روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.472
۵۱ – المُحصی

داننده و شمارنده، به معنی اِحْصَا و اِعْدادِ چیزها. قال اللهُ تعالی: وَاَحْصَی کلَّ شَیءٍ عَدَداً.

و چون بندۀ موحّد اعتقاد کرد از سرِ یقین، نه از صورت تلقین، که ربّ العزّة مُحْصی انفاس است، و عالِم به حواس است، باید که بی اجازتِ شریعت دم نزند، و بی اذنِ حقیقت قدم ننهد. و عزیز بوَد کسی را که قدم از نهاد خود پاک گرداند1. کس هست که هر قدم که بر گیرد و بنهد، آن قدم به زبان2 حال بر وی لعنت کند؛ و کس هست که به یک قدم که بر گیرد در آن قدم ازخُلّتِ خلیل و کرامت کلیم و اندوه و شادی یحیی بن زکرّیا خبر دهد. در عالم هیچ قدم عزیزتر از قدم حرمت نیست.

صحابۀ رسول که در تحت جناب و سحاب صحبت نبوی شواهد3 اعتدال یافته بودند و در اوامر عینِ امتثال گشته و اقدام خود به میزان حرمت سخته4؛ لاجرم در هر قدمی که بر می گرفتند بر خورداریی دیگر می یافتند، هر یک را از آن درخت اقبال ثمرۀ نوال در کنارِ اسرار می نهادند. یکی را گفتند: اَفْرَضُکم زَیدُ بن ثابتٍ، و آن دیگر را اَعْلَمُکُم بِالحَلالِ وَالحَرام مُعَاذ بن جَبَل، وَاَقْضاکُم عَلِیُّ بن اَبی طالبٍ. لاجرم چون آن مهتران عینِ حرمت گشتند، خطاب می آمد: وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُم. چشمِ ترا هیچ سفر نباید که بود که ما ترا برای تو نیافریده‌ایم، بامداد که از خانه بیرون آمدی آن سوختگان آمده بودندی با رویهای زرد و

p.473
با دهانهای خشک، و می گریستندی که جبرئیل هیچ حدیث ما کرده است؟ و رسول می گفتی: دل مشغول مدارید که وَاِذَا جَاءکَ الّذین یؤمِنوُن بِآیَاتِنَا5، آخر کار خویش بکند.

عالَمی پرشور گردد که دو سوخته دست نیاز خویش بیرون کنند6، گویند که دست تهی آرید که ما دستِ تهی دوست داریم، خواهنده باشید که ما را صفتِ بخشیدن است، فروشندگان دستِ پُر خواهند و بخشندگان دست تهی.

وَمَا تِلْکَ بیَمِینِکَ یَا مُوسَی. نه آنکه موسی ندانست تا او را آن ساعت بدان حاجت بود که عصا را با یاد او می دادند لیکن آن تکیه گاه موسی آتش می زدند7. نخست راه موسی از موسی پاک کردند تا چون به حاجت خواستن آید8، دست تهی آید، و در آن مقام دیگر آتشی در آمد که نه موسی گذاشت و نه قرارگاه. فَلَمّا تَجّلی رُّبه لِلجَبَل جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرّمُوسَی صَعِقَا. آتش در طور زدند که یک قدم موسی را مأوی داد، و فرعون را به آب دادند که گوشه‌ای از دل خود به دشمنی مشغول کرد، و ان زن را که دل در موسی بست هم چهار میخ کردند و گفتند: موسی مردی تنها رَو است نه دشمنی فرعون را شاید نه دوستی آسیه را. پیش از آنکه به طور آمد به چندین سال در بیابانش می داشتند، گوسپندی چند در پیش کرده و در کورۀ ریاضت نهاده. وَفَتَّنَاکَ فُتُوناً اَیْ طَبَخْناک بِالبَلاء طبخْاً. بلا می آید و صبر تقاضا می کند، و نعمت می آید و شکر تقاضا می کند. /158b/ چندان صبر باید کرد که صبر از تو به فریاد آید. از مشرق تا مغرب پُر اندوه است، کس را زَهره نه که نَفَس بر زند. یک بار بود که موسی نفَسی بزد از سرِ غلبات، دیدی که با او چه رسید. غلبات حالت و الطاف عزّت و انواع خلعت در حضرت روی به موسی نمود، پنداشت که در سرای بقاست، زفانِ بقا بود که در سرای فنا تقاضای دیدار کرد چون به خود باز افتاد گفت: تُبْتُ اِلَیْک. از قاف تا به قاف همه ارادت و سعادت موسی گرفته و از ذره‌های خاک بانگ برآمده که این چه زهره است که پُسر عمران آورده که در مقام انس جان مقدّس می افشاند. و از نهادِ موسی بانگ برآمد که ای موسی این کار نه کارِ تست تا از این کار جان خواهی بُرد یا نه. و از نور9 صدهزار عکس موسی سنگ بر گرفته و در ارادت موسی می انداختند و موسی مر موسی را می گفت که ای پسر عمران در عین خطر سر چنین فرو باید نهاد که تو نهادی، اگر کاری نیاید10 تو معذوری که از خاک آدم آمده‌ای.

و آن مردِ دیگر که خلیل بود سُرمۀ خطر راه در دیده کشیده و صدهزار فریشتۀ معصوم مطهّر در هوا می آمدند و می خواستند که خلیل به ایشان نگرد و خلیل در پردۀ جمال وقت

p.474
خود، در ستر سکینۀ دل خود، با شاهد سرِّ خود به خلوت نشسته، جبرئیل در تک و پوی سرگردان شده که هَلْ لَکَ مِنْ حَاجَة؟ و آسمان و زمین نظاره آن حال شده11، و فلک در تحیّر فرو ایستاده چه بوده است؟ امروز نواختی از کان لطف رفته است که آتش نمرودی رنگ خود گردانیده است. آری عجب مدارید اگر رنگ بگردانیده است که صید او خلیل است و دامدار چون جبرئیل است. عالم به غربال زدند و زحمت ثقلین از میان بینداختند تا خلیل را به آتش نمرود دیدار دادند، آن آتش در آتشی خود می گفت: ای نمرود نیکو کردی سالها بود تا ما می