روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.459
۴۹ – الَوَلیٌ

هر کس را خداوند، آشنایان را مهر و پیوند. قال الله تعالی: اللهُ وَلِیّ الّذِینَ آمنُوا.

بعضی گفته‌اند که ولی از والی است. عرب گوید: وَلِیَ فُلاَنٌ فَهُوَ وَالی1. و ولی بر سبیلِ مبالغت بوَد، و ولی به معنی ناصر باشد، و ولی به معنی متولّی بوَد، و ولی به معنی دوست بوَد. و بحقیقت می دان که بندگی به دوستیِ اوست - جلّ جلاله - نه دوستی او به بندگی تو. اَحَبَّ اَوْلیاءه بِلاَعلّةٍ وَلَمْ یَرُدّهم بارتکابِ زَلّةٍ.

رُوِیَ عَنْ عبد‌الرّحمن بن زید بن اَسْلَم اَنَّهُ قال: اِنَّ الله لیُحِبّ العَبْدَ حَتّی یَبْلُغَ مِنْ حُبّهِ اَنْ یَقوَل فَاعْمَل مَاشِئت. عَصَی آدَم، فَلَم یَضُرًّه عِصْیَانٌ لان المَحبَّةَ سَبَقَتْ لَهُ، وَاَطاعَ اِبلیِس فَمَا نَفَعَهُ لان البغضةَ2 سَبَقَتْ لَهُ. /154a/

ابو سعید خرّاز می گوید: با غیرِ او جایی می رفتم، ابلیس پیش آمد، گفتم: ای ملعون چرا که فرمان داد خلاف کردی و پای از حّدِ خود بیرون نهادی. گفت یا با سعید چرا چنین سخنان گویی، این سخن اگر طفلی گوید از وی نیکو نبوَد فکَیْفَ تو، مضایق راه کشیده‌ای، و گرم و سرد اَقْدام چشیده‌ای، و اسرار مقادیر دانسته‌ای، آنگه مرا ملامت کنی؟

ای درویش از آنجا که ظاهر بود زلّتی از آدم آمد و معصیتی از ابلیس؛ آدم را گفتند: گندم مخور، بخورد؛ ابلیس را گفتند: آدم را سجده کن، نکرد، امّا سرمایۀ ردّ و قبول نه از کردِ ایشان خاست3 از جریان قلم و قضاء قِدم خاست. قلم به نتایج4 مشیّت قِدَم در حّقِ یکی به سعادت

p.460
رفت، هم از نهادِ وی متمسّکی پیدا آورند و جبایتِ وی را به حکم عذر به وی حوالت کردند، گفتند: فَنَسِیَ وَلَم نجدْ لَهُ عَزْمًا. و آن دیگر را قلم به حکم مشیّت به ردّ و طرد رفت، هم از نهادِ وی کمینگاهی ساختند5 و جبایت وی را بدان حوالت کردند که اَبی وَاسْتکْبرو کانَ مِنَ الکَافِرینَ. هرچه کرده بود به شحنۀ ردّ ازلی حواله کردند تا آن را به صفتِ اَبی وَاسْتَکْبر، و خویشتن بینی بیرون دادند6 و قِلاده‌ای خواستند7 از قهرِ لعنت، و برجیدِ روزگارش بستند. محرابِ وی را نام بت دادند، کمر مجاهدتِ وی را زنّار لقب دادند، قرطۀ معاملت را رقم عَسَلی و غیارِ اَغیار برکشیدند، و این ندا در عالم دادند که وَکانَ مِنَ الکافِرینَ. عمل وی را گنگ کردند8 و علم خود را به سخن آوردند تا هر جوهری که از بوتۀ عملِ ابلیس بدَر آمده بود در دستِ نقّاد علم نفایه آمد. عمل نفایه9، و ازل روی به خصمی آورده و علم از وی تبرّا کرده، و مشیّت بیزاری نموده، و نیک به رنگ بد ببوده، و عبادت سببِ لعنت آمده، و طاعت داعیۀ راندن شده، و از حقیقتِ کارِ او این عبارت بیرون داده که اَلْحُکْمُ لاَ یُکابد و الاَزل لا یُنازِع.

