روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.453
۴۸ – الَقوّی المتینُ 1

قوی و تُوانا. و چون بنده را قوّت و قدرتِ باری تعالی معلوم گشت اعتقاد کرد که هرچه خواهد که کند تواند، دیده از نظر به اغیار بردوزد، و خرمن اطماع به خلق بسوزد و با دلی بی غبار و سینه‌ای بی بار منتظرِ الطاف و مبارّ الهی بنشیند، و حق جلَّ جلاله - خود کارِ او می سازد و دل او را در مهدِ عهد می نوازد.

قال - علیه السّلام: مَنْ اَکْثَر2 الا سْتِغْفَارَ جَعَل الله لَهُ مِنْ کلّ همٍ فرجاً وَمِنْ کّلِ ضِیقٍ مَخْرجاً ورَزقَهُ مِنْ حَیْث لاَ یَحْتَسِبُ واِنْ لم یتشَمرْ ولم یَکتَسِبْ.

قِیلَ لِوَاحدٍ مِنَ الصدّیقینَ: مِنْ اَیْن تأکُلُ فَقَالَ مِنْ خِزانَةِ مَلِکٍ لاَ یَدْخُلُهَا اللُّصوُصُ وَلاَیَأ کُلُهَا السُّوسُ. از خزانۀ3 پادشاهی می خورم4 که دیوچه و دزد را به وی راه نبود. الرّزق مَقْسُومٌ وَالحَرِیصُ مَحْرُوم وَالحَاسِدُ مَهْمُومٌ وَالبَخِیلُ مَذْمُومٌ. ربّ المَشْرقِ والمَغْربِ لاَ اِلَه اِلاّ هُو فَاتّخِذهُ وَکِیلاً. کارِ اهل مشرق و مغرب می سازم و کار دوکردۀ5 تو نخواهم ساخت.

در حدیث می آید از مصطفی علیه السَّلام: اِنَّ الله قَضی عَلَی نَفْسِهِ اَنَّهُ مَنْ اَمنَ بهِ هَدَاه، وَ مَنْ توکَّل عَلَیهِ کفاه، وَ مَنْ اَقْرَضَهُ جَازَاه، وَ مَنْ وَثِقَ بِهِ اَنْجَاه، وَمَنْ دَعَاه اِسْتَجَابَ لَهُ، وَمَنْ اسْتَغْفر غَفَرلَهُ6. و تصدیق این حدیث از کتاب خدای جلّ جلاله کجاست؟ وَمَنْ یؤمِنْ بالله یَهْدِ قلْبَهُ، وَمَنْ یَتَوکّل عَلَی الله فَهُوَ حَسْبُهُ، وَمَنْ یَعْتَصِم بِالله فَقَدْ هُدِی اِلیَ صِرَاطٍ مُسْتَقِیم. مَنْ ذَا‌الّذِی یُقْرِضُ الله قَرْضاً حَسَناً، واِذَا سَألَک عِبَادِی عَنّی فَاِنّی قریبٌ، وَالّذینَ اِذَا فَعلُوا فَاحِشةً، الآیة.

p.454
سفیان ثوری گفت: لَوْاَنَّ السَّماء لَمْ تَمْطُرْ وَالاَرْضَ تَنْبُتْ ثم اهتَمْتُ بشی مِنْ رِزقی فَظَنَنْتُ اِنّی کَافِرٌ. اگر آسمان رویین شود و زمین سنگین شود و اندیشۀ نان در خاطرِ سفیان آید، مرتدّ گشت. وَالعِیاذُ بِالله.

ومَرّبعْضُ السّیَاحینً بِرَاهِبٍ فَقَالَ: یَا رَاهِبُ مَا الّذِی عَقلکَ فِی هَذِهِ الصّوْمَعَة، فَقَالَ مَنْ مَشَی /152a/ عَلَی الاَرْضِ عَثَرَ، فَقَالَ مِنْ اَیْنَ تأکُل؟ قَالَ: الّذی خَلَقَ الرَّحَا یَاتِی بِالطّحین. آنکه آسیا نهاده است بارِ آسیا می فرستد، وَاَشارَ اِلَی ضِرْسِهِ.

