روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.530
۶۰ – الاوَّل، الآخِرُ، الظاهرُ، الباطِنُ

حق – جلّ جلاله – اوّل است و آخر، ظاهر است و باطن. اوّل است به آن معنی که وجودِ او را ابتدا نیست و کون او را افتتاح نیست، آخر است به آن معنی که هستی او را نهایت نیست و بُودِ او را غایت نیست، ظاهر است و معنی ظاهر غالب، و باطن است و معنی باطن عالم. اوّل است و آخر است و ظاهر است و باطن است به آن معنی که لَهُ کلّ شیء، و مِنْهُ وُجُودُ کلّ شیء چنانکه مردمان گویند: فلان اوّل این کار است و آخر این کار است و ظاهر و باطن این کار است؛ مراد آن بوَد که همه به دستِ اوست.

الاوُل بِالتَّعریف، و الآخرُ بالتّکلیف، والظَّاهرُ بالتّشریف، و الباطنُ بالتّخفیفِ. الاوَّل بِاَن اَصطَفاکَ، والآخرُ بِاَنْ هَدَاکَ، والظاهرُ بِاَنْ رَجّاکَ، والباطنُ بَاَنْ کَفّاکَ. الاوُّل بالاِعْلاَم والآخرُ بالاکرام، الظاهر بالانْعَام و الباطنُ بالاکرام1.

ای اوّلی که ارواح را در صباح افتتاح به صَبُوح فتوح اَلَسْتُ برّبکم مست کردی، و ای آخری که اشباح قلوب را به کاس استیناس لطف غیوب وعده کردی، و ای ظاهری که ارباب شریعت را به بیان وقایع شرایع زلالِ افضال دادی، و ای باطنی که اصحاب طریقت را به رموز کنوز غیرت آتش در زدی. هر کرا به نظر سلطان جمال بنواختی. فَاَحْوَالُهُ اُنْسٌ فِی اُنْسٍ؛ و هرکرا چون گوی سراسیمه به میدان جلال تاختی، فَاَحْوَالُهُ طَمْسٌ فِی طَمْسٍ؛ هر کرا دیده بر جمالِ جمال تو افتاد گردِ کعبۀ خوف طواف کرد، و هر که را دیده بر جمال تو افتاد

p.531
عَبْهر رجا و گلِ امید از روضۀ سعادت بر موجبِ ارادت چیدن گرفت.

ای درویش جلالِ او عزِّ خویش عرضه می کند، و جمالِ او لطفِ خویش جلوه می کند. جلالِ او همه گویندگان را گنگ می کند، و جمالِ او همه گنگان را گویا می کند. هر کجا در عالم گنگی است گنگ کردۀ جلالِ اوست، و هر کجا در عالم ناطقی است به سخن آوردۀ جمال اوست. مَنْ شَاهَدَ جَلاَلُه طَالَت اَحْزانُه، وَ مَنْ شَاهَد جَمالُه زَالَتْ اَحْزانُه.

ای عقول مستغرقِ لطف تو، و ای قلوب مستهلک کشفِ تو. عَزِیزٌ مَنْ عَرَفه عَرَفَ اَنّه وًراء مَا وَصَفَهُ. ای داغ کنندۀ دلها، و ای مرهم فرستندۀ جانها. ای جراحت کننده و مرهم نهنده، و ای دلها را با اندوه خویشاوندی داده، و ای جانها را با طرب عقد وصلت بسته. ای سینه‌ها را با عشق ممزوج کرده، ای جگرها را با درد آشنایی داده. ای صد هزار صدیقِ با تحقیق را در خونابۀ دیدارِ عزِّ خود گردانیده، و ای صد هزار عاصی و خراباتی را به لطف و فضل خود به مقام قُرب رسانیده. مَا تقلّب وَاحِدٍ مِنْ جَاحِد وَ سَاجدٍ الاّ فِی قَبْضَةِ الملک العزیز‌الوَاحد، کلّفَهُم ثمَّ عَلَی مَاشَاء صَرَفَهُم فَمِن مُطیع البَسَهُ نِطَاقَ احسَانِه وَ ذلکَ فَضْلهُ، وَ مَن عَاصَ رَبطهُ بِمثقَلَةِ خِذْلاَنه و ذلک عَدْلُه.

بو‌بکر واسطی می گوید /179a/، و از او در طریقت پاک سخن تر نبوده است: لاَ اَعْبُدُ رّباً یبعّد بِالْمَعصِیةِ وَ یُقَرّبُ بِالطّاعة. من خداوندی را نپرستم که کارها به علّت کند.

بیت
جویندۀ وصلت اندر آفاق بسیست
مرد آنکه ورا به وصلِ تو دست رسیست2

ایّوبِ صابر را آخر صبر برسید مَسَّنِی الضُّرّ بگفت. نوحِ شاکر را آخر شفقت دامن بگرفت اِنَّ ابْنِی مِنْ اَهْلِی بگفت. یوسفِ صدیق را آخر به خود نگرشی بود اِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِر بگفت. داودِ کریم را آخر مرغک صید کرد و ناقص عقلی در بند کرد. موسی کلیم را آخر صفرایی عاجز خود گردانید الواح تورات را بر زمین زد. رسول را – علیه السَّلام – آخر کشتن کفّار حمزه را از جای ببُرد.

هر که در این راه آمد آخر افکندۀ راه آمد. یاران رسول هرّوزی که برخاستند طلعت مهتر ایشان را به رنگی دیگر آمدی و ایشان می گفتند: این چه رنگ است که دَمار از جانها برآورد؟ و سیّد کونین می گفتی: تا تابش3 سیاست این خطاب با خطر که لَئنْ اَشْرَکْتَ لیَحْبَطنَّ عَمَلُکَ سر از گریبان نبوّتِ ما بر زده است هرگز ساعتی محمّد یک رنگ نبوده است.

p.532

قطعه
نتوانم به تو اندر نگرید
نتوانم دگری بر تو گزید
نه همی با تو بیارامد دل
نتوانم ز تو یکباره برید
خوابم4 از دیده، و آرام ز دل
تا ترا دیدم، هر دو برمید
آنچه دیدم ز تو بازی شمرم
اندرانچ از تو همی خواهم دید5
سال و مه سیرم، ناخورده طعام
روز و شب مستم، ناخورده نبید
من نهادم دل تیمارِ ترا
که مرا راهِ رهایی نه پدید6

رهایی پدید نیست و پایان ظاهر نیست و جز جان دادن روی نیست، و اگر جان بدهی گویند: ما را به جانِ تو حاجت نیست.

شعر
یَا ایُّها السیّدُ‌الکرِیمُ
حُبُّک بینَ الحَشَا مُقِیم
یَا رَافِعَ النّوم مِن جُفُونِی
اَنْتَ بِمَا مَرَّبی عَلِیمُ

بیت
داغی نهاده‌ای به دلم، بر روا بوَد
مولای آن دلم که بر آن دل نشان تُست

او قادر است بحقیقت، و تو اسیری بحقیقت. حسین منصور گفت: الرّبوبیّةُ نَفَاذُ القُدْرَة، وَالعُبُودیّة الانقِیَادُ لِنَفَاذِ‌القُدْرَةِ. آه که همه اسیر حکمِ توایم، تدبیر چیست7؟ خُنک کسی که قصدِ غَرْب کند، و خُنک کسی که قصدِ شرق کند8 آخر برسد. کجاست این حدیث که بَحْرٌ بِلاَ شَطٍّ وَلَیْلٌ بِلاَصُبح وَدَاءٌ بِلاَ عِلاَج، وَصِرْفٌ بِلاَمِزَاج. کجاست آن برجی که این جمال از آن مطلع بر آید؟ کجاست آن دُرجی که این دُرّ در آنجا بیابند. هزارهزار به طلبِ این بُرج و دُرج رفتند و جان در کار کردند و نیافتند.

بیت
ماها به کدام آسمانت جویم
سروا به کدام بوستانت جویم
شاها به کدام خان و مانت جویم9؟
دیوانه منم که بی نشانت جویم

در بادیۀ حسرت می پویند، و در دریای حیرت غوّاصی می کنند، و در مَهامۀ اشکال پیکی می کنند، هیچ ذرّه نماند که از وی نشان نجستند، هیچ کارون نماند که ازوی خبر باز نپرسیدند، هیچ صومعه نماند که در وی نشدند، هیچ کلیسیا نماند که در وی قدم ننهادند. در

p.533
صومعه‌ها /179b/ طلبیدند، در کلیسیاها جُستند، در پناه طیلسان عارفان رفتند، در سایۀ زنّارداران شدند، با دستارِ مؤمنان حدیث وی گفتند، از کلاه گبران رازِ وی جستند، هر ساعت دورتراند، هر لحظه بیگانه تراند، هر چه داشتند بدادند و از این حدیث خبر نیافتند. سَبَّحَ لِلهِ مَا فِی السّمواتِ وَالارضِ، کلُّ وَاقِفٌ عَلَی الْبَابِ بِشَرْط الطَّلَب وَ لَکِنَّه عَزِیزٌ.

