سرّی دیگر هست: اَلْحَمدُلِلهِ الّذِی هُوَلی هُوَالحَمْدُ الّذی حَمِدت بهِ نَفْسی لاَ اَحْمَدُکُم لِی.
حمد که سزای من است آن است که من آوردم خود را، نه آن است که شما آوردید مرا؛ زیرا که تو خَلْقِی و مُحْدثی، و حمدِ تو صفت تو است، صفتِ خلق مجاز بوَد و سمت3 مُحْدَث رسم.
و نیز حمدِ تو معلول بوَد به تقاضا، و معلول شایستۀ من کَیْ بوَد که حضرتِ جلال من از علل منزّه است و از خلل مقدّس و از زلل مطهّر.
حمدی که مرا شاید حقیقت باید، و آن حمد من است که من حقّم، و صفاتِ من4 حقیقت باشد.
پس حمدی حقیقی به سزای خود بیاوردم، چون آن حقیقت به حکم کرامت آشکارا گشت تو نیز حمدی، چنانکه قُصَارا و منتهای امکان تو است بیار، تا آن مجاز تو تبعِ حقیقت گردد، حکمش حکمِ حقیقت شود.
ای دوست!
اگر تو آمین گویی، و با آمین ملایکه موافق افتد، همه گناهت بیامرزم.
چون حمدِ تو حمدِ مرا موافق آمد، کدام وَهْم احتمال کند و در کدام خاطر گنجد و کی دریابد آن نواخت و خلعت که ترا ارزانی دارم.
این سخن را به مثالی مقیّد5 و به نظیری مؤیّد گردانیم چنانکه به مثال دلهای اَولواالالباب گردد.
شَهِدَ الله اَنَّهُ لاَاِلَه اِلاّ هُو.
پیش از آنکه ترا فرمودم به شهادت، از خود شهادت آوردم، از آنکه شهادتِ تو با تقاضای انجاز وعدۀ بهشت است، و احتراز از وعید دوزخ.
پس گفتنِ تو معلول آمد به علّتِ و تقاضا، و نیز شهادتِ تو وَقْتِی است و شهادتِ من اَزَلی؛ تا چون تو بیاری، وقتی، تبعِ ازلی گردد و ترا ثواب ابدی حقیقت به حکم شهادت وقتی نیست لیکن بدان است که من آن شهادتِ وقتی را به حکم تبعیّت شهادتِ ازلی ما همچون ازلی گردانیم. /157a/
چون شهادت ازلی گشت مستحقّ ثوابِ ابدی گشت.
آنکه گفت: ربّ العالَمین، پرورندۀ عالمیان.
و تربیت بر دوگونه است: ظاهر را هست، و باطن را هست.
ظاهر را نعمت، باطن را رحمت، ظاهر را افضال، باطن را اقبال.
ظاهر را عبادت، باطن را سعادت.
زندگانی ظاهر به نعمت است، زندگانی باطن به معرفت و مشاهدت6.
اگر احباب حق را یک دم مشاهده نبود ذرّه ذرّه گردند.
ای عجب با مشاهده طاقت نِه، و بی مشاهده قرار نِه.
این بیچاره خود چه داند کرد، نه با هجران صبر دارد نه با وصل قرار دارد، متحیّر بماند.
چون حالش چنین گردد ربّ الارباب دست گیرد که وی دستگیرِ متحیّران است.
العَالَمِین؛ در این اختلاف بسیار کردهاند گروهی گفتهاند: این عالمین چهار گروهاند: