روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.503
۵۶ – الَوَاحِدُ الاَحَد

بعضی گفته‌اند: فرقی نیست میان واحد و اَحَد. و بعضی فرقی کرده‌اند و گفته‌اند: اسم احد خاص است، مخلوق را نگویند اَحَد، واحد گویند، و دیگر واحد آغاز عدد است و اَحَد بر خلافِ این است. والوَاحِدُ1 الِذّی لاَشَبِیه لَهُ وَقیل: لاَشَرِیک لَهُ. حق - جلّ جلاله - واحد است و بنده موحّد، و توحید مشرب صافی از قَذَرو کَدَر جَبْرو قَدَر.

جعفر صادق /168b/ چنین گفت در توحید: مَنْ زَعَمَ انّ الله عَلَی شَیء اَوْفِی شَیء اَوْمِنْ شَیء فَقَد اَشْرَکَ لَوْکانَ عَلی شیء لکانَ مَحْمُولاً، ولَوْکانَ فِی شیء لکانَ مَحْصُوراً، وَلَوْکانَ مِنْ شیء لکانَ مُحْدثاً. هر که گوید خدای بر چیزی است یا در چیزی است یا از چیزی است، سرِ همه گبران است. اگر بر چیزی بودی برداشته بودی، و اگر در چیزی بودی باز داشته بودی، و اگر چیزی بودی نگاشته بودی. تعالی الله عَنْ ذَلِکَ علوّاً کبیراً. ثُمَّ اَصْلُ التّوحید الطّیران فِی مَیْدانِ التَّجرید، والاقَامَةُ عِنْدَ اَحْکامهِ بالتَّفرید، و قَطعُ الخَوف والرّجاء عَنِ القَریب والبَعِید و تسْلیِم الاَمْرِ اِلَی الله لیَحْکُمَ کَیْفَ یُریدُ.

وقال اَبو‌یَزید2: سِرفی مَیْدان التّوحید حتّی تَصِلَ اِلَی دَار التَّفرید، وَ طِرْفی دار‌التّفرید حتّی تَلْحَقَ قُرْبَ الحَمِید3 فَاِن عَطشْتَ سَقَاکَ کأسباً لاَ‌تَظْماً بَعْدَهُ اَبَداً4.

آورده‌اند که روزی شبلی جایی می گذشت با جامۀ نیکو، بازارگانی پنداشت که او هم از عداد5 ایشان است، با وی گفت: تواند بود که بر طریقِ تفضّل این حساب بر گیری؟ و

p.504
حسابِ بسیار بر وی داد که6 بر صدهزار زیادت آمد، چون به آخر رسید با وی گفت: چند داری، فَصَاحَ الشّبلیُّ وَقَالَ: وَاحِدٌ. بازرگان گفت: ای دیوانه حسابی که زیادت از صدهزار است بر تو دادم و آری آری می کنی، و آنگه گویی یکی. فَقَال لآبَلْ اَنْتَ المَجْنُون. دیوانه تویی که حقیقت یکی است و باقی مجاز. وَمَریوْماً عَلی فُقَاعیّ یُنادی مَا بَقِیَ الاّ وَاحِدٌ، فَصَعِقَهُ الشّبلی وَقَالَ: یَا کَلْب وَهَلْ کانَ فِی الاَصلِ اِلاّ وَاحدٌ. 7

و آورده‌اند که بیمار گشت بیماریی گران8، خلیفه را خبر دادند، رئیس اطّبای خود بفرستاد تا او را علاج کند، و طبیب نصرانی بود، مر شبلی را گفت: در خلالِ کلمات اگر دانمی که شفای تو در بریدن انگشتان من است ببریدمی تا رضای خلیفه بیابم که عظیم دل او در کار تو بسته است. فقال الشّبلیُّ لَیْس الشفاء فِی قَطْع الاَصَابع، وَلَکِن فِی قَطعْ الزنّار. شفا در بریدن زنّار تست نه در بریدن انگشتان. طبیب گفت: اگر من زنّار ببرّم ترا شفا حاصل شود؟ گفت: شود. زنّار ببرّید و مسلمان گشت، شبلی همی از بستر برخاست چنانکه صحیحان باشند، گفتی که هرگز بیمار نبوده است، و دستِ طبیب بگرفت و پیش خلیفه آمد و قصّه بگفت، و قال الخلیفه: حَسِبْتُ بِاَنّی اَبْعَثُ الطّبیبَ اِلَی المَرِیض فَاِذَا انَا بعثتُ المَرِیض اِلَی الطّبیب لِیُعَالِجَهُ. پنداشتم که طبیب برِ بیمار می فرستم، بیمار برِ طبیب فرستادم تا علاج کند.

