روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.521
۵۹ – المُقَدِّم المؤخِّر

مقدّم گردانید آن را که خواست به فضلِ خود، و علّت نه. و مؤخّر گردانید آن را که خواست به عدل خود، و علّت نه. لاَ مُقَدِّم لِمَا اَخَّرَ وَلاَ مؤخّر لِمَا قَدَّم. آن را که قدم در بساط تقدّم ثابت گردانید اگر جهانیان خواهند که خلاف آن بوَد جز خسارت1 نصیبِ ایشان نباشد، و آن را که به سیاطِ سیاست از بساطِ دین مؤخّر کرد2 اگر عالمیان خواهند که به ضدِ آن پیدا آیند3 جز جهالت صفتِ ایشان نبوَد.

وَقَالوُا لَولاَ نُزّل هَذَاالقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ، الآیة. صنادید قریش از سر سبکساری و طَیْش خود می گویند از همه عالم کلاه نبوّت و افسرِ رسالت بر سرِ یتیمِ بُوطالب نهادند و منادی عزّت ندا می کند: اَهُمْ یَقْسِمُون رَحْمَة رّبک نَحْنُ قَسَمْنَا. ای مشتی عشوه دهِ جاهل! چه جای این حدیث است، این آن مردی است که با موسی – علیه اللسَّلام – در مقام مناجات او خطاب چنین کردیم که یَا مَوسَی اِنْ اَرَدْتَ اَنْ اَکُون اَقْرَبَ اِلَیْکَ مِنْ کلاَمِک اِلَی لِسَانِک وَ مِنْ وَسْوَسةِ قَلْبِکَ اِلَی قَلْبِکَ وَ مِنْ رُوحِکَ اِلَی نَفْسِکَ فَاکْثرالصَّلاةَ عَلَی محمّدٍ النَّبیّ الاُمّی؛ اِنَّ اللهَ وَ مَلائکَتَهُ یُصَلّوُنَ عَلَی النَّبی.

چنین دیدم که چون این آیت به مصطفی آمد، صدّیق گفت: ای مهتر این هدیه‌ای بس لطیف است و هدیه مشترک بوَد، ما را چه آیت می آید؟ در وقت آیت آمد: هُوَ الّذی یُصَلّی عَلَیْکُم وَ ملاَئکَتهُ. و چون این آیت بیامد که لِیْغْفِرَ لکَ اللهُ مَا تَقَدّم مِنْ ذَنْبِکَ وَ مَا تأخَّرَ، صحابه گفتند:

p.522
هَنیِّاً لکَ یَا رَسُولَ الله فَاَنْزَل الله عَزَّ و جلَّ: انَّا لَنَنْصُر رُسُلَنَا والّذین آمَنوا. و چون این آیت آمد که اَلَم نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ، صحابه گفتند: هَنِیِّاً لَکَ یَا رَسُولَ اللهُ، فَاَنْزَل اللهُ تَعَالَی: اَفَمَنْ شَرَحَ الله صَدْرَهُ /175b/ لِلاِسلاَم فَهُوَ عَلَی نُورٍ مِنْ رّبهِ.

عجب کاری است، کوس کیکاووس جلالت حالت او در قاب قوسین رسالت و دلاَلتِ او می زدند و او خود نان نمی یافت تا بخوردی. قیصرِ رومی را در قصر عزّ خود برسُنْدس و استبرق از بیم بَریق حسام انتقام او آرام و قرار نبود و او خود دو گرسنگی یکی می کرد.

این چیست؟ عزّت و شرفِ فقر است، هر کجا زاویۀ درویشی است آنجا حرمی است از کرم حق. ملایکۀ ملکوت بدان زاویه آیند به حجّ و عمره. معراج زمینیان چنان است، امّا معراج آسمانیان از روی معنی نه از روی لفظ چنین است4. دنیا داران به دنیا می نازند و درویشان با نَحْنُ قَسَمْنَا می سازند.

نظری است او را – جلّ جلاله – دورکننده، و نظری است نزدیک کننده – چنانکه آن ملعون را گفتند: اُخْرُجْ؛ آن مهتر را گفتند: اِقْتَرِب. چون از کسی اعراض کرد جراحتی است که هیچ علاج نپذیرد، و چون بر کسی اقبال کرد از خاک خانۀ او همه گدایان توانگر گردند، او هرچه کند به مرادِ خویش کند وَ حقّ لَهُ ذلکَ. اگر هزارهزار خان و مان بشرّیت به آب سیاه فرو رود، گردی از آن بر حاشیۀ جلالِ قدّوسی ننشیند. عزیز بود کسی که دیده‌اش مُشاهِد مَشاهد جلال و جمال وحدانیّت گردد و با وحدانیّت او خصومت نکند.

