وَاللهُ الغَنیّ و اَنْتُم الفُقَراء.
هیچ کس نیست که او را بر درگاه ما کاری نیست، منم که مرا با هیچ کس کاری نیست، علَم بی نیازی جز بر درگاه جلال مازده نیست، به هر که نظر کند صدهزار سجدۀ شکرش بباید کرد که او - جلّ جلاله - با بی نیازی خود به نیاز او نظر کرد تا نیازِ او همه ناز گشت، و نازِ او همه راز گشت، حقّا و حَقّا که هر چه در عالم موجود است خطر آن ندارد که یک نظر عزّت بیرون آمده از خزانۀ علم سوی درگاه حکم به وی پیوندد.
حقّا و حقّا و هزار بار حقّا که نظرِ او ترا بِه از نظرِ تو تُرا.
درد و دریغ آن بود که او به تو نظر کند و تو به غیر او نظر کنی.
آن یکی در کارِ غلامی بود از آن خود، وقتی به آن غلام می نگرست، غلام چون دید که خواجه به وی می نگرد از سرِ دلال به جمال خود نظری کرد، آن مرد تیغ بر کشید و غلام را تباه کرد.
گفتند: ای عجب غلامی که نزدِ تو از جان برتر است او را هلاک کردی؟
گفت: اَنْظُرُ اِلَیْهِ وَهُوَ یَنْظُر اِلَی نَفْسِه.
من بدو می نگرم و او که باشد که به خود نگرد؛ چرا که چون نظرِ ما به او باشد او مستغرق نظر ما نباشد؟
چهل سال آدم را میان مکه و طائف در مُخیَّم لطایف معارف نهاده بود به خودی خود، بی واسطه قلادۀ نظر بر جیدِ توحیدِ او می بست /167a/ هزارهزار جان فدای آن عهد باد.
چه لذّت باشد مرد را ورای آن نظری که مزاج شراب آن نظرْ هستی او نبوَد، صرف بی تصرف در قدح محو تکلیف، قدحی که در آن قدح زهر افکنده باشند از آن قدح چه لذّت بوَد.
امروز نظر هست، لیکن مزاج آن نظرْ نظر هستی تست.
نظر آن نظر است که آدم در مهدِ عهدِ خَمَّرَ طِینَة آدَم بِیَده بود نظرِ پاک بی زحمت اختیار خاک.
شعر
| مَا شَرابٌ الذّمِنْ نَظرِ المَعْشُوقِ |
|
فِی وَجْهِ3 عَاشِق بِابْتِسَامِ |
حقیقت دانید که حیاتِ ما بر حقیقت آن چهل سال بود که ما در عین عدم بودیم و نظر قِدم سازندۀ کار ما بود بی قلم و قدم.
ای مردی به ترک نظر خود بگوی، و اینک نظرِ ما.
هیچ کس نبود که به ترک چیزی بگفت لِلهِ وَفِی اللهِ، اِلاّ که عوضی به از آنش بدادند.
ابن عبّاس روایت می کند: قال کانَ رَسُول الله مَعَ اسماء بنت عمیس اِذْقالَ رَسُول الله وَعَلَیْکُم السَّلام.
فقالَت اَسْماء عَلَی مَنْ تَرُدّ السَّلام، فقال هَذا جَعْفَرابنُ اَبی طالب مَرّمَع جَبْرئیل وَ میکائیل.
مصطفی - علیه السَّلام - جعفر را به غزو فرستاد و امارت جیش به وی داد و لوای