فَتْح مَوْصِلی حکایت می کند که وقتی قصدِ زیارت بیت الله کردم، به بادیه رسیدم، کودکی دیدم در میان بَرّیه و مَهْمَۀ فَقْر که آنجا نه دار بود و نه دیّار. صَبِیُّ لَمْ یَجْرِ عَلَیْه الاَحْکام، کودکی که هنوز رَحَای تکلیف بر سرش نگردانیده بودند. فتح گفت: بر وی سلام کردم، جواب داد، گفتم: از کجا می آیی؟ گفت: مِنْ بَیْتِ رّبی؛ از خداوندِ خود. گفتم: کودکی بدین خُردی که تویی، هنوز احکام بر تو نارفته، چرا خود را رنجه داشتی؟ فقال: اِلَیْکَ عَنّی یَا شَیْخ فَقَدْ رَاَیْتُ مَلَکَ المَوْتِ قَبَضَ روح مَنْ هُوَ اَصْغَرُ مِنّی سِنّاً. گفت: ای پیر این چنین سخنان در باقی کن که من دیده‌ام که ملک الموت از من خُردتر جان قبض کرده است. قُلْتُ: حَبیبی فَمَالِی الاَ اَرَی مَعَک زَاداً وَلاَ رَاحِلَةً. چیست که با تو زاد و راحله نمی بینیم؟ قال: زَادِی الیَقیِن اَیْنَما کُنْتُ، وًراحِلَتِی قَدَمَایَ اَمْشِی عَلَیْهما. زادِ من یقین است و راحلۀ من قدم من و مَطیّۀ من شوق من و مرکبِ من عشقِ من. قُلْتُ: اِنّی لم اَسئلک عَنْ هَذَا. قَالَ: عَمّا تَسْألُنِی. قُلْتُ مِنَ الخُبْز وَالمَاء. گفتم: ازینت نمی پرسم از نان و آب می پرسم. گفت: نامِ تو چیست؟ گفتم: فتح. گفت: لَوْانَّ اخاًمِنْ اخْوَانِکَ وَخَلیلاً مِنْ خُلاّنِکَ مِنْ اَهْلِ الدُّنیا دَعاکَ اِلَی مَنْزِلِه اَسْتَحْسَنْتَ اَنْ تَحْمِلَ مَعَ نَفْسِکَ طَعَاماً تأکُلُه. گفت: اگر دوستی از دوستانِ تو از اهلِ دنیا ترا به خانۀ خود مهمانی کند نیکو بوَد که نان در آستین نهی7؟ گفتم: نی؛ قال: یَا ضَعیِفَ الیَقْین فِانَ مَوْلاَیَ دَعَانِی اِلَی بَیْتِه وَهُوَ یُطْعِمُنی وًیسْقِینِی. ای ضعیف الیقین! خداوندِ من مرا به خانۀ خود دعوت کرده است و هم به فضلِ خود طعام و شراب می دهد.

ابراهیم خواص گوید: وقتی در طریق شام بودم وُرنایی8 دیدم نیکو روی، گفتم: بیا تا باهم همراهی کنیم. چهار روز برآمد تا آنگه که فتوحی پیدا آمد. گفتم: بیا تا به کار بریم، قال: اِعْتَقَدْتُ اَنْ لاَ آخذ بِواسِطَةٍ؛ اعتقاد کرده‌ام که بواسطه نگیرم. گفتم: ای جُوان عظیم توکّل کرده‌ای و توفیق یافته‌ای و راهِ باریک می روی. قال: النّاقِدُ بَصِیرٌ. قلب مزن که ناقد بصیر