شعر
اَیُّ مُحِبّ فِیک لم اَحْکِه
و ایُّ لَیل فِیکَ لم اَبکِه
ان کان لا یُرْضِیک الاّدَمِی
فَقَدْ اَذِنّالَکَ فِی سَفکِه
ماشئت فافْعَل غَیْر سترالهَوی
بِاللهِ لاَ تَحْرِصْ عَلَی هَتْکِه

رَوی محمّد بن اسماعیل البخارُّی فِی کتابه الصّحیح: حدّثنا عثمان، حدّثنا جریر، حدّثنا منصور عن سعید بن عُبیَده عن ابی عبد‌الرّحمن عبد‌الله بن حبیب السُّلمی عن علی رضی الله عنه - قالَ کنّا فِی جنازةٍ فی بقیع الغرقد، فاَتی النَّبی - صلّی الله علیه وسلّم - فقَعَدَ وقَعَدْنا حَوْلَهُ و مَعَهُ محضره فجَعل یَنْکُتُ بِمحضرتِه، ثمّ قال: مَا مِن نَفْسٍ مَنْفوسةٍ اِلاّ وَکُتِبَ مَکانَها مِنَ الجنّة والنَّار وَالاّ کُتِبَ سَعِیدَة اَو شَقِیّة، فقال رجلٌ: یا رَسُول الله افلا نَتَّکِل عَلی کِتَابِنَا و نَدَعُ العمل فَمَن کان منّا مِنْ اَهْلَ السّعادةِ فسیصیر الی عَمل اَهْلِ السَّعادة، وَامّا مَن کانَ منّا مِنْ اَهل الشّقاوةِ فسیصیرُ اِلَی عَملِ اهل الشَّقاوةِ، و قال /154b/ امّا اهل السَّعادة فَسَیسّرُون لعَمل اَهْلِ السّعادةِ، وَامّا اَهْلُ الشّقاوةِ فَسَیُسّرُون لِعَمل اهل الشّقاوةِ، ثمَّ قَرَأ قوله: فَاَمّا مَنْ اَعْطَی وَاتّقی، الآیة.

امیر‌المؤمنین علی می گوید - رضی الله عنه - که ما روزی با رسول علیه السّلام در

p.461
جنازه‌ای بودیم به بقیع غرقد، رسول علیه السّلام نشسته بود، ما گرد بر گردِ وی نشسته، و آسمان رسالت را به شهبِ صحبت بیاراسته، مهتر گفت - علیه السَّلام: هیچ کس نیست که بر وی حکم ایجاد براندند و از سفر عدم به مقدم وجود آوردند و از بارگاهِ قدرت به درگاه فطرت سپردند، اِلاّ که پیش از وجودِ او قصّۀ راه و سلوک او در صحایف احکام الهیّت ثبت کردند و در جراید مقادیر ازلیّت بنبشتند.

ای درویش داغی که بر تو می نهند پیش از وجودِ تو در آتش کرده‌اند، و خلعتی که ترا می پوشانند، پیش از ایجادِ تو تدبیر ساخته‌اند. خَلَقَ الله الاَرْواحَ قَبْلَ الاَجْسَادِ بِاَرْبعةِ آلاف سَنَةٍ. پیش از خلق اجساد جانها را به چهار هزار سال بیافرید، آنگه ارواح را مقامات و منازل داد تا پیش از خلق اجساد محلّی گشتند به حلی کرامت، آنگه بدین اجساد درآورد و در همسایگی و جوارِ این نفس ناکس بنشاند تا نَتْنِ این نفس به طهارت و طیب روح جبر شود. اَحْسَنت ای تعبیۀ اسرار، و ساختنِ خلعتهای قلوبِ ابرار، پیش از وجود، به حکمِ جود.

