روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.538
۶۱ – الَبرُّ

برّ و بارّ هر دو به یک معنی است، و پارسی این کلمه آن است که نیکو کار است با بندگان خود. اللهُ لَطِیفٌ بِعبَادِهِ؛ هَدَاهُم حتّی عَرفُوهُ، وَ وَفّقَهُم حتّی عَبَدُوه، وَ لقنَهُم حتّی سَألُوهُ، وَ نوّر قُلوَبهُم حتّی اَحَبّوهُ. بنواخت تا بشناختند، و توفیق داد تا پرسیدند، و تلقین کرد تا بخواستند، دل معدن نور کرد تا دوست داشتند. 0

عمر خطّاب تیغِ قهر آهخته1، و خصومت را ساخته، و دل بکلّی از صلح بپرداخته می آمد تا سرِ محمّد بردارد، لیکن هرگز حساب خانه با حسابِ بازار راست نیاید. گفتند: کار نه به تدبیرِ انسانی و نه بدین آسانی است. ما حکم چنان رانده‌ایم که گور اسلام به رایاتِ اقبالِ تو معمور بود، و لشکر محمّد رسول الله به رای بی ریای تو منصور بود2 و حدقۀ ایمان به رکوع و سجود تو با نور بود.

و از احسان حق است – جلّ جلاله – با بندگان، که طاعات موقّت کرد3 و مَثوبات مؤّبد. عطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ، وَ مِن اِحْسَانِهِ اَنَّهُ قِبَلَ طاعَةً مَشوَبةً وَ وَعَدَ مَثوَبةٍ غَیْرَ مَشوَبةٍ. طاعتی آمیخته قبول کرد و ثوابی بی شَوْب و کدَر وعده داد، وَ مِن اِحْسَانِهِ اَنْ عمَّ بِالدّعوةِ اِلَی التَّوَبةِ المُطِیعُ وَالْعَاصِی کَیْلا یَفْتَضِحَ العَاصِی. قالَ سُبْحَانَه: وَتوبوا اِلَی الله جَمیِعاً. وَ مِن اِحْسَانِهِ اَنْ اَنْعَم عَلی قَدْرِهِ وَ کلّفَ الشُّکْرَ عَلی قَدْرِ عَبْدِه.

و از احسانِ حق است که نعمت بر قدر خود داد و از تو شکر به قدرِ تو در خواست. وَ

p.539
مِن اِحْسَانِه اَنْ یُوَفّقَ للخِدْمَةِ ثمَّ یَکثر المِدْحَةَ. قال الله تعالی: التّائبون العَابدون. یُحِبُّ بِغَیْر رشّوَةٍ وَ یُعْطِی بغَیْر مِنّةٍ وَ یُکرِمُ بغَیْر وَسِیلَةٍ. بی رشوت دوست دارد و بی منّت عطا دهد و بی وسیلت گرامی گرداند. یَقْبَلُ القَلِیل وَ یَبْذُلُ الجَزِیل، یَستَقِلُّ نِعَمَهُ عَلی عَبِیدَه وَ اِنْ کَثُرَت، وَ یَسْتَکْثِرُ طاعةُ عَبدِه وَ اِنْ قَلّت. صد نعمت بر سرِ تو نثار کند و ذرّه‌ای شمرد، و کاهی از تو بپذیرد و کوهی انگارد4. یُغْنِی المُفْتَقِرُ اِلَیْه وَیُعِزُّ المُفْتَخِرُبه. هر که نیاز به او برد، توانگرش کند و هر که ناز به او کند عزیزش گرداند. اگر به تقدیر صد سال بنده، معصیت کند آنگه گوید: تُبتُ، چه گوید؟ قَبِلْتُ مِنکَ. وَ هُوَ الّذی یَقْبَلُ التَّوَبة عَن عِبَاده. حرفت تو معصیت است و صفت من مغفرت؛ تو حرفتِ خود رها نمی کنی، من صفت خود رها کنم؟

اعرابیی دعا می کرد و دعای ایشان بُلعجب بود، گفت: اِلَهی تَجِدُ مَن تعَذّبُه غَیْرِی وَلاَ اَجِدُ مَنْ یَرْحَمُنِی غَیْرکَ. بار خدایا تو جز از من یابی که عقوبت کنی، امّا من جز از تو نیابم که بر من رحمت کند.