p.455
است. ثمَّ قال: وَمَالَکَ وَدَعْوی التَّوکّل. ای خواص ترا با دعوی توکّل چه کار. اوّل التَّوکّل اَنْ یَرِدَ عَلَیْکَ مَوَارِدُ الفَاقَاتِ فَلاَ تسموُا نَفْسَک الاّ اِلَی الله فِی الکِفَایَاتِ. اوّل قدم در توکّل آن است که اگر جوع و عطشِ اهلِ جحیم بر تو گمارند، مطمح بصرت جز کفایت رّبانی نبوَد. روزی معاذ نخشبی9 حاتم اصمّ را گفت: چیست که سخن تو در دلهای ما جایگیر نیست؟ قال: لاَنَّ عَلَی قُلُوِبکُم اَسْتَاراً. گفت: زیرا که بر دلهای شما استار است و آن استار حجاب اسرار است. گفت: بر دلهای ما کدام پرده مانده است و ما به ترکِ همه اغیار بگفته و معتکفِ زاویۀ تو شده. حاتم گفت: انصاف نمی دهی من از باطن سخن می گویم و تو از ظاهر جواب می گویی. لاَنَّکَ اِنْ مُدِحْتَ فسَرَرتَ به فَاَنْتَ مُرَائی وَاِنْ زُجِرْتَ /152b/ غَضَبْتَ فَاَنْتَ مُتَکبّرٌ جَبّارٌ وَاِنْ کانَ قَلْبُک مُتَعَلّقاً بِمَا فِی یَدِغَیْرِکَ فَاَنْتَ طَامِعٌ وَاِنْ لَمْ یَکُن لَکَ شَیئاً فَخِفْتَ اَنْ لاَ یُصیبَکَ فَقَد اَسَأتَ الظَّن بِربکَ، فقالَ مُعَاذ: آوه اَسْتَارٌ کالجِبالِ. گفت: تو این کلمه شنیده‌ای که النَّفْسُ اِذا اَحرزت قُوّتَها اِطمأنَّتْ، امّا قوّت نفس ندانسته‌ای. قوّتِ نفس آرامش اوست به وعدۀ خداوندِ خود. چون این قوّت یافت آرمیده گشت از خوفِ فقر. اِنَّ اَطَیبَ مَا یَأکُلُ الرّجُلَ مِنْ کَسْبِ یَدِهِ در خبر است، امّا این کسب کدام است؟ چون شب پردۀ ظلمت فرو گذارد از بستر نرم برخیزد و وضویی بیارد و به نماز مشغول شود، آنگه دست بردارد و از حضرتِ عزّت حاجت خواهد. کسبِ دست این است. عَجَباً لِلمُرِیدِ یَتَذلَّلُ للعَبید10 وَهُوَ یجِدُ مِنْ سَیّدِه مَا یُرِیدُ.

شعر
اِنْ کُنْتَ تُوقِنُ اَنَّ رَّبکَ خَالِقٌ
وَسَألْتَ مَخْلُوقاً فَلَسْتَ بِموقِن
اَوْکُنْتَ فی شکٍ مِنَ الرّزق الّذِی
کَفَل الآِلهُ بِهِ فَلَسْتَ بِمُؤمنِ
اِعملْ عَمَل رجلٍ لا یُنْجِیه الاّ عَمَلهُ، وتَوَکَّل توکُّل رَجُلٍ لا یصیبه الاّ ماکتب له. چون قدم در طریق معاملت نهادی11، چندان معاملت کن که گویی: ترا جز عمل نخواهد رهانید؛ و چون به طریق توکّل درآیی، چنان توکّل کن که گویی نه دست داری و نه پای و نه چشم و نه گوش. محکِ همه اقدامِ متوکّلان حالت مادرِ موسی است. وَاَوْحَیْنَا اِلَی اُمّ مُوسَی اَنْ اَرْضِعیِهِ فاِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَاَلْقِیهِ فِی الیَمّ12. ای مادر موسی چون از قصد ظالمان بترسی، در تابوتش نِه، و به دریا انداز. اَحْسَنْت ای علاج ترس تا ما دریا را بفرماییم تا موسی را به سرای فرعون اندازد و دشمن را فراز کنیم تا عَلَی رَغْم خود را، دوستِ ما را در کنار و سینه می پروراند13.

