روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.438
۴۶ – الحقُّ المُبین

الحقُّ: موجودی که فنا بر او روانِه. المُبیِنُ: پیدا کنندۀ حق از باطل به امارت، و آن به میل و هوی نِه. و چون بندۀ مؤمنِ موحدِّ موقنِ معتقد دانست که موجود علی الحقیقه ذوالجلال است، باید که یقین شناسد که او را دعوی وجود محال است؛ وجودی که حدودِ او به عدم کشد، عدم است، و این سخن بابتِ مردِ ثابت قدَم است.

آورده‌اند که شریح قاضی - رحمه الله - خانه‌ای خرید به کوفه، چون خبر به امیرالمؤمنین علی رسید - رضی الله عنه - شریح را گفت: شنیدم که خانه خریده‌ای، و عدول را گواه کرده‌ای؟ شریح گفت: بلی خریده‌ام. علی گفت: اِتَّقِ الله فنانَّهُ سَیَاتِیک یَوُمٌ لاَ یُنْظَرُ فِی کِتابِکَ وَلاَ یُسْأل عَنْ بَیْتِک. یا شریح از خدای بترس و بپرهیز که زود خواهد بود که به تو آید که در قبالۀ تو ننگرند و از گواهان تو نپرسند، و ترا از خانه و خانه را از تو بستانند. یا شریح اگر به رقتِ خریدنِ خانه و نبشتنِ قباله مرا خبر دادی، کُنْتُ اَکْتُبُ لَکَ الصَّکُّ عَلَی هَذِه النسْخَةِ، من قبالۀ خانۀ تو بنوشتمی بر این نسخه، و چون در آن قباله نگرستی اگر به دو دِرَم جَو فروختندی نخریدی. قُلْتُ: وَمَا کُنْتَ تَکْتُبُ یَا امیر‌المؤمنین؟ و چه نبشتی یا امیر‌المؤمنین؟ قَالَ: کُنْتُ اکْتُبُ: بسْم الله الرّحمن الرّحیم، هَذَا مَا اشْتَری العَبْدُ الذّلِیل مِنْ مِیّتٍ دَاراً اَزْعجَ عَنْهَا بالرّحِیل اِشْتَری هَذا المفْتُون2 بِالامَلِ مِنْ هَذا المُزْعِج بِالاَجَل. این خانه‌ای است که خریده‌است این گرفتار/146b/ آز و اَمَل از آن کس که بر درش بداشدته‌اند3 مرکبِ فنا و

p.439
اجل، بخرید این مسافرِ اَمَل از آن غافل از اجل. دَاراً فِی مَحَلّةِ الغُرُور. سرایی در محلّتِ غرور از جانبِ فانی در لشکرِ هالکان، لَهَا حدودٌ اَرْبعَةٌ، فَحَدُّ مِنْها یَنْتَهِی اِلی دَوَاعِی الآفات، و‌الحدُّالثَّانی یَنْتهِی اِلی دَوَاعی العَاهَاتِ، والحدُّالثَّالِث یَنْتَهیِ اِلی دَوَاعیِ المُصِیبات، والحدُّالرابعُ یَنْتَهِی اِلی الهوَی المُوذِی والشَّیطان المُغْوِی. و این سرای را چهار حدّ است: حدّ اوّل باز شود به اسبابِ آفت؛ و حدّ دوم باز شود به عوارضِ نکبت؛ و حدّ سدیگر باز شود به نوازِل مصیبت؛ و حدّ چهارم باز شود به هوای هلاک کننده و شیطانِ از راه افکننده. وَفی هَذَا الحدّ یُشْرع بَابُ هَذا الدّارِ لِلخُروج مِنْ عزّ القُنُوع4 والدُّخول فِی ذلّ الحِرْصِ والطَّمَع. و در آن سرای درحدّ چهارم برای بیرون شدن از عزّ قانعی5 به ذلّ طامعی. فَمَا اَدْرَکَ هَذا المُشْتَری من درک فَعَلیَ مُبْلِی اجْسادِ الاَکَاسِرَة6 وَسَالِب نفُوسِ الجبَابِرَة مثل کِسْرَی و قَیْصَر وَتُبَّع و جمشید، وَمَنْ بَنَی وشید وَنَظَرَ بزعمه الدّار اشخاصَهُم غَداً اذا اَبْرَزالکونین لفصل القضاء. وگر مشتری ضمان درک طلب کند بر هلاک کنندۀ ملوک و پادشاهان، چون کسری و قیصر و جمشید، شَهِدَ عَلی ذَلِک العَقْلُ اِذَا نَجَا عَنْ اَسْرِ الهَوَی، وَالْمَعْرِفَةُ اِذَا تَخَلّصَتْ عَنْ قَیدِ المُنی. گواه بر این قباله عقل و معرفت چون از بندِ هوی رستگاری یابند و از غُل غِلّ و دام کام و قید عَمْرو و زید بجهد، لَیْسَ للمنیّة مَدْفَعٌ و هُجُومُها عَلَی مَجَارِی الاَنْفاسِ مُتوَقّعُ. اگر به تقدیر عمرِ ابد تراست، آخر فنا در قفاست.

