روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.446
۴۷ – الوَکیل

وکیل به معنی کافی بُوَد، و به معنی حافظ بود، و به معنی کفیل بوَد. و بعضی گفته‌اند که وکیل به آن معنی است که کارها به وی باز گذاشته‌است. تقوُل العَرَبُ: وَکَلْتُ الا مْرَاِلَی فُلان فَهْوَ وَکیل. فَعیِل به معنی مفعول.

و در جمله می دان که هر که کارِ خود به او جلّ جلاله باز گذاشت، ثمره‌ای از حیات طیّبه برداشت. سُکوُن القَلْبِ فِی ضَمَائر الْغَیْب رکنی عظیم است، رفعُ التُّهْمَةِ عَنْ سَابِقِ القِسْمَة صراطی مستقیم است، رَفْضُ الاخْتِیَار بِصِدق الافْتَقَارِ نقطۀ پرگارِ طریقت است، الوُقُوفُ عِنْدَ‌الکفایَة وَالاعْتَقادُ بِانّ الطّلَب جِنَایةٌ مدارِ اسرارِ حقیقت است 1.

اصحاب الکهف که تفویض ایشان درست گشت2 و آن سگ که نسیمی از عالم تسلیم بر وی بَزِید به حکم بی علّتی حق جلّ جلاله در غار غیرت، درظلّ عنایت، در کنفِ ولایت، در عالم حمایت جای داد. وَتَری الشَّمس اِذا طَلَعت؛ تزا ورعَنْ کهفهم ذات الیمین واِذا غربت تقرضهم ذات الشّمال وهم فی فجوة منه ذلک من آیات الله من یهد‌الله فهو المهتد و من یُضلِل فلن تجدله ولیّاً مرشداً، وتحسبهم ایقاظاً وهم رقود و نقلّبهم ذات الیمین و ذات الشّمال، و کلبهم باسطّ ذراعیه بالوصید لواطلعت علیهم لَوَلَّیْتَ منهم فراراً ولملئت منهم رعباً.

سرادقی از هیبت بر سرِ سّرِ ایشان کشیده که آفتاب را زهره نبود از شعاع انوار شموس معالی ایشان، که سلطنت خود بر ایشان براندی. اِذَا طَلَعَت تزاوَر تَمیل عَنْ غَارِهِم نحوالیَمین،

p.447
وَاِذا غَرَبتْ تَقْرِضُهُم ذَاتَ الشِّمال مَعْنَاهُ و تَعدِلُ عَنْهم فِی فجوة متّسع مِنَ الغَار، وَتَحْسِبُهم اَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ قیلَ اَنَّ اَعْیُنَهُم کانَتْ مُفْتَتِحَةً وَهُم یَنامُون حتّی لاَتأکُل الارْضُ لُحُومَهُم من تبرأ من اختیاره و احتیاله و صدق /149b/ رجوعه3 اِلَی الله فِی اَحْوالِهِ وَلَم یَسْتغِن بِغَیْر الله مِنْ اَشْکالِه وَاَمْثَالِه اواه الله اِلی کَنَفِ اِقْبَالهِ وَکَفَاهُ جمیعَ اَشْغَالهِ وَهَیَّألَهُ مَحَلاً فِی ظِلال اَفضالِه بکمالِ جَمَالهِ. خُرشید تابنده را زهره نبود که گردِ غارِ غیرت ایشان گردد، انوار آفتابِ ظاهر متقاصر و متقاعد آمد به حکم اضافت با انوار و اسرارِ ایشان، که انوارِ شمس برای استفادت خلق است و انوار اسرار ایشان برای معرفت حقّ بود. نور آفتاب نور صورت بود و نور دل ایشان نور سریرت بود. ای نور شمس چون به ایشان رسیدی مستهلک شدی درنور ایشان. آن شمس مستهلک شد یک جای به نور باطن، دیگر جای مستهلک گشت به نارِ باطن. فَشُعَاعُ الشَّمس اِذَا انْتَهی الیهم اِزوَرَّعَنْهم وَانْقَبَضَ دونَهُم. شعاع آفتاب چون به ایشان رسیدی از بریق شعاع خرشید محبّتِ ایشان دامن در چِدِی4، و تَحْسِبُهُم ایْقَاظاً وَهُم رُقُودٌ. پنداری که ایشان بیدارند و خود خفته5.