رضوان را گفت: جنّت ترا، و مالک را گفت: دوزخ ترا، مطعیان را گفت: جنّات عدن شما را، عاصیان شکسته شدند، آه حسرت بر‌آوردند به قدم ندم پیش حرمِ کرَم بایستادند /181b/ ربّ العزّة گفت: کُنْتُ لَکُم5. اگر شما هیچیز ندارید من شما راام.

به وقتِ گناه جاهلت خواند: ظَلُوماً جَهُولاً؛ تا عذرت بپذیرد. به وقتِ شهادت عالمت خواند تا گواهیت بپذیرد: اِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالحقّ وَ هُم یَعْلَمُون. ضعیفَت خواند تا تقصیر محو شود: وَ خُلِقَ الاِنْسَان ضَعِیفاً. اجیرت خواند: لَهُم اَجْرٌ غَیْرُ مَمنونٍ، تا ترا اندر بهشت شدن شرم نبود، گویی: به خانۀ خود در می شوم.

ای درویش قیمتِ باز بدان است که می رود و می آید اِنّ الله یُحِبُّ المفَتّن التّواب. کافر هم چون کلاغِ وحشی است که هیچیز نیرزد6، و قُرّای خشک مغز همچون مرغِ خانگی است که قیمتش دِرَمی بوَد، امّا مفتّنِ توّاب همچون باز است که می شود و می آید هزار درم می ارزد. اِنّ الله یُحِبُّ التَوّابِین. سرِّ ما با شما نه اکنونی است، برِّ ما با شما نه امروزی است. چون حدیث عبادت رود از آسمانیان گوی، و چون حدیث محبّت رود از زمینیان گوی. ابلیس به یک نافرمانی که کرد زخمیش زدند که هرگز به سر، بی خود باز نیفتد، و اینجا صد هزار کس هست که خود نماز نمی کنند تا به سجده رسد، و به خرابات می شوند و او می آمرزد، زیرا که ابلیس غلام بود و اینان دوستان‌اند.

p.540

شعر
وَ اِذَا الحَبیِبُ اَتَی بذَنْبٍ وَاحِدٍ
جاءت مَحَاسِنُهُ بِاَلْفِ شَفِیع

پاره‌ای آبِ گنده را چه یارای دعوی دوستی7 لَمْ یَزَل و لاَ یَزَال باشد، و لیکن آن نور رّبانی که مستودع سرِّ دوستان است در طلب آمد. طالب آن نور است و مطلوب آن نور است، ناظر آن نور است و منظور آن نور است. آن نور به دل آید محبت گردد، به سرّ آید مکاشفت گردد، به ضمیر آید مواصلت گردد، به زفان آید شهادت گردد، به ارکان آید معاملت گردد، به قول آید معرفت گردد. آب یکی و چشمه یکی و شجره یکی، به یک جا رسد پوست گردد، به یک جا رسد تنه گردد، به یک جا رسد شاخ گردد، به یک جا رسد بیخ گردد، به یک جا رسد برگ گردد، به یک جا رسد شکوفه گردد، به یک جا رسد میوه گردد.

جمع عزیزان را رونقی8 می یابد و رونق جمع عزیزان قربِ حضرت ماست، محفل دوستان حضور حضرت ماست. هر کجا دو گدا به هم آمدند قرب حضرت ما آنجا طلب، هر کجا غمگینی آهی کرد خود را زیر آه آن غمگین تعبیه کن. درد زده‌ای دمی گرم برآورد نسیم قرب حضرت ما از نسیم نفَس او طلب. سلطانان دنیااند که ده هزار سوار خواهند تا برنشینند ما سلطانی‌ایم که لشکر ما صفت ماست، و عزّت ما ذات ماست. هر کجا سه گدا فراهم آمد، ما یَکون مِن نَجْوَی ثلثةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهم.

ای ملایکۀ ملأاعلی9 چندین هزار سال عبادت کردید و به آواز تقدیس خویش پاکی ما یاد کردید، لیکن از نسیم وصال ما آگاهی ندارید. ای گدای10 برهنۀ بینوا عبادت فریشتگان نداری و نوای کرّوبیان نداری و سرمایۀ روحانیان نداری، ولیکن ذرّه‌ای عشق و سوز داری. عزیزان حضرتِ ما در روزی /182a/ چندین بار از سوز شورانگیزِ دردآمیز تو فریاد می کنند11 که آتش سینۀ این گدایان هر ساعت آتش در خرمن طاعت ما می زند. یک ذرّه سوز ترا به عبادت هزار هزار سالۀ فریشتگان ندهیم، و یک ذرّه نیازمندی ترا به عبادت چندین هزار سالۀ کرّوبیان نفروشیم. عرش را از ما خبر نیست و حَمَلۀ عرش را از ما آگاهی نیست، کرّوبیان را از یافتِ ما بویی نیست، اقبال و نوال و جلال و جمال ما آنجاست که شمااید. او را – جلّ جلاله – بر ما حقهاست از طاعت و عبادت، و لیکن ما خود در نهادِ خود مفلسیم، او به افلاس ما حکم کرده است، حاکم چون به افلاس کسی حکم کرد خصم را از وی چیزی نیاید وَ اِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ اِلَی مَیْسَرَةٍ. هر که مفلس است واجب است که وی را مهلت