مصطفی - علیه السَّلام - ابن عمر را چنین گفت: کُنْ فِی الدُّنْیَا کانَّکَ غَرِیبٌ اَوْ عَابِرُ سَبِیلٍ. در دنیا چون غریبان و راهگذریان باش، غریب و راهگذری را همه دل به وطن و مسکن خود بوَد.7

قال علیه السَّلام: اِذَا دَخَلَ النُّوُر فِی القَلْبِ اِنْفَسَحَ وَانْشَرَح، فَقل یَا رَسُول الله وَمَا عَلاَمَةُ ذَلِکَ؟ قالَ: التَّجَافِی عَنْ دَارِ الغُرُور، الحدیث. مصطفی - علیه السَّلام - گفت: چون روشنایی در دل آید دل گشاده گردد و فراخ شود، از این نور نوِر ایمان خواهد، و از این گشایش مشاهده خواهد، و از این فراخی کشیدن بلا خواهد که هر وعایی که فراختر بوَد گُنجاتر بود. گفتند: علامتِ این چیست؟ گفت: دور شدن از سرای غرور. دنیا را سرای فریب خواند.

آن یکی گفت: هَذَا سُرُور لَولاَ اِنّهُ غُرُور، وَهَذَا مُلکٌ لَو لاَانّهُ هُلکٌ، الدُّنْیَا عَدُوّةٌ للنّاس معشوقة مَنْ بَخِلَ بهَا جَادَتْ بِهِ اِنْ بَقِیَتْ لک لم تبقَ لها، اُفّ مِنْ اَشغالهَا اِذا اقبَلْتَ و مِنْ حسرَاتِها اِذا اَدبَرتَ وَاجِدُهَا سَکْرانُ وَفاَقِدُهَا حَیْرَان، اَشْبَهُ الاَشْیَاء بِالدُّنْیَا اَحْلاَمُ النَّائم، اِنّ

p.440
الدُّنیَا لَیسَت تُعْطِیکَ لِتَسُرُّکَ وَانّما تُعْطِیکَ لِتَغمُّکَ، مَنْ مَالَ الی الدُّنْیَا صالَتْ علیه وَمَنْ صَال عَلَیها مَالت اِلیه، الدُّنْیَا خَمْرُ الشَّیطانِ مَنْ شَرِبَ مِنهالَم یُفِقْ اِلاّ فِی /147a/ عَسْکِر المَوْتی خَائباً خَاسِراً انثی یجیبُ کلّ خَاطِب وَدَابّة ذَلُول یَحْمِلُ کلّ رَاکِب.

در خبر است که روز قیامت دنیا بباید آراسته، و گوید: اللّهُمَّ اجْعَلنِی لاَ حْسَن عبَادِکَ8 دَارَاً فیَقُول یَا دَنِیّه یَا لاَشَیء لاَاَرْضَیک لَهُ.