p.456

فرعون را می گویند: چرا موسی را نکشتی14؟ و زفان حالت بر منبر قطع حیلت جواب می دهد که اَاَقْتُلُ قَاتِلی؛ کشندۀ خود را نتوان کشت. این همه فضل و لطف و احسان در حق موسی بفرمودیم، از صبیّی نبیّی کردیم، از شبانی جهانی، از صاحب گلیمی کلیمی بی هیچ وسیلت و ذریعت و سبب و علّت، وآنگه صمصام غیرت طریقت بر سرِ سّرِ او بداشتیم تا چون در مقام کلام به عصا نظر کند که هِیَ عَصَایَ، گفتیم: اَلْقِ عَصَاکَ. چون به نعلین التفات کرد، گفتیم: اخْلَع نَعلَیْک. چون به نظر دیده رخت فرو نهاد، گفتیم: لَنْ تَرَانِی. از این بود که سیّد سادات و منبع عزّ و سعادات از حجرۀ اُمّ هانی به قبّۀ قاب قوسین رفت، دیدۀ اختیار فراز کرد و از میل آتشین و ناوک دلدوز موسی اعتبار گرفت. وَمَا تِلْکَ بیَمِینِکَ یَا مُوسَی؟ قال: هِیَ عَصَایَ اَتَوَکَّأُ عَلَیْهَا.

موسی که کلیم الانبیاء بود دانست که دنیا قاطع طریق است از همه دنیا برون آمد جز عصابیش نماند. در مقام مکالمت فرمودند که اَلْقِهَا یَا مُوسَی فَالْقَیها فَاِذَاهِیَ حیَّةٌ تَسْعَی، فَفَزِعَ مُوسَی فَنَادَاهُ الجَلِیل خُذْهَا وَلاَ تَخَفْ، وَاَرَاهُ الله اَنَّهُ لَمْ یَکُن فِی الدُّنیا فِی عَیْنِکَ اَصْغَرُ مِنْها، وَهِیَ حیّةٌ یَحِبُ اَنْ تَخَافَهَا. به وی نمود که در دیدۀ تو در دنیا حقیرتر از این عصا /153a/ نبود و این خود افعی است؛ شرط آن است که از اندک و بسیار دنیا بترسی، فَاَلْقَیهَا فَاِذَاهِیَ حیّةٌ تَسْعیَ. یعنی تَسْعَی اِلَی مُوسَی. افعی قصد کرد و لسان حقیقت بر منبر طریقت به این عبارت در سخن آمده که کلُّ مَا شَغَلَکَ عَنِ الحقّ فَهُوَ عَدُوّک، وَکلّ مَا انْقَطَعْتَ اِلَیْه اَدْنَی انقِطَاعٍ فَهُوَ خَصْمُکَ کَهذِهِ العَصَاء. هرچه ترا از حق مشغول کند عدوّ تو است و بر هر ذرّه‌ای که اعتماد کنی خصم جان تو است. اوّل فرمودند15 که عصا بیفکن تا اعتماد بریده گردد، چون اعتماد بریده گشت، گفتند: بردار که سرّی رّبانی آشکارا گشت.

