روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.497
۵۵ – الَوَاجِد

بعضی گفته‌اند: به معنی عالم است، و بعضی گفته‌اند: غنی است. قال الله تعالی: وَاللهُ الغَنِیُّ وَاَنْتُمُ الفُقَراء. و چون مؤمن موّحد اعتقاد کرد که ربّ العزّة غنی است بر حقیقت، و دیگران فقیراند بر حقیقت، پناهِ خود جز درگاهِ الله نسازد، و آب روی خود بر درِ هر حقیری و فقیری و مسکینی و ذلیلی نریزد که اِسْتِغَاثَةُ المَخْلوُقِ بالمخلوقِ کَاِسْتِغَاثَةِ المَسْجُوِن بِالْمَسْجُون. فریاد خواستن مخلوق بر درگاه مخلوق چون فریاد خواستن زندانی است به زندانی، و این سر همه مُحالهاست.

در آثار آمده است که مرد باشد که فردِ امّت، که فردا او را بیارند1 و صدهزار زنّار از میانش باز کنند، نه زنّار ظاهر، زنّار دل که هر آنکه دلش به خلق بسته شود زنّاری بر میان دلش2 بسته شود.

مرکب، تیزتر از مرکب محّمد نباشد، و میدان فراختر از میدان محمّد نبود. آسمان و زمین را خاکِ قدم او کردند، روح الله را فراش‌وار بر حاشیۀ بساط او بنشاندند، روح القدس را غاشیۀ او بر دوش نهادند؛ باز این همه حشمت و رتبت و منزلت که او را بود، گفتند: ای محّمد کوس عجز خود را فرو کوب، قُل لااَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَلاَ ضَرّاً. بگو که به دستِ محمّد هیچیز نیست تا دوستان را معلوم گردد که شربت توحید مزاج بشریت نپذیرد. مَنْ کانَ یَعْبُدُ محمّداً فَاِنَّ محمّداً قَدْمَاتَ، وَمَنْ کانَ یَعْبُدُ اللهَ فَاِنَّهُ حیٌ لاَ یَمُوتُ.

p.498

وَاللهُ الغَنیّ و اَنْتُم الفُقَراء. هیچ کس نیست که او را بر درگاه ما کاری نیست، منم که مرا با هیچ کس کاری نیست، علَم بی نیازی جز بر درگاه جلال مازده نیست، به هر که نظر کند صدهزار سجدۀ شکرش بباید کرد که او - جلّ جلاله - با بی نیازی خود به نیاز او نظر کرد تا نیازِ او همه ناز گشت، و نازِ او همه راز گشت، حقّا و حَقّا که هر چه در عالم موجود است خطر آن ندارد که یک نظر عزّت بیرون آمده از خزانۀ علم سوی درگاه حکم به وی پیوندد. حقّا و حقّا و هزار بار حقّا که نظرِ او ترا بِه از نظرِ تو تُرا. درد و دریغ آن بود که او به تو نظر کند و تو به غیر او نظر کنی.

آن یکی در کارِ غلامی بود از آن خود، وقتی به آن غلام می نگرست، غلام چون دید که خواجه به وی می نگرد از سرِ دلال به جمال خود نظری کرد، آن مرد تیغ بر کشید و غلام را تباه کرد. گفتند: ای عجب غلامی که نزدِ تو از جان برتر است او را هلاک کردی؟ گفت: اَنْظُرُ اِلَیْهِ وَهُوَ یَنْظُر اِلَی نَفْسِه. من بدو می نگرم و او که باشد که به خود نگرد؛ چرا که چون نظرِ ما به او باشد او مستغرق نظر ما نباشد؟

چهل سال آدم را میان مکه و طائف در مُخیَّم لطایف معارف نهاده بود به خودی خود، بی واسطه قلادۀ نظر بر جیدِ توحیدِ او می بست /167a/ هزارهزار جان فدای آن عهد باد. چه لذّت باشد مرد را ورای آن نظری که مزاج شراب آن نظرْ هستی او نبوَد، صرف بی تصرف در قدح محو تکلیف، قدحی که در آن قدح زهر افکنده باشند از آن قدح چه لذّت بوَد. امروز نظر هست، لیکن مزاج آن نظرْ نظر هستی تست. نظر آن نظر است که آدم در مهدِ عهدِ خَمَّرَ طِینَة آدَم بِیَده بود نظرِ پاک بی زحمت اختیار خاک.