شبلی گوید - قدَّس الله رُوحَه: اگر همه دنیا لقمه‌ای کنند و در دهان کودکی شیرخواه نهند مرا بر وی رحمت آید که هنوز گرسنه مانده است.

بزرگانِ طریقت و مقدّمانِ حقیقت از دنیا نگرفتند الاّ آنچه نشایست به ترک آن گفتن،9 عورت پوشی و گوشۀ نانی. این مقدار است از دنیا که بنده بدان مُعَاتب و مُعَاقب نیست، بلکه مثاب است.

حسن بصری را گفتند: دنیا حرام گرفت چگونه کنیم؟ قَالَ: کُلْ عِند‌الحَاجَةِ وَکُلْ منْ وَسَطِهَا. به حاجت گیر و از میانه بردار. هرچه پیش از ستر عورت و سدّ جوعت است بنده نصیب خود گیرد و نصیب با نصیب ممزوج است، امّا آن مقدار نه برای خود گیرد که برای حق گیرد که اگر عورت نپوشد از خدمت باز ماند که نماز با کشف عورت روا نباشد. قال الله تعالی: خُذُوا زِینَتکُم عِنْدَ کُلّ مَسْجدٍ و اگر چندانی نخورد که گرسنگی بنشاند هلاک شود. قال الله تعالی: وَلاَ تُلْقُوا بایْدِیکم اِلی التّهْلُکَةِ.

یکی از عزیزان چنین گفت: کنفِ استاد خود بجُستم خرده‌ای سیم یافتم مقدار دانگی، عجب داشتم که استاد آن سیم از ما پنهان داشته بود؛ چون استاد بیامد او را بگفتم، م‍‍را گفت: هم آنجا باز نِه، پس گفت: برگیر و به کار بر، که پردۀ ما دریده گشت. گفتم قصّۀ این چیست؟ گفت: در همه عمر ما را از دنیا این داده بودند، خواستم که با خویشتن در گور نهم تا اگر شمار ما از ما باز خواهند گویم: آن مقدار که به ما دادی باز آوردم.

و در جمله حقیقت آن است که هرچه بزرگانِ دین و اربابِ یقین گفتند، برای حق گفتند، نه برای خود؛ همه مرادِ خود به یک سو نهاده‌‌اند و مراد حق اختیار کرده. و هان و هان تا هیچ گونه گمان نبری که سلیمان را در دنیای دَنِیّه10 نظر بود، دلیل بر اینکه روزی، باد شادروانِ مُلک او را به آسمان نزدیک رسانید چندانی که آوازِ ملایکه به سمع او می آمد، مَلَکی مر مَلَکی را گفت: چون بزرگوار شده‌است این سلیمان که وی را بدین مکان برآوردند. آن

p.441
دیگر گفت: اگر سّرِ او را بدین نظر استی چندین که برآورده‌اند فرو بَرَندی11.

آورده‌اند که روزی باد تخت او را در هوا می برد، بر خاطرش گذشت خطرتی، و در دیده‌اش آمد نظرتی، هنوز خاطر بر جای بود که باد تختِ وی را گردانید12، گفت: ای باد راست باش. گفت: تو دل راست دار تا من تخت راست دارم13.