p.541
دهی تا آنگاه که سرمایه به دست آرد، و ما سرمایه جز بدان جهان به دست نخواهیم آورد که گنج فضل او بر سر ما نثار کنند. ما به هستی خویش توانگر نیستیم به صفتِ وی توانگریم، در این عالم نعت محبّت داریم مهتر عالم‌ایم، و در آن عالم صفت محبّت داریم سلطان آن عالم‌ایم. چترِ عزّ بر بالای سرِ ما می برند و ما دست غارت بر گشاده و سرمایۀ عالمیان به غارت بر می دهیم. نه جبرئیل از دستِ ما جهدَ، نه میکائیل نه حَمَلة العرش. او را خزانه به کار نیست و به هیچیز حاجت نیست، هر چه دارد برای ما دارد، فردا خزانۀ فضل به عاصیان دهند و خزانۀ رحمت به گناهکاران دهند، و خزانۀ مغفرت به درماندگان دهند تا هم از خزانۀ وی حقِّ وی بگزاریم؛ زیرا که ما از آن خود حقِّ وی نتوانیم گزارد. سلطان که دختر به گدایی دهد گدا را کاوین سزای دختر سلطان نبود، هم از خزانۀ خود کاوین به گدا فرستد تا کاوین کریمۀ وی از خزانۀ وی بدهد.

ای جوانمرد کافور از طبلِ عروسان طلب، یا از دکّان عطّاران، نه از جسمِ مردگان. از جسم مردگان چیزی به حاصل نیاید و نام نبّاشی بر تو نشیند. و هم از احسان ما بود به شما که چون محمد را به شما فرستادیم، که صد و بیست و اند هزار نقطۀ نبوّت در قرطۀ فتوّت مُطرقان بودند در پیش براق بریق اشتیاقِ او. هر رسالتی که انبیای گذشته را بود در معرضِ رسالت او نسخ و نقض بود، هر کرا منشوری نبشتند عزلی در قفا می آمد12، و هر کرا پیغامی دادند نسخ در برابر می آمد، رسول ما را بود که منشوری نبشتند13 و پیغامی دادند نه بدان منشور عزل راه یافت و نه بدان پیغام نسخ را چشم در دید. رسول آخرین بود و پیغامبر باز پسین بود، جمالِ لطف و کمال قهر را تعبیۀ راه او کردند. عادتِ سلطانان آن است که چون رسولان فرستند به خصمان، و عهدها می کنند و ضمانها و وعد و وعید و تهدید می کنند، چون هیچ مقصود حاصل نشود رسولِ باز پسین بفرستند، گویند: یا صلح یا شمشیر، یا حرب را بسازید یا به آشتی در آیید14.

ای درویش او – جلّ جلاله – عالم را بیافرید و کردِ خویش را در مقابلۀ کردِ هیچ کس ننهاد. از فریشتگان عزیزتر نیافرید با این همه در مقابلۀ کردِ ایشان کردِ خود یاد نکرد؛ زیرا که کس را /182b/ منزلت و رتبت آن نبود که کردِ او در مقابلۀ کردِ وی افتد؛ چون آدمی را بیافرید ایشان را گفت: شما کنید تا من کنم. این حشمت که ایشان را نهاد کس را ننهاد15.