بیت
ما داعیانِ دوست و اَزومان جواب نی
ما را شتاب وصل و مر او را شتاب نی
ما دام باز کرده10 و در دشت مرغ نی
ما شست در فکنده و ماهی در آب نی

کدام سینه است که در وی سوِز او نیست، کدام سَرْ است که در وی خمار او نیست، کدام دل است که در وی حُرقتِ محبتِ او نیست، کدام جان است که در وی آتش طلبِ او نیست، کدام سرّ است که در وی سرور جمال او نیست؟

ای جُوامرد! چون جمال بر کمال بود پوشیده نماند، به حیلت جمال پوشیده نتوان داشت؛ زیرا که جمال غمّاز است. جمال که هست برای ظهور است چنانکه جمالی که دیدن را نشاید ناقص بوَد، جمالی که نمودن را نشاید هم ناقص بوَد. یوسف جمالِ تمام داشت هر چند که عاشق بسزا داشت، لیکن چنان جمال را یک عاشق کجا بس بوَد. کنعان طاقت تحمّل جمالِ یوسف نداشت این جمال بر عالم عرضه می باید کرد، ملوک می باید که بندۀ این جمال گردند، برادران اسیر گردند، زنان دستها فدا کنند، جانها به باد بردهند، یعقوب بیت الاحزان بنا کند، این همه کارها در گنجِ غیب پنهان بود، بر کنعان اقتصار نتوان کرد. رسول را – علیه السَّلام – هم این بود که از مکّه‌اش برون آوردند مکّه طاقتِ تحمّل بارِ گرانِ او نداشت، نه او یک شهر را بود یا یک کس را بود، به قاب قوسین شد هم طاقت نداشت، زود باز آمد. آنکه آدم به بهشت شد بهشت هم طاقتِ کششِ بار او نداشت. طوِر سینا در حقِّ موسی همین ذوق داشت. ای یوسفِ مصری کنعان جایی عزیز است امّا طاقتِ جمالِ تو نمی دارد. آن جمال و جلال در حُجبِ عزّت است آخر روزی ظاهر گردد، آخر شور عاشقان کاری بکند نعرۀ طالبان چیزی به صحرا آرد.

پدرم گفت – قدّس الله روحه – که مار را گفتند از سوراخ چرا بر آیی تا ترا بگیرند؟ گفت: شرمرویی11 را یکی بیاید و بر در خانۀ من بنشیند و می گوید و می گوید، مرا دل بگیرد بیرون آیم تا خود چه می خواهد.

p.534
آخر کارها چنین نماند12، بدین دیده چیزها خواهی دیدن، بدین قدم به جایها خواهی رسید، ترا برای آن آفریدند که روزی خواهد آمد که ترا در ربایند و به مقعد صدق رسانند. هرگز دیده‌ای که بازی یا چَرغی چیزی در رباید. روزی درآید که آن لطیفه صنع درآید و ترا دررباید. فردا آن عزیزان چون در بهشت شوند گویند: آن چندان تهدید و وعید صراط و دوزخ، ما باری هیچیز ندیدم؛ ندا آید که مَرَرتُم عَلَیْهَا وَهِیَ خَامِدَةٌ. ما آن آتش را چون شما آنجا رسیدند، سرد گردانیدیم. کَیْ بوَد که درخت امید به برآید و این انتظار به سَرآید.

طفیلی را گفتند: شادی چیست؟ گفت: نان و خوان /180a/ آراسته، و دربان خفته. عیّاری را گفتند: شادی چیست؟ گفت: به خانه رسیده و از تکاپوی برآسوده. عاشقی را گفتند: شادی چیست؟ گفت: لِقَاءُ الحَبیِب وَ غَفْلَةُ الرّقَیب. دشمنان امروز کَالاْنْعَام، و فردا کَتُرابِ الاقْدَام. دوستان را امروز جِنان معجّله سرّاً بِسِرّ، و فردا جِنان مؤجّله جَهْراً بِجَهْرٍ، امروز چنین، فردا چنان. رضوانِ یحبٌهم را در ازل با یحبُّونه کاری بود بی تصرّف تو13، امروز تو هستی و از میانه دوری؛ به حقِّ حق که قوت دلها و قوت جانها هستی اوست والاّ بقا نیابندی14. فردا که همه در آن سرای بقا یابند نه به هستی خود یابند15، به قوّت هستیِ او یابند، و اگر کسی در این سرای بدان درجه رسد که مشاهدۀ مستی او قُوتِ او گردد مرگ بر وی حرام شود.