و این صفت اهل طریقت است که چون به ظواهر ایشان نگری ایشان را بینی در میادین اعمال مشغول، و چون به سرایرِ ایشان نگری ایشان را بینی فارغ در بساتین لطف ذو‌الجلال. بظاهر در عمل، بباطن نظارۀ لطف ازل؛ از اِیَّاکَ نَعْبُدُ کمرِ مجاهده بر میان بسته، و از اِیّاکَ نَسْتَعِین تاجِ مشاهده بر سر نهاده. کرداری موافق امر، دیداری موافق حکم. زیر قرطۀ تسلیم پوشیده، زبر دراعۀ عمل فرو کشیده. وَنُقَلّبُهم ذاتَ الیَمِین وَذَاتَ الشّمال لاَ کَشَفَقَة الامّهات بَلْ اتمُّ وَلاَ کَرحْمة الآباء بَلْ اعزّ. شفقتِ مادران و رحمتِ پدران در تقلیب و تربیت کجا پدید آید.

عجب کاری است، اصحاب الکهف را گفتم انَّهُم فِتْیةٌ آمَنُوا برّبهم وِزدْنَاهُم هُدیً. ایشان را بی هیچ خدمت فتیه خواند، و آن دیگر را که اسم اعظم دانست و از عرش تاثری می بدید، سگ خواند. به جهانیان نُمود که قربت به نواخت است نه به علّتِ خدمت، و بُعد به اهانت امرِ ماست نه به علّت معصیت6. وَفی اخْتیارِ کَلْبِ اَصْحَابِ الکَهْف اَبْیَن دَلِیلَ وَاَوْضَحُ سَبیِل عَلَی اَنَّ الاصْطِفاء لَیْسَ بعلّة، وَالاجْتِباء لَیْسَ بحیلة، وَلَم یَمْنَع خَسَاسَةُ قَدْرِهِ وَلاَ نجَاسَةُ اَصْلِه مِن رَفع محلّه وَالْجَمْع بَیْنَه وَبیْن اهل قُرْبه وَ وصلِه، یَفْعَلُ الله مَایَشاء وَیحکُم مَایُرِید، وَاِن زَعم الشَّیطان المَریدُ؛ وقال فی مُحکم کتابهِ: وَکلبهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالوَصید.

p.448

ای درویش سگی که چند گام برداشت از پی دوستانِ حق، تا قیامت می گویند: وَکَلْبهُمُ بَاسِطٌ، پس مسلمانی که از سرِ سوزی و ایمانی هفتاد سال با اولیای حق صحبت کند و سواد شباب را به بیاض شیب رساند، گمان بری که حقّ جلّ جلاله روِز قیامت او را نومید گرداند؟ انَّهُ یَفْعَل ذَلِکَ. پوستی دارد که فتوای شرع این است که اَیَنْجَسُ مَا یکوُن الکلْبُ اِذا اغتْسَلَ، دستِ خود را بر پلۀ دری بگستراند آن بسط ضایع نمی گردد. پس صادقی عاشقی که هفتاد سال دستها برداشته‌است گمان بری که رفع دستِ او ضایع شود؟ انَّهُ لاَ یَکُون وحق عالم الحرکة والسُّکون7.

ای درویش هر که بر پیِ شیران رود تباهۀ ران گوران خورد8.

زرانِ گوران هر ساعتی تباهه خورد
هر آن که او پیِ شیرانِ مرغزار گرفت
به اوّلش می زدند و به آخرش بر کتف نهاده، کذَا مَنِ اقْتَفی اَثَر الاَحْباب.

