روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.515
۵۸ – الَقَدِرُالمُقْتَدِر

ارباب اصول چنین گویند که القُدْرةُ مَا یَتَقَدّرُ بها المُرادُ عَلَی حَسَب قَصْدِ الفَاعِل فِی الوُقُوع. و چون به قدرتِ حق نگری همه معدومات رنگ وجود گیرد، و چون به عزت حق نگری همه موجودات رنگ عدم گیرد، و تا گمان نبری که هرچه بدانست، بگفت؛ و هرچه توانست بکرد؛ و هرچه داشت بنمود. موجودات و مخلوقات نموداری است از قدرتِ او، و وَحیها1 والهامها ذره‌ای است از علم او. چنانکه حکمی چند از علم خویش به شما فرستاد علم او بنرسید2؛ کلوخی چند بهم باز نهاد قدرتِ او به پایان نرسید زردی و سرخی چند به شما نمود خزانۀ او نیست نشد؛ اگر هزارهزار عرش و کرسی و آسمان و زمین بیافریند ذرّه‌ای از قدرت پیدا نکرده باشد. قدرت تو متقاضی، و قدرتِ ما متعالی، وقت تو متناهی، و راه ما نامتناهی.

رسول – علیه السَّلام – شبِ معراج به قاب قوسین برفت امّا از آنجا که کمال و جلال و عظمت بود قاب قوسین همان بود و تَحْتَ الثّری همان، چون از امّت به مصطفی نگری ترا این روی نماید که اَنَا سیّدُ وَلَد آدَمَ، و باز چون از حق جلّ جلاله به محمّد نگری ترا این روی نماید که اَنَا ابْنُ امْرَأةٍ مِنْ قُریش کانَتْ تأکُلُ القَدِید. در راه فضل حق قاب قوسین بود اما در راه عزّت حق اسفل السّافلین بود.

نواخت او چون در رسد تَحْتَ الثّری را رنگ اَعلَی العُلَی دهد، و جلال او چون حمله آرد

p.516
قاب قوسین را چون تَحْت الثّری کند. خلق را فرمود که مرا بشناسید و همه را از آن سرّ شناخت محروم کرد به حکم غیرت، و گفت: مرا ببینید و وعده کرد و بر راه حجاب عزّت.

ای درویش! کبریا ردای اوست و عزّت صفت اوست و جلال حق اوست. بدان که تو قدمی برداشتی و قفایی بخوردی و رنجی بدیدی، او جلالِ3 خود فرو نهد، ردای کبریا بیفکند، صفت عزّت متبدّل کند؛ به خدای که نکند. فردا که دیده‌ها گشاده گرداند و آن حجابها برخیزد و دیده‌ها او را ببینند، به خدای که حجاب عزّت برنخیزد.

یعقوب نَهْرجوری سی سال در حرم مجاور بود و هرگز حدیث نکرده بود، به وقت وفات او را تلقین می دادند که بگوی: اَشْهَدُ اَن لاَاِلَه اِلاّ الله، گفت: چه جای این حدیث است، مَا بَقِیَ بَیْنِی و بَیْنُهُ اِلاّ حجابُ العزّة. جلال عزّت راه حقیقتِ شناخت گرفته، و کبریای عزّت پیش دیده‌ها حجاب شده. خلق را راهِ شناخت و کبریا بر جای، خلق مشغول دیدار و حجاب عزّت برناخاسته، وَهْم در راه شناخت به حکم بی نهایتی شناخت گم شده، فهم در راه دیدار به حکم بزرگی مقام متحیّر بمانده. /173b/

بیت
ای آیتِ بدیع ندانم چه آیتی
کز وَهْم تیزِ مردمِ دانا نهانیا
چیزی همی گمان فتد اندر دلم بدیع
وصفش همی تمام ندانم، توانیا4

بیت
در وصف تو شاعران سخن گستردند
معنی به صفای تو بسی بسپردند5
چون عاجز وصفِ تو شدند آن جمله
کَنْدَر دلشان نبشته شد، بستردند6

ای علم یکتای ما که در اَزَل آزال بودی روزی چند نوبت به امر و نهی ده، صدهزار و بیست و اند هزار غوّاصانِ بحارِ صمدیّت به صحرا آمدند کتب و رسالات متواتر گشت، امّا کس حق راه ما نگزارد. اَیْنَ الماء وَالطّین من حدیث7 ربّ العَالَمِین، و اَیْنَ الخَلِیفَةُ مِنَ الحَقِیقَةِ. ای امر و نهی نوبت به علم باز ده که کار علم ما دارد، از مشرق تا مغرب هر کجا غباری بود بردامنی دامن بیفشاندند، علم من پاک ماند و حکم من مُر.