این راه وحدانیّت بر گبران زده شد، گفتند: یزدان و اهرمن. مردی تمام باید تا لقمه‌ای از خوان5 بر دانَد داشت و در دهان دانَد نهاد و بخایید. اینان که لاِ اِلَه اِلاّ الله قبول کردند و قصدِ حضرتِ توحید کردند گبرکی6 بجهر پیشِ ایشان نتوانست آمد، دست بشرّیت کمین بر آورد تا به جهل گفتند: اگر ما کلِّ حوادث را به او حوالت کنیم خدای معیوب گردد، گفتند: شرّ از ما و خیر از او. چنانکه این طایفه گفتند؛ خیر از یزدان و شرّ از اهرمن. آنان گبران به جَهر آمدند و اینان گبران به سرّ آمدند. راه وحدانیّت بر هر دو گروه زده شد.

ای ابلهان حکم ما رنگ خداوندی ما دارد، چون روی به تو نهد رنگ تو گیرد. در کلِّ عالم کس را زهره نیست که بر خود بجنبد بی او. اِنْ کُلُّ مَنْ فِی السّمواتِ وَالارضِ اِلاّ اتِی الرّحمن عَبْداً. ما غلامان جبّاریم، معنی جبّار چه بوَد؟ حَمَلَهُم عَلَی مُرَادِه. همه عالم را به کُره بدان آورد که مراد او بود، هر که درگاه ایمان جز به حلقۀ تسلیم زند، دست از وی بشوی.

p.523

قدریی مر گبری را گفت: مسلمان شو. گفت تا او نخواهد چگونه مسلمان شوم؟ گفت: چگونه نخواهد که فرموده است، لیکن ابلیس نمی خواهد. گفت: پس من با خصم قویترام، ضعیف7 را چه خواهم کرد8.

باز آییم به سرِ حرفِ اوّل، سخن در شرف مصطفی می رفت، وَالْحَدِیثُ ذُوشجُون. صدقِ صادقان عالم گرد شِراکِ نعلین چاکران وی بود، و لقب وی به نزدیک منکران کاذب بود صلصلۀ صدای وحی غیب عاشق9 سمع عزیزِ وی بود و نام وی به نزدیک بیگانگان کاهن بود. عقول همه عقلای عالم از ادراک نور شراک عزِّ او عاجز بود، و یادکردِ او به نزدیک ناگرویدگان دیوانه بود، همه گفته‌های عالم غلام کلمۀ راز منشور وی بود، و یادِ وی به نزدیک ناشایستگان10 شاعر بود.

ای جُوامرد! دیدۀ تهمت آلود هر کجا نگرد بجز تهمت نبیند. /176a/ المُسی یَنْظُر اِلَی النّاسِ بِعَیْنِ طَبْعِه. مردی را که شبانگاه به قاب قوسین خواهند برد شکنبۀ اشتر بر قفا می نهند11 مهتری را که شاخ همّت او ثمرۀ فکانَ قَابَ قوسَیْن اَوْاَدْنَی بار می آرد12 مجنون و بی اصل13 می خوانند. این چیست؟ دیده هاست که به حکم لطف ازل توتیای صدق نیافته است، چشمهاست که در شب عدم بر صبح وجود از اکحالِ جود کُحلِ اقبال نکشیده‌اند. به همان دیده که ابو‌بکر و عمر عثمان و علی می نگرستند بوجهل و عُتبه و شیبه و عقبه می نگرستند، لیکن دیدۀ بوجهل خیره شدۀ انکار بود، و دیدۀ صدیق زدودۀ استغفار بود. دیدۀ عتبه حجاب افکندۀ شبِ ردِّ ازل بود، و دیدۀ عمر روشن کردۀ صبحِ قبول ازل بود. دیدۀ شیبه عصابه بستۀ ناخواست14 غیب بود، دیدۀ عثمان باز کردۀ اقبال غیب بود. دیدۀ عقبه بن ابی مُعَبط کورکردۀ علم حق بود، دیدۀ علی سرمه کشیدۀ حکم حق بود.