شعر
مَا شَرابٌ الذّمِنْ نَظرِ المَعْشُوقِ
فِی وَجْهِ3 عَاشِق بِابْتِسَامِ

حقیقت دانید که حیاتِ ما بر حقیقت آن چهل سال بود که ما در عین عدم بودیم و نظر قِدم سازندۀ کار ما بود بی قلم و قدم. ای مردی به ترک نظر خود بگوی، و اینک نظرِ ما. هیچ کس نبود که به ترک چیزی بگفت لِلهِ وَفِی اللهِ، اِلاّ که عوضی به از آنش بدادند.

ابن عبّاس روایت می کند: قال کانَ رَسُول الله مَعَ اسماء بنت عمیس اِذْقالَ رَسُول الله وَعَلَیْکُم السَّلام. فقالَت اَسْماء عَلَی مَنْ تَرُدّ السَّلام، فقال هَذا جَعْفَرابنُ اَبی طالب مَرّمَع جَبْرئیل وَ میکائیل. مصطفی - علیه السَّلام - جعفر را به غزو فرستاد و امارت جیش به وی داد و لوای

p.499
اسلام در دستِ وی بود، کفّار حمله آوردند بر وی، و یک دستش بینداختند، لوا به دیگر دست بگرفت، تیغی بزدند و دیگر دستش بینداختند و هفتاد و سه طعنه در پیش سینه‌اش زدند، جعفر می گوید: عَوَّضَنی اللهُ منَ الیَدین جناحَیْن اَطِیرُ فِی الجنة حَیْث اَشَاء مَعَ جبرئیل و میکائیل.

اول مرد گوینده شود پس داننده شود پس پرّنده شود، و مثال این کجاست؟ ربّ العزّة می گوید در قصۀ سلیمان: فَطفِقَ مَسْحاً بِالسّوقِ والاعْنَاقِ. سلیمان اسبان نیکو داشت چون مرغان بی پر، هر یک کوه پیکر، موج هیکل، عُقاب بر عقارب، نعامه ذَنَب، بادپای، سبیکه نعل، ماهروی، آفتاب مقله4. چون آن قصۀ نماز بیفتاد تیغ برکشید و گردن ایشان می برید، گفتند: اکنون که تو به ترک ایشان بگفتی ما باد را مرکبِ تو کردیم. ای جعفر دست بدادی اینک پرّ، ای سلیمان اسبان بدادی اینک باد، حمّالِ تو در برّ و بحر. ای محبّ صادق اگر دیده فدا کردی و سمع نثار کردی اینک لطف ما دیدۀ تو، و فضلِ ما سمع تو، و کرمِ ما چراغ و شمع تو. فَاِذَا اَحْبَبْتُه کُنتُ لَهُ سَمْعاً وَبصراً وَیداً. هزارهزار دل و دیده فدای آن نظرِ اول باد.

ای جوانمرد از آدم نام و نشان نبود و از خاک اثر نبود و نظر رّبانی در مناظرۀ خصمان شما بود اِنّی اَعْلم مَا لاَ تَعْلمُون. کلاه اصطفا که بر فرق صدق دولت آدم نهادند همه عیبهاش بپوشانیدند، تو بدان چه نگری که کودک از مادر زشت آمد، تو بدان شفقتِ مادر نگر. باش تا روزی چند که آن مشتی خاک لاَ یُبَال سر و پا برهنه از حجرۀ خاص خاک بیرون آیند و پای در مرکب دولت آرند، آن مرکب چه باشد؟ اجنحۀ ملایکۀ ملکوت، آنگه تو خجالت فریشتگان بینی از گفتِ خود؛ جوابِ ملامت کننده جز جمالِ معشوق /167b/ باز ندهد. فردا آن عزیزان می آیند بر نجایب نور5، و جنایب سرور، در پیشِ تختِ ایشان مقرعۀ عزّت می زنند و این مقرعه کِی می زند؟ جبرئیل و میکائیل. نی نی اُدْخُلُوهَا بِسَلاَم آمِنیِن. بیواسطه سماع، بیواسطه دیدار، بیواسطه عزّت؛ و حشمت خاک و گل نه6 مختصر است. با هیچ کس آن نکردند که با آن ملعون کردند، درِ توبه در بستند، از آنجا که کمال کرم بود روا بود که از صدهزار ابلیس عفو کردی، لیکن به حکم حکمت بر قضیّت مشیّت صفت کرم را گفتند: عنان بازکش، حشمتِ آدم را گفتند: تازیانه فروگذار، اگر فریشتگان می گویند: اَتَجْعَلُ فِیهَا، باک مدارید که ما خطیبِ لطف را فراز کردیم تا بر منبرِ فضل خطبۀ حمد و ثنای شما می خواند که التَّائبون العَابِدون.