فردا عزیزانِ خود را گوید: در آن عالم بر شما کارَکها رفت، هرچند بظاهر به اختیار کردید به حکم تکلیف، لیکن بحقیقت به اضطرار کردید به حکمِ حکمِ ما. پردۀ اختیاری از آنِ تو به حکم شرع بر روی صورت حکم ما پوشیده بودیم، امروز بدان پردۀ اختیاری

p.517
ننگریم، بدان صورت حکم نگریم. کفّار را از امر خطاب آید، دوستان را از حکم خطاب آید، امر خصم بیگانگان کند و حکم شفیع دوستان کند. بیگانگان می روند در کوبا کوبِ قهرِ اَمْر، تا محلّ انتقامِ امر؛ و دوستان می روند در بُردابُرد شفاعت حکم تا مقّرِ لطف حکم. این سخن را خریدار جز اهلِ سنّت نیستند. کرباس سطبر را خریدار پیداست و دیبای رومی را خریدار پیدا. آسمان و زمین را گو همه مزکّی شوید و گواهی دهید به آن حضرت که این مرد خراباتی است، رای سلطان باید که در حقّ ما نیکو بوَد.

آنکه او – عزّ و علا – فردا مصطفی را شفاعت دهد آن جلوه کردن مصطفی راست، والآ حالت دوستان در شفاعت هیچ شفیع نیاید، ایشان شفاعت کردۀ دوستی اویند، کارِ ما با او بماند و کارِ او با ما به خداوندی او ماند.

از خانۀ گدایان آن بیرون آید که در خور گدایان بوَد، و از سرای سلطانان آن بیرون آید که لایق سلطانان بوَد. امروز سزای کار شماست با ما، فردا سزای کار ماست با شما؛ امروز لَم یَکُنیِ شماست فردا لَم یَزَلیِ ما؛ امروز شما زخم خوردۀ لَمْ یَکُنِی8 خود، فردا برداشتۀ لَم یَزَلِی ما.

بیت
کَیْ بوَد کاین نقاب بردارند
تا بدانی تو طعمِ زهر زقند

چون9 نوبتِ عدلِ او درآید انبیا راهِ گریز جویند، و چون نوبتِ فضلِ او درآید خراباتیان سربردارند10. داود – علیه السّلام – تنگدل شد و از کردۀ خود خجل شد، چهل روز در سجده بود، اللَّهُمَّ اغْفِرلِی وَلاَ عُذُرَلِی11. سخن برتر نمی یارم گفت، کسی که سیم اشنان ندارد شکر بر وی چگونه عرضه کنند؟12 /174a/

ای درویش! تا به افلاسِ خود مقرّ نگشتی13 از تو هیچیز نیاید. صدهزار مرقّع14 می پوشند به طمع آنکه15 بوی مفلسی بیابند. به موحّدی خود موحّد نباید بود، به واحدی او موحّد باید بود. هر که استادتر، برهنه‌تر. استاد همه عالم در شریعت و طریقت محمّد بود آن مهتری که چندین هزار سال جبرئیل طاعت آورد تا شبِ معراج گفتند: غاشیۀ دولت این مرد بر گیر، و ترا ثواب این طاعت بس بوَد. بنگر که چگونه‌اش برهنه کردند که لَیْسَ لَکَ مَنَ الاَمْر شیءٌ.

p.518

شعر
قَمرٌ قامَر قَلْبِی فقمر
صیّر العَیْن من الضّعْفِ اثَر
قَمرٌ قَدْحَلّ قَلْبِی حُبّهُ
لَمْ یدع منی سوی قلب القمَر

تا دیدۀ تو از تو بر نخاست بِالله العَظِیم که هرگز روشنایی نبینی. موسی – علیه السلام – می گوید: اَرَنِی، او می گوید: لَنْ تَرَانِی. محمّد را می گویند: اَلَمْ تَرَاِلَی رّبک. به ما ننگری؟ هر که را می باید که گل ببوید، گو خار اختیار بکن و بینداز. ای عزیزانِ حق، هر که هلاک شد در پنداشت هلاک شد.

آن عزیزی گفت: رَاَیْتُ سَبْعِینَ صدّیقاً هَلَکوُا فِی التَّوَهُم.

به داود وحی کرد که یَا دَاوُدُ بَشّرِ المُذْنِبیِنَ وَاَنْذر الصدّیقِینَ.