ای محمد به این خلقان بگوی که اگر خواهید که ما را بدانید دلی بیارید، و اگر می خواهید که سخن ما بشنوید سمعی بجویید، و اگر خواهید که ما را ببینید دیده‌ای طلب کنید، و اگر می خواهید که به راه رضای ما روید قدم صدق به دست آرید. این جوارح از کجا آریم؟ اگر دیده باید دیده نداریم، و اگر گوش باید گوش نداریم اِلی آخره. نی نی ما این جوارح نخواهیم که مستعمل شدۀ تصّرف شیطان است، ملوّث تصرف دست بشرّیت است، نجس گشتۀ هستیهای آدمیّت است. اگر می خواهید که ما را دانید دلی آرید به ضمانِ امان و حرَم کرمِ حق پناه گرفته، و اگر خواهید که ما را شناسید سینه‌ای آرید منزلگاه نظرِ ما گشته،

p.524
و اگر خواهید که سخن ما شنوید گوشی آرید به زلال اقبال ازلی بشسته، و اگر خواهید که آیات معجزات ما بینید دیده‌ای آرید از خواب شهوات بیدار گشته، و اگر خواهید که راهِ ما روید قدمی آرید پای افزار تقاضای ما درکرده و حق گام ارادت ما گزارده، والاّ دور باشید و سزا بسزا برید، و هم با دیوبچگان عشقبازی می کنید، هم با شهوات می خسبید و با لذّات می خیزید. هر که جمالی ندارد که با سلطان ندیمی کند چه کند که با گلخنبان حریفی نکند؟

بیت
در مصطبه‌ها همیشه فرّاشم من15
شایستۀ صومعه کجا باشم من
هرچند قلندری و قلاّشم من
تخمی به امید و درد می پاشم من16

مَا کانَ محمّدٌ اَبَا اَحَدٍ مِنْ رِجَالِکُم. محمّد پدرِ شما نیست که اگر پدر شما بودی گواهی پدر مر پُسر را قبول نکنند. او فردا به پاکی امّت گواهی خواهد داد وَلَکِنْ رَسُول اللهِ وَ خَاتَم النَّبییّن. سیصد و سیزده مُرسل که بیامدند هر یک در شارع بیان شرع دری بیرون گشادند17 و آن درها همچنان گشاده می بود تا وقتِ آمدن ما. چون همای وحی دست آموزِ همّت ما گشت همه درها در بستند تا بار بر درِ ما بود و کار بر درگاهِ ما بود. در این عالم سنّت و جماعت ما بود و در آن عالم توقیع شفاعت ما بود. این عالم در نظر رای ما بود و آن عالم برای ما بود، و چه جای این است هر دو عالم فدای خاک پای18 ما بود.

اِنَّما خَلَقْتُ مَا خَلَقْتُ لَکَ. اللهُ نوُر السَّمواتِ وَالارضِ مَثل نُورهِ کمَشْکوةٍ. جماعتی از مفسرّان چون محمّد بن کعب و ضحاک و کعب چنین می گویند /176b/ که اینها اشارت به مصطفی است – علیه السَّلام – که خلقتش نور بود، و خلعتش نور بود، و نسبتش نور بود، و ولادتش نور بود، و مشاهدتش نور بود، و معاملتش نور بود، و معجزتش نور بود، و اصحابش نور بود، و امّتش نور بود، وَ هُوَ عَلَیْه السّلام فِی ذَاتِة نُور علی نور.

اما بیانِ نوِر خلقت و نسبت؛ آورده‌اند که اوّل چیزی که که حق – جلّ جلاله – از کتم عدم در فضای قضا آشکارا کرد جوهری بود تابان درخشان که وصّاف در وصفِ نورِ او انصاف نتوانست داد. مَنْ وَصَفَهُ فَمَا اَنْصَفَهُ؛ آنگاه نَظَرَ اِلَیْهَا نَظَر هَیْبَةٍ فَصَارَ ثُلثها مَاء و ثُلثها نوراً و ثلثها ناراً فَمَزَج المَاء بالنَّارِ فَثَارَ مِنْهُ الدّخان وَ هَاجَ مِنْهُ المَوُج وَ عَلاَ منْهُما النّوُر. زمین را از کفیّ کفک، و آسمان را از پاره‌ای دود در وجود آورد، و آن نور که صفت او علو بود به سه شاخ شد: یک شاخ زیر و یک شاخ میانه و یک شاخ زبر. از آن شاخِ زیرین آفتاب و ماه و