قَالَ ربّ اغْفِرْلِی وَهَبْ لِی مُلْکاً لاَ یَنْبَغی لاَ حدٍ مِنْ بَعْدِی. پیش حجّاج این آیت برخواندند، فقال: اِنَّهُ کانَ حَسُوداً. و این غلط است، امّا محقِّقان در این آیت دُرر خواطر از بحار ضمایر بر آورده‌اند و بر جیدِ اهلِ توحید بسته. لاَ یَنْبَغِی /147b/ لاَحَدٍ مِنْ بَعْدِی؛ اَیْ لاَ یَغْلِبُنی عَلیَه اَحَدٌ کمَا غَلَبَنِی14 الشَّیْطان. و در سبب غلبۀ شیطان علما را سخن است: بعضی گفته‌اند: اِنَّه علیه السَّلام غَزامَلِکاً فَظَفَربه و سَبَی ذَرَاریّهُ وَفِیهَا ابْنَةُ المَلک فَاصْطَفَاهَا لنَفْسِهِ فَاستَأذَنَتْهُ اَنْ تتّخِذ تِمثَالَ اَبیهَا لِتَسْکُنَ اِلَیْهِ وَتَسْتأنِسَ به فَانْحَطّ فِی هَوَاهَا وَاَذِنَ لَهَا قَالُوا فَنَحتَتْ صَنَماً وَجَعَلَتْ تَشْجُدُ لهُ مِنْ دون اللهِ فلمّا اظهَرَهُ الله عَلی ذَلِکَ عَلم انَّه زَلَّ بآفَتِهَا مِنْ غیر مُوَامَرة فَقِیل لَهُ اِسْتَعِدّ لِلبَلاَء.

ورُوَی عَنْ ابن عبّاس انّهُ قال ابْتُلِی سُلَیمانُ بِذَهابِ مُلْکه اَرْبعِینَ یَوْماً لِکَون الصَّنم الّذی عُبِد فِی دَارِهِ، فَقَالَ رَبِّ اغْفِرلِی وَهَبْ لِی مُلکاً لاَ یَنْبَغیِ لاَ حَدٍ مِنْ بَعْدِی، اَیْ لاَ یَغْلِبنی علیه احدٌ کما غَلَبَنِی عَلَیه الشّیطانُ.

و معجزۀ سلیمان علیه السَّلام در خاتم بود، امّا خاتم سلیمان منفصل بود و خاتم محمّد متّصل. چون خاتمش از دست بشد، با هر که گفتی: من سلیمانم، استوارش نداشتی. پاکا خداوندا بنده‌ای را عزّ دهد امّا بر دوام عجزِ او بدو می نماید. وَکانَ سُلَیمانُ یَعْمَلُ للصَّیّادِینَ فِی البَحْرِ فَانَّهُ کانَ لاَ یَجِدُ قُوتاً وَلَمّا اتَّهَمُوا الشَّیطان نَشَرُوا التّوریة بینَ یَدَیْه وَرمی15 بِالْخَاتَمِ فِی البَحْر وَطَارَ فِی الهَوَاء وَلمّا اَرَادَ الله رَدّمُلک سُلَیمان ابْتَلع سَمَکٌ خاتَمَهُ وَوقعَ فِی حِبَالِهِم وَدَفَعُوهَا اِلیَ سُلَیْمانَ فِی اجْرَتِه فَشَقّ بَطنَه وَرایَ خَاتَمَهُ فَلَبِسَهُ وَسَجَدَ لَهُ الملاّ حُوَن وَعَادَ اِلیَ سَریرِ مُلکه.

تو قصّۀ سلیمان مشنو، اینک سلیمان انگشتری گم کرده و اینک درویش دل گم کرده. این دلِ تو بر مثالِ سلیمان است به شاگردی لئیمان و چاکری خسیسان مبتلا گشته. کدام روز بوَد که باد نصر بجهد و شمال اقبال و صبای صفا بوَزد، و چنانکه سلیمان به سریرِ ملک خود رسید سلیمانِ دل از مقام ذلّ به سریرِ سرور سرّ رسد در مشاهدۀ لطفِ وی.

