روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.60
۱۲ – المُتَکَبِّر

این اسم را سه معنی گفته اند، والله اعلم. یکی آن که تکبُّر و کبریا و رفعت و علا خبر دادن است از استحقاقِ اوصافِ کمال و نعوتِ جلال، و تقدُّس و تنزُّه ذات از نقایص و آفات.

و دیگر معنی آن است که حق – جلَّ جلاله – متکبِّر است از آنچه ناگرویدگان و گمراهان و جاحدان و معاندان به وی اضافت کردند از صفاتِ نقص و نعوتِ حدث.

و سدیگر 2 معنی آن است که متکبِّر به معنی مَلِک 3 است و در ملک سخن گفته شد.

از حسن بصری –رحمه الله – نقل کرده اند که او گفت: به ما رسیده است که موسی – علیه السَّلام – در مناجاتِ خود گفت : اِلهَی مَا اِزَارُکَ؟ –اِزارِ تو چیست؟ –گفت: اَلْعَظَمَة. –فَقَال: فَمَا رِدَاؤک؟ –گفت 4: الکبریاء. گفت: فَمَا قَمِیصُکَ؟ گفت: یَا ابْن عِمْرَان لَقَدْ سَألْتَنِی عَنْ اَمْرٍ عَظیِم. از کاری عظیم سؤال کردی 5، قَالَ: قَمِیصِی رَحْمَتِی فَمَنْ رَجَاهَا اَلْبَسْتُهَا اِیَّاهُ. قمیصِ من رحمتِ من است هر که به رحمتِ من امید دارد قمیصِ رحمت در وی پوشانم.

چون بندۀ مؤمن اعتقاد کرد که تکبُّر صفتِ حق – جلَّ جلاله – است باید که قُرطۀ تواضع و لباسِ خشوع و جامۀ افکندگی در بندگی در پوشد که هیچ لباس بر قدِ خاک راستر 6 از لباسِ تواضع و افکندگی نیست.

ای جُوامرد! الّذِی جَرَی فِی مَجْرَی البَوْلِ مَرَّتَیْن لَیْسَ لَهُ اَنْ یَتَکَبّر. کسی که دو بار در

p.61
رهگذرِ بول رفته است 7 او را نرسد که سرِ تکبّر برافرازد و خویشتن را از سرِ غفلت، بازاری برسازد 8. لاَ شئ عَلَی الْخَدم مِنَ التَّواضُع 9 لِحضرةِ السَّادَةِ. در حضرتِ پادشاهان و سلاطین بر خادمان و بندگان هیچ حلیت زیباتر از حلیتِ تواضع نیست.

بیت

در حضرت شاه عافیت خواهی بِه
وز دور نظارۀ شهنشاهی بِه
قصّه چه کنم دراز، کوتاهی بِه
در بیشۀ شیر شرزه، روباهی بِه

اَنَس بن مالک روایت می کند: کَانَ رَسُولُ اللهِ صلَّی الله علیه وسلَّم یَعُودُ المَرِیضَ وَیشَیّعُ الجنازةَ وَیرکَب الحِمَارَ و یُجِیبُ دَعْوَةَ الْعَبِیدِ، وَکَانَ یَوْمُ قریظةَ والنَّضیِرَ عَلَی حِمَارٍ مخطومٍ بِحَبْلٍ مِنْ لِیفٍ عَلیْهِ اِکَافٌ مِنْ لِیفٍ. مصطفی – علیه السَّلام – که منشوِر تقدّم کونین در کُمّ کمال داشت و /17b/ خالِ اقبال بر رخسارۀ جمال داشت و صدهزار و بیست و چهار هزار نقطۀ نبوتّ در پیشِ بُراقِ برّاقِ او می دویدند و طَرّقُوا طرّقوا می زدند، از غایتِ تواضع و افکندگی در عالمِ بندگی بر خَرَکی مختصر نشستی، و اگر غلامی او را بخواندی اجابت کردی. و روِز قریظه و نضیر بر خری 10 نشسته بود افسارِ آن خر از لیف، و بر وی پالانی از لیف. عجب کاری است گاه از بر بُراقی که از دواب بهشت است و وقع اقدام او آنجا که مطمح بَصَر اوست نشسته، و گاه بر خَرَکی مختصر. آری مرکب مختلف گشت امّا در هر دو حالت راکب یک صفت و یک همّت و یک ارادت بود. اگر بر بُراق بود در سرش نخوت نبود و اگر بر خر بود بر رخسارِ عزّ نبوّتش غبار مذلّت نبود. مردی که این چنین طغرای سیادت به قلم ارادت بر منشور سعادتِ وی کشیده باشند وَللهِ الْغِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ غبارِ مذلّت بر اساسِ اسرارِ جبین مزّینِ او ننشیند 11.

وهم در صفاتِ مصطفی به روایت ابو سعید خُدْرِی – رضی الله عنه – می آید: کَانَ رَسُوُل الله صلّی اللهُ علیه وسلّم یَعْلِفُ الْبَعِیرَ وَیقُمُّ الْبَیتَ وَیخْصِفُ النَعْلَ وُیرَقِّعُ الثَّوْبَ وَیحْلِبْ الشَّاةَ وُیوَاکِلُ الخَادِمَ وَیطْحَنُ مَعَهُ اِذَا اَعْیَا، وَکانَ لاَ یَمْنَعُهُ الحَیَا اَنْ یَحْمِلَ بِضَاعَتَهُ مِنَ السُّوقِ اِلیَ اَهْلِهِ، وَکَانَ یُصَافِحُ الغَنِیّ والفقیرَ وُیسَلّمُ مُبْتَدِیاً وَلاَ یُخَقّرُ مَا دُعِیَ اِلَیْهِ وَلَوْ اِلیَ حَشَفِ التَّمْرِ، وَکانَ طَلِقُ الوَجْهِ بَسّاماً مِنْ غَیْرِ ضِحْکٍ مَحْزُوناً مِنْ غَیْرِ عَبُوسَةٍ مُتَوَاضِعاً مِنْ غَیْرِ مَذَلّةٍ جَوَاداً مِنْ غَیْرِ سَرَفٍ رقیقُ القَلْبِ رَحیماً بِکُلّ مُسْلِمٍ لَمْ یتَجَشّأ قَطّ مِنْ شِبَعٍ وَلَمْ یَمُدَّ یَدَهُ اِلیَ طَمَعٍ.

p.62

مقصود از این کلمه آن است که مُتَوَاضِعاً مِنْ غَیْر مَذَلّةٍ در بندگی افکندگی داشت أمّا خلایق اوّلین و آخرین کیمیای کمالِ عزَّت از آستانۀ دولت او فراز می رُفتند 12.

شعر

دَنَوْتَ تَواضُعاً وَعَلَوْتَ مَجْداً 13
فَشَأنُکَ انْحِدَارُ وَارْتفَاعُ 14
کذَاکَ الشَّمْسُ تَبْعُدُ اَن یُسَامَی
وَیدْنُوا الضَّوء مِنْهَا وَالشُّعَاعُ

خسرو سیّارگان و مَلِک ستارگان چون از برجِ شرف سر برزند اگر اهل عالم دامنِ همَم درهم بندند تا ذرّه ای از عینِ نور او به دست آرند نتوانند، ولیکن او خود به حکمِ تواضع و کرم، چنان که در کوشک سلطانان و خواجگان بتابد، در کلبۀ ادبار گدایان و زاویۀ اَنْدُهان 15 درویشان بتابد. محمّد رسول الله که خُرشیدِ فلک سعادت و ماه آسمانِ سیادت و مشتری عالم علم و دُرّۀ صدفِ شرف و طرازِ کسوتِ وجود بود، روز فتح مکّه آن دو مرد را پیش وی آوردند لرزه بر اندامِ ایشان افتاده بود سر بر کرد و گفت: هَوّنَا عَلَی اَنْفُسِکُمَا فَاِنَّمَا اَنَا ابْنُ امْرأةٍ مِنْ قُرَیشٍ کَانَتْ تَأکُلُ القَدِید. آری تا نهادِ مرد در پیشِ وی خاک نگشت 16 خاکِ قدمِ وی را توتیای دیده ها نسازند. نبینی که چون سیّد المرسلین محمّد رسول الله – صلوات الله علیه – رایتِ جلال و آیتِ کمال و نهایت اقبال و غایت جمال وی را بود مصدر در دستِ عظمت و جلالت، و محلّی به حلیۀ نبوّت و رسالت /18a/ دیدۀ دُهُور و اعصار، رَوحِ رُوح مهاجر و انصار، به تاجِ عزّ مکلّل و مشرّف و مقرّب و مکرّم و مسجّل، مفتاحِ درِ رشاد، مصباحِ سرای سَداد، خاکِ تواضع و تذلل بر هامۀ همت ریخت و هر دو کون بر وی جلوه کردند در آن 17 نیاویخت، لاجرم خداوند – جلَّ جلاله – در شب معراج او را در قُبّۀ قربتِ قاب قوسین بنشاند و صدهزار نثارِ الطاف بر فرقِ دولتش فشاند و کونین را خاکِ قدم او گردانید و هیکلِ علوی را و مرکزِ سفلی را در تحتِ رایت ولایتِ او آورد و حکمت در آن انبساط او بود بر بساطِ شفاعت.