p.525
کواکب سیّارات و ثابتات و هر نوری که در عالم است پدید آورد به قدرت خود – جلّ جلاله – و از میانگین عرش و کرسی و جنّت در وجود آورد وَ مَا عَلاَمِنَ النّوِر اَلنّوِر اَدْرَجَهُ فِی خَزَائن مُلکِهِ و کُنوِز سرّهِ لِیُوَدّعَهُ بحِکمتِه فیمَن یَختارُهُ علَی مَشیّتِه و بذلک النّور تَتزَّینُ اَفهامُ العاقِلین و قُلوبُ العَارِفِیِنَ وَ اَسْرَارُ المُوَحدّین وَ سَرائر الاَنْبِیَاء وَالمُرْسَلِین. آنگه آنچه نصیب سیّد‌المرسلین بود از آن نور مستور در کنوز قدرت بفرمود تا به صحرا آوردند و به امانت به مقرّبان حضرت دادند تا هزار سال در بحر طهارت سِبَاحت کرد، آنگه هزار سال در بحرِ قربت و مشاهدت سباحت کرد، آنگه آن نور را هفتاد هزار خلعت از خلعتهای هُدی و تقوی و علم و عصمت و ورع و صیانت در پوشیدند، آنگه سه هزار سال در مقام عبادت بیستاد، چون هفت هزار سال تمام شد حق – جلّ جلاله – جبرئیل را گفت که قبضه‌ای از روی زمین برگیر، چنانکه شنیده‌ای.

این قبضه چیست؟ پرده‌ای بود که نور محمّد در او تعبیه بود19، ثمَّ اَمَرَاللهُ تَعَالی حتّی سَتَر ذَلکَ النّور بِسَبْعِینَ اَلْفَ حِجَابٍ حتّی لاَ یُرَی وَ لاَ یُشاهَد وَ اِلاّ لکانَ یَنْطَمِسُ بِضَوْئه نُوُر‌الشّمْسِ وَ القَمَر، فلَمّا ابیْتَتم السّتر مَزَج ذَلکَ النّور بِالتربة الّتی هِیَ تُربةُ محمّد – صلّی الله علیه و سلّم – وَاَودَعَ فِی جُملَةِ تُربةِ آدَمَ فکانَ فِی جَبهِتِه یَتَلألأ. و آنکه آدم را از فردوسِ آراسته رخت بربایست بَست، شور و مورِ آن نور بود. ای آدم راه نارفته نتوان نشست. آن نور که در جبینِ مبین آدم بود حمله‌ای آورد به حکمِ غیرت طریقت، و هشت بهشت بر هم زد، و آدم را چون حلقه‌ای بر در زد. اگر کشاکشِ آن نور نبودی آدم را با حوران فردوسی خوش بود، لیکن نقطۀ فقر با فخر تن در نداد. ای آدم با چندان چندان گرسنه و تشنه که در صفّۀ صفوت صُلبِ با صلابتِ تُست، نیکو نبود تنها خوردن، از اینجا بیرون آی و آوازِ الصَّلا در ده20، تا سوخته‌ای از حَبَش آید و دردزده‌ای از روم، و غمناکی21 از عجم. ما بیت الاحزان در دشتِ قیامت خواهیم زدن، و در انتظارِ /177a/ یوسفانِ امّت چه جای نگرستن به حور است22. آنگاه آن نور از جبین آدم به جَبْهه شیث آمد بر مُرور دَهر و کُرُور عصر می رفت23 تا آنگاه که این ندا در دادند که قَدْ جَاء کُم مِنَ الله نُوٌر مَثَلُ نورِهِ کمِشْکوَةٍ. مشکات آدم است، زُجاجه نوح است، زَیتُونه ابراهیم است، مِصْباح مصطفی است. اینجا مصباح گفت، جایی دیگر سراج گفت؛ مصباح و سراج چراغ بود. کسی که دوستی عزیز دارد او را گوید: ای چشم و چراغ.

