روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.467
۵۰ – الحَمید

حمید به معنی حامد بوَد، ستایندۀ خود، و ستایندۀ مؤمنان. و به معنی محمود بوَد، ستوده. و به معنی ستودنِ خود مر خود را، و ستودن مؤمنان او را. و اوّل حمد از خدای بود جلّ جلاله مر خود را. فقال: اَلْحمَدُ‌لِله. ربّ العزّة1 خلق را در وجود آورد و کسوتِ فطرت پوشانید و بپرورد و روزی داد و از بلاها نگاه داشت و طاعات /156b/ با تقصیر قبول کرد، و چون جفا کردند به پردۀ فضل بپوشید، و به یک عذر از بسیار زلاّت و جرایم عفو کرد و توفیق طاعت داد و از معصیت عصمت کرامت کرد و راه ایمان بنمود و دل را به معرفت بیاراست و از کفر نگاه داشت و از قرآن منشور داد و سیّد‌المرسلین و خاتم‌النبیّین را قِدوه کرد؛ چون بندگان از گزاردِ شکرِ این نعیم عاجز آمدند فضل و کرم خود پیدا کرد و لسانِ لطف را نیابت مفلسان و شکستگان داشت2، و خود را حمد آورد که اَلْحَمدُ‌لِلّهِ ربّ العَالَمِین. در راه محبّت از دوست نیابت شرط بود؛ گفت: نعمت دادم برای تو، و شکر آوردم خود را به سزای خود هم برای تو. من آن نعمتها که ترا دادم بی تو دادم، چنانکه بی تو قسمت کردم، بی تو حمد آوردم. نیابت داشتن به حکم دوستی، به اوّل این است و به آخر هم چنین باشد. چون در آسمان و زمین هیچ بنده نماند، گوید: لِمَنِ المُلکُ الیَوم؟ داند که اگر دوستان را زبان سخن بودی، گفتندی: لِله. از دوستان خود نیابت دارد، گوید: لِلهِ الوَاحِد القهّار. آن الزام حجّت بر منکران بوَد و نیابت از دوستان باشد.

p.468

سرّی دیگر هست: اَلْحَمدُ‌لِلهِ الّذِی هُوَلی هُوَ‌الحَمْدُ الّذی حَمِدت بهِ نَفْسی لاَ اَحْمَدُکُم لِی. حمد که سزای من است آن است که من آوردم خود را، نه آن است که شما آوردید مرا؛ زیرا که تو خَلْقِی و مُحْدثی، و حمدِ تو صفت تو است، صفتِ خلق مجاز بوَد و سمت3 مُحْدَث رسم. و نیز حمدِ تو معلول بوَد به تقاضا، و معلول شایستۀ من کَیْ بوَد که حضرتِ جلال من از علل منزّه است و از خلل مقدّس و از زلل مطهّر. حمدی که مرا شاید حقیقت باید، و آن حمد من است که من حقّم، و صفاتِ من4 حقیقت باشد. پس حمدی حقیقی به سزای خود بیاوردم، چون آن حقیقت به حکم کرامت آشکارا گشت تو نیز حمدی، چنانکه قُصَارا و منتهای امکان تو است بیار، تا آن مجاز تو تبعِ حقیقت گردد، حکمش حکمِ حقیقت شود.

ای دوست! اگر تو آمین گویی، و با آمین ملایکه موافق افتد، همه گناهت بیامرزم. چون حمدِ تو حمدِ مرا موافق آمد، کدام وَهْم احتمال کند و در کدام خاطر گنجد و کی دریابد آن نواخت و خلعت که ترا ارزانی دارم.

این سخن را به مثالی مقیّد5 و به نظیری مؤیّد گردانیم چنانکه به مثال دلهای اَولوا‌الالباب گردد. شَهِدَ الله اَنَّهُ لاَاِلَه اِلاّ هُو. پیش از آنکه ترا فرمودم به شهادت، از خود شهادت آوردم، از آنکه شهادتِ تو با تقاضای انجاز وعدۀ بهشت است، و احتراز از وعید دوزخ. پس گفتنِ تو معلول آمد به علّتِ و تقاضا، و نیز شهادتِ تو وَقْتِی است و شهادتِ من اَزَلی؛ تا چون تو بیاری، وقتی، تبعِ ازلی گردد و ترا ثواب ابدی حقیقت به حکم شهادت وقتی نیست لیکن بدان است که من آن شهادتِ وقتی را به حکم تبعیّت شهادتِ ازلی ما همچون ازلی گردانیم. /157a/ چون شهادت ازلی گشت مستحقّ ثوابِ ابدی گشت.