مقصود آن حرف اوّل است که او – جلّ جلاله – صد هزار و بیست و اند هزار جواهر بحر

p.542
نبوّت به خلق فرستاد، بعضی را کمتر و بعضی را بیشتر؛ تهدید را با خلعت برآمیخت و وعد را با وعید قرین می کرد تا مقصود حاصل گردد و خلق در ربقۀ عبودیّت آیند، آنگه مصطفی را – علیه السَّلام – عَلَی حِینِ فَتْرةٍ مِنَ الرُّسُل بفرستاد، هر چه لطف بود بر میمنۀ او، و هر چه قهر بود بر مَیْسَرۀ او، و بر قفای او رستخیز. بُعِثْتُ اَنَا وَ السّاعةَ کهَاتَیْنِ. ما را گفتند: یا محمّد تو در پیش برو، و ای رستخیز تو در قفای او می رَو، و ما را از آن عالم شحنه‌ای فرستادند آن شحنه کدام است؟ قیامت است، قیامت شحنۀ ماست، دوزخ زندان ماست، بهشت بوستان ماست، قرآن هزار دستان ماست. این خلق را به راه ما دعوت کن و بگو تا سر بر خطِّ اسلام، و قدم در خطّۀ ایمان نهند که تو نَذیِری و بَشیِری؛ اگر به شحنۀ قهر نگری نذیر حضرتی، و اگر به خلعت لطف نگری بشیر امّتی. آوازی به ایشان دردِه، گو: کارِ رسالت و میدان نبوّت به آخر رسید و مدّت خاک و آب دراز بکشید و نتایج طبایع عالم را در سراپردۀ خویش آورده. ای گمشدگانِ راه اینک داعی درگاه، ای سرگشتگان هوی اینک نور هُدی، ای متحیّران ضلالت اینک نور هدایت؛ این نامۀ بازپسین است و رسول آخرین است اگر سرِ آشتی دارید اینک صلحی که آن را جنگ نیست، و اگر آهنگِ جنگ دارید اینک جنگی که آن را صلح نیست. تُقَاتِلوُنَهُم اَوْ یَسْلِمُون. اُقْتُلوا المُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتّموُهُم.

حشمت این مهتر حشمتی است که از عهدِ آدم تا منقرض عالم همه موجودات را در سایۀ حشمت او زیستند، پنداری که گریزنده در حشمت او ماییم و بس، چون ما لوای علا، و علَم کرم، و خیمۀ سیادت و سرادق سعادت خود در دشتِ قیامت بزنیم آدم با ذرّیت از گوشۀ سراپردۀ جلال ما توشۀ ابد طلبند و زادِ سرمد. آدم که لباسِ اصطفا یافت از حشمتِ ما یافت، ادریس که مکان رفیع یافت از دولت ما یافت، نوح که دعای مستجاب و لقب شیخ الانبیاء یافت از رتبت ما یافت، خلیل که حلّه خُلّت یافت و بَرد و سلامت یافت از درجۀ ما یافت، موسی که به طور کلامِ بیواسطه شنید و مُقدّمی ششصد هزار اسرائیلی یافت به سیادتِ ما یافت، و هَلُمَّ جَرّاً. مصطفی می آمد بر عادت اتراک، عرش و کرسی بر فتراک بسته، و او به حکم همّت از هر دو گسسته.

سلطان را تختی بباید و تخت را مکانی و مهوایی بباید، و مهوا و مکان را صحنی بباید. عالمی بدین واسِعی، صحنِ سریرِ محمّد رسول الله است، مرکز دایره پرگارِ آن مهتر بود. مردی پرگاری دارد و این پرگار را دو شاخ بوَد، خواهد که دایره بکشد، شرط آن بود که یک

p.543
طرف را محکم کند هر چند این طرف محکمتر، گردش آن طرف زیباتر، و همه زیبایی از آثارِ آن نقطۀ ماست.

یک طرف پرگار قدرت در مرکز نبوّت محمّدی /183a/ نهادیم، و طرف دیگر را گردِ گردون در آوردیم، آدم بر یک طرف نشست و نوح بر دیگر طرف، و ابراهیم و موسی همچنین؛ هر یکی طرفی نگاه داشتند امّا صدرِ پادشاهی محمّد رسول الله را مسلّم بود. آن ساعت که نشان نقطه بود این دایره پیدا نبود و نقطه زده و مرکز پدید آورده و از دایره نشان نِه. مَتی کُنْتَ نَبِیّاً؟ قَالَ: کُنْتُ نَبِیّاً وَ آدَمُ بَیْنَ المَاء و الطّین16. و قیل له: مَتَی کُتِبَتْ لَکَ النبوّة؟ قال: مِنْ قبلِ خَلْق آدمَ وَنَفْخ الرُّوحِ فِیه.