p.442

و از این نیکوتر هست: اَیْ لاَ یَنْبَغِی لاَحَدٍ مِنْ بَعْدِی ثمّ لاَ یَقُوم بِالحقّ فیهِ فلاَ یَعْملُ بطَاعتِه لِلّه16. و از این عزیزتر هست: لاَ یَنْبَغِی لاَحَدٍ مِنْ بَعْدِی ان یُسأل المُلک بَل یُحِبُّ اَنْ یتّکل امره اِلی الله فِی اختِیَارِه لَهُ. و از این بلندتر هست: عَلِمَ سُلَیمانُ اَن سرَّ نَبیّنا لاَ یُلاحِظُ الدُّنیا وَزهراتِهَا، فَقَالَ لاَ یَنْبَغِی لاَحَد مِن بَعْدِی لاَلاَنَّهُ بخل بهِ علی نَبِیّنا وَلَکِن لِعلِعمه بانّه لاَ یَنْظرُ اِلَیْهَا فَسَخّرْنَا لَهُ الرِّیحَ. باد مسخّرِ او کردیم، شَکَرَ‌الله سَعْیَهُ وَسَخّرلَهُ الرّیح بَدَلاً مِنَ الافْراسِ فلایحتاجُ فِی اِمساکِها اِلی المؤن.

ای سلیمان اسبان سبیل کردی در راهِ خدای، اینک باد بَدَلِ اسبان، مسخّرِ تو. غُدُوّهَا شَهْرٌ وَرَواحُهَا شَهْر. ای جعفر طیّار دو دست خود فدا کردی اینک دو پرّت دادیم، تا در فردوس با جناح نجاح و بال اقبال طوف می کنی. ای مؤمن سمع راصِمَام صمَم فرو نهادی تا لغو و هذیان به سمع تو در نشود، زفان را حکمۀ حکمت بر کردی تا غیبت نگوید، چشم را عصابۀ حُرمت بر بستی تا به اغیار نظر نکند، جزا و عطای تو چیست؟ فَاِذَا اَحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَبصَراً وَلِسَاناً وَیداً /148a/ تَجْرِی باَمْرِهِ رُخَاءً اِنَّما وَصَفَتْ بِاللّین لاَنَّ العَاصِفَ للعَذَابِ. بادِبَزان از فرقِ خود او را تخت ساخته، بساطِ دولت او را برداشته، مرغان پرّ در پّر گذاشته، یکی اَصْفَرفَاقِع، یکی اَسْوَد حَالِک، یکی اَحْمَر قَانِی، یکی اَخْضَر ناضِر، یکی را اَبْیَض یَقَق. بر مثالِ دیبا بوقلمون سرادقی درکشیده و بر فرقِ او چتری گردانیده تا صدمت حرارت آفتاب بر چهرۀ زیبای سلیمان نیفتد. ریح رُخَا زِیر شادروان در آمدی و شادروان را بر تارکِ سرِ خود نهادی که یک رشتۀ شادروان17 بنجنبیدی. وَجِفَانٍ کَاْلجَوَابِ وَقُدُورٍ راسیاتٍ. ای پُسرِ داود این مملکت با این عظمت که ترا بخشیدیم کرای آن نکند که بر خود ثنا گوییم18. هَذَا عَطَاؤنا فَامْنُنْ اَوْاَمْسِک بِغَیْرِ حِسَابٍ. اثمِدی از نظرِ بقا در دیده‌اش کشیدند در عینِ فنا عینِ بقا را بدید، گفت: بار خدایا بازستان که مرا نمی ارزد. ندا آمد: ای پُسر داود در سخنِ ما تناقض و تفاوت روا نبود، و ما همیشه گفتیم و گوییم، امّا راه حجاب، وقت وقت از مسامعِ تو برداریم تا کلامِ ما بشنوی، این بخشیدۀ ماست، در کرم ما نسزد که بخشیده باز استانیم. اگر نمی خواهی به رکابداری از آنِ خود بخش، و اگر خواهی، نگاه دار بی حساب و بی خراج.19