در قصص /150a/ آورده‌اند که ربّ العزّه - جلّ جلاله - آن ضعیفک را با ایشان به سخن آورد و آن نطق سببِ ربطِ قلوب ایشان بود، چنانکه خبر داد - جلّ جلاله -: وَرَبطْنَا عَلَی قُلُوبهم، اَیْ حَفِظْنَاهَا عَلَی الاسْلاَم. چون شواهد غیب در دلهای ایشان لایح گشت، خواطرِ ریب رخت بربست9، آن ضعیفک گفت: مرا چه می زنید؟ گفتند: تا باز گردی، فَقَالَ: الّذِی اَخَذکُم اَخَذنِی. همان موکّل که به شما فرستاده‌اند و بی قرارتان کرده، به من فرستاده‌اند. گفتند: بُرهانِ این دعوی چیست؟ گفت: برهان آن است که شما از بلا می گریزید و من در بلا می آویزم10، و آنگه بلای شما از اعداست و بلای من از شماست و شما اولیااید.

لَوْ اطُّلَعْتَ عَلَیهِم. مُطّلع کسی را گویند که از زبر فرو نگرد امّا آنکه از زیر فرو نگرد او را مطّلع نگویند. یا محمّد اگر تو بدیشان نگرستی از ایشان بگریختی و دلِ تو پُربیم شدی. و اینجا محلّ اشکال است، چه گویی حال اصحاب الکهف بدان جاری بود که خاتم النبیّین را که نُصِرْتُ بِالرُّعْب عنوانِ نامۀ مَجْد و جلالِ او بود از ایشان بیم بودی؟ کلاّ و حَاشَا؛ این خطاب با مصطفاست و مراد غیرِ او، و نظایر این بسیار است: یَا ایُّها النَّبیُّ اتّق الله لَئنْ اَشْرَکْتَ لیَحْطنَ عَمَلُکَ.

و از این نیکوتر هست: بلی خطاب با مصطفاست، لَو اطَّلَعْتَ عَلَیْهِم مِنْ حَیْثُ اَنْتَ وَ بعد لَو اَطْلَعْنَاکَ عَلَیهِم. اگر تو بنگرستی یا محمّد، ترا از ایشان بیم بودی، ولیکن چون ما نمودیم همه عالم را از تو بیم بود. یک ماهان برآید که از حجرات مصطفی دودی برنیاید، و قیصر و

p.449
کسری را از خوفِ او خواب و قرار نه11.

شعر
بعثوا الرعب فی قلوب الاعادی
فکان القتال قبل التلافی

واز این عزیزتر هست: لَو اطّلَعْتَ عَلَیْهِم. اگر از بالای آلا و شُرَف شَرَف خویش و قصرِ بصرِ خویش به ایشان نگریستی، لَوَلَّیْتَ مِنْهُم فِرَاراً؛ اَیْ احْتِقاراً لاَ لِعُلوّ مَکانِهِم عَلی مَکانِک12. یا محمّد اگر بدیدی بگریختی، نه به آن معنی که ایشان از تو بزرگتر بودندی ایشان بر تو مطّلع بودندی، نه تو بر ایشان. لیکن هَذَا فِرارُ احْتِقَارٍ واسْتِنکاف لاَ فِرارُ تَعْظِیمٍ وَخَوْفٍ. اگر از مقام شرف و علّو جلالت و بسالت و قوّت نبوّت خود به مقام ایشان نگرستی بترسیدی، گفتی که چه کنم اگر مرا بدین مقام باز آرند که ایشان‌اند. و سلطان را چون به مرتبۀ گدایان باز آرند خوش‌شان نیاید. آن مقامِ کهفیان بزرگ است، لیکن غیر ترا، امّا تو از آن بزرگتری که چیزی ترا بزرگ آید. فَاِنّ تَعْظِیمَ الشیء مِنْ الکَوْن مِنْ تَحْقِیر مُکوّنِه.