امّا نور مشاهده؛ امیر‌المؤمنین24 علی روایت می کند: کان له صلّی اللهُ علیه الجَمَال

p.526
وَالبَهَاء وَ المَهَابَة وَ لَهُ نوٌر یَعلُوهُ یُحِبُّه کلّ مَن رَاهُ من قَرِیبٍ، وَ یَهَابُهُ کلُّ رَاهُ مِنْ بَعِیدٍ.

عایشه صدّیقه – رضی الله عنها – روایت می کند که سوزنی گم کرده بودم در شب می جُستم و نمی یافتم، مهتر از در در آمد، وَبِنوِر وَجْهِهِ اَضَاء البَیْت فَوَجَدْتُ الابْرَة. همی از لمعان آن جمال و تابش صورتِ با کمال سوزن باز یافتم، مهتر فراز آمد و دهان عزیز بر مفرق من نهاد و گفت: هَنِیّاً لَکَ هَذِه الفَصَاحَة. عایشه گوید: من بگریستم، مصطفی گفت: از چه می گریی؟ گفتم از خوفِ فراق. گفت: یا عایشه از خوف فراقِ دنیا می گریی یا از خوف فراق آخرت؟ گفتم: از خوف فراق آخرت25.

اما نور معاملت؛ در سر او نور تواضع بود، در پیشانی او نور سجود بود، در ابروی او نور خضوع بود، در بینی او نور خشوع بود، در چشم او نور عبرت بود، در روی او نور غیرت بود، در گوش او نور حق بود، در دهان او نور صبر بود، در زفان او نور ذکر بود، در موی او نور جمال بود، در گردن او نور تسلیم بود، در میان کتف او نور نبوّت بود، در بازوی او نور قوّت بود، در ساعد او نور مجاهدت بود، در کف او نور سخاوت بود، در صدر او نور رضا بود، در دل او نور معرفت و صفا بود، در سرِ او نور هیبت خدا بود، در روح او نور شوق بود، در جنب او نور اعتماد بود، در ظهر او نور توکّل بود، در شکم او نور قناعت بود، در جگر او نور شفاعت بود، در عورت او نور امانت بود، در رانِ او نور حیا بود، در ساق او نور یقین بود، در قدم او نور خدمت بود، در جملۀ ذات او نور طاعت بود، در شهادت او نور تجرید بود، در توحید او نور تحقیق بود، در تحقیق او نور تصدیق بود، در تصدیق او نور توفیق بود، در طهارث او نوِر نیّت بود، در نیّت او نور تصفیه بود، در تصفیۀ او نور تزکیب بود، در نماز او نور اتّصال بود، در اتّصال او نور انفصال بود، در انفصال او نور وصال بود، در صدر او نور مرّوت بود، در فرق او نور فتوّت بود، در فتوّت او نور نبوّت بود، در روزۀ او نور ورع بود، در ورع او نور ترک طمع بود، در حجّ او نور افتقار بود، در افتقار او نور افتخار بود، در افتخار او نور انکسار بود، در جهاد او نور غیرت بود، در غیرت او نور فکرت بود /177b/ در فکرت او نور عبرت بود، در عبرتِ او نور حضرت بود، در کلام او نور حکمت بود، در حکمت او نور نعمت بود، در نعمت او نور خدمت بود، در خدمت او نور رحمت بود، در سکوت او نور تعظیم بود، در تعظیم او نور تسلیم بود.

p.527

شعر
انَّ الرَّسُول لَنُوٌر یُستَضاء بِهِ26
مُهَندُّ مُنْ سُیوفِ الله مَصْقُول
نبّئت انّ رَسُوَل الله اَو عَدنی
والعَفو عِنْد رَسُول الله مَأموُل

تُبَّع ملک حمیر مر آن کاهن خود را گفت: هَلْ تَجِدُ مُلکأ یَزِیدُ عَلی مُلکی؟ قال: نَعَم. قال: لِمَن؟ قال: احمد‌البَارّ المَبْرُور وَ ایّد بالظّهوِر، وَ وُصِف فِی الزّبوِر، وَ فُضّلَت امّتُه فِی السّفور، یفرج الظُّلَم بالنُّور، احْمَد النّبی طُوَبی لاُمّتِهِ حِینَ یجئ.