آورده‌اند که موسی علیه السّلام دردِ ساق و قدم داشت و از حضرت فرموده بودند که هرچه خواهی از ما خواه. علاجِ آن درد طلب کرد، فرمودند که به کوه آی و از فلان گیاه بدرَو، و بخور. چون بر آن قضیت برفت، علّت زایل گشت. چون روزی چند برآمد دیگر باره علّت پدید آمد، موسی به سرِ گیاه باز آمد شفا نیافت، درد زیادت گشت. دیگر باره دعا کرد، فقالَ لَهُ جبرئیلُ: اشتکَیتَ فَعُدْتَ اِلَی الله فَشَفَاکَ فَلَمّا اشْتکَیْتَ فَعُدْتَ اِلَی الدّواء فَوَکّلکَ اِلَیْهَا. یا موسی اوّل شفا از حضرتِ حق طلب کردی، شفا یافتی، بارِ دیگر از گیاه طلبیدی، نیافتی.
آورده‌اند که چون یوسف16 صدیق را - علیه السّلام - در چاه می انداختند، بر سرِ چاه به

p.457
چنگ و دندان می آویخت چُنانکه اظفارش جراحت گشت، چون تسلیم کرد، ربّ العزّه جبرئیل را بفرمود که برو و پرّ خود بگستر و صدّیق ما را به سلامت در قرار چاه بنه. یوسف به قرار چاه رسید ناخنان وی درد می کرد، فَقَالَ لَهُ جبرئیل: لَوِ اسْتَسْلَمْتَ فِی اوَّل البِئرِ کمَا اسْتَسْلَمْتَ فِی اَوْسَطِهِ مَا اشْتَکَیْتَ. اگر بر سر چاه همچنان تسلیم کردی که در میانۀ چاه، ناخنت درد نکردی17.

درست است که مصطفی - علیه السّلام - در بعضی اَسْفارِ خود گفت18: مَنْ یَحْرُسُنَا اللّیْلَةَ. ما را امشب کی نگه دارد. و قول این کلمه بر قضیّت مجبول عادت نهاد، چنانکه یوسف صدیق فرا آن ساقی گفت: اُذْکُرْنِی عِنْدَ رَّبک.

در حدیث می آید که خواب خیمۀ سلطنت خود بر دیدۀ شان بزد19، جز به حّرِ آفتاب بیدار نگشتند، و آن دیده که این اثمد در کشیده بود که تَنَامُ عَیْنَایَ وَلاَ یَنَامُ قَلْبِی، چون این کلمه از زفانِ وی صادر گشت، این منقبت را از آن دیده در پردۀ غیرت آوردند و جبرئیل می آمد و می گفت که اِنَّ رَّبکَ یَقُول: مَنْ کانَ یَحْرُسُکَ قَبلَ هَذِه اللَّیلة؟ ای محمّد! پَرْوندوشت که نگاه می داشت20.

اتفّاق است که مصطفی فاضلتر از سلیمان بود، سلیمان را نمازی از وقت فوت گشت برای او آفتاب باز گردانیدند و برای مصطفی - علیه السّلام - باز نگردانیدند؛ حکمت در این چه بود؟ آری سلیمان را فرضی از وقت درگذشت، فرمان آمد که ای موکّلان آفتاب قرن او بگیرید و به عکس باز گردانید ورصَد اصحاب تنجیم را به باد بردهید و رقومِ اهلِ نجوم را خاک درپاشید. باز چون عهدِ /153b/ سیِّد‌المرسلین پیدا گشت، گفتند: راه رفته‌ای، روز را بازپس بردن به حکمِ قهر در خُلق مهتر نخورد. وَاِنَّک لَعَلَی خُلقٍ عَظِیمٍ. مزاج وقت اگر شربت نیابد، صواب آن است که عنان مرکب کلّ اوقات بگیرند و پیشِ سلطان تصرّف شرع او کشند، که وقت، روا بوَد که در بندِ محمّد بوَد، امّا همتّ محمّد در بندِ وقت نیاید. او در وقت تصرّف کند نه وقت در او. عبارت از این اشارت بر لسان نبوّت چیست؟ مَنْ نَامَ عَنْ صَلَوةٍ اَوْ نَسِیَهَا فَلْیُصَلّهَا اِذَا ذَکَرَهَا فَاِنَّ ذَلِکَ وَقتَهَا لاَ وَقْتَ لهَا غَیْرَهُ21. عزیزا دیده‌ای که جز او را نبیند، عزیزا سَمْعَا که جز از او نشنود، و عزیزا زفانا که جز از او نگوید.

