روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.509
۵۷ – الصّمَد

آنکه حاجتها بدو بر دارند و او خود پیش از حاجت برداشتن کارها ساخته. یکی را به قهر بگداخته، دیگری را به لطف بنواخته. قال جلّ جلاله: کلّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأنٍ، مَعْنَاهُ فِی اَمْرٍ یُبْدِیه لاَ فی اَمْرٍ یَبْتَدِیه فَاحْمَدْ رّباً اَعْطَاکَ قَبْلَ السُّؤال مَالَم یَهْتَدِی اِلَیْه بَعدَ التّحکّم. شکر کن1 خداوندی را که ترا از نوال پیش از معارضۀ سؤال آن داد که اگر به تو بازگذاشتی و تو هزارهزار سال اندیشه کردی به تحکّم به سرِ آن نرسیدی. دَعَاکَ وَاَنْتَ غَافِلٌ، و عَلَّمَکَ وَاَنْتَ جَاهِلٌ، وَخَلَقَکَ وَلَم تَکُن شَیئاً مَذْکُوراً وَسَقَاکَ بِکأسِ برّه فِی مَجْلِس سرّه شَراباً طَهُوراً.

ای درویش نیک بیندیش، لطفی که بر آن حضرت تقاضای کششِ شما کرد و رای لطفی بود که تقاضای آفرینش کرد؛ زیرا که از اول ترا به تو داد و از دوم ترا از تو باز ستد.

به داود – علیه السّلام – وحی کرد که یَا دَاوُد حَبِّبْنی اِلَی عِبَادِی. مرا در دلِ بندگانِ من دوست گردان. فَقَالَ دَاودُ: وَکَیْفَ ذَلِکَ؟ قَالَ ذَکّرهُم آلائی وَنِعَمَائی. نعمتهای من ایشان را یاد ده. اَمَا اَنْعَمْتَ اِلَیْکَ وَاَنْتَ مُحْتَاجٌ، اَمَا اَغْنَیْتُکَ وَاَنْتَ فَقِیرٌ، اَمَا اَعْظَمْتُ شَأنَکَ وَاَنْتَ حَقِیر، اَمَا فَتَحْتُ لَکَ بَابِی، وَاَمَا اَنْزَلْتُ عَلَیْکَ کِتَابِی. نه درِ برّ خود بر تو بگشادم، نه چهار بالش وحی در صفۀ صفوتِ دل تو بنهادم؟ اَمَا اشْهَدْتُکَ غَیْبَ المّلکُوتِ، امَا نَثَرْتُ عَلَیکَ عَجَائبَ الجَبَرُوتِ، اَمَا اَدْنَیْتُکَ مِنْ سَرَادِق الاُنسِ، اَمَا اَسْتَقَیْتُکَ مِنْ کأسِ القُدْس، اَمَا تَوَّجْتُکَ بتَاج الایمان، اَمَا اَجلسْتُکَ عَلَی سریرِ الامَان، اَمَا جَلَوتُکَ بالاخْتِصَاصِ عَلَی کلّ دَانٍ وَقَاصٍ، اَمَا اَذَقْتُکَ حَلاوةَ

p.510
اِقْبَالِی عَلَیْک، اَمَا اَهدیتک تحیّتی وَتُحْفَتِی اِلَیْکَ، اَمَا اَلْهَمْتُکَ ذِکْرِی، اَمَا اَوْدَعْتُکَ سرّی، اَمَا رَفَعْتُ لَکَ سترِی، مَنْ رَاَیْتَ مِثْلِی وَهَل لِی مِثْلٌ.

اگر گمان می بری که پدر و مادرت بر تو از من رحیمتراند، خطاست. اَنَا اَلْهَمْتُهُمَا الشَّفَقَةَ عَلَیْکَ، اَنَا حَثِّثتُهما عَلَی الاحْسانِ اِلَیْکَ، اَنَا زَیَّنْتُکَ فِی عُیُونِهما حتّی رّبّیاکَ صَغِیراً واَدَّباکَ کَبِیراً. من ایشان را برانگیختم و در دل ایشان /171a/ افکندم تا به دیدۀ شفقت به تو نگرستند و من ترا در دیدۀ ایشان آراسته گردانیدم. اگر تزیین و تحسین من نبودی کسی به تو التفات نکردی.