عجب کاری است یکی را از ماه تا ماهی ملک و پادشاهی، و یکی را دلی سوخته، و قادرنَه20 بر کران نانی سوخته. از دولتِ سلیمانی خبر داده و به محنتِ ایّوبی اشارت کرده. وَاذْکُره عَبْدَنَا اَیُّوبَ إذْنَادَی رُّبهُ اَنّی مَسَّنی الشَّیطانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ اُرْکُضْ بِرجْلِکَ هَذَا

p.443
مُعْتَسَلٌ بَاردٌ وَشَراب21. سلیمان را که تختِ پادشاهان داشت و مُلک زمین در نگینِ او بود، نِعْمَ العَبْدُ اِنَّهُ اَوَابٌ گفت، و ایّوب را که نهادش معدنِ بلا و محّل عنا بود، نِعم العَبْدُاِنّه اَوّابٌ گفت، لاَنَّ البَلاء لَم یشغل هَذا عَنِ المُبْلِی و العَطاءلم یشغل ذَاک عَن المُعْطِی کَانَا اَوّابَیْنِ اِلی الله تعالَی فِی النّعْمَةِ بالشکْرِ وَفِی المحنَةِ بالصّبرِ.

آورده‌اند که ایّوب علیه السّلام صنوفِ اموال و نِعَم داشت، و بسیاری خیل و حشم بود او را. فَحَسَدهُ اِبْلِیسُ وَقَالَ انّ هَذَا الرّجلَ یُرِیدُ اَنْ یَفوزَ فِی الدُّنیا والآخِرة فَاَرَادَ اَنْ یُفْسِد عَلَیْه اِحْدَی الدّارَینِ، فقَال اللّعینُ مِن غَایَةِ الحَسَد وَنَهَایَةِ الکَمَد اِنّ عَبْدَکَ ایّوبَ انَّما یَعْبُدُکَ لاَنَّکَ اَعْطَیْتَهُ السعَةَ فِی الدُّنیا وَلَوْ لاَذَاکَ لَم یَعْبُدکَ. آن لعین ازل را اِهَاب پُرضجر گشت، دیدۀ حسد بگشاد و با خود گفت: ایّوب می خواهد که از دنیا و آخرت بهره‌مند شود، گفت: عبادت ایوب به علّتِ عطا و نعمت آمیخته‌است. قال الله تعالی: انّی اَعْلَم مِنْه انّه یَعْبُدنی وَیشْکُرنی وَاِنْ لم یکن لَهُ سعَةٌ فِی الدُّنیا. و قال یَاربّ سَلَّطْنی عَلَیْهِ فَسَلّطهُ اللهُ عَلی کُلّ شَیء منه اِلاّ عَلَی رُوحِهِ فَجَاء اِلَی غَنَمِهِ وَنَفَخَ کهَیئة النَّار فَاَهْلکَ جمیعَ غَنَمِهِ فَجَاءتْه22 رُعَاتُهُ فَاَخْبَرُوه بِذَلِک فَحَمِدَ‌الله تَعَالَی، فَقَالَ: هُوَ الّذی اعطی وَهُوَ الّذی اَخَذَ وَهُوَ اَحَقُّ بِه، وَیقالُ احرَق غَنَمهُ وَرعَاتهُ ثمّ جاءاِلَیهِ عَلَی هَیئةِ /148b/ الرَّاعی مُخْبِراً بذَلِکَ، فَقَالَ ایّوب: لَوکانَ فیک خَیْرٌ لهَلَکْتَ مَعَ اَصْحَابِکَ وَقَدْ یُبْتَلی العَبْدُ مِنْ غَیْرِ ذَنْبٍ لِیَدّخِرَ ثوابه، وَیقالُ کان لَهُ سَبْعُ بَنَاتٍ و ثلاثهُ بَنُون فِی مَکْتَبٍ وَاحِدٍ فَجَرَّ‌الشّیطانُ الاُسْطُوانَةَ فَانْهَدَم البَیْتُ عَلَیْهِم. این همه بلاها آشکارا می گشت و زفانِ او به حمد و ستایش رَطب. و ایّوبَ اِذْ نَادَی رُّبهُ: انّی مَسَّنی الضُّرُّ بانقطاعی عَنْ خِدْمَتِکَ. و آن گفت بر سبیلِ شکایت نبود؛ زیرا که ربّ العزّة بر وی ثنا گفت: اَنَا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْم العَبدُ انَّهُ اوّاب. ویقالُ مَرَّبه عَدُوُّالله، فقَالَ: مَا اَشْقَی نَفْسَ ایُّوبٍ فَعِند ذَلِک، قالَ مَسَّنی الضُّرُّ مِنْ شِمَاتة الاعْداء.