عادت ملوک آن است که چون کسی را زهر خواهند داد، ایمنتر در وی نگرند. آن وقتی که حجّی گزارده باشی و نمازی به اخلاص آورده باشی و روزه‌ای بی شُبْهَت؛ از من بیش ترس. کسی را زهره است در عالم که در حضرت جبّاری بر درگاه قهّاری به چیزی پیدا آید.

آن مهتر را گفتند علیه السَّلام: چون نزد خلق روی، با رایتِ ولایت و لوای نبوّت رَو؛ باز چون به حضرتِ عزّتِ ما آیی در قرطۀ بندگی و صُدرۀ افکندگی آی. سُبْحَان الّذی اَسْرَی بِعَبْدِه، نگفت: بِنَبِیّهِ؛ چون حدیث نبوّت و رسالتِ تو رود، جانِ تو در قَسَم ماست: لَعَمْرُک باز چون حدیث جلال و عزّت ما رود اِنَّکَ مَیّتٌ.

شیخ بُلحسن خرقانی گفت: بیست سال است تا کفن ما از آسمان بیاورده‌اند16.

هم او گفت: عجب آن است که با خلقم به صورت زندگان می دارد و از حضرت17 خود کفن در پوشیده.

بیت
مندیش از آن حدیث و در پوش کفن
مردانه دو دست خویش آنگاه بزن
در شهر بگو که یا تو باشی یا من
شوریده بود کارِ ولایت به دو تن

یک قطرۀ مَنِی که از باطن به ظاهر آید جنابتِ ظاهر ثابت کند، یک ذرّه مَنی که در باطنِ کس ساکن شود جنابتِ باطن ظاهر گردد. پس جنابتِ ظاهر به آب برخیزد، امّا جنابت باطن به همه دریاهای عالم زایل نگردد.

هرچه در عالم کفر و ضلالت و بدعت و نفاق است همه سر از حجرۀ اختیار تو بیرون

p.519
کند. در هژده هزار عالم سایه‌ای نا مبارکتر از پنداشت نیست، و اخلاص است که پنداشت را هزیمت کند.

ابراهیم شیبان گفت: قدّس الله روحه: چندان در راه ریاضتها کردم و نفس را به خنجرِ قهر /174b/ بسمل کردم، حتَّی بَقِیتُ اَنَا بِلاَ اَنَا18، من بماندم بی من.

درویش را به درگاه توانگر جز فقر و فاقه بُردن روی نیست. فرزندان یعقوب – صلواة الله علیه – به نزدیک یوسف فقر و فاقه بردند، گفتند: وَجئنَا بِبضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ. لاجرم یوسف نقاب از جمال خود بر داشت و بدین زفان پیش آمد که لاَ تَثْریبَ عَلَیْکُم الْیَوْم. عزیز بود دیده‌ای که به عجز بشرّیت و فقر و فاقۀ آدمیّت باز شود.

از صفتِ علم خود خبر داد که اِن اللهَ بِکُلّ شیءٍ عَلیِمٌ، و از صفت جهلِ ما خبر داد که انَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً. از صفتِ قدرتِ خود خبر داد: اِنَّ الله عَلَی کلّ شیءٍ قَدیر، و از صفتِ عجزِ ما خبر داد که ضَرَبَ اللهُ مَثلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ علَی شیءٍ. از صفتِ عزّتِ خود خبر داد که اِنّ الْعِزّة ِللهِ جَمِیعاً، و از صفتِ ذلّ ما خبر داد که وَعَنَتِ الوُجُوهُ لِلْحیّ القیّوم. از صفتِ تنزیه و تقدیس خود خبر داد: سُبْحَان رّبک ربّ العزّة عَمّا یَصِفوُن، و از صفتِ آلودگی ما خبر داد که اَلَمْ نَخْلُقْکُم مِنْ ماءٍ مَهیِن. از صفتِ بقای خود خبر داد که ویَبْقیَ وَجْهُ رّبکَ ذُو الجلالِ وَالاکرامِ، و از صفتِ فنای ما خبر داد که کلّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ. از صفتِ حیاتِ خود خبر داد که وَتَوَکلّ عَلَی الحیّ الّذی لاَ یَموُت، و از صفتِ ممات ما خبر داد که اِنّک مَیّتٌ وَانَّهُم مَیّتُون. چون ربوبیّت صفت او بود که رّبکمُ و ربُّ آبَائکم الاَوَّلِین، عبودیّت صفتِ ما آمد که وَمَا خَلَقْتُ الجنّ والاِنْس اِلاّ لِیَعْبُدونِ. چون وحدانیّت صفتِ او بود که وَاِلهُکُم اِلهٌ واحِدٌ، ازدواج و مشارکت صفتِ ما آمد که وَمِنْ کلّ شَیءٍ خَلَقْنَا زَوجَیْن.