p.500

ای جوانمرد! ملایکه مقرّبان حضرت بودند و پاکان درگاه بودند و خاصگیان7 ملأ اعلی بودند و عابدان سدرۀ منتهی بودند، لیکن اَسْرَارُنَا بِکْرٌ لم یَقْبَضِهَاوَهْم وَاهم. محال بود که ربوبیّت از بشریّت چیزی طلب کند، ربوبیّت از غیب پاک به درگاه بشریت آید به طلب، و بشرّیت چنان شد که ربوبیّت از وی چیزی طلب کند، آن صورتی است که اصحاب ظواهر دانسته‌اند، اما حقیقت آن است که مطالبِ اَمْر از مشیّت است و مدارِ کارها بر قواعد قضیّت است. اگر امر سلطان مشیّت را با توقیع نواخت به روم و هند8 فرستد همگنان طیلسان اسلام بر دوشِ تسلیم افکنند و در دارِ کفر صلیبی و زنّاری نماند و در سینه‌های اهلِ ضلالت انکاری نماند.

شعر
لَوْ یَسْمَعُون کَمَا سَمِعْتُ کلاَمَهَا
خَرُّوا لِعزّة رُکَّعاً وَسجُوداً9

در جمله و تفصیل هر که سماع حدیث او کرد به او کرد، و هر که او را یاد کرد به او کرد. کرا زَهْره بوَد در هژده هزار عالم که حدیث او کردی اگر این توقیع رفیع از حضرتِ عزّت بر دست بَرِید تأیید نیامدی که فَاذْکُرُونِی اَذْکُرْکُم. اُدْعُونِی اَسْتَجِب لَکُم. خلقی بودند در مَهامۀ حیرت و در ظلمت فکرت، همی لطف ربانی و مددِ یزدانی سفری کرد به عالمِ خاک، و یتیم بوطالب را دُرّیتیم هر طالب گردانید.

آن سیّد کونین چون بیامد سفره بیوکند10 و آواز صلا در داد، آنان که خواجگان قریش بودند چون بو‌جهل و بو‌لَهَب و مانند ایشان، اجابت نکردند، گفتند: خواجگان و مهتران ننگ دارند از حضور دعوتِ گدایان. آن صلای مهتر کونین در اطراف عالم تطوافی بکرد، هر کجا سوخته‌ای بود آن صلا را اجابت کرد. آن مردِ حبشی صلای مهتر بشنید روی به راه آورد11، وصُهَیب در روم بشنید کالیووار در تک و پوی آمد و سلمان از پارس عاشق‌وار روی به حضرت نهاد. چون در رسیدند و بر سفره بنشستند و آن دولت دست در هم زد و آفتاب سعادت در آسمان ارادت به کمال رسید، آن صنادید و گردنکشان در نگرستند، بی دولتی خود در جبین دولت ایشان بدیدند، حسد بردند، خواستند که ایشان را از آن سفره بر‌انگیزند، گفتند: یا رسول الله ایشان را /168a/ بران تا ما همکاسگی12 تو کنیم؛ چه ما را عار می آید که با گدایان نشینیم. شوری در شهرِ ربوبیّت افتاد از غایت حرص که بر اسلام داشت، خواست که این کار برود، از حضرت عزّت خطاب آمد که گرد دلازاری13 سوختگان مگرد که کریمان