امّا نوِر ولادت معروف است، آمنه می گوید، مادرِ مصطوفی: آن شب که این کودک از من بیامد، نوری از من جدا شد که مشرق و مغرب روشن کرد.
جایی نبشته دیدم که آن شب که از مادر بیامد، در ساعت روی بر زمین نهاد، و سجده کرد، پس روی سوی آسمان کرد و به زفان فصیح گفت: اَشْهَدُ اَنّ لاَ اِله اِلاّ الله و اَشْهَدُ اَنّ محمّداً رَسُول الله. و تا ترا از این عجب نیاید که اگر عیسی که مُبشّر بود به قدوم قدم او در حالِ مهد سخن می گوید چه عجب که این مهتر نیز سخن گوید.

امّا نور معجزه؛ قصّۀ خندق معروف است، و آن کُدیه که در سنگ پدید آمد مهتر بیامد و مِعْْوَل بزد و آن انوار بجَست و به هر نوری بشارت همی داد به فتحی. و امّا نور صحابه؛ اسید بن خُضَیر روایت می کند که شبی قرآن می خواندم در سورة البقرة بودم، سر بر کردم چیزی دیدم چون ظلّه‌ای، در میان آنجا چراغها از آسمان می آمد، بترسیدم و خاموش بودم، بامداد بیامدم و مهتر را خبر دادم، گفت: آن ملایکه بودند به استماع آمده بودند امّا اِنَّکَ لَوْ مضیتَ لَرایْتَ عَجَائباً.

امّا نور امّت؛ یَسعی نوُرهُم بَیْنَ اَیدِیهِم وَ باَیْمَانِهِم.

شعر
اِذَا نحنُ اَدْلَجْنَا وَ اَنْتَ امَا مَنَا
کفی لمَطَا یا نا بِلُقْیَاک جَادِیَا

آن مهتر را که در عالم آوردند سلطان‌وار آوردند، عالمی بود هوی و بدعت گرفته، شهوت مستولی شده، مراد امیر گشته، سیّد کونین را گفتند: برو و این جاهلان را بگوی که از کارگاهِ هوی به پیشگاهِ هُدی آیید، لاَ یُؤمِنُ اَحَدُکُم حتّی یَجْعَل هَوَاهُ تَبَعاً لِمَا جِئتُ بِه؛ تا هوی زیر27 پای نیاوردی و آنچه من آورده‌ام بر سر ننهادی، از تو هیچیز نیاید.

اندیشه تیرۀ خود را قدوۀ خود ساخته بودند، رای معکوس خود را امام خود گردانیده،

p.528
طبیعت را محراب خود دانسته بودند، هر چند که بیش نگرستند کمتر دیدند، هر چند پیش رفتند باز پستر بودند، هر چند بیش طلبیدند کم یافتند، چرا؟ زیرا که به حق نجستند و بر طبع و هوی می رفتند28 نه بر شرع می رفتند بر طبع می رفتند. /178a/ فلک را دقیقه دقیقه بگفتند، طبع هر چیزی بحقیقت بدانستند، در معالجات ظاهر صد راه برفتند، چند معنی در ترکیب هر جزوی بگفتند جدا جدا، بر آرزوی مراد خود بساط بگستردند، صد راه در پیش خود نهادند، و حقیقت محتجب به نعتِ عزّت. گاه عقلی را کلّی گفتند29 و گاه عالم علوی را مقصد ساختند، و گاه عالم را به وصفِ قِدم30 بیرون دادند. گاه فلک را عالم و قادر گفتند، و گاه ستارگان را مُدبّران و مشیران گفتند، گاه چهار طبع را مؤثِّر و مُحدِث نهادند. راهی بر گرفتند که نهایت آن جز غوایت و عمایت ندیدند، عقل را اصل نهاده و طبع را رسول ساخته، فلک را مقدِّر گفته، مستحسَنات عقل را شریعت ساخته، مَستنکرات طبع را مناهی گفته، و به اشکال و هیئات مشغول شده، به تدویرات و تزویرات روزگار بر باد داده، همی ناگاه آفتاب دولت شرع محمّدی از آفاق اقبال احدی پدید آمد، باد دولت رّبانی ببزید31، خاک خذلان در دیدۀ عقل متصرّفان طبیعت انداخت، پانصد و اند سال برآمد می خواهند که خاک خذلان از دیدۀ خود بیرون کنند نمی توانند. زینهار زینهار شرع مصطفی، سنّت رسول، قول پیغامبر، اللهُ و النَّبیُّ والدّین القَوِیّ وَالتّکْبیِرُ الجَهِیرُ وَ تِلک الجَماهیرُ الطَّریق اِلَی الله مَعَ محمّد بن عَبْد‌الله. ما که خداوندیم، ضمان کرده‌ایم که کید کیّادان و سعی جاحدان و تخلیط منافقان و تزویر مبتدعان از دین خود دور داریم.