ای درویش اگر مددِ حضرتِ عزّت نبودی هیچ مؤمن یک لحظه ایمان خود به سلامت نتوانستی داشت. عالم پرمدد کرد، و خلعتها افکند بر خاصّ او، و خلعتها پوشید در دیگران، مقصود همو. آری چون سلطانی به منزلگاهی فرماید تا نزل افکنند دوستی را، مقصود نه آن منزلگاه بوَد، مقصود دوست بوَد.

مصراع
مقصودِ رهی زکوی تو روی تو بود
شعر
وَمَا عَهْدِی بحُبّ تُرابِ اَرْضٍ
وَلَکِن من یحلّ بهَا حَبیِبُ

بحقیقت می دان که هیچ ریحان در روضۀ ربوبیّت و عبودیّت نرُست لطیفتر از ریحان محبّت. محبّت است که مرد را به محبوب رساند، دیگر همه قاطع طریق است. همه صفاتِ موحّدان از توحید فرو ریخت، و همه صفات محبّان در محبّت متلاشی گشت، توحیدی بماند بی وصف، و محبّتی بماند بی صفت. همه محبّان برخاستند تا در محبّت قدم زنند، نقطۀ ازلی که در یحبُّهم بود پیشباز آمد به استقبال همه در عینِ عجز در شکر آن یک نقطه گریختند، کس را زَهره نبود که نَفَس برآرد، دانستند که آنچه او بی سؤال داده است اگر هفت آسمان و هفت زمین تعلیم گر شدندی، آن لطیفه که او ایشان را داد10 ندانستندی خواست. چون محبّان

p.462
به عجزِ خود و عزّ او نظر کردند، او - جلّ جلاله - به لطفِ خود دیدار بر سر آن موهبت نهاد که هر محبّت که نهایت آن محبّت دیدارِ محبوب11 نیست از آن محبّت سخن راندن جز مجاز نیست، امّا اینجا یک قاعده است: دوستی او - جلّ جلاله - با آرزوهای پراکنده در یک دل جمع نشود. و فریضه بر تن نماز و روزه است و /155a/ بر دل دوستی12.

و در دوستی، مؤمن را از سه حال چاره نیست: یکی خوف، دیگر رجا، سدیگر محبّت. خوف از نظر به غضب، و رجا از نظر به کرم، و محبّت از نظر به الهیّت. هر که طهارت یافت به سُبْحانیّت یافت، و هر که محبّت یافت به الهیّت یافت، و هر که بدید بشناخت، و هر که بشناخت درآویخت، و هر که بیاویخت بسوخت، و سوخته را نسوزند. او را که شناسند هم بدو شناسند، او را که دوست دارند هم بدو دوست دارند. چون نوبت دولت آدم درآمد خروش وجوش در ملکوت افتاد، گفتند: چه افتاد که چندین هزار ساله تسبیح و تهلیل ما را به باد بردادند و آدم خاکی را برکشیدند؟ گفتند: شما به صورتِ خاک منگرید بدان ودیعت جلال نگرید که یحبُّهم و یُحِبّونه. آتشِ محبّت در دلها بسته، و ندا درداده که الحقُّ عَزِیزٌ اِبْتَلی بَعْضهْم بِابْن مَلِکٍ فقَالَ ادْفَعوا اِلَیهِ مِکنَسَةٍ یَکْنِسُ البَابَ کلّ یَوّمٍ فمَاتَ فِی ذَلِکَ بَعْدَ مُدّةٍ فَطُرِح عَلَی جَنازَةٍ وَجمُعَ لَهُ الکَفَن مِن ایدی المارّة فِی الطّریق فِانْ رضِیتَ بمثل هَذا واِلاّ فَانْصَرِف راشِداً.