شعر
اِذَا کُنْت قُوت النَّفْس ثمّ هجَرْتَها
فَلَم یلبَثِ النَّفْسُ التّی اَنْتَ قوُتها

بیت
جان و جهانم تویی گرت بنبینم16
یکسره بدرود باد جان و جهانم

ای درویش در این راه حیات بَنْد است و جان خطرگاه است و زندگانی حجاب است، تا از جان خویش در این راه به فریاد نیامدی از تو هیچیز نیاید.

شعر
اَلاَ مَوْت یُباع فَاشْتِریهِ
فَهَذا العَیْشُ ما لاخَیْر فیهِ
الارحم المُهَیْمن روح عبد
تصدق بالوَفاة علی اَخِیهِ
اِذَا اَبْصَرتُ قَبرا من بَعِید
وَ دَدْتُ لَو انّنی فیما یَلِیهِ

آن جان که تو داری سبب فنای تو است، اگر به تقدیر این جان نداری، ملک الموت را بر

p.535
تو حکم نیستی. زندگیی طلب که آن زندگی آلوده واسطۀ جان نبود. عبارت از آن حیات این بود که اَلْمَعْرِفَةُ حَیَاةُ القَلْب مَعَ الله. مرد باید که طهارت یافته باشد از صفات خویش تا به بساط انس راه یابد. این طهارت کجا باید ساخت، به سر قلزم سُبّوحی باید شد و در قعر دریای سبحانیّت سباحت بکرد. سَبَاحَةُ الاَسْرَارِ فِی بِحَار الاَنْوارِ فَیَظفر بجَواهِر التّوحیِد و یَنْظِمُ فِی عُقُود الاِیمَانِ وَ یُرَصّعُ فِی اَطْوَاقِ17 الوُصلَة. از مردِ جُنُب و زِن حایض هیچیز نیاید.

به سر آن حرف بازآی که یحبُّهم را با یحبٌونه در ازل کاری بود بی تو. آن کدام روز بود که هنوز لباس وجود نبود، هنوز این خاک و گل نبود، هنوز نه عالم بود و نه آدم، خطاب از تفضُّل تو بود و جواب از تلطُّف تو بود؟

ای درویش عشقی که به کودکی افتد تا پیری بر نخیزد، موی سیاه را با رویی چون ماه کاری است، این پارۀ نیلگون18 و کبود در میان چه می کند؟ عادت باشد کسانی را که تیر اندازند، میدانی نهند و از این سر هَدَفی و از آن سر هَدَفی، هدف دو و اندازنده یکی. از این کلمه که ترا گفتم نشان کجا داد؟ هُوَ الاوُّل وَالآخرُ؛ و از این صریحتر مصطفی را چه گفت؟ وَ مَا رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت وَ لَکِنَّ الله رَمَی.

ای جُوامرد! چون ترازوی19 جلالِ وحدانیّت و کمال الهیّت پیش آری خلقیّت نه ذرّه‌ای سنجد و نه نیم ذرّه‌ای. بحقیقت دان که الحقُّ لاَ یَحْملهُ اِلاّ الحقُّ. از تو آن خواستند که نظّاره باشی همچنانکه به لطف و فضل کعبه و مسجدها بنا کردند، به قهر و سیاست کلیسیاها و بتکده‌ها بر آوردند. توفیق را بفرستاد /180b/ تا طلیعۀ لشکر لطف بود، و خذلان را برانگیخت تا طلیعۀ مقدمۀ عدل شد، و آدمی بیچاره را گذر بر لشکر فضل و عدل آمد. ما که ایمان طلب کردیم از فضل خود طلب کردیم، لیکن فضل را گفتیم چون علَم خود به صحرا آری بنگر تا نیازمندی کجاست.

اینکه گویند ایمان کَسْبی است یا عطایی، آن کسب نیازِ تست و آن عطا کرم اوست. نیاز تو باید که با رازِ او دست در کمر عهد آرد تا این سرّ آشکارا شود که نورٌ عَلَی نُورٍ، نوُر‌الْفَضْل وَ نوُر الفِعْل20 نُور الاحسان للّذینَ اَحْسَنُوا الحُسْنَی وَ زِیادَةٌ، وَ نُور‌الحُسْنَی اِنّ الّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الحُسْنَی.