شبلی را می آید که وقت وقتی22 در آن غلبات وَجْدِ خود می گفت: لَوُ زِّینَت لِیَ الفِردوسُ الاعلی لَقُلْتُ اَعْطُوهَا لیَهُودِیّ وَلاَ تَشْغَلُونِی بِها عَنْ رّبی. اگر فردوسِ اعلی بیارایند و پیشِ

p.458
دیدۀ من بدارند، من گویم: این فردوس به هر که خواهید دهید و به هیچ واسطه مرا از حضرت مشغول مکنید.

هم شبلی را می آید که روزی در سرای علیِ عیسی آمد، پس علی بن عیسی روی به وی کرد که یا ابابکر به من رسیده است که تو جامه‌ها می درّی و می سوزی، و وقت وقت طعامها می ریزی و اتلاف می کنی، فَاَیْنَ هَذَا عَنِ العِلْم، این در کدام علم است؟ فَقَالَ الشّبلیُّ: وَاللهِ لَوْ مَکَّنْتُ مِنَ الْجَمیع لاَ حْرَقْتهُم. والله که اگر شبلی را دست بودی بهشت و دوزخ را بسوزدی. قال الله تعالی فِیمَا یخبر عَنِ العَبْد الصَّالِح فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَالاعْنَاقِ اَیْنَ هَذَا مِنَ الْعِلْم، فَسَکَتَ عَلِیُّ بنُ عِیسیَ، وَ قَالَ کأنّی مَا قَرَأتُها فِی الکِتابِ. از عهدِ مصطفی تا اکنون می گویند: جامه مدرّید، لیکن درد عاشقان و مصیبت زدگان در قلم23 مفتیان نیاید.

بیت
گه گه گویم که دست برسینه زنم
دل را بکنم کزو چنین ممتحنم
دستم نرسد که بیخش از تن بکنم
مأخوذ شود به جُرم دل پیرهنم
دیگر
دل گفت: ز عشق، توبۀ محکم بِه
تن گفت: نه جان به عشق جان خرّم بِه24
کم باد دلِ من از میانِ من و تو
بَدْ گوی ز روی هر دو گیتی کم بِه

p.458
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . تو، مج، آ: عنوان چنین است: المتین، و درآ: عنوان سمارۀ ٤٧ الوکیل القوی در حاشیه دارد
  • ۲ . مج: من ادمن
  • ۳ . تو: خانه
  • ۴ . مج: «می خورم» ندارد
  • ۵ . تو: کار تو کرده تو
  • ۶ . مج: استجاب له بعد ان یستجیب لله و من استغفر غفرله
  • ۷ . تو: «اگر دوستی... نهی» ندارد
  • ۸ . مر، آ: برنایی
  • ۹ . مر: معاذ بن الحسین، تو: معاذ بشری
  • ۱۰ . مج: عجب لمن یتذلّل للعبید
  • ۱۱ . آ: نهی
  • ۱۲ . مج: + ولا تخافی ولا تخزنی انا رادوه الیک و جاعلوه من... پاک شده
  • ۱۳ . آ: می پرورد
  • ۱۴ . آنمی کشی
  • ۱۵ . آ: او را فرمودند
  • ۱۶ . آ: و آمده است چون یوسف
  • ۱۷ . آ: درد نکندی
  • ۱۸ . آ: شبی گفت
  • ۱۹ . مر: بر ایشان
  • ۲۰ . تو: یا محمد پیش از این به شب و روزت که نگاه داشت؟
  • ۲۱ . مج: «لا وقت لها غیره» ندارد
  • ۲۲ . مر: وقت بود
  • ۲۳ . تو: در تحت + قلم
  • ۲۴ . تو: بد گفت نه به عشق جان خرم به.