فضَیل عِیاض گفت رحمةالله علیه: مَا مِنْ لَیْلَة اخْتَلَط ظَلاَمُهَا بِضِیائهَا و هَجَعَ العُیُون الانَادَی الجَلِیلُ جلّ جلاله مَنْ اَعْظَمُ مِنّی جُوداً الخَلائق عَاصُون وَاَنَا اَکْلأهم فِی مَضَاجعهم کانّهم لم یُعْصُونی، اَجْودُبِالْفَضْلِ عَلَی الْعَاصِی وَاَتَفَضّل عَلَی المُسِیء، مَنِ الّذی سألَنِی فَلَم أعْطِه مَنِ الّذی دَعَانِی فَلَم اُجِبْهُ، مَنِ الّذی توکّلَ علَیَّ فَلَم اَکْفِهِ، مَنِ اَنَاخ بِبَابِی فنَحَّیتهُ اَنَا ذُوالفَضْل و مِنّی الفَضْل، وَمَنْ کَرمی وَجُودِی، اَنْ اُعْطیَ مَنْ سألَنِی وَ مَنْ لم یَسْألنِی، وَمِنْ حِبَائی اَنْ اَغْفِرَالتَّائب اِذَاتابَ کانّهُ لَم یَزَل تَائباً. فَاَیْنَ یَهْرُبُ الخلائق عَن بَابِی.

آن عزیزی می گوید: یَقول الله للشّیخ اِذَاتَابَ؛ آن پیر عاصی چون توبه کند حق – جلّ جلاله – او را می گوید: طالما دَعَوْتُکَ فَلَم تأتِنِی. ای بسا که ترا خواندم و نیامدی، حتّی لَم یَبْقَ فِیکَ مِنَ القوّة الاّ قَلِیلاً اَیُّهَا الشَّیخ اَبْطأتَ فِی المَجی غَیراَنّی کریمٌ اَقْبَلُکَ عَلَی مَا فِیکَ2. اکنون آمدی که قوّت ساقط گشت و ضعف مستولی شد و خلق ز تو سیر گشتند و پیرِ گرانجانِ جگرخوارت نام نهادند، لیکن من کریمم، چنانکه هستی، می پذیرم. ریگ را در حقّ خلیل آرد کردم، آب را در عهدِ کلیم خون کردم، گل را در عهدِ عیسی خفّاش کردم، خون حیض را برای جنین غذای لطیف گردانیدم، سیّئات به کرم خود در حقّ تایب، حسنات گردانیدم، فَاوُلئکَ یُبَدّلُ اللهُ سیّئاتِهِم حَسَنَاتٍ.

آورده‌اند که فردا عاصی نامه باز کند هیجا3 معصیت نبیند، گوید: خداوندا آن معاصی که من کردم، کجا شد؟ خطاب آید که ما در گذاشتیم تو نیز درگذار.

ای جُوانمرد! اگر با تو گفتندی4 که توبۀ تو در قطع و قتل است بایستی که تقصیر نکردی فَکَیْفَ که گفتند: از تو قطره‌ای و از ما نظره‌ای، از تو دَردی و از ما بُردابُردی، امروز گریستنی و فردا نگریستنی.

p.511

چنین دیده‌ام که دوزخ به سخن آمد و گفت: وَیلٌ لِمَنْ عَرَفکَ ثمَّ عَصَاکَ. ندا آمد که وَیلٌ لِمَنْ عَصَاکَ ثمَّ لمَ یَتُبْ. بندۀ من نه آن است که گناه نکند، لیکن بندۀ من آن است که چون در گناه افتد زود به درگاه من باز آید تا جفوت و هفوت بهم جمع نشود.

چون بنده‌ای بد مباش که شیشه بشکند و بگریزد و سی دینار بهای خود ببرد.