یا محمد! اگر فردا از ما کونین و عالمین بخواهی، خاکِ قَدِم خود خواسته باشی، و اگر ما به لطفِ قِدَم خاکِ قَدَم تو در کارِ خادمی از خَدَم تو کنیم از کمالِ کرم ما مستبعد نبُوَد. آن مهتر را در دیدۀ نرگسین نبوّت کحلِ بصیرت کشیده بودند، عَلَی بَصِیرَةٍ اَنَا وَمَنِ اتَّبَعنی 18، دانست که خاک را بارکش باید بود نه سرکش. خاک بارکشی راست نه سرکشی راست. و بازان که سلطان گدای بینوایی 19 را از میانِ راه برگیرد و پیشِ تختِ ذولتِ خود آرد و تاجِ تخصیص و تقریب

p.63
بر سرِ وی نهد و کمر تقدیم و تکریم بر میانِ او بندد و خلعتِ رفعت در وی پوشاند و بر بارگی 20 خاصِ خود نشاند و با وی گوید: تو منی و من تو، گدا را شرط آن بُوَد که خود را فراموش نکند و از آن خُلقان و بی آب و رویی 21 نزدِ خَلقان می اندیشد که رَحِمَ اللهُ امرءاً عَرَفَ قَدْرَ نَفْسِهِ.

آورده اند که به سمع امیر‌المؤمنین عمر بن عبد‌‌العزیز رسانیدند که پُسر تو انگشتری ساخته است و نگینی به هزار دِرَم خریده و در وی نشانده است. نامه نوشت به وی که ای پُسر شنیدم که انگشتری ساخته‌ای و نگینی به هزار درم خریده‌ای و در وی نشانده، اگر رضای ما می خواهی، آن نگین بفروش و هزار گرسنه را طعام ده به بهای آن و از پاره ای سیم خود را انگشتری ساز و بر آنجا نقش کن که رَحِمَ اللهُ امرءاً عَرَفَ قَدْرَ نَفْسِهِ. رحمتِ خدای بر آن کسی 22 باد که قدرِ خود بداند.

سلطان قدرت قبضۀ خاک را از زمین برگرفت، اِنَّ الله تَعَالَی خَلَقَ آدَمَ مِن قَبْضَةٍ قَبَضَهَا مِنْ جَمیِع الاْرْضِ، و در قالبِ تحسین تصویر نهاد، لَقَد خَلَقْنَا الانْسانَ فِی اَحْسَنِ تَقْوِیمٍ، پس آن را در تخمیر تکوین آورد، خَمَّرَ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِهِ اَرْبعِینَ صَبَاحاً، شاهِ روح را در چهار بالشِ نهادِ او بنشاند، وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی، منشوِر خلافت و سلطنتِ او در دارالملکِ ازل بر خواند که اِنّی جَاعِلٌ فِی الاْرضِ خَلِیفَةً، اسامی جمله موجودات به قلمِ لطف قِدَم بر لوحِ روح او ثبت کرد، مُسبّحان و مقدّسانِ حظایرِ قدس و ریاضِ اُنس را در پیشِ تختِ دولتِ او به سجده فرمود وَاِذْ قُلْنَا لِلمَلائکةِ اسْجُدُوا لآدَمَ، معلّمِ ملایکه را به یک ترک در پیشِ تختِ بزرگوارِ او بردارِ اعتبار بیاویخت، و قلادۀ لعن و ردّ و طرد در گردنش بست وَاِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی اِلَی یَوْمِ الدّین، مشتی خاک را در قبضۀ /18b/ مشیّت آورده، به انواع اِصطناع و آثار صنعت بر وی آشکارا کرده، سَری مدوّر که سرا پردۀ شاهِ عقل است، و قصر وزیرِ علم 23 به مجموع عبارات بیاراست، از وی صومعة الحواسّ در وجود آورد.