و هم از شبلی آورده‌اند که اَلْوَاحِدُ یَکْفِیکَ مِنَ الکلّ و الکلّ لاَیَکْفِیکَ مِنَ الوَاحِد. حق - جلّ جلاله - واحد است لیکن اگر هزار خصم دشمن داری چون او با تو بود کفایت کند و اگر به تقدیر هزارهزار یار و معین داری چون /169a/ او با و نبود، به دستِ تو باد بود. ثَانِی اثْنَیْن اِذْهُمافِی الغَارِ اِذْیَقوُل لِصَاحِبِه لاَ تحْزَن اِنَّ اللهَ مَعَنَا. غم مدار که خداوند با ماست. عنکبوتی که در آن حوالی بود گفتند که مهترِ پیغامبران و سرِ صدیقان را در غاری نهان کرده‌ایم برو، و زاویۀ عجز خود بر درِ آن غار بزن تا بدرقۀ ایشان باشی. هیچیز در عالم از عنکبوت عاجزتر نیست و از خانۀ وی ضعیفتر تیست، وَاِنَّ اَوْهَنَ البُیُوتِ لبَیْتُ العَنْکَبُوتِ. چون خواهیم که نگاه داریم رسولی را چون محمد، و ولیّی را چون ابو‌بکر، به عنکبوتی نگاه داریم؛ و چون خواهیم که هلاک کنیم دشمنی چون نمرود را به پشّه‌ای هلاک کنیم. دوست به عنکبوت ما نگاه توانیم داشت و دشمن به پشّه ما توانیم هلاک کرد. عنکبوتی که خانه‌ای سازد بسیاری روزگار برد آنگه قصارای همّت9 او مگسی بود، ماییم که گاه مگسی صید عنکبوتی کنیم و گاه رسولی را که خاتم النبیین و سید‌المرسلین بود در حمایت عنکبوتی آریم. در عالم

p.505
طماعتر و با نخوت‌تر از مگس نیست و قانعتر و عاجزتر از عنکبوت نیست. حق - جلّ جلاله - چنان حکم راند که مگس طمّاع را در دامِ عنکبوت قانع آورد تا عُقلا را معلوم گردد:

شعر
اِنَّ المَقَادِیر اِذَا سَاعَدَت
الحَقت العَاجِز بِالقَادِرِ10

چون مقادیر ازلی از پردۀ مشیّت به صحرا آمد عاجزان را به قادران و درویشان را به توانگران در رساند. هفتصد هزار ملایکۀ ملکوت در این روضۀ بنفسجی و صَرْح زَبرجدی صَبُوح تسبیح و غبوق تقدیس کشیده بودند و ندای وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک وَنُقَدّسُ لَکَ برکشیده، همی ناگاه از خاک اعجوبه‌ای پدید آوردند که به یک قدم بر هفتصدهزار ساله روش ایشان تقدّم کرد.

ابلیس هزارهزار رَزمۀ طاعت و تنگ عبادت بر هم نهاده بود و به آخر ملعون بیرون آمده، و آدم بی هیچ تک و پوی قدم هزارهزار ملک مقرّب را محراب و قبله گشته. ای ملعون حجّت می آری11 که خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ؟ از آن راه که ما آمده‌ایم حجت پیش نشود، ما را که در آوردند از نقطۀ لطفِ بی علّت در آوردند، اهلِ حقایق بر زبانِ جمادات سخن گویند تا اربابِ افهام را بدان اعتباری بود.

آورده‌اند که کوزه‌ای با کدویی به سخن آمد، کدو کوزه را گفت: تو کیستی؟ گفت: من کار دیده و گرم و سرد بسی به سرِ من رسیده، و تو سایه پرورده. کدو جواب داد: آری چنین است که تو می گویی، لیکن تو از درِ جهد درآمدی و من از درِ لطف، و هرگز اهلِ جهد با اهلِ لطف برابر نیاید؛ و اگر خواهی که بدانی، بیا تا بهم به آب شویم تا ببینی که تو به آب فرو شوی و من بر سر آیم12.

هزار‌هزار ملک مقرّب سجادۀ طاعت بر این هودج مُدَبّج در مقصورۀ نیاز فرو کرده، همی چون سلطان محبّت تیغ بیدریغ برکشید دست خاک گرفت و به میدان کار در کشید13.

ای بسا که ما را خواست /169b/ اما ما ترا خواستیم، وَاَلْزَمَهُم کَلِمَة التَّقوَی.

گدایی را چنین خلعتی در پوشند در سر او پنداشت پدید نیاید، گدایی که نان شبانگاهی ندارد ناگاه خلعتِ سلطان به در او آوردند، اگر در آن خلعت بنخرامد چه کند؟ و کانُوا اَحَق بِهَا وَاَهْلَهَا.