توبه بدل طاعت است چنانکه خاک بدل آب است، اگر مطیع را طاعت است عاصی را توبه است، اگر عوضِ طاعت جنّت است عوض توبه محبّت است، اِنَّ الله یُحِبُّ التّوّابیِن. و محبت صفتِ من است، و چون حدیثِ صفت رود هشت بهشت، بلکه هزارهزار بهشت /171b/ کجا پدید آید5. اگر من ترا نیامرزم کی ترا آمرزد، وَمَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاّ الله. اگر امیرِ خراسانت نپذیرد امیرِ عراق6 بپذیرد، اما اگر من ترا نپذیرم، کیست که پذیرد؟ ابراهیم خلیل را که پدرِ ملت بود و با حلّه خلّت بود، بنده خواندم. اسحاق و یعقوب را با چندان مجاهدت و مشاهدت بنده خواندم: وَاذْکُرْ عِبَادَنَا اِبْرهیمَ وَاسْحَق وَیَعْقُوبَ. و ایوب را با چندان صبر بنده خواندم: وَاذْکُرْ عَبْدَنَا اَیُّوب. و سلیمان را با چندان شکر بنده خواندم: نِعْمَ الْعَبْدُ. و ترا با چندین جفوت و هفوت بنده خواندم7: نَبّی عِبَادِی.

قُلْ یَا عِبَادِی این نبود مگر عنایت الهی و رعایت پادشاهی. اِنَّ الله کَتَبَ کِتَاباًً فَهُوَ عِنْدَهُ عَلَی الْعَرش سَبَقَتْ رَحْمَتِی غَضبِی وَلَقَدْ سَبَقَتْ کلِمَتُنا. اِنَّ الّذین سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الحُسْنَی. این سبقت رحمت ناگاهی از کمین غیب تاختن آورد و مرد را بیقرار کند، دوستی را در دل بجنباند، پس دوستی خاطر گردد، پس خاطر همّت گردد، پس همّت نیّت گردد، پس نیّت عزیمت گردد، پس عزیمت قوّت گردد، پس قوّت حرکت گردد، پس مدد پیاپی گردد، پس مرد از سرِ جدّ و جهد گوید: اللهُ اکبر.

اگر نیم شبی یا سحرگاهی آن عاشق صادق را قلَقی8 پدیدار آید خواب از دیده برَمد، جامۀ نرم و خوابگاه خوش و جفت با جمال بگذارد و برخیزد و آبدستی بیارد و متضرّع‌وار به حضرتِ عزّت آید و از حضرت ندا می آید که بندۀ من اگر چنان است که خواب و راحت بدرود کردی، اینک جمال و جلالِ ما، بِعَیْنِی مَا یَتَجّملُ المُتجَمّلون مِنْ اَجْلِی9.

کَیْ بود که جذبه‌ای از جذباتِ حق از جعبۀ مشیّت بر هدف حبّة القلب تو زنند، آنگه چون صید گشتی از عمر و زید برگشتی. ما به یک کشش از گبری صاحب صدری کنیم و از راهزنی چون فُضَیل رهروی کنیم10، ما را به کردِ تو نیاز نِه، اما ترا به معونتِ ما نیاز است، ما

p.512
کردی11 را که از آن بی نیازیم در میان می آریم برای دلِ تو، تو معونتی که ترا بدان نیاز است از میان بیرون می بری12؟

سرّی عزیز است در کردِ تو کمترین چیزی کسبِ تو است و بزرگترین چیزی حُکمِ من. به حکم دوستی کمترین چیزی که کسبِ تُست در میان می آریم، تو از خود می پسندی که توفیق من که عزیزترین چیزی است از میان بیرون بری13؟

ای درویش آنکه مصطفی گفت – علیه السَّلام: لاَ صَلاَةَ اِلاّ بِفاتِحَةِ الکِتَابِ، چنانستی که می گوید: نماز نیست الا به معونت خدای. پنداری که فرمانبرداری از گزاف است، پنداری که به درگاه او رفتن کاری خرد است. پیشِ سلطانی که اسم سلطنت مجازی دارد جز به اجازت نتوانی رفت به حضرتِ عزّت که درگاه پادشاه لَمْ یَزَل ولاَ یَزَال است توانی آمد بی منشور اذن و توقیع اجازت /172a/ و طغرای قبول او؟

ما برداشتگان علم اوییم، ما تشریف دادگان حکم اوییم. مخدّرۀ غیب را و کریمۀ کرم را با فریشتگان خاطب نیامدند و اهلّیت آن نداشتند که حدیث وی کنند؛ زیرا که ایشان بندگان صرف بودند، و عار بوَد که خواجه دختر خود به غلام خود دهد، اهل خِطبۀ این مخدّره آدمیان آمدند که دوستان بودند و مرد کریمۀ خود را به دوست دهد اما به غلام ندهد. فریشتگان نسب که گرفتند از روح گرفتند اما آدمیان نسب که گرفتند از فتوح گرفتند. کلُّ سَبَبٍ یَنْقَطِعُ اِلاّ سَبَبِی وَ نَسَبِی.

