا کرد مر او را که حِیَّ رَّبکَ، خداوندِ خود را تحیّت کن. مصطفی – علیه السّلام – گفت: التَّحیَّاتُ المبارکات الصلوات الطیّبات لِله. از خداوند جواب آمد که السّلامُ عَلَیْکَ اَیُّها النَّبِیُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ الصّالحین. حق – جلّ جلاله – او را بر خصوص سَلاَمٌ عَلَیْکَ می گفت و او بر عموم می گوید: سَلاَمٌ عَلَیْنَا. ای دوست با تو کسی نیست؟ گفت: اگر به شخص نیستند 51 به عنایت با من اند.

و بعضی گفته اند که: حکمتِ معراج آن بود که ربّ العزّة جان مطهّر منوّر مصطفی را – علیه السَّلام – پیش از آنکه در صدفِ خاک نهاد، بر سه 52 مقام بداشت: بر مقام قُرب، و بر مقام لطف، و بر مقام هیبت. از قُرب اُنس یافت، و از لطف انبساط، و از هیبت ادب. به قربش بنواختند، و به لطف کارش بپرداختند، و به هیبت در بوتۀ خَشْیَت بگداختند. چون از این مقامات کرامات حدایق حقایق و ریاض رضا و قصورِ پُر نور به قالب آوردند و دستور احکام شرعی گردانیدند، مشتاق همان مقام بود و جویانِ همان منزل. /106b/ مرغکی که از صحرا بگیرند خویشتن بر زمین زند، آن چیست؟ آن شوق به وطنِ خود است. آتش که برافروزی لرزان گردد و به سوی هوا دوان گردد، آن چیست؟ از شوق به وطنِ خود؛ چون مشتاقِ آن مقام گشت جان را به همان مقام بی کالبد بردن روی نبود که هنوز اجل نیامده بود، نفس را با روح به مقام روح بردند و به فضای روح، تا نفس همان اُنس یافت که روح؛ و همان ادب گرفت که روح. چون به این عالم آمد هر که در وی نظر کرد از مقام اُنسِ وی رجا یافت و از مقامِ هیبتِ وی خوف گرفت. چون آن مقام و آن کرامات و آن لطایف وصال و آن

p.322
تُحَف و هدایای اقبال 53 بر ذات و صفات بی آفاتِ مهتر – علیه السَّلام – جلوه کردند ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّی. گفت: جایی بس با راحت است باز نگردم. خطاب آمد که: اگر باز نگردی بندگان مرا که دعوت کند. هنوز بَدْرِ اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُم در شب چهارده شرع سر بر نزده است.

ای محمّد مَثَلِ تو چون باز است، بازی به هزار درم بخرند تا به وی صعوه ای صید کنند که دَه به دِرَمی ارزد، امّا باز را آن بس است که آشیانۀ او دستِ پادشاه است، ما در ازل حکم چنان رانده ایم که داعی این جماعت تو باشی، چون اینجا مقام سازی از آوردن ایشان عاجز باشی، امّا ما از رسانیدنِ تو به این مقام عاجز نباشیم، به زمین باز رَو، و دعوت می کن، آنکه ترا بدین مقام توانست آوردن به حکم، این مقام را نزد تو تواند آورد به قدرت. تا با خلق شکیبایی می توان کرد، می کن؛ چون صبرت نماند تکبیر کن و تحریم نماز در بند 54؛ چه نماز مقامِ وصل است، چون تو در نماز آمدی ما حجب بر داریم و از مقامی که ترا آمدن می بایست تا بدیدی، بی آمدن هم آنجا به تو نماییم. چون به زمین باز آمد تا طاقت صحبت داشتی، با خلق صحبت می داشتی، چون طاقتش نماندی، گفتی: اَرِحْنَا یَا بِلاَلُ. طبلِ بازِ راز فروکوب، ما را از اینها برهان، یک بار قامت کن، محبّ را خود طاقت صبر نباشد لیکن به تکلّف تصبُّر کند 55. عقد نماز بستن بکلّی خود را به حق تسلیم کردن است، و از کونین اعراض نمودن. نبینی که در هر عبادتی خلط کردن مراد نفس و طلب دنیا را جای است و در نماز نه طلب کردن دنیا است و نه شهوت نفس، و نه صحبت با خلق. و مراد آدمی این سه چیز است و هر سه در نماز ممتنع است. اگر کارِ دنیا راست کنی نماز بشود، و اگر شهوت رانی نماز باطل شود، و اگر با خلق سخن گویی نماز تباه شود. پس سرِّ نماز از علایق بکلّی تبّرا کردن است، و خود را به دوست سپردن. این صفت کسی است که نماز او حقیقت است نه صفت کسی که نماز او عادت است. از این معنی گفت آن مهتر – علیه السّلام و َ جُعِلَتْ قُرَّةُ عَیْنِی فِی الصَّلَوة. والله که قُرّة العین محبّان جز قربتِ محبوبان نیست و نباشد. تا بزرگان چنین گفته اند که سَهونَا عَنِ الاَعلَی بِالاَدْنَی وَ سَهوهُ عَلَیه السّلام کانَ عَنِ الاَدْنَی بِالاَعْلی. سرِّ ما که امّتان ایم به چیزی مشغول گردد که کم از /107a/ نماز است تا ما را در نماز سهو افتد. باز مصطفی را – علیه السَّلام – سرّ به چیزی مشغول گشتی که آن برتر از نماز است، و آن مشاهدۀ مقام قُرب است تا او را سهو افتادی. لاجرم سادات طریقت گفتند که کاشکی که وقتِ ما آن سهو گشتی که مصطفی را می افتاد.

