شعر
| انَّ الرَّسُول لَنُوٌر یُستَضاء بِهِ26 |
|
مُهَندُّ مُنْ سُیوفِ الله مَصْقُول |
| نبّئت انّ رَسُوَل الله اَو عَدنی |
|
والعَفو عِنْد رَسُول الله مَأموُل |
تُبَّع ملک حمیر مر آن کاهن خود را گفت: هَلْ تَجِدُ مُلکأ یَزِیدُ عَلی مُلکی؟
قال: نَعَم.
قال: لِمَن؟
قال: احمدالبَارّ المَبْرُور وَ ایّد بالظّهوِر، وَ وُصِف فِی الزّبوِر، وَ فُضّلَت امّتُه فِی السّفور، یفرج الظُّلَم بالنُّور، احْمَد النّبی طُوَبی لاُمّتِهِ حِینَ یجئ.
امّا نوِر ولادت معروف است، آمنه می گوید، مادرِ مصطوفی: آن شب که این کودک از من بیامد، نوری از من جدا شد که مشرق و مغرب روشن کرد.
جایی نبشته دیدم که آن شب که از مادر بیامد، در ساعت روی بر زمین نهاد، و سجده کرد، پس روی سوی آسمان کرد و به زفان فصیح گفت: اَشْهَدُ اَنّ لاَ اِله اِلاّ الله و اَشْهَدُ اَنّ محمّداً رَسُول الله.
و تا ترا از این عجب نیاید که اگر عیسی که مُبشّر بود به قدوم قدم او در حالِ مهد سخن می گوید چه عجب که این مهتر نیز سخن گوید.
امّا نور معجزه؛ قصّۀ خندق معروف است، و آن کُدیه که در سنگ پدید آمد مهتر بیامد و مِعْْوَل بزد و آن انوار بجَست و به هر نوری بشارت همی داد به فتحی.
و امّا نور صحابه؛ اسید بن خُضَیر روایت می کند که شبی قرآن می خواندم در سورة البقرة بودم، سر بر کردم چیزی دیدم چون ظلّهای، در میان آنجا چراغها از آسمان می آمد، بترسیدم و خاموش بودم، بامداد بیامدم و مهتر را خبر دادم، گفت: آن ملایکه بودند به استماع آمده بودند امّا اِنَّکَ لَوْ مضیتَ لَرایْتَ عَجَائباً.
امّا نور امّت؛ یَسعی نوُرهُم بَیْنَ اَیدِیهِم وَ باَیْمَانِهِم.
شعر
| اِذَا نحنُ اَدْلَجْنَا وَ اَنْتَ امَا مَنَا |
|
کفی لمَطَا یا نا بِلُقْیَاک جَادِیَا |
آن مهتر را که در عالم آوردند سلطانوار آوردند، عالمی بود هوی و بدعت گرفته، شهوت مستولی شده، مراد امیر گشته، سیّد کونین را گفتند: برو و این جاهلان را بگوی که از کارگاهِ هوی به پیشگاهِ هُدی آیید، لاَ یُؤمِنُ اَحَدُکُم حتّی یَجْعَل هَوَاهُ تَبَعاً لِمَا جِئتُ بِه؛ تا هوی زیر27 پای نیاوردی و آنچه من آوردهام بر سر ننهادی، از تو هیچیز نیاید.
اندیشه تیرۀ خود را قدوۀ خود ساخته بودند، رای معکوس خود را امام خود گردانیده،