آنکه گفت: ربّ العالَمین، پرورندۀ عالمیان. و تربیت بر دوگونه است: ظاهر را هست، و باطن را هست. ظاهر را نعمت، باطن را رحمت، ظاهر را افضال، باطن را اقبال. ظاهر را عبادت، باطن را سعادت. زندگانی ظاهر به نعمت است، زندگانی باطن به معرفت و مشاهدت6. اگر احباب حق را یک دم مشاهده نبود ذرّه ذرّه گردند. ای عجب با مشاهده طاقت نِه، و بی مشاهده قرار نِه. این بیچاره خود چه داند کرد، نه با هجران صبر دارد نه با وصل قرار دارد، متحیّر بماند. چون حالش چنین گردد ربّ الارباب دست گیرد که وی دستگیرِ متحیّران است.

العَالَمِین؛ در این اختلاف بسیار کرده‌اند گروهی گفته‌اند: این عالمین چهار گروه‌اند:

p.469
فریشتگان و آدمیان و دیوان و پریان، که مخاطبان‌اند. و بعضی گفته‌اند: عالمیان دو گروه‌اند: فریشتگان و آدمیان؛ زیرا که کرامت این دو گروه راست. نبینی که رسل و انبیا از این دو گروه‌اند و از دیگر خلق پیغامبر نبوده‌است. نیکویی هر دو عالم در دو چیز است: در عبودیت و محبت، لیکن عبودیت صفت خلق است و محبت صفت حق. آنگه کمال بندگی فریشتگان راست، و خلعتِ دوستی آدمیان را، که مؤمنان‌اند، و نیز از مؤمنان خواص راست. ربّ العزّة در صفتِ ملایکه گفت: بَلْ عبَادٌ مُکرَمُوًن، و گفت: عَلَیها مَلاَئکةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ، الآیة. بندگی‌اند7 که فرمان ما بیش برند و امر ما به جای آرند و طرفة العینی در ما عاصی نشوند. باز در صفت این امّت گفت: یحبُّهم و یحبُّونه. و این امّت را نیز بندگان خواند، لیکن بنده خواندنِ ملایکه بی اضافت بود، گفت عَبَادٌ. باز بنده خواندنِ این امّت با اضافت بود، گفت: عِبَادی. بدین فضل خود تمام گردانید با این امّت، با بسیاری دلیری و بیباکی و گناهکاری و جریمت، پیدا کرد انوارِ محبّت بی سابقۀ خدمت و وسیلتِ طاعت، صفتِ محبّت اینجا، و صفتِ عبودیّت آنجا. و راز با دوست گویند نه با بنده، و بنده از برای دوست بوَد نه دوست از برای بنده. این است سّرِ قول الهی: وَسخّرلکم مَا فِی السَّمواتِ وَمَا فِی الارضِ جَمِیعاً مِنْهُ. هر چه ما راست همه خادمِ تو‌ اند تو خادم باش مخدوم خویش را، تا مخدومان ترا خدمت کنند.

الرّحمن الرّحیم؛ تکرارِ این دو نام بعد از آنکه در تسمیه یاد کرده بود، حکمت آن داشت که پس از این ذکر قیامت خواست کردن، پیش از آنکه درهوِل قیامت یاد کرد، رحمن8 و رحیم یاد کرد. یا مؤمن روزی عظیم است لیکن پادشاه رحمن و رحیم است، آن روز ترا کار با کسی است که با تو به جبّاری و قهّاری کاری نخواهد کرد، به رحمانی و رحیمی کار خواهد کرد. مَالِکِ یَوْمِ الدّین، الّذی یَمْلِکُ اقَامَة یَوْم الدّین. آنکه بتواند روز رَسْتخیز آوردن و اگر بر ظاهر عبارت9 برَوی /157b/ تخصیص قیامت را فایده آن است که امروز هر چند که مالک وی است، اما بندگان را نیز ملک داده است تا مالکان به مِلک بخیلی می کنند و مَلِکان به مُلک جَور. چون قیامت بیاید همه مُلکها و مِلکها بستانند تا نه بُخل ماند و نه جَوْر؛ هم محض فضل بوَد و هم صرفِ عدل10.

و آن روز هرچند دراز است اما بر مؤمنان کوتاه گرداند، چنانکه در خبر آمده است که چون این آیت به مصطفی آمد: فِی یَوْم کانَ مِقْدارُهُ خمسین اَلفْ سنة. عایشه گریان گشت، گفت: یا رسول الله! پنجاه هزار سال در سخن چگونه تواند بود؟ پیغمبر گفت - علیه السَّلام:

p.470
اِنَّ الله تَعَالَی یَجْعَلُ ذَلِک الیَوْم عَلی اُمّتی کَصَلاةٍ مَکْتُوَبةٍ.