باز چون از محبّت خبر داد چنانکه خود را محبّت اثبات کرد، ما را محبّت اثبات کرد که یحبُّهم و یحبُّونه. اینجا رمزی باید که محبّان را رَوح رُوح زیادت گردد: علم و قدرت و حیات و تقدیس و بقا و وحدانیت صفتِ ذات او بود و ذاتِ او – جلّ جلاله – مقدّس و منزّه بود، این صفات به وی لایق آمد، سُبحانَ الذی تَعَطَّفَ بالعِزّ ولاقَ به.

باز چون به ذات آدمی می نگریستند، ذات آدمی آلوده و شوریده بود، کُدری19 تیرۀ آب و گلی؛ لاجرم چندان صفات20 در وی پیدا آمد، امّا موضع محبّت که هست، دل است، و دل زر خالص است و گوهر بحرِ نحر است و یاقوت کانِ سرّ است. دستِ هیچ غیر به وی نارسیده،

p.520
و دیدۀ هیچ نامحرم بر روی ناافتیده. مشاهدۀ جلال وی را زدوده گردانیده، صیقل غیب وی را مُهره زده، روشن و صافی گشته. چون کارِ دل بر این جمله بود حضرت عزّت را محبّتی بود جمال آن محبّت پیش دل عزیزان بداشت آثار انوار جمال محبّت بی کیفیت در آیینۀ دلهای عزیزان پدید آمد، پس محبّت ما به محبّت او قایم است نه محبّت او به محبّت ما.

خیال در آیینه که هست به بقای جمال صورت است نه به بقای آیینه. /175a/ اگر صورت از پیش برداری خیال برود. اگر سلطان یحبّهم قرطۀ عزّت و استغنا در پوشد، به دستِ عجزِ ویحبُّونه جز باد نماند.

بشر حافی – رحمة الله علیه – گفت: اگر چندان که عمر عالم است سجود کنی، حقّ آن نگزارده باشی که در ازل چون حدیث دوستان خود کرد ترا در میان آورد.

موجودات بسیار بودند و مصنوعات بی قیاس بودند با هیچ کس این کار نبود که با تو. اگر به علّت بودی اشخاص نورانی داشت در ملکوت اَعلی، همه در لباس عصمت و قرطۀ خدمت و مقام خدمت و قدم طاعت؛ لیکن نه هر که حاشیۀ بساط را شاید مقام انبساط را شاید، و نه هر که خدمت را شاید محبّت را شاید؛ نه هر که زینت درگاه بوَد جمال پیشگاه بوَد؛ نه هر کرا پدید آرند تا ببیند چنان بود که پدید آرند تا ببیند.

سلطان محمود را گفتند: ترا بسیاری غلام است ترک و کشمیری، با جمالتر از ایاز21؛ این عشق ایاز چیست؟ گفت: آن روز که داغ عشق ایاز بر جانِ ما می نهادند با ما به تدبیر نکردند که به تقدیر کردند22.

p.520
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: و فهمها
  • ۲ . آ: برسید
  • ۳ . آ: حق + جلال
  • ۴ . تو: وصفش همی نگفت توانم توانیها
  • ۵ . مج، آ: در بستند
  • ۶ . مج، آ: چون در خور تو صفات نتوانستند خاطر ز طریق شاعری بگستند ، تو: بیت «چون عاجز... بستردند» را ندارد، مج: + از بی قوت و بی قوت دل گرگ جگر یوسفان عصر مزند
  • ۷ . تو: عین حدیث
  • ۸ . تو: لم یکن
  • ۹ . مج: + از بی قوت و بی قوت دل گرگ جگر یوسفان عصر مزند
  • ۱۰ . مج: سر بر آوردند
  • ۱۱ . تو: عذری
  • ۱۲ . آ: تو... کنی
  • ۱۳ . آ: معتوف نشدی
  • ۱۴ . آ: اینک + صدهزار
  • ۱۵ . آ: آن است که
  • ۱۶ . تو: آورده‌اند
  • ۱۷ . مج، آ: در حضرت
  • ۱۸ . تو: لنا بلانا، مج: بلانا
  • ۱۹ . تو: چون به ذات آدمی آلوده بود و شوریده گذری تیره آب و گلی
  • ۲۰ . آ: صدمۀ این صفات
  • ۲۱ . مج، آ: ایاس
  • ۲۲ . تو، مج، آ: «که به تقدیر کردند» ندارند، مج: و صلّی الله عَلی محمد و آله.