وعن الحسن قال: مَکَثَ مَطْرُوحاً عَلی کَناسِة سَبْعَ سِنِین وَاَشْهراً یختلف الیه الدّواب، لاَ یَسألُ الله تعالی اَنْ یکشِف مَابِه، وَمَا عَلَی وَجْهِ الارضِ اَکْرَمَ عَلی الله مِنْ ایُّوبَ.

وقال بَعْضُ النَّاسِ: لَوْعَلِم ربُّ ایّوب فیه خیراً ما صَنَع بهِ هَذا فقَال عِنْدَ ذلک مَسَّنی الضُّرّ.

و از این نیکوتر هست: مَسَّنی الضُّرّ بر سبیلِ استفهام بود. اَمَسَّنی الضُّر مَعَکَ وَاَنْتَ ارْحَمُ الرَّاحِمین فِی معناه لا تمسّنِی الضُّرّ مَا دامَتْ مَعْرِفَتُک مَعِی.

و از این نیکوتر هست: آن فریاد بلا بود از صبر ایّوب. سُلّط البَلاء عَلی الکّل فاسْتَغاثوا *

p.444
مِنَ البَلاء، فسَلّط صبْر ایّوب علی البلاء فَتَاذّی البَلاء وَاسْتَغَاثَ مِن صَبْر ایّوب.

و از این لطیفتر هست: مَسّنِی الضُّر، اگر گویم صبر کنم بر بلا، گویند تجلّد است، و اگر گویم صبر نکنم، گویند جزع است و اعتراض، و اگر گویم بلا بردار، گویند تحکُّم است. این هر سه را هیچ وجه نماند، وجه خلاص جز رحمتِ تو نیست، وَاَنْتَ اَرْحَم الرَّاحمین.

و از این عزیزتر هست: حیوانی از وی بیفتاد، خشبه‌ای بگرفت و آن را از خود دور می کرد، ندا آمد که یا ایّوب! روزی خواره‌ای را که اِجرا بر نهادِ تو بیرون کرده‌ایم، می راهِ رزق وی بر وی بزنی؟ چون این خطاب بشنید آن حیوان را برداشت و به آن موضع باز نهاد. خطاب آمد که تُظْهِرُ الرُّجُولیّة مِنْ نَفْسک عِنْدَ نُزول بَلائنا عَلَیْکَ. می مردی خود آشکارا کنی در بلای بی محابای ما؟ فقالَ عِنْدَ ذَلِک: مَسَّنی الضُّرّ لاَمعَک قرارٌ وَلاَ مِنْکَ فِرَارٌ. شیطان را با ایّوب در حرب کرد و ما را با نفس؛ شیطان گفت: این مرد با این همه نعمت اگر ترا نپرستد چه کند، اموال هلاک گشت، چنانکه در قصّه معلوم است. ایّوب گوید: الهی دشمن را با من در محاربت آوردی و او را از بلا سلاح دادی، مرا سلاح چیست؟ گفت: صبر را سلاح تو کردم. شیطان طعنه‌ای از بلا بزد، ایّوب در صبر افتاد، ایّوب در صبر به راحت افتاد و صبر از وی در بلا افتاد، صبر زفانِ ایّوب را از ایّوب فرا کرد23 تا گفت: مَسُّنی الضُّرّ. و ایّوب خود نه با صبر بود و نه با بلا، با حق بود.