ای من کلّ و تو جزو، و ای خلق جزو و تو، کلّ. به خلق نگر تا کلّی خویش بینی، به من نگر تا جزوی خویش بینی. ترا از کس بیم بود یا از کس گریختن بوَد؟ نی که همه آبهای عالم در مقابلۀ آبروی دولت تو ریختن بود. نه تو چون موسایی، که کوه را بجنبانیدیم بی هوش شد، و یا چون سلیمانی، که ملک از او بستانیم ماهی‌گیر شود /150b/ یا چون نوحی، که کشتیی باید تا از غرق خلاص دهد، یا چون عیسایی، که جبرئیل باید تا ترا به آسمان برد. سُبْحَانَ الّذی اَسْرَی بِعَبْدِهِ اثبت حرافما علیک لا نبیّ ولا صدیق ولا شهید. زُوِیَتْ لِی الاَرْض فَاَرِیتُ مَشارِقَها و مَغَارِبها، الحدیث.

و روا باشد که گویی: مراد از این کلام نه تخویف مصطفی بود بلکه تعظیم حالت ایشان بود. و این در متعارف ایشان هست که گویند که فلان در بلایی بود که اگر تو بدیدی بیهوش شدی. و از این گفت: تعظیم آن کار خواهد نه تحقیق این کلمه. پس به این معنی بود که ربّ العزّه - جلّ جلاله - مصطفی را گفت: لَو اطَّلَعْتَ عَلَیْهِم لولیتَ مِنْهُم. و بدین تعظیم حال ایشان خواست، امّا کلاّ و حاَشَا که سیّد‌المرسلین چنان بود که از ایشان بترسد. و مثال ایشان چنان است که مصطفی علیه السَّلام گفت: لاَ نُفَضّلوُ نِی عَلَی اَخِی یُونُسَ ابن مَتّی. و قال علیه السَّلام: مَنْ قَالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ فَقَدْ کَذَبَ. و خلاف نیست میان امّت که مصطفی علیه السَّلام از یونس فاضلتر بود، لیکن حکمتِ نبوّت در این کلمه آن بود که خدای در مصحفِ مَجِد در

p.450
قصّۀ یونس چیزها یاد کرد که بیم بود که بندگان بدو گمانِ بد برند. چنانکه وذَا‌النّون اِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً. مصطفی گفت: نباید که چون امّتِ من این آیت بشنوند گمانِ بد برند و به وی به چشمِ حقارت نگرند، و آن بد گمانی دین ایشان را زیان دارد، هرچند که پیغمبر فاضلتر بود از وی، و از جملۀ رُسُل، گفت: لاَ تُفَضّلُو نِی عَلَی یُونُس؛ مرا بر یونس فضل منهید. نه مراد تحقیر خود بود بلکه مراد تعظیم یونس بود13، تا همگنان به وی به چشم تعظیم نگرند نه به دیدۀ تحقیر، تا آن تحقیر دینِ ایشان را زیان ندارد. همچنین حق تعالی خواست تا اولیای خود را بزرگ گرداند تا خلق به چشم تعظیم به ایشان نگرند، با پیغامبرِ خود این خطاب کرد که لَوا طَّلَعْتَ عَلَیْهِم لُوُلّیْتَ مِنْهُم، تا خلق به دیدۀ تعظیم به ایشان نگرند تا دین ایشان را زیان ندارد.