آن روز که گفت: وَنَفَختُ فِیِه مِنْ رُوحی، کفائت آدمیان درست می کرد؛ زیرا که در ازل حکم کرده بود که عقدی خواهد بود میان عبودیّت محض و کرم ربوبیّت صرف، که اَلَسْتُ بِرّبکم؟ و آن عقد نتوان بست جز با کفو. در خاک آدم لطیفه‌ای تعبیه کرد از غیب پاک، که آن لطیفه سبب کفائت آمد؛ زیرا که آن لطیفه نسب از لطفِ حضرت گرفت. وَاَیّدَهُم بِرُوحٍ مِنْهُ اشارت به آن لطیفه است هرچند که با ظواهر گفت: اَلَسْتُ برّبکم؛ نه من خداوندِ شماام؟ از آنجا که خطاب باطن است و آن خطاب یحبُّهم و یحبُّونه است، می گفت: من دوست شماام، نَحْنُ بِالنّهارِ سُلطانٌ وَبِاللّیلِ اِخْوانٌ. به روز سرا پردۀ مملکت باز کشد و در چهار بالش ملک بنشیند و خاص و عام را در پیش بیستاند؛ باز چون شب در آید از تخت ملک فرود آید و برادروار در میان بنشیند.

p.513
شعر
نَحْنُ قَوْمٌ تُذِیبُنَا الحَدَقُ
النُّجْلُ عَلَی اَنَّنَانُذِیبُ الحَدِیدَاً
وَتَرَانَالدی الکرِیهَةِ اَحْرَاراً
وَفِی السِّلمِ للمَوَالِی عَبیِداً

آنکه گفت: اَلَسْتُ برّبکم؟ آن وقتِ سلطانی راندن بود، و اما آنکه گفت: یحبُّهم و یحبُّونه، آن وقتِ نواختن بود. در مذهب محبّت هم لطف بباید هم قهر، هم نواخت و هم گداخت، هم کشش و هم کُشش، هم ساختن و هم سوختن. نواخت بباید تا مرد سختی گوشمال بداند و گوشمال بباید تا قدر نواخت بداند. مردان او بار نواخت که کشند در مشاهدۀ قهر کشند، و بارِ قهر که کشند در دیدار لطف کشند، و هر کرا به یک چیز پرورند او را طاقت کشش دیگر چیز نبوَد. جُعَلی که روزگار در نَتْن گذاشته باشد چون در میان گل نهی، بیم هلاک بوَد که او روزگار در نَتْن گذاشته است. سرمایۀ کشش بار طیب ندارد. فریشتگان پروردۀ لطف بودند بارگاه کشش قهر نداشتند، اما آدمیان که بارگاه کشش لطف و قهر دارند، اِنْ تُعَذّبْنِی فَانَا لَکَ مُحبُّ وَاِنْ تَرْحَمْنِی فَانَالکَ مُحبُّ.

آن عزیزی می گوید: اگر رحمت کنی مُحّبم، و اگر صدهزار تیر دلدوز و آتشِ جگرسوز بر من گماری، هم مُحبّم.

محمود در شکارگاه بود گدایی در جَست و عنانِ مرکبِ سلطان بگرفت، محمود تازیانه‌ای گرم بزد، گدا سر بر آورد، گدا سر بر آورد، گفت: سخت زدی اما خوش زدی /172b/ دیر بود تا در آرزوی آن بودیم که پادشاهی ما را بزند، البَلاء للولاء کاللهَب للذّهَب.

ابراهیم ادهم به مکه می رفت، پیران مکه خبر یافتند به استقبال او بیرون آمدند و او در پیشِ کاروان می شد تا کس او را نشناسد، خادمان از پیش برفتند او را دیدند، گفتند: ابراهیم نزدیک رسیده است که مشایخ حرم به استقبال او آمده‌اند، گفت: چه می خواهید از آن زندیق؟ او را نشناختند سیلی فرازنهادند14، گفتند: مشایخ مکه به استقبال او بیرون می شوند و تو او را زندیق می خوانی15؟ از او درگذشتند، ابراهیم گفت: هان ای نَفْس می خواستی که خلق به استقبالِ تو آیند، باری به نقد سیلی بخوردی، اَلْحَمد ِلله که به کامِ خودت بدیدم.