ما را با نفس در محاربت آورد دل با نفس حرب می کند، سلاحِ نفس هوی و شهوت. دل گفت: مرا نیز سلاح باید. گفتند: سلاح تو رضا و محبّت. دل را طعنه‌ای زد از هوی، به دوزخ انداخت، /149a/ چون به دوزخ رسید دوست از دوزخ به راحت و دوزخ از وی در بلا، فریاد می خواهد که خداوندا مرا از وی برهان. جُزْ یَا مؤمِنُ فاِنَّ نُورکَ اطْفَأ لَهبی24. دوست خود نه با بهشت و نه با دوزخ، فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ. هنر با عیب بیامیخت، هنر زلیخا دوستی بود و عیب آن که نه خدایی بود. زلیخا در اصلِ دوستی خطا نکرد در راهِ دوستی خطا کرد. خطای فرع به صوابِ اصل بخشیدیم. تو در اصلِ توحید خطا نکردی، من به صواب اصل نگرم نه به صلاحیّتِ وصل25. لباسِ معصیت برکشم لباس مغفرت درپوشم. زلیخا کافره بود دوستِ ما را دوست داشت و ما را دشمن، به دشمنی خود ننگرستیم به دوستی دوست نگرستیم، ایمان عطا دادیم. بلقیس کافره بود سلیمان را دوست داشت ایمانش دادیم. خدیجه کافره بود مصطفی را دوست داشت ایمانش دادیم26، پس تو که مؤمنی، هفتاد سال

p.445
است تا دَبْدَبۀ محبّتِ ما می زنی، ایمانت بازاستانیم؟ کلاّ و حاشا.

امّا مُبِین؛ پدید آرنده از کتم عدم بدایعی و صنایعی و عجایبی و غرایبی که بر خواطر نگذشته‌است و ضمایر بر آن راه نیافته‌است. پدید آرندۀ محبّتِ سابق به نعمتِ لاحق، محبّتی که در کتم عدم بود مستور بود، به لطفِ خود مشهور کرد، و دل محبّان را از اسرارِ معرفت پر نور کرد.

p.445
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . تو: که فنا بروکی روانه
  • ۲ . تو: هذا المقترض
  • ۳ . آ: باز داشتند
  • ۴ . مر، تو، آ: عجزالقنوع
  • ۵ . مج: عجز قانعی
  • ۶ .مج: اجساد الملوک
  • ۷ .آ: در حاشیه افزوده شده: اگر به مثلِ نوح قرطۀ روح به تو فرستد تقاضاست یک طپانچه مرگ و صد هزار مردار خواران، یک جهان و یکصد صور و زین فرعون طبعان
  • ۸ . مج: لاخسّ عبادک
  • ۹ . آ: «گفتن» ندارد
  • ۱۰ . آ: به دنیا دنیه
  • ۱۱ .مر: فرو بردندی
  • ۱۲ . آ: کثر کرد
  • ۱۳ . آ: تا من راست باشم
  • ۱۴ . مج، آ: غلب علیه
  • ۱۵ . مج: ففرّ ورمی
  • ۱۶ . تو، مج: «و از این...لله» ندارند
  • ۱۷ . مر: ریشۀ شادر
  • ۱۸ . مج، آ: + و خود منان گوییم
  • ۱۹ . آ: بی خرج
  • ۲۰ . آ: قادری نه
  • ۲۱ . تو: «هذا مغتسل...شراب» ندارد
  • ۲۲ . تو: «الی غنمه و نفخ...فجاءته» ندارد
  • * . به دلیل جا نداشتن، کلمۀ «فاستغاثوا» به دو قسمت تقسیم شده است. و قسمت اول «فاسْتَغا-» در صفحه ۴۴۳ و قسمت دوم «ثوا» در صفحۀ ۴۴۴ در کتاب «روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح» پیدا می شوند.
  • ۲۳ . آ: صبر به زفان ایوب از ایوب فریاد کرد
  • ۲۴ . تو: «جز یا مؤمن...لهبی» ندارد
  • ۲۵ . آ: وصل بنگرم
  • ۲۶ .تو: «خدیجه...دادیم» ندارد.