p.323

خلق از معراج ظاهرش خبر داشتند و او را به باطن هر ساعت معراجی بود، خلق را به او تعلّق، و او را به حق تعلّق؛ خلق را بی او آرام نه، و او را بی حق آرام نه.
و روا باشد که گویی: حکمتِ معراج آن بود که برکتِ نظرِ وی به عالم علوی رسد و آن عالم به نظرِ وی عزیز گردد. و به جنّتش در آوردند تا به برکتِ نظرِ او نعمتِ جنّت بر امّتش تمام گردد که سرای بی نظر کَدْخدای ناقص بوَد، تمام آنگاه شود که کَدْخدای قدم در وی نهد. آنگه بفرمود تا دوزخ بر وی عرضه کردند تا نظرِ وی به دوزخ افتد تا به برکتِ نظرِ او امّتان او را از عذاب نجات آید.

بشارت در این اشارت کدام است؟ آنکه در خبری آورده اند که فردا بنده ای را بیارند به قیامت، نامِ او محمّد، گناهان بسیار کرده، از ربّ العزَّة خطاب آید که بندۀ من! مادر و پدر ترا محمّد نام کردند، شرم نداشتی که با نام دوستِ من چندین معصیت کردی؟ من باری از کرم خود نپسندم که همنام 56 دوست خود را عذاب کنم. راهِ خاک و گل تمام رفته بود همتّش قصدِ بالا کرد 57.

در خبر 58 درست است که آدم را به آسمان اول بردند و عیسی را به دوم، یوسف را به سدیگر، و ادریس را به چهارم، و هارون را به پنجم، و موسی را به ششم، و ابراهیم را به هفتم. اگر راه آدم تمام نرفته بودی به آسمان دوم نرسیدی، وَ هَلُمّ جَرَّا، آنگه به زاویۀ جبرئیل رسید به سِدرۀ مُنْتَهی. مُنْتَهاش چرا می گویند؟ اِلَیْهَا یَنْتَهِی عِلْم کلّ عالمٍ. جبرئیل روزگار خود را پیش دیدۀ او بداشت، گفت: اَند هزار سال است تا جبرئیلی می کنم، روزگار چندین هزار سالۀ خود را پیشِ دیدۀ تو آوردم که نقّادِ حضرت تویی، که اگر فردا جریدۀ خود را به درگاه عزّت برم و توقیع رفیع مهتر مهتران نبود مقبولِ حضرت عزّت نیاید. چون زاویۀ جبرئیل به قدمِ مبارکِ مهتر آراسته گشت از سدره 59 در گذشت. مَنْ کانَ مَقْصَدُهُ الحَضْرَة کَیْفَ یَقْنَعُ بِالسَّدرَةِ. ای جبرئیل موافقت نمی کنی؟ گفت: غلام را بر حاشیه بساط بباید ایستاد و دوست را بر بساطِ انبساط بباید نشست. آن جبرئیل که ششصد پرّ داشت که اگر پرّی نشر کردی برّ و بحر در زیرِ پرّ آوردی، مصطفی می گوید: چون از سدره در گذشتم او را دیدم کاَلْحِلْس المُلْقَاةِ. چون پلاس پاره ای افکنده، سُلطانی آن سلطانی است که در حضرتِ 60 پادشاه رانی.

