شعر
| قَمرٌ قامَر قَلْبِی فقمر |
|
صیّر العَیْن من الضّعْفِ اثَر |
| قَمرٌ قَدْحَلّ قَلْبِی حُبّهُ |
|
لَمْ یدع منی سوی قلب القمَر |
تا دیدۀ تو از تو بر نخاست بِالله العَظِیم که هرگز روشنایی نبینی.
موسی – علیه السلام – می گوید: اَرَنِی، او می گوید: لَنْ تَرَانِی.
محمّد را می گویند: اَلَمْ تَرَاِلَی رّبک.
به ما ننگری؟
هر که را می باید که گل ببوید، گو خار اختیار بکن و بینداز.
ای عزیزانِ حق، هر که هلاک شد در پنداشت هلاک شد.
آن عزیزی گفت: رَاَیْتُ سَبْعِینَ صدّیقاً هَلَکوُا فِی التَّوَهُم.
به داود وحی کرد که یَا دَاوُدُ بَشّرِ المُذْنِبیِنَ وَاَنْذر الصدّیقِینَ.
عادت ملوک آن است که چون کسی را زهر خواهند داد، ایمنتر در وی نگرند.
آن وقتی که حجّی گزارده باشی و نمازی به اخلاص آورده باشی و روزهای بی شُبْهَت؛ از من بیش ترس.
کسی را زهره است در عالم که در حضرت جبّاری بر درگاه قهّاری به چیزی پیدا آید.
آن مهتر را گفتند علیه السَّلام: چون نزد خلق روی، با رایتِ ولایت و لوای نبوّت رَو؛ باز چون به حضرتِ عزّتِ ما آیی در قرطۀ بندگی و صُدرۀ افکندگی آی.
سُبْحَان الّذی اَسْرَی بِعَبْدِه، نگفت: بِنَبِیّهِ؛ چون حدیث نبوّت و رسالتِ تو رود، جانِ تو در قَسَم ماست: لَعَمْرُک باز چون حدیث جلال و عزّت ما رود اِنَّکَ مَیّتٌ.
شیخ بُلحسن خرقانی گفت: بیست سال است تا کفن ما از آسمان بیاوردهاند16.
هم او گفت: عجب آن است که با خلقم به صورت زندگان می دارد و از حضرت17 خود کفن در پوشیده.
بیت
| مندیش از آن حدیث و در پوش کفن |
|
مردانه دو دست خویش آنگاه بزن |
| در شهر بگو که یا تو باشی یا من |
|
شوریده بود کارِ ولایت به دو تن |
یک قطرۀ مَنِی که از باطن به ظاهر آید جنابتِ ظاهر ثابت کند، یک ذرّه مَنی که در باطنِ کس ساکن شود جنابتِ باطن ظاهر گردد.
پس جنابتِ ظاهر به آب برخیزد، امّا جنابت باطن به همه دریاهای عالم زایل نگردد.
هرچه در عالم کفر و ضلالت و بدعت و نفاق است همه سر از حجرۀ اختیار تو بیرون