آورده اند که این نهادِ مؤلَف و این شخص مجوَّف که قدر و قیمت گرفت به عقل و علم گرفت. قیمتِ آدمی به عقل است و جمالِ او به علم. لَمَّا خَلَقَ الله تَعَالی الْعَقْلَ، قَالَ الله تَعالَی: قُمْ فَقَامَ، ثُمَّ قَالَ اُقْعُدْ، فَقَعَدَ، ثُمَّ قَالَ اَدْبِرْ، فَاَدْبَرَ، ثُمَّ قَالَ لَهُ اَقْبِل، فَاَقْبَلَ، فَقَالَ: وَعزَّتِی وَجَلالِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَاَحَبُّ اِلَیَّ مِنْکَ وَلاَ اَکْرَم علَیَّ مِنْکَ بِکَ آخذُ وَبِکَ اُعْطِی وَبِکَ اُعْرَفُ، وَلَکَ الثّوابُ وَعَلَیْکَ العِقَابُ.

p.64

پیشانی این شخص چون تختۀ سیم خام آفریده، دو ابرو چون کمانِ مشکِ ناب بر وی بزه کرده، دو نقطۀ نور در دو پیکر ظلمت ودیعت نهاده، و از تیغِ هندی سدّی میانجی میان آن دو نقطه ساخته 24، صدهزار گلِ مورد از چمنِ گلشن دو رُخ او بیرون آورده 25، و بِرکه ای از برکت پیدا آورده و در وی سَمَکۀ زفان در حرکت آورده 26 و سی و دو دُرّ در صدفِ دهان نهان کرده، مُهری از عقیقِ آبدار بر وی نهاده، از آنجا که بدایتِ لبِ تو است تا آنجا که نهایتِ خَلقِ تو است بیست و هشت منزل آفریده و در هر یکی ستاره ای از حروف ترکیب کرده 27. از دل سلطانی در وجود آورده، و از سینه او را میدانی ساخته، و از همّت مرکبی تیز رو، و از اندیشه بَرِیدی مُسرِع، دو دست گیرا، و دو پای روا آفریده، صدهزار دقایقِ حکمت و حقایق صنعت آشکارا کرده، فَتَبارَکَ الله اَحْسَنُ الخَالِقیِن بر سرجریدۀ آفرینشِ او نبشته 28.

مقصود از این طوالع عبارات و لوامع اشارات آن است که آدمی مشتی خاک است و ورای آن، دیگر همه لطفِ خداوند است. او ترا عطا به کرم داد نه به استحقاق، به جود داد نه به سجود، به فضل داد نه به عقل 29، به خدایی خود داد نه به کدخدایی تو. العِنَایَةُ قَبلَ المَاء والطّین. حق – جلّ جلاله – همه عالم را بیافرید و به هیچ آفریده نظرِ محبّت نکرد و به هیچ موجود رسول نفرستاد و به هیچ مخلوق پیغام نداد، راست چون نوبت به آدمیان رسید که بر کشیدگانِ لطف بودند و نواختگانِ فضل و معادنِ انوارِ اسرار، لطفِ ذوالجلال ایشان را محّلِ نظر خود گردانید و صد هزار و بیست و چهار هزار پیغمبر 30 به ایشان فرستاد و روز و شب از ملایکۀ ملکوت رقیبان و صاحب برِیدان به ایشان فراز کرد. نَفَس نَفَس و دَم دَم و لحظه لحظه و حرکت حرکت بفرمود نگاه داشتن، سوزها در سینه ها بنهاد، عشقها در دلها تعبیه کرد، بواعثِ شوق و دواعی ارادت پیاپی کرد، وحی پاک از غیب پاک، بی واسطۀ بشر به اسرار رسانید. اگر رسالتِ انبیا به محمد ختم شد، آگاهی دلها تأثیر رسالتِ رُسُل است و اگر بساطِ دعوت رسل در نوشتند، سوز سینه ها خلیفۀ دعوتِ انبیاست. حدیثِ او با ظواهر به واسطۀ رسل است أمّا با بواطن بی واسطه است، او را با هیچ مخلوق که در عالم بود سرّ نبود نه با عرش و نه با کرسی /19a/ و نه با ملک و نه با فلک، زیرا که همه، بندگان بودند، اسرار با آدمیان بود، زیرا که دوستان بودند.

و این 31 اسرار آنگه در دل آید که دل پاک بُوَد که دل غذا هم از حضرتِ عزّت گیرد، از بیگانه قوت نسازد. اگر رَود به فرمان رود، و اگر خورد به فرمان خورد. آن ذُبابِ ضعیف که به

p.65
فرمان رفت و به فرمان خورد محّلِ وحی گشت که 32 وَ اَوْحَی ربُّکَ اِلیَ النَّحْلِ.