p.324
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . تو: العظیم، این عظیم
  • ۲ . تو: منزه + و مقدّس است
  • ۳ . آ: قدر است
  • ۴ . مر: هیچ چیز در مقابله نیفتد
  • ۵ . تو: امروزی ام
  • ۶ . آ: در حاشیه به «بارگیر» تصحیح شده است
  • ۷ . مر، آ: جای طرب و شکر بر باختن است
  • ۸ . آ: «پروانه ... نرسانید» را ندارد
  • ۹ . آ: و تلک الدلالة حقّ
  • ۱۰ . آ: سود نمی داشت
  • ۱۱ . مج: یاری تو به سالی کشی و زار کشی
  • ۱۲ . آ: صاع
  • ۱۳ . آ: «که انکم لسارقون» ندارد
  • ۱۴ . تو: روز و شبان کنم بتا در کارت، مج: ... نشسته ام بر کارت
  • ۱۵ . تو، آ، مج: مصراع «وز باد ... پیچی» را ندارد
  • ۱۶ . مج: «ای حبّک القدیم» ندارد
  • ۱۷ . مج، آ: منتهی و مبتدی هر دو عجب
  • ۱۸ . آ: طاوها اند مر ترا سری طرب
  • ۱۹ . مج: «انّ الله ... یغفر» ندارد
  • ۲۰ . مر: فکیف لاارجوه من الربّ
  • ۲۱ . کب: سعادت، مر: کرامت، آ: سعادات
  • ۲۲ . آ: آدم + را
  • ۲۳ . مج، آ: ذنب و لاعار
  • ۲۴ . تو: اذا لهتک الاعذرا استار
  • ۲۵ . آ: تو ای همت سینه یعقوب یکی به دست تهمت دامن
  • ۲۶ . آ: ای موسی عظیم با کمال کاری داری
  • ۲۷ . آ: کمال او کند
  • ۲۸ . آ: کمال او بود
  • ۲۹ . مج، آ: برکن
  • ۳۰ . آ: درد سر گرفت و ارساه می گوید
  • ۳۱ . آ: تا تقدّس او را مسلّم بود
  • ۳۲ . مرْ: انت الّذی» ندارد
  • ۳۳ . آ: علی امر قدر
  • ۳۴ . مر: برید
  • ۳۵ . آ: از + برای
  • ۳۶ . آ: چه + مقدار است
  • ۳۷ . آ: «عاد کالصعوة» ندارد
  • ۳۸ . تو: «یک قدم دیگر بنهاد» ندارد
  • ۳۹ . تو: مستغنی تر است از ما
  • ۴۰ . تو: صفات وقت ...، مج: صفای وقت ما را وقت بود
  • ۴۱ . مر: درم با دست ما، آ: طرار شد
  • ۴۲ . آ: می ربودند
  • ۴۳ . آ: ثعبانی دانست، کب: ثعبان داشت
  • ۴۴ . مر، کب: مصطفی صلعم
  • ۴۵ . تو: صد جان سجود کرد پیش بت من
  • ۴۶ . آ، کب: در قیامت
  • ۴۷ . کب، آ: کون
  • ۴۸ . کب: قلب وی
  • ۴۹ . کب: چه داری
  • ۵۰ . آ: برد و فرمود پیش رفتن و خود بیستاد
  • ۵۱ . کب، آ: به شخص با من نیند
  • ۵۲ . مر: در سه
  • ۵۳ . مر، کب: و هدایا و اقبال
  • ۵۴ . آ: ببند
  • ۵۵ . مر: صبر کند
  • ۵۶ . مر: که نام
  • ۵۷ . کب: قصد کرد
  • ۵۸ . آ: «در خبر» ندارد
  • ۵۹ . کب: آراسته از سدره
  • ۶۰ . آ: از حضرت.