ای درویش! نشانِ محبّت آن است که هر مکروه طبیعت و نهاد که از دوست به تو آید، بردیده نهی. قال علیه السّلام: وَلخُلُوفُ فَمِ الصَّائم اَطْیَبْ عِنْدَ‌الله مِنْ رِیحِ المِسْک. بوی متغیّر دهانِ روزه‌داران عطر سراپردۀ قدّوسیّت است.

شعر
وَلَوْ لِیَدِ الحَبیِب سُقیتُ سَمّاً
لکان السَمُّ مِن یدهِ یَطیِبْ

بیت
زهری که به یادِ تو خورم نوش آید
دیوانه ترا بیند، با هوش آید13

دیگر
آن دل که تو سوختی ترا شکر کند
وان خون که تو ریختی به تو فخر کند14

شعر
واِنَّ دَماً اَجْرَیتَه لَکَ شَاکِرٌ
واِنَّ فُؤادًا رُعته لک حَامِدٌ
p.463
لَیْسَ بصَادِقٍ فِی دَعْوَاهْ مَنْ لَم
یَتلَذّذ بِضَرْبِ مَوْلاَهُ
هر که دعوی محبّت کند و از توالی سیاط قهر عزّت شکّرِ شُکر نخاید، تَرْدامن است و دون همّت.

از ابراهیم ادهم می آید15، گفت: وقتی به شام بودم، به نزدیک بزرگی از بزرگان راه در رفتم، او را دیدم به انواع بلا مبتلا گشته، گفت سی سال است که بر این حالت‌ام، و نگفته‌ام: مَسَّنِی الضُّرُّ؛ زیرا که در مشاهدۀ حکم دوست چنان مغلوب و مستغْرَقم که معارضه را وَجْه نمی بینم16.

خوش گفت بو یزید - قدّس الله روحه: اِنْ عَرَفْنَاکَ حَیَّرْتَنا وَاِنْ جَهِلْنَاکَ اَدَّبْتَنا وَاِنْ قَصَدْنَاکَ اَتْعَبتَنَا وَاِنْ تَرَکْنَاکَ ازْعَجْتَنَا فَکَیْفَ الطَّرِیقْ اِلَیْکَ. اگر گویم: بشناختم، در وقت در لُجّۀ حیرتم افکنی؛ و اگر گویم: ندانم، سزای تازیانه و ضربتم کنی؛ و اگر قصد کنم که بیایم در عین بلا و عقوبتم داری، و اگر سر در بیابان افلاس کشم، با صدهزار حسرتم نگذاری، ندانم که شفای من در چیست، و داروی دردِ من با کیست. در دام افتادن به اختیار نیست و خلاص را حیلت نیست، و روی انزعاج نیست17، چون در افتادی تسلیم باید کرد.

آن مردی ماهی می گرفت، ماهیی در دامش افتاد، ماهی گفت: من حیوانی مْسَبّحم /155b/ مرا از تسبیح منع می کنی؟ آن دیگر ماهی وی را جواب داد: اَتَمْنُّ عَلَی الله بتسبیحِکَ؛ چه جای حدیث تسبیح است، جانِ شیرین می بباید داد که دم نزنی.

شمّه‌ای از این حدیث به عالم فرستاد، همه عالم در آن حدیث سراسیمه گشتند و پیش از رسیدن به حواشی جلال او متلاشی گشتند، شمشیرِ قهر کشیده و لباس عزّت پوشیده و صدهزار ولی و صدیق را سرگردان کرده و در راه کشیده. جوینده در جُست گم شد، طالب در طَلَب فانی گشت، واجد وجْد به وجود رسید18، وجْد در وجود گم شد، وجود در دیدارِ موجود عدم گشت، بیننده در دیدارِ خود برسید، دیدارِ19 او در حیرت دیدار ناپیدا شده؛ سزاوارِ دیدارِ او نیست هیچ چشم، خریدار این حدیث نیست هیچ دل.