مصطفی می گوید – علیه السلام: عَلَیْکُم بِالشّفَاءین العَسَلِ و القُرآنِ. این درجه نگر که فضلۀ قوت مگسی را نهادند و قذف طبع ذُبابی را شفای ظاهرها در انگبین، و شفای باطنها در قرآن مُبین 33. آن ذبابِ مختصرْ نهاد همّتی داشت عالی که جز به محّلِ پاک فرو نیامد، آن همّت رفیقی طلبید، قرآن قدیم را گفت که دست به موافقت و مرافقت او فراز ده، این ذُبابِ حقیر که به فرمان رفت و قُوت به فرمان گرفت و پاک خورد و پاک نهاد، آنچه از وی منفصل گردد و از نهادِ وی حاصل شود شعْای بیماران گشت.

همچنین خاطری که مردِ صدّیقِ با تحقیق را از سّرِ دل برآید چون مرد بر مقتضای امر رفته باشد و قُوتِ دل از جای پاک گرفته باشد و همّت بر طهارت مقصور داشته 34، آن خاطرِ پاک که از وی برآید سببِ شفای بیماران راه و دلیلِ متحیِّران درگاه بُوَد.

خلیل رحمن، ابراهیم – علیه السَّلام – از قلبِ مُنیب یک نَفَس بزد و گفت: الْحَمْدُ ‌لِلهِ قَبْل کُلّ اَحَدٍ. هفت آسمان و هفت زمین و آنچه در میانِ ایشان بود ظرفِ این یک کلمه شد. دگر گفت: الحمدُ‌ لِلّهِ بَعدَ کلّ اَحَدٍ. ملائکۀ ملکوت علوی و سفلی در حَصر اَجْرِ آن کلمه قلمها به دست کرم گرفتند و اَنْد هزار سال بنبشتند، هنوز اَجْرِ آن فزون آمد. پس گفت: الحمدُ‌ لِلهِ عَلَی کلّ حالٍ. گفتند: اِلهَنَا چه فرمایی در این کلمه، چه کنیم و چه نویسیم؟ فرمان آمد که آفرینش در او مستغرق شد جز فضلِ جلالِ ما و علمِ با کمالِ ما به این کلمه احاطت نتوان نمود، شما به سرِ تقدیس و تمجیدِ خود باز شوید که ما دانیم که به این کلمه و دل خلیل چه می باید کرد.

ای مرد سَرَه مِلَّةَ اَبِیکُم. ابراهیم پدر دینِ تو بود، دلِ تو باید که چون دلِ وی که بر شاخ درخت اسلام اویی، تا از تو چون این کلمه پدید آید هم درد را شفا بُوَد و هم عهد را وفا 35.

p.65 - 66
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: شرح این اسم افتاده است
  • ۲ . تو: و دیگر
  • ۳ . تو، کب: مالک
  • ۴ . تو: گفت رادی تو چیست؟ گفت
  • ۵ . تو: گرفتی
  • ۶ . تو: + و زیباتر
  • ۷ . تو، کب: رفته باشد
  • ۸ . تو: از سر غفلت بر سازد
  • ۹ . تو: من الزلل
  • ۱۰ . تو: خرکی
  • ۱۱ . تو: جبین مبین او کی نشیند
  • ۱۲ . تو: فرا می رفت
  • ۱۳ . تو: قدراً
  • ۱۴ . مج: فشاناک ارتقاع و انخفاض
  • ۱۵ . تو: اندوهاگان
  • ۱۶ . تو: نشد
  • ۱۷ . مج: در دنیا آویخت
  • ۱۸ . مج، تو «علی... اتبعنی» ندارد
  • ۱۹ . تو: و به آنکه... گدایی را بینوایی را
  • ۲۰ . مر: بارگیر
  • ۲۱ . تو: بی آبی روی
  • ۲۲ . تو: بنده
  • ۲۳ . تو: و قیصرد بیر علم
  • ۲۴ . مج، تو: از تیغ هندی سری ساخته
  • ۲۵ . تو: بر آورده
  • ۲۶ . تو: متحرک گردانیده
  • ۲۷ . تو: مرکب کرده
  • ۲۸ . تو: «بر سر... نبشته» ندارد
  • ۲۹ . تو، کب: به فعل
  • ۳۰ . تو: پیغمبران
  • ۳۱ . تو: و آنگه این
  • ۳۲ . تو: آمده که
  • ۳۳ . تو: قوت مبین
  • ۳۴ . تو: گردانیده
  • ۳۵ . مج، تو: «خلیل رحمن... عهد را وفا» ندارند.