p.501
را عادت نبود که گدایان را از سفرۀ خود بر‌انگیزند، وَلاَ تَطْرُد الّذینَ یَدْعُون رَّبهم. یا محمّد! تو رسول عزیزی، و بر کشیدۀ مایی، و قرة العین مملکتی، و سلطان چهار بالش ارادتی؛ ذره‌ای بود از آفتابِ دولتِ تو که ابراهیم خلیل با حُلّۀ خلّتِ خود در تک و پوی آمد تا چراغی فراز گیرد14، و موسی عمران قصد کرد تا خود را بر فتراک تو بندد. اَنَا سیّدُ وَلَدَ آدَم وَلاَ فَخْرَ. چنانکه قاب عقاب و پرواز همای همت و مطار باز اسرار ماست نتوانیم گفت، لیکن ما را دستوری داده‌اند تا این قدر با خلق بگوییم که اَنَا سیّد ولد آدم. بدانید که ما مهتر همه‌ایم و همه را به درگاه ما باید آمد، لیکن از آنجا که اندوه و شادی ماست، وَلاَ فَخْرَ که ما خود در حجرۀ خاصّ خود باشیم بر درِ حجره نبشته که لَیْسَ لَکَ مِنَ الاَمْرِ شیء. یا محمد یکبارگی در این حجره بودن هم روی نیست که آرزومندان بسیاراند در مملکت، گاه گاهی از این حجره بیرون خرام، و خواجگی خود آشکارا کن تا آن سوختگان نیز قوُت خود برگیرند، و بگوی: اَنَا سیّد ولد آدم؛ و با ایشان بگوی که ما پیوسته به شما نرسیم که ما را ورای این کاری دیگر است، سرِ همّت ما بدین فرو نیاید، وَلاَ فَخْرَ.

مملکت سلیمان در جنبِ این مملکت کجا پدید آید، مرغی گم شده بود، گفت آن مرغ کجاست که در مملکت ما نقصانی پدید آمد؟ یا سلیمان چه مملکتی بود که به وجودِ مرغی کمال گیرد. مملکت محمّدِ عربی است که اگر صدهزار مقدّس در پیشِ سرادقات اوقات بی آفات او پرّ در پرّ گذارند دولت او زیادت نشود و اگر صدهزار طاغی باغی لباس جفا در پوشند مملکت او را هیچ نقصان نیارد.

مقصود آن حرفِ اول است که آغاز این راز از آنجا بوده است که مصطفی - علیه السّلام سلطانِ عهد بود و سلطان را بر سر کلاه بود و بر میان کمر، از سوز دلِ بلالِ با اقبال نقش کلاه ساختند، و از دردِ سینۀ صُهیب و سلمان طرف کمر کردند و به این عبارت برون دادند:

بیت
از چشم و رُخم به وصلِ خویش آن دلبر
هم گوهر سرخ کرد غارت هم زر
چون خواست که تا شوم بر او عاشقتر15
زان نقشِ کلاه کرد و زین طرفِ کمر

بیت
من لافِ همه ز زلف و خالِ تو زنم
بر سر همه ز اومیدِ وصال تو زنم
گر تو به وفای ما کمر بربندی
من دیده چو طرف بر دوال تو زنم16

p.502
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . تو: که بیارندش
  • ۲ . آ: + به خلقی
  • ۳ . تو، مج: الی وجه
  • ۴ . آ: + در نفع ایشان حدود قضا در لطم ایشان
  • ۵ . مر: از + نور
  • ۶ . آ: نه چیزی
  • ۷ . آ: «خاصگان» ندارد
  • ۸ . آ: + و ترک
  • ۹ . تو: رکوعاً و سجوداً
  • ۱۰ . آ: بنهاد
  • ۱۱ . آ: در راه آورد
  • ۱۲ . آ: همسایگی
  • ۱۳ . آ: آزار دل، مج: دلازار
  • ۱۴ . مر: فراگیرد
  • ۱۵ . مج: عاشق بر
  • ۱۶ . تو، مج، آ: دو بیت «من لاف همه... دوال تو زنم» را ندارد