بیت
چشمم همی بخواهد دیدارت
گوشم همی بخواهد گفتارت
همّت بلند کردند این هر دو
هرچند نیستند سزاوارت

خاک را بیافرید و معرفت در خاک تعبیه کرد پس معرفت را به محبّت رسانید، پس وسایط

p.464
برداشت محبّت را به قربت رسانید، پس نشان از راه برداشت قربت را به حیرت رسانید، حیرت ورای همه مقامات است: یَا دَلِیلَ المُتَحَیّرینَ زِدْنِی تَحَیُّراً.

شبلی می گوید: این کلمۀ مرغِ قفص است20 به هر سوراخ که سر بیرون کند راه نیابد. متحیّران آنهااند که در سراپردۀ غیرت‌اند، اگر خواهند که نَفَسی به خلق آیند، نتوانند. هر چیزی21 که بیرون پرده است گمراهی است، و هرچه اندر درون پرده است از آثارِ کمال جلالِ الهی است. هر که از خلق به حق نتواند شد گمراه است، و هر که از حق به خلق نتواند آمد متحیّر است؛ هرچند رود جز به وی باز نگردد22، چون موسی و قوم او که هر چند که می رفتند بر قدمِ اوّل بودند.

صفاتی داشتم پاک، عارفی می بایست؛ جمالی داشتم بی کیف، محبّی می بایست؛ ذاتی داشتم بی چون، طالبی می بایست. صفت بود عارفی می بایست، جمال بود محبّی می بایست، مطلوب بود طالبی می بایست، مقصود بود قاصدی می بایست، نظر بود منظوری می بایست، قبول بود مقبولی می بایست، رحمت بود مرحومی می بایست، مغفرت بود مغفوری می بایست.

مخلوقات دیگر را با محبّت کار نبود؛ زیرا که همّت بلند نداشتند، آن کار راستِ ملایکه از آن است که با ایشان حدیث محبّت نرفته‌است، و این زیر و زبری و تحت و فوقی و شربتهای زهرآمیغ ساخته و تیغهای آخته در راه آدمیان از آن است که با ایشان حدیث محبّت رفته‌است. کارِ بسامان و ساخته کسی را بوَد که از محبّت خبر ندارد23، امّا هر که را شمّه‌ای از گل محبّت به مشام عهد رسید، گو دل از گل بردار که المَحبَّةُ لَوَاحَةٌ لِلَبشَر لاَتُبْقِی وَلاَتَذَرُ./156a/

بیت
عشق تو مرا چنین خراباتی کرد
ورنی بسلامت و بسامان بودم

شعر
فَوالله مَا اَدْری اَنَفْسِی اَلُومُهَا
عَلَی الحُبّ اَمْ عَیْنِی المَشُومة اَمْ قَلْبِی
اِذَا لُمْتُ نَفْسِی قَالَتِ العَیْنُ اَذْنَبَتْ
وَاِنْ لُمْتُهَا قَالَتْ خذ القَلْب بالذّنبِ
ای جُوامرد! این چندین که تو حدیثِ محبّت می شنوی خود محبّت چه بود، محبّت بنده مر حق را جلّ جلاله چیست، و محبّت حق مر بنده را چیست؟ و این اصلی است عظیم، امّا محبّت حق - جلّ و علا - مر بنده را ارادت فضلی است مخصوص، و اتّصال سرّی است و برّی
p.465
علی الخصوص. و این سرّ ورای کلام است و خود محبّان دانند که آن کدام است که طبیبان اندازۀ درد بیماران بدانند24. مُجَازَاةُ المُحبّ بدوِن اللقاء جَوّر.

و این لطف تعبیۀ علّت نیست و به واسطۀ حیلت نیست. و امّا محبّتِ بنده مر حق را حالتی است که در دلِ خود می یابد که آن حالت او را حاصل گردد بر موافقت اَوَامِر؛ و اختیارِ امر بر اختیارِ نفسِ امّارۀ قمّارۀ خمّاره. و بنای محبّت بر جسم مراد حظوظ است هر که با محبّت دست در کمر دارد دل از کلّ حظوظ اصلاً و رأساً بردارد.