و مثالِ این، ربّ العزّة در قصۀ عُزَیر - علیه السَّلام - پیدا کرده است: قالَ لبَثْتُ یَوْماً اَوبعْضَ یَوْمٍ. و در قصۀ اصحاب الکهف گفتند: لَبِثْنَا یَوْماً اَوَبعْضَ یَوْمٍ. خداوند - جلّ جلاله - بر عُزَیر صد سال یک ساعت تواند کرد، و بر اصحاب الکهف سیصد سال و نه سال، روزی یانیم روز تواند کرد، بر محّمدیان پنجاه هزار سال به ساعتی تواند کرد11.

اِیّاکَ نَعْبُدُ وَاِیَّاکَ نَسْتَعِین؛ ترا پرستیم و از تو یاری خواهیم، که هر که این آیت بخواند و دل را با سرّ او آشنا کرد، از جَبْر و قَدَر تبرّا کرد. اِیّاکَ نَعْبُدُ، شُکراً عَلَی نعمائکَ، وَاِیّاکَ نَسْتَعِینُ، صَبْراً عَلَی بلائک. ترا می پرستیم شکر بر نعمای تو، و از تو یاری می خواهیم برای صبر کردن بر بلای تو.

و حقیقت آن است که بنده نتواند ذرّه‌ای بر بلا صبر کردن، مگر به رعایت و حفظ و کلائت رّبانی. چنانکه در اخبار آمده است که چون ربّ العزّة آن بلاها از ایّوب - علیه السَّلام کشف کرد روزی بر خاطِر وی بگذشت که نیک صبر کردم بر بلایی بدان سختی؛ ندا آمد: اَنْتَ صَبَّرتَ اَمْ نَحْنُ صَبَّرنَاکَ یَا ایّوب لَولاَ اَنا وَضَعْنَا تَحْتَ کلّ شَعْرَةٍ مِنَ البَلاء جَبَلاً مِنَ الصَّبْرِلَمْ تَصْبِر12.

و این نظر به رعایت الهی و عنایتِ پادشاهی به مقامِ صبر مخصوص نیست، خود بنده باید که به همه احوال نظّارۀ الطافِ رّبانی بوَد نه نظّارۀ خود، که هلاک در خویشتن دیدن است و نجات در خدای دیدن. اوّل هالکی در عالم ابلیس بود، به حکم خویشتن بینی که گفت: اَنَا خَیْرٌ. و هر عزیزی را که بر منصبِ دولتِ دل آوردند اگر ذره‌ای به خود نظر کرد به صمصام غیرت سودای آن نظر را بسمل کردند، چنانکه در قصۀ سلیمان شنیده‌ای.
و در قصۀ یحیی بن زکریا آمده است که چون خطاب در آید که اَیْنَ مَنْ لَمْ یُذْنِبْ وَلَم یَهُمّ بذَنْبٍ در همه دشتِ قیامت کس نماند الاّ که سر فرو افکند مگر یحیی که سر بر دارد، ندا آید که اَنْتَ لَمْ تُذْنِب اَمْ نَحْنُ عَصَمْنَاک؟ چون این خطاب بشنود از شرمِ سر بر آوردن، روی بر زمین نهد، پس اِیَّاکَ نَعْبُدُ بندگی به جای آوردن است وَاِیَّاکَ نَسْتَعِینُ خدای دیدن. و قدر و قیمت بندگی گزاردن در خدای دیدن است. این است معنی قول مصطفی در جواب جبرئیل چون پرسید: مَا الْاِحسان13؟ قال: اَنْ تَعْبُد‌اللهَ کاَنَّکَ تَرَاهُ لَمْ تَکُن تَرَاهُ /158a/ فَاِنَّهُ یَرَاکَ. وَمَا اُمِرُوا اِلاّ لِیَعْبُدُوا الله، الآیة.

p.471
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . تو، مر: «و ستودن... مر خود را» ندارد
  • ۲ . آ: داد
  • ۳ . مر: و صفت
  • ۴ . آ: و صفات حق
  • ۵ . آ: مؤکّد
  • ۶ . آ، مج: + منعم
  • ۷ . آ: ایشان بندگان کارگراند
  • ۸ . آ: نام + رحمن
  • ۹ . مر: عبادی
  • ۱۰ . آ: در حاشیه افزوده شده: قومی که ملوک کشور ایمانند بی سر نشوند از آنکه با سامانند در مجلس انس لی مع الله ایشان با رحمانند از آن که با رحمانند
  • ۱۱ . آ: تواند گردانیدن
  • ۱۲ . تو: انت صبرت اَم نحن صبر ناک لولا وضعنا تحت کلّ شعرة من شعرائک علماً فی الصبر لم تصبر
  • ۱۳ . مر: الایمان