و از این عالیتر هست: لَو اطَّلَعْتَ عَلَیْهِم لَوَلّیْتَ مِنْهُم فِرَاراً. اَیْ اِعْراضاً عَنِ الخَلْقِ وَاِقْبالاَ عَلَیْنَا، ولَمُلئتَ مِنْهُم رُعباً لاِ شْتِغَالِکَ بِتَرْکِ غَیْرنَا. ای گریزان از خلق، ای جویان من، لَوْ کُنْتُ مُتّخداً خَلِیلاً لاتّخَذْتُ اَبَابکرٍ خَلِیلاً وَلَکِنْ صَاحِبُکُم خَلِیلُ الله. لَوَلّیْتَ مِنْهُم فِرَاراً اَیْ مِنْ رُؤیتهِم اِلیَ رُؤیتِنَا لانَّک لاَ تُطِیقُ رُؤیةَ غَیْرَنا. اگر ترا به آسمان بردیم نه بدان بردیم تا آسمان را به تو نماییم، بدان بردیم تا ترا به آسمان نماییم. ما را با تو سرّی بود بزرگ که هر که از بزرگی سّرِ تو خبر نداشت به بزرگی خود غرّه می گشت. زمین عُجْب می آورد که در من اشجار و اَنْهار و حیاض و بساتین است. آسمان عُجْب آورد که در من کواکب و رُجُوم و نجوم و شمس و قمر و ملایکه و مهلّلان و مقدّسان‌اند. بهشت عجب آورد که غُرَف و طُرَف و تُحَف و حور و قصور در من است. دوزخ عجب آورد که چندین الوانِ عذاب /151a/ و عقاب در من است. لوح عجب آورد که چندین قضا و قدر در من است. قلم عجب آورد که اسرار که از استار غیب والاَرْضَ. عرش گفت: چون من عظیم‌ام که هر دو کون در جنبِ من چون سپندان دانه‌ای است. چون این همه در سَرْ عُجبی داشتند از بزرگی خود، و از بزرگی تو خبر نداشتند، خواستیم که بزرگی سّرِ تو به ایشان نماییم، بُراق فرستادیم، دنیا خود را بیاراست و بر راهِ مهتر نشست، چنانکه سایل به راه نشیند، مهتر التفات نکرد، ما هزار چاکر داریم که اگر کلّ دنیا پیشِ ایشان بنهی، نخواهند، من که خداوندگارم همی نخواهم. ای دنیا بدیدی همّتِ وی و نیستی خود در جنبِ همّتِ او، اکنون بادِ نخوت از سر بیرون کن، وَاخْدُ مِی مَن خَدَمَنیِ. آوردیم به آسمان، و کلّ آسمان نظّاره گشته، تا سّرِ سجدۀ ایشان از پردگی به صحرا آید. آیینۀ

p.451
روی همه قفا گشته، و همه در آن جمال متحیّر و سرگشته، از همه در گذشت و کِرا نکردش که به راست نگرستی یا به چپ. گفتند: این کیست بدین بزرگی؟ گفتند: این آن است که شطرِ سطر توحید نامِ اوست، کونین غلام اوست، بهارِ شریعت و طریقت ایّام اوست، این آن است که از لاَ اِلهَ اِلاّ الله بگذری نام اوست. این آن است که از گذشتِ ما از او بزرگتر نیست. آوردیمش به دوزخ و به وی نمودیم دوزخ و الوانِ عذاب. چه گویی بیمِ آن کهفیان بیش بود یا آن دوزخ. چون آن دوزخ بدید، گفت: دوزخ این است و چندین ترسِ خلق از این است؟ اگر دوزخ داندی که در سّرِ ما چه آتش است، نیست شودی14.