این کاری است که بر پاکی ابتدا کرده‌ایم و بر پاکی بخواهیم داشت، و هم به پاکی به پایان خواهیم برد. اِنَّا نَحْنُ نَزّلنَا الذّکرَ وَ اِنّا لَهُ لحَافِظُون. و نه چنانکه این عالم به سر آید این حدیث به سر آید. بلی روزه و نماز به سر آید امّا عشق و راز به سر نیاید. این حدیث را برای بقا در این عالم آورد و ما را برای بقا در وجود آورد، و آن روز که این حدیث ابتدا کردند فنا را معزول کردند. بلی فنا هست لیکن دنیا را و هر چه تبع اوست، امّا ما را فنا نیست. آن مذهب زنادقه است که خلق فانی است و دنیا باقی، امّا مذهبِ موحّدان آن است که دنیا فانی است و خلق باقی. خَلَقْتُکُم لِلبَقاء و انّما تَنقّلُون مِنْ دارٍ بَقِینَا وَ بَقِیتُم. نه بدان از این عالمتان می ببرم که تا نام و نشانتان گم کنم، لیکن از خانه‌ای به خانه‌ای می برم و از سرایی به سرایی نقل می کنم.

p.529

آن درویشی را در خاک نهادند منکر و نکیر در آمد و گفت: مَنْ رّبک؟ درویش گفت: من خانه بَدَل کرده‌ام نه دوست بَدَل کرده‌ام. بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیّنَاتٌ فِی صُدور الِذّین اُوتُوا العِلْم. اگر موضع سِرّ ما فناپذیر بود سرّ ما فناپذیر نبوَد32، و اگر ذاتِ سرّ ما فناپذیر بود سرِّ ذات ما فناپذیر نیست.

بیت
چشمی که ترا شد از درد معافات33
جانی که ترا یافت سد از مرگ مُسَلّم
ایشان گفته‌اند: الذُّنیا معْبَر، وَالآخرةُ معْبَر، والمَقْصُود /178b/ هُوَ اللهُ الاْکبر.

p.529
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مر: حسد
  • ۲ . مر: کردند
  • ۳ . مر: آید
  • ۴ . آ: حبیبان است
  • ۵ . آ: از جای
  • ۶ . آ: تنجّس
  • ۷ . آ: ضعیفان
  • ۸ . آ: «کرد» ندارد
  • ۹ . مر: وحی غیب غیب عاشق، آ: غیب عین عاشق
  • ۱۰ . آ: ناشناسندگان
  • ۱۱ . تو، مج، آ: می زنند
  • ۱۲ . تو: باز می کرد
  • ۱۳ . مر: صنبوری الاصل، تو: صنوبر بی اصل
  • ۱۴ . آ: بربسته خواست + رد
  • ۱۵ . مج: در مستیها همیشه...
  • ۱۶ . مج: بیت «هر چند که... باشم من» را ندارد
  • ۱۷ . آ: دری گشادند
  • ۱۸ . آ: قدم و پای ما
  • ۱۹ . مج: پردگی کیست محمد مصطفی
  • ۲۰ . آ: و صلایی در ده
  • ۲۱ . آ: سلمانی در حاشیه به «سره‌ای» اصلاح شده
  • ۲۲ . آ: چه جای دیدۀ نرگسین حوران است
  • ۲۳ . آ: مرور دهور و کرور عصور
  • ۲۴ . آ: نور + مشاهدۀ حق
  • ۲۵ . آ: گفت یا عایشه از خوف فراق دنیا مگری از خوف فراق آخرت گری
  • ۲۶ . تو: سراج یستضائه
  • ۲۷ . مج، آ: هوی را
  • ۲۸ . آ: بر طبع می رفتند
  • ۲۹ . مر: و حقیقت محتجب عزت گاه عقل کل را گفتند
  • ۳۰ . آ: قدیم
  • ۳١ . مر: بوزید
  • ۳٢ . آ: بود
  • ۳٣ . مج: از مرگ معافی، آ: معافی.