و محبّت مستتر است به صفای احوال، که اصل او در حقۀ استار است، و این صفات ابرار بوَد25. و محبّت موجبِ اعتکاف است بر درگاه محبوب، و اصلِ او از اَحَبَّ البَعیِر است، و اَحَبَّ البَعیِر یعنی که شتر زانو به زمین زد که هرچند که بزنی از جای نجنبند. این همه سخنان خبر و حکایت است، حقیقت آن است که المُحَبّة حَالَةً لاَیُعبر عَنْها مَقالة. در آن ساعت که آن نار محبّت عَلَم در سینۀ آن محبّ برزند و شرری از آن در مجاورت نفَس به صحرا آید، از حضرتِ عزّت ندا آید که ای فریشتگان هر که را پرّ و بال به کار است از راه برخیزید که بر هر که برق بَرِیق آن نفَس برافتد نه پرّش ماند و نه بال، نه جاهش ماند نه مال.

فردا امّتانِ مصطفی به دوزخ رسند، بر دست آثارِ وضو، بر روی آثارِ سجود26، بر زفان شعارِ ذکر، در دل نارِ محبّت، بر جان داغِ عشق، مالک گوید: اینچنین دوزخی بود.

زلیخا چون خواست که یوسف را در زندان کند تاج بر سرش نهاد و حلّه در وی پوشید و کمر مرصّع بر میانش بست، زندانبان در نگرست، گفت اینچنین زندانی بود؟

مؤمن را در دوزخ هزار بار راحت بیش از آن بود که آن پادشاه را بر تختِ مُلک؛ زیرا که این نعمتی است به شَوْبِ فراق آمیخته، و صدهزار خصم در عالم برانگیخته. باز مؤمن را در دوزخ محنتی است که بَعْدِ او کاسِ اقبالِ وصال بر دستِ ساقی نوال مالامال خواهد بود. کی برابری کند نعمتی که از روی بیم زوال بوَد با محنتی که در وی امیدِ وصال بوَد.

p.465 - 466
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مج: ولی ولایة فهو والٍ
  • ۲ . مج، آ: المحنة
  • ۳ . مج: ساخت
  • ۴ . مر: به تاریخ
  • ۵ . آ: برساختند
  • ۶ . آ: خویشتن بینی + و مخالفت
  • ۷ . آ: قلاده ساخت
  • ۸ . آ: کم کردند
  • ۹ . آ: «عمل نقابه» ندارد
  • ۱۰ . مر: که او نشان داد
  • ۱۱ . آ: موهوب
  • ۱۲ . مر: «و بر دل دوستی» ندارد
  • ۱۳ . مج، آ: بیت «زهر که به یاد... باهوش آید» را ندارد
  • ۱۴ . آ: در حاشیه افزوده شده: نی روی گریختن نه سامان درنگ نی می رسدم برات وصل تو به چنگ از بهرِ تراست بر من این عالم تنگ موقوف توام نه صلح (...) نه جنگ
  • ۱۵ . مج، آ: دیدم
  • ۱۶ . آ: در حاشیه افزوده شده: روزی جنید رحمةالله علیه در مسجد نشسته بود آن دیوانۀ عراق درآمد با دل بریان و چشمی گریان، جانی در آتش حیرت سوخته و قال: العتاب العتاب ان طلبته طردنی، و ان هربت منه احرقنی
  • ۱۷ . آ: «و روی... نیست» ندارد
  • ۱۸ . آ: وجد تو به وجود رسید
  • ۱۹ . آ: دیدن
  • ۲۰ . آ: این کلمه مرغ که در قفص است
  • ۲۱ . آ: تحیری
  • ۲۲ . مج، آ: نگردند
  • ۲۳ . آ: خبر نبود
  • ۲۴ . آ: کدام است تا گفتند
  • ۲۵ . تو: «دو + محبت مستتر است... ابرار بود» ندارد
  • ۲۶ . آ: انوار سجود