به ناسزادادن روا نیست14 و از سزا بازداشتن وَجْه نیست. فاطمه را - رضی الله عنها –

p.506
چندین کس خِطْبه کرد و مصطفی عذری می گفت و به علی کس می فرستاد که چرا حدیث فاطمه نمی گویی. وَکانُوا اَحَق بِهَا. و این اَلِف، اَلِفِ تفضیل است چنانکه گویند: فلانٌ اَحْسَنُ مِنْ فُلانٍ، و فُلانٌ اَعْلَمُ مِنْ فُلانٍ.

آدم خاکی را که در وجود آوردند در هیئت صف فضیلت15 آوردند، لاجرم قدم از همه در پیش نهاد.

شعر
جَرَی معَک الجَارُوَن حتّی اِذَا انْتَهُوا
اِلَی الْغَایَةِ القُصَوی جَریتَ وَقَامُوا

هر کسی میدانی داشتند و در آن میدان جولان می کردند، همی ناگاه همّت عالی خاک بر مرکبِ روح در میدان مردان تاخت و خاک در دیدۀ همه پاشید که وَاَلْزَمَهُم کَلِمَةَ التَّقْوَی. کلمۀ تقوی لاَ‌الَهَ اِلاّ‌الله است، و کلمۀ لاَ‌اِلَهَ الاّ‌الله ازلی است و او را ابتدا نیست و در ازل آزال این کلمه دیده گشاده بود تا طالب ما پیدا آید، عرش و کرسی در وجود آوردند و قلم و لوح و جبرئیل و میکائیل، و کلمه دیده گشاده و چشم به راه نهاده تا طالبی که بر جبین مبین او رقم حقیقت است قدم از کتم عدم در فضای قضا نهد، تا آنگه که نوبت خاک و آب آمد، چون روز جمعه به آخر رسید خَلَقَ اللهُ آدَمَ فِی آخِر سَاعَةٍ مِنْ یَوْم الجُمْعَةِ. شوق کلمه با شوق آدم بهم جمع گشتند، گفتند: امروز را جمعه نام نهید که روز اجتماع مشتاقَیْن است.

شعر
مَجْلسُ حِبَّینِ عَمِیدَیْنَ
لَیْسَا مِنَ الحبّ بحلوَینِ
قَد جَعَلا رُوحَهُما واحدا
وَاقْسماه بین جسمَیْنِ16
والکاسُ لا یَحْسُنُ الاّ اِذَا
اَدَرْتَهَا بَیْن مُحِبَّین

اول سرمایه در این راه زیرک دلی و قیمت شناسی است تا افتاده نباشی17. همه موجودات را از کتم عدم بواسطه صنع به صحرای ظهور آورد آنگه همّت آدم را صرّاف همه کرد، آدم را به بهشت فرستاد تا قیمت بهشت بگوید، علما را خلاف است تا نادیده توان خرید اما عقلا را خلاف نیست که قیمت نادیده نتوان کرد، در کلّ موجودات زیباتر و نیکوتر از بهشت نبود، گفتند: دیدۀ نقّاد خود را بر بهشت گمار تا قیمت و قدر آن چند است. آن سرمایه که او را داده بودند و آن لباس که در سرِ او افکنده بودند، هشت بهشت در آنجا کجا پدید آمدی، آدم هشت بهشت را بر محکِ همّت خود زد از آنجا که بالای همّت او بود، گفت: خداوندا نظر کردم به

p.507
این دیدۀ نقّاد خود، مرا این هشت بهشت به حبّه‌ای بیش نیرزد، خداوندا هر که از دوزخ ترسد، بهشت او را به هزار جان ارزد، اما هر که از هیبت جلالِ تو لرزد بهشت او را به حبّه‌ای نیرزد.

آدم را – علیه السَّلام – /170a/ بر تختی نشاندند چنانکه صفت آن شنیده‌ای، و خطاب کردند که یا فریشتگان آن تخت بخت او را برگیرند که افکندۀ شماست هم شما را بر باید گرفت، تخت او را برابرِ عرش بنهید و روی از عرش بگردانید که جمال و جلال آدم عرش را معزول کرد، و بیم آن است که کرسی را آتش در زند. گاه عبادت هفتصدهزار ساله فدای کلاه دولت آدم کنید که بر کشیدۀ سلطان چنین بوَد. زخمی قوی خوردند فریشتگان از آدم، و در آن می گشتند، همی ناگاه آن مهتر عالم سر از حجرۀ اُمّ هانی بیرون کرد، آفتاب از خجلت در حجاب شد، ماه از شرم فرو ریخت، ملایکۀ ملکوت در شور و مور افتادند، از گفتۀ خود عذر خواستند، و مهتر ایشان را گفت تا شما باشید و نَحْنُ نُسبّح مگویید. آن چه بود؟ ذَرُّ‌المِلْح عَلَی الْجرح.

بالای جبرئیل در آن شب به یک رَش باز آمده بود، مهتر گفت: یا جبرئیل چرا چنین مختصری؟ گفت: آری گدایان در جنبِ توانگران نیایند18. اِنّ اللهِ وَ مَلاَئکَتَهُ یُصَلُّون عَلی النَّبی. هفتصدهزار سال فریشتگان در تسبیح و تقدیس می رفتند تا بساطِ عهدِ آدم بگستردند، چون آن بساط بسط کردند خطاب آمد که اُسْجدُوا لآدَمَ. چون از آن فارغ شدند، گفتند تا دیگر چه پیش خواهد آمد. ایشان را و صدهزار و بیست و اَنْد هزار نقطۀ نبوّت را فرمودند که به صلوات دادن بر این مهتر مشغول شوید19 که شرطِ شرع آن است که چون فرزند نجیب بود میراث پدر در کنارِ او نهند. حشمت طرازِ رازِ نبوّت این مهتر بود که آستین دولت آدم گرفت و از اَسْتارِ عدم بیرون کشید و حلّه در پوشانید و تاج بر سر نهاد آنگه در کورۀ ارادتش فرو گداختند و دست بدست بیرون می دادند تا دستِ آخرین که این مهتر سر از خیمۀ وصالِ خود بیرون زد و ندا کرد که صدهزار و بیست و اند هزار نقطۀ دولت را که شما همه نوبت خود داشتید اکنون نگین و توقیع به ما فرستید و شما یک چندی خوش بخسبید که ما هنوز حق این عالم نگذارده‌ایم، چون حق این عالم بگزارد ندا می کرد20 که الرّفِیقُ الاعْلَی.

آورده‌اند که آن شب که حجاب بر گرفتند همه عالم بدید، در آن میان مادرِ خود را دید که

p.508
لب همی جنبانید، خواست که با او سخنی گوید، دستوری ندادند، احسنت ای عزّت بر کمال، صدهزار خلق را بر‌انگیختند تا شعایرِ اسلام را عزیز دارند، تا فرمان وی بر زمین نیفتد، و هزارهزار دیگر را برانگیخته تا زنّار گبرکی را به جان بازگیرند تا حکمِ وی ضایع نشود، به حکم جلال قومی محروم ماندند و به حکم جمال قومی فایده بر می گیرند. در هر فرمانی که ترا بداد عبودیّتی از تو طلب کرد، و در همه حکمی که بر تو براند از درونِ دل تو آگاهی خواست. یک جای آتش قهر در جانها زد، گفت: اَفَاَمِنُوا مَکْرالله، و یک جای اسْپَرغمِ لطف در روضۀ عطف بنشاند که لاَ تَقْنِطُوا مِنْ رَحْمة الله. /170b/ چون مرد از این حدیث آگاه شد از فرق تا قدم وی آتش بگیرد به صحرای عزّت نگرد هیچ جا منزلگاهی نبیند در خونابۀ حیرت می گردد و اشک حسرت بر رخساره می گرداند.

ای درویش تیغِ قهر هرّوز بُرّانتر است لیکن این بیچارگان هرّوز عاشقتراند. هَکذَاشَأنُ المُلُوک لاَ طَاقَةَ مَعَهُم وَلاَ صَبْرَعَنْهُم.

بیت
جاوید سرِ زلفِ تو خَمْ در خَمْ باد
وین درد و غم رَهِیْت دم بر دم باد21
شادان به غم منی، غمم بر غم باد
هر کو به تو شاد نیست، کم بر کم باد

p.508
اختلاف نسخه ها

  • ۱ .تو: الاحد
  • ۲ .تو: ابو‌زید
  • ۳ .مج: حتی تلحق به وادی الدیمومیّه
  • ۴ .آ: لا تظمأ عن الذکر
  • ۵ .آ: عدید
  • ۶ .آ: به وی برداد
  • ۷ .تو: «و مریوما... واحد» ندارد
  • ۸ .آ: بیماریی عظیم
  • ۹ .آ: اُمنیّت
  • ۱۰ .تو: العاجز با لجازم القاد
  • ۱۱ .آ: «ای ملعون حجت می آری» ندارد
  • ۱۲ .آ: برسری آب آیم
  • ۱۳ .آ: بر‌کشید
  • ۱۴ .آ: به ناسزا در حکمت روا نیست
  • ۱۵ .آ: افضلیت
  • ۱۶ .تو: قسمین، مر: اقتسماهاین جسمین
  • ۱۷ .مر: تا افتاد به پایی، تو: نیایی
  • ۱۸ .آ: پدید نیایند
  • ۱۹ .آ: مشغول گردند
  • ۲۰ .مج، آ: بانگ می کرد، تو: بانگ کرد
  • ۲۱ .تو: وین درد دل