و توفیق علَم فعل دارد21 و ایمان علم فضل، و فضل صفتِ وی است. سلطان فضل علَمدار توفیق را بفرستاد تا علم ایمان در دست گیرد و گفت: بنگر تا کجا نیازمندی است

p.536
علَم ایمان بر درِ سینۀ او بزن. دیدنِ چیزها در کسب آید امّا دیده در کسب نیاید. دلی که پرداختۀ او بود نیکو بود، ترا جز از آن روی نیست که پیوسته منشور عزل خود می خوانی. این ستد و دادی است که جلال او با جمال او کرده است، عقدی است که علم او با حکم او بسته است، تو در میانه کیستی، پاکی او خصم همه پاکیها، علم او خصم همه علمها، قدرت او خصم همه دعویها، عزّت او خصم همه هستیها، تا دَمار از این دیار بر نیاورد سوز ندارد. ندانم که این مشت خاک معیوب بیاورد تا در دیدۀ کِی پاشد، مشت خاک کجا طاقت آن دارد که بارِ او کشد یا شربت قهر او چشد. حکم او بر دارندۀ حکم او، جلال او مُطالع جمال او، و جمال او سزاوار جلال او.

بو‌یزید – رحمه الله – در آن غلبات گفت: سُبْحانی سُبْحانی، شور بخاست، جواب داد: ربُّ سَبَّحَ نَفْسَه عَلَی لِسَانِ عَبْدِه. شما را با فضولی چه کار که سلطان در مملکت خود سلطنت راند. گفتند: این کلمه چه بود؟ گفت: زفان بو‌یزید را بود امّا گفت او را بود، ما مستنطق بودیم نه ناطق.

حسین منصور گفت: مَنْ کانَ الله عُذْرهُ فَلاَ عَیْب مَنَهْ. حسین را در زندان باز داشتند. شیخ بو‌العبّاس عطا به وی کس فرستاد22 که این چه کلمه بود؟ حسین گفت: با ایشان بگویید که هر چه بر زبان ما رفت غذر او را باید خواست، غدرِ این کلمه نه برگوینده است بر راننده ست23.

ای جوانمرد همگنان سخن گفتند ولافها زدند و بدین خاک که کورۀ کار است فرو شدند تا خود چه پدید آید.

بیت
کس را نَبُدَست بر جمالت اشراف
نه نیز کسی به حضرتت کرد طواف
می ننمایند عالم از قاف به قاف
محجوب ز عین و باز کرده سرِ لاف24

جنید را – قدّس الله رُوحَه – به خواب دیدند، گفتند: کار خود را چه کردی؟ گفت: کار نه به قیاس آن بود که ما دانستیم، صد هزار و بیست و اند هزار نقطۀ نبوّت /181a/ خاموش‌اند من نیز خاموش شدم تا خود کار چگونه بوَد، و الله اعلم25.

p.536 - 537
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . کب: «الاول بالتعریف... بالاکرام» را ندارد
  • ۲ . مر: مصراع دوم چنین است: بی آنکه کسی به وصل تو دسترسی است
  • ۳ . آ: آتش
  • ۴ . مج، آ: خونم
  • ۵ . مج، آ: زایچه از تو پس ازین خواهم دید
  • ۶ . آ: که مرا راهنمایی نه پدید
  • ۷ . آ: «داغی نهاده‌ای به دلم... تدبیر چیست» ندارد
  • ۸ . آ: قصد عزّت... قصد شرف کند
  • ۹ . مج، آ: سه مصراع «ماها به کدام... خان و مانت جویم» را ندارد
  • ۱۰ . آ، مج: گستریده
  • ۱۱ . آ: به + شرمرویی
  • ۱۲ . آ: آخر روزی و رزی چنین نماند
  • ۱۳ . آ: که تصرف تو در میان نبود
  • ۱۴ . آ: نباشد
  • ۱۵ . آ: نه به قوت ظاهر یابند
  • ۱۶ . مج، آ: جان و جهان منی
  • ۱۷ . مج، آ: اطراف
  • ۱۸ . آ: نیل کور
  • ۱۹ . آ: آرزوی
  • ۲۰ . آ: نور‌العقل
  • ۲۱ . مج، آ: علمدار است
  • ۲۲ . آ: عطا و جماعتی به وی فرستاد
  • ۲۳ . آ: برداننده است
  • ۲۴ . مج، آ: «کس را نبدست... باز کرده سر لاف» ندارد
  • ۲۵ . مج: + و صلّی الله علی محمّد و آله اَجمعین.