شعر
فَفِی فُؤادِ المُحِبّ نَارُهَوّی
اَحَرُّ نَارا لجَحِیم اَبْرَدُها

به جنّت بردند، جنّت دید با انواع نِعَم و اصناف کرم؛ گفت بهشت این است و امید خلق بدین است؟ اگر بهشت بداندی که در باطنِ ما چه نعمت است هَبَاء منثور شودی. هرگز آتش دوزخ با آتش محبّتِ ما برابر نیاید، و هرگز نعیم بهشت با نعمتِ معرفت دل ما برابر نیاید15. آمد به لوح، بدید در لوح قضا و قدر نبشته: ای لوح بزرگی خود می بینی، بزرگی ما بین که شرف و مرتبت تو بدان است که نخست بر تو رقم اقبال و دولت ما کشیدند. به عرش آمد، به ساق عرش نگرست خطّی دید نبشته که لاَ اِلهَ اِلاّ الله محمّدٌ رَسُول الله. ای عرش می پنداری که بزرگیِ تو، به خود است؟ بزرگی تو، به نامِ ماست. ای عرش ایستاده به نامِ ما، ای بهشت نواخته به عنایتِ ما، ای دوزخ گداخته به اعراض ما. هر که بر وی اقبال کردیم ای بهشت تراست، و هر که ما از وی اعراض کردیم ای دوزخ تراست.

ای محمّد اقبالِ تو رحمتِ من است و اعراضِ تو عقوبتِ من است. ربوبیّت دو چیز است: حدیثِ فضل و عدل؛ هر کجا تو اقبال کردی گلستان فضل گشت، و هر کجا تو اعراض کردی خارستانِ قهر گشت 16. کّلِ کون زیرِ قدمِ وی آمد، ای همه عالم خاکِ پای تو، /151b/ ای ماه و آفتاب شاگردِ روی و رای تو، وای هر دو کون - وگرچه ترا بدان نظر نیست - برای تماشا گاهِ امّتِ با وفای تو. تَلاَشیَ الْخلْقُ تَحْتَ قَدَمِهِ وَتَلاَشیَ هُوَ تَحْتَ حَقّیّةِ الحقّ نَظَراً اِلَی جَلاَلِه وَجَمَالِه وَکَمَالِه وَقَدَمِهِ. همه خلق در همّت او نیست، و او در مشاهدۀ جلال حضرت نیست. اَحْسَنْت ای نیستِ هست، نیست در جلالِ مکاشفه، هست در جمالِ ملاطفه. ای دوست به ما نگر تا خُردی خود بینی، و به ایشان نگر تا بزرگی خود بینی.

p.452

ای درویش آزاد مرد چون محمّد در عالم نبود که خشتی بر خشتی ننهاد و به آن عالم رفت که رشته تایی با خود نبرد، وگر ببردی، خطاب آمدی که بینداز. چنانکه موسی را گفتند: اِخْلَعْ نَعْلَیْکَ.

و نیز می آید که چون عیسی بدان مقامِ بلند برآوردند، گفتند: بنگرید تا هیچیزِ دنیا وی با وی هست؟ بنگرستند، سوزنی داشت، فرمان آمد که بدارید و برتر میارید که همّتی که با سوزنی تعلّق دارد به برتری راه نیابد 17.

p.452
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مج: «الوقوف... حقیقت است» ندارد
  • ۲ . آ: گشته‌است
  • ۳ . مر: جوعته
  • ۴ . مج، آ: درچیدی
  • ۵ . مر، تو: «پنداری...خفته» ندارد
  • ۶ . آ: معصیت + شماست
  • ۷ . مر: «و حق عالم...السکون» ندارد
  • ۸ . مر: بیت «زران گوران...مرغزار گرفت» ندارد
  • ۹ . آ: دربست
  • ۱۰ . مج، آ: می گریزم
  • ۱۱ . تو: کسری را از خوف قرار و آرام ببرد، مر: بیت «بعثوا الرّعب...قبل التلاقی» را ندارد
  • ۱۲ . مج: مقامهم علی مقامک
  • ۱۳ . مج، تو: «نه مراد تحقیر...یونس بود» را ندارند
  • ۱۴ . تو: نیست شود
  • ۱۵ . آ: «و هرگز نعیم...نباید» ندارد
  • ۱۶ . آ: شد
  • ۱٧ . تو، مج، آ: «و نیز می آید...راه نیابد» ندارد، امّا به جای آن دارد: و اما قوی به معنی قادر است و این را در متین بیان کنیم که هر دو به یک معنی است.