آدم هنوز در مهدِ خلقت پای دراز نکرده بود که ما در مهدِ عهدِ نبوّت دست دراز کرده بودیم و پستانِ لطف گرفته. آن روز که وجود نبوّت ما بود آدم را هنوز خلقت تمام نگشته بود. وجودِ فطرت ابتداست و وجود نبوت انتها، ما شرابِ نهایت کشیده بودیم که آدم هنوز جرعۀ بدایت تمام نکشیده بود. آن روز که آدم بود نوح نبود و آن روز که نوح بود خلیل نبود فاِذ اَخَذ الله مِیثاقَ النَّبیِیّن، چنانکه میثاق وربوبیّت خود بر‌گرفتیم میثاق نبوّت محمد بر‌گرفتیم. آن روزک، آدم را و نوح را بیافریدیم با ایشان گفتیم: ما را سرّی است در وجود شما، و آن سرّ محمّد است. مَا کانَ بَدْو اَمْرک قالَ: دَعْوَةُ ابی ابراهیم وَ بِشَارَةُ عِیسَی قَوْمَهُ. عیسی کیست؟ مبشّر دولتِ ما. خلیل کیست؟ شفیع رسالتِ ما. ربَّنا وَابْعَثْ فِیهم، الآیة. همه را که دادند کهنۀ ما دادند و باقی کاسه و فضل کاس ما. آدم می گوید: من صفیّ الله‌ام، خلیل می گوید: من خلیل الله‌ام، موسی می گوید: من کلیم الله‌ام، عیسی می گوید: من روح الله‌ام، مصطفی می گوید:

شعر
وَ مَا شَرِبَ العُشّاقُ الاّ بَقِیّتی
وَ مَا سَاغَهم مِن کأسِهم غیر سوریا17

آن روز که وجودِ شما نبود این خلعتها با ما بود، ما همه را داشته‌ایم. پس بر موجب بذله و فضلۀ خود به شما داده‌ایم که ما در قرطۀ محبّت زیباتریم. عجب کاری است این همه حشمتها بنهاد، چون به عمّ وی رسید، گفت: تبَّتْ یدا اَبی لَهب.

آری او بنده را بر کشد اما خدایی به کس ندهد، کدخدایی به خلق دهد، امّا خدایی به کس ندهد. اِنَّ مَثَل عِیسَی عِنْدَ‌الله کمَثَل آدَمَ. این حدیث آفتابی بود که از مشرق برآمد به

p.544
مغرب فرو شد، مشرق آدم بود و مغرب عیسی. ای محمد تو کیستی؟ نه مشرقی نه مغربی. تُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکةٍ زَیتُونةٍ لاَ شَرْقیّةٍ وَ لاَ غَرْبیّةٍ بَلْ صَمَدیّةٍ غَیبْیّةٍ. اگر از مشرق برآمدی وقتی به مغرب فرو شدی، و آثار و اسرار و انوار آن مهتر را نهایت نیست. قندیلی است از آسمانۀ مسجدی در آویخته، روغن در وی ریخته، آتش در زده، و از ثری تا اعلی علییّن تابش می دهد. تا آسمانه هست قندیل هست، نی تا قندیل هست آسمانه هست. لاَ یَقُومُ السَّاعَةُ و فی الاَرْضِ احَدٌ یَقوُل الله؛ تا محمّدی هست در عالم، عالم بر جای است. از کالبدِ محمّد قندیلی ساختیم و از دلِ او زجاجه‌ای، و از نبوّت او مصباحی. /183b/ شعاع رسالت بر ظاهر تافت پروانه از عرب و عجم، و دیوانه از روم و پارس تاختن آورد. آتش خود یک نقطه بیش نیست لیکن فتیله همه آتش گشت، زجاجه همه نور گشت، قندیل همه شعاع گشت، محمّد همه دل گشت، دل همه درد گشت، درد همه عشق گشت، عشق همه صدق گشت، صدق همه وصل گشت، معراج همه رفرف گشت، رفرف همه سدره گشت، سدره همه دنو گشت، دنو همه قاب قوسین گشت.

آسمان و زمین را که آراستند به اقبال و افضال و عصمت و حرمت و خدمت مصطفی آراستند، و خطبۀ سلطنت در کونین به نام او کردند، و اسم او را شطرِ سطرِ توحید ساختند، و گذشته و ناآمدۀ او را برجراید مغفرت ثبت کردند، مأموُن العاقبة و السَّابقه‌اش گردانیدند، و لوای حمد و حوضِ کوثر و مقام محمود شعار موکب و نثار مرکب او ساختند، و ازل و ابد را مَیْمَنه و مَیْسَره داری او دادند. این همه کردند لیکن طرفة العینی خوف از دل او بر نگرفتند، کانَ یُصَلّی وَ فِی جَوْفِه اَزِیزٌ کَازِیزِالمِرْجَلِ.