هم از ابراهیم ادهم آورده‌اند که گفت: وقتی به شام بودم در شهر می شدم هیچ کس مرا در مسجد نگذاشت، روشناییی دیدم، برفتم گلخنتابی دیدم که گلخن می تافت در شدم و گفتم: سَلاَمٌ عَلَیْک. به من باز نگریست و جواب سلام من باز نداد. گفتم: الحمدُلِلّهِ از پادشاهی و

p.514
مملکت بدان جای رسیدم که گلخنتابی جواب سلام من نمی دهد.

عالمی بود همه پاکی گرفته، بحارِ تسبیح و تقدیس موّاج گشته، همه را زهرِ قهر داده و مشتی لایبالی در وجود آورد و گفت: اگر شما صحایفِ اعمالِ خود را از نقطۀ سیاه معاصی مصون دارید ما قومی آریم که آفت به هزار جان بخرند؛ زیرا که پاکی ما را سَزَد16.

ما که شما را بیافریدیم نه از برای آن آفریدیم تا بندگی شما را آشکارا کنیم، حکمت آن بود تا خداوندی خود آشکارا کنیم. فریشتگان در صدر جلالت تسبیح بودند چون آدمیان در آمدند تسبیح خود در جنبِ آفت ایشان بدیدند، ندا آمد که یا مقدِّسان و مُهَلِّلان ما را به ثنای شما حاجت نیست، حضرت ما پاک است از تسبیح و تقدیس، شما دست از تسبیح بدارید و عذر دوستان ما خواهید. چون صدر آدمیان را مسلّم گشت، فریشتگان را گفتند: شما دعا گوی ایشان باشید در حضرت جلال ما. چون ارزاق می نوشتند لوح در کنار اسرافیل بود چون کار به لوحِ دل رسید هیچ کس رها نکرد، اسرافیل که سی هزار ساله راه بالای وی است و عرش بر سفتِ وی است با این همه بالا و عظمت لوح دل در کنار او نگنجد؛ قلم اقوات به دستِ اسرافیل داد اما قلم عزّت در قبضۀ قدرت وی است17 و دلها در قبضۀ غیرت است، امروز در پردۀ غیرت شنیده18 فردا در پردۀ غَیْرت دیده.

گفتۀ ایشان است: الغَیْرَةُ البَشَرّیة عَلَی النُّفُوس، والغَیْرَةُ الرُّبوبیّة عَلَی القُلُوب.

آنکه دل ترا به کس ننماید18 از آن است که در پردۀ غیرت است، فردا که در جنّت روند دلها را گویند که دیده ها را میزبانی کنید، آنکه او را بینند آن میزبانی دلهاست مر دیده‌ها را. دل همیشه در حضرت است و حق را می بیند /173a/ و حق به او می نگرد؛ اوست که از مجلس20 عام خاصّ دانَد کرد21.

p.514
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مج: شکر گوی
  • ۲ . تو، کب: + من القوّة
  • ۳ . تو، آ: هیچ جا
  • ۴ . آ: اگر تایب را گفتی
  • ۵ . آ: برآید، تو: کی پدید آید
  • ۶ . تو: عراقت
  • ۷ . آ: با چندین جفابنده خواندم
  • ۸ . آ: قلقلی
  • ۹ . تو: ما یتجمّل المتجملّون
  • ۱۰ . آ: در حاشیه افزوده شده: و از میان بسته‌ای چون شبلی پیر طریقت و از زنار بسته‌ای چون معروف کرخی چون مقدم حقیقت
  • ۱۱ . آ: گبری
  • ۱۲ . آ: نمی بردی
  • ۱۳ . آ: «سری عزیز است... بیرون بری» را ندارد
  • ۱۴ . آ: فرا نهادند
  • ۱۵ . آ: می گویی
  • ۱۶ . آ: جزما را نسزد
  • ۱۷ . آ: قلم قدرت به یدوی است
  • ۱۸ . آ: سینه
  • ۱۹ . تو: ننمایم
  • ۲۰ . آ: آن مجلس
  • ۲۱ . مج: + صلی الله علی محمّد و آله.