طماعتر و با نخوتتر از مگس نیست و قانعتر و عاجزتر از عنکبوت نیست.
حق - جلّ جلاله - چنان حکم راند که مگس طمّاع را در دامِ عنکبوت قانع آورد تا عُقلا را معلوم گردد:
شعر
| اِنَّ المَقَادِیر اِذَا سَاعَدَت |
|
الحَقت العَاجِز بِالقَادِرِ10 |
چون مقادیر ازلی از پردۀ مشیّت به صحرا آمد عاجزان را به قادران و درویشان را به توانگران در رساند.
هفتصد هزار ملایکۀ ملکوت در این روضۀ بنفسجی و صَرْح زَبرجدی صَبُوح تسبیح و غبوق تقدیس کشیده بودند و ندای وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک وَنُقَدّسُ لَکَ برکشیده، همی ناگاه از خاک اعجوبهای پدید آوردند که به یک قدم بر هفتصدهزار ساله روش ایشان تقدّم کرد.
ابلیس هزارهزار رَزمۀ طاعت و تنگ عبادت بر هم نهاده بود و به آخر ملعون بیرون آمده، و آدم بی هیچ تک و پوی قدم هزارهزار ملک مقرّب را محراب و قبله گشته.
ای ملعون حجّت می آری11 که خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ؟
از آن راه که ما آمدهایم حجت پیش نشود، ما را که در آوردند از نقطۀ لطفِ بی علّت در آوردند، اهلِ حقایق بر زبانِ جمادات سخن گویند تا اربابِ افهام را بدان اعتباری بود.
آوردهاند که کوزهای با کدویی به سخن آمد، کدو کوزه را گفت: تو کیستی؟
گفت: من کار دیده و گرم و سرد بسی به سرِ من رسیده، و تو سایه پرورده.
کدو جواب داد: آری چنین است که تو می گویی، لیکن تو از درِ جهد درآمدی و من از درِ لطف، و هرگز اهلِ جهد با اهلِ لطف برابر نیاید؛ و اگر خواهی که بدانی، بیا تا بهم به آب شویم تا ببینی که تو به آب فرو شوی و من بر سر آیم12.
هزارهزار ملک مقرّب سجادۀ طاعت بر این هودج مُدَبّج در مقصورۀ نیاز فرو کرده، همی چون سلطان محبّت تیغ بیدریغ برکشید دست خاک گرفت و به میدان کار در کشید13.
ای بسا که ما را خواست /169b/ اما ما ترا خواستیم، وَاَلْزَمَهُم کَلِمَة التَّقوَی.
گدایی را چنین خلعتی در پوشند در سر او پنداشت پدید نیاید، گدایی که نان شبانگاهی ندارد ناگاه خلعتِ سلطان به در او آوردند، اگر در آن خلعت بنخرامد چه کند؟
و کانُوا اَحَق بِهَا وَاَهْلَهَا.
به ناسزادادن روا نیست14 و از سزا بازداشتن وَجْه نیست.
فاطمه را - رضی الله عنها –