چون از تبلیغ رسالت فارغ شدی قدم در حجرۀ فقرِ دل خود نهادی، و زفان اعتذار برگشادی، و کمرِ عصمت و کلاه نبوّت فرو نهادی، و به زبان عجز گفتی: ذَنْبِی عَظِیمٌ وَلاَ یَغْفِرُ الذَّنْب العَظِیمَ اِلاّ الرَّبُّ العَظِیم. چون او – علیه السّلام – این نَفَسِ دردْآمیز بزدی، بارِ این اندوه جز عزّت لاَ اِلَه اِلاّ الله نتوانستی کشید. از همه درختان عالم شکوفۀ غم بیرون آمدی، از هفت آسمان طوفانِ اندوه بباریدی، عرش و کرسی را از دردِ او عجب آمدی، مقرّبان آسمان و صدّیقان زمین دل از نجاتِ خود بر گرفتندی، همه ذرّه‌های مملکت لباسِ تعزیت پوشیدندی؛ چه بوده است؟ گفتندی: محمّد رسول الله از لاَ اِلَه اِلاّ الله عذر تقصیر خود می خواهد و گوهر عصمت خود را از داغ عدل امان می طلبد، کم از آن نبود که آفرینش

p.545
قرطۀ درد و حسرت پوشد. آن اسْپَرغَم که از باغِ دولتِ مصطفی سر بر زد به قیامت اگر ابراهیم خلیل و موسی کلیم خواهند که ببویند تا بدرقه‌ای از عصمت مصطفی با ایشان نبود نتوانند، با این همه این دعا پیوسته می کردی: اِجْعَلْنِی مِنْ طُلَقائک و عُتَقَائکَ وَ مُحرّریک مِنَ النّارِ.

بر راه هیچ نبی چندان خیمۀ قهر نزدند که بر راه ما. آن نه بلا بود که زکرّیا را به ارّه به دو بیاوردند و آن نه محنت بود که یحیی را به تیغ کافران سر بر می داشتند، بلا و محنت این است که بر ما ریختند که ما را بر اهلِ آسمان و زمین مقدّم کردند و معصیت ذرّیت آدم بر دامنِ شفاعتِ ما بستند و گفتند: وَ مِنَ اللَّیل فَتَهَجّدْ بِه نَافِلَةً لَکَ. راهِ بیراهان ما را می باید پذیرفت، عذرِ مجرمان ما را می باید خواست، کارِ همه کاهلان ما را می باید کرد. گاه مان به قاب قوسین بساط افکنند، گاه مان به آستانۀ جفای ابو‌جهل باز فرستند، و گاه ما را بی عهدنامه‌ای در مکّه نگذارند، گاه کلید خزاین عالم به درِ حجرۀ ما فرستند، گاه برای پاره‌ای جو به درِ بوشحمۀ جهود فرستند، گاه درِ خیبر را به دستِ چاکرانِ ما /184a/ برگشایند18، گاه دندان ما به سنگِ ناگرویدگان بر هم شکنند. ای عالمیان راه مصطفی هم پربلاست، اگر برگ دارید بیایید، و اگر نه زحمت از راه عزیزان دور دارید.

p.545
اختلاف نسخه ها

  • ۰ . کتاب تصحیح روح الاواح... «بخواستند، دل معدن نور کرد تا دوست داشتند.» ندارد. گروه دانشگاه مطالعات خارجی توکیو با خود تصحیح کننده تماس گرفته و پرسیده، و همین قسمت را اضافه کرد.
  • ۱ . آ: آخته
  • ۲ . آ: که کورۀ اسلام به رایات اقبال تو معمور بود
  • ۳ . آ: گردد
  • ۴ . آ: کاهی از آن تو کوهی انگارد
  • ۵ . آ: کنت رّبکم
  • ۶ . آ: «که هیچیز نیرزد» ندارد
  • ۷ . مج: یارای دوستی
  • ۸ . مر: رفعی
  • ۹ . آ: ای ملأاعلی
  • ۱۰ . آ: گدایان
  • ۱۱ . فریاد خواهند
  • ۱۲ . آ: قفای او
  • ۱۳ . آ: دادند
  • ۱۴ . آ: بساز... درآی
  • ۱۵ . آ: + مقبول حضرت خود گردانید
  • ۱۶ . مر، آ: «متی کنت... والطین» ندارند
  • ۱۷ . مج، آ: مصراع «و ما... سوریا» ندارند
  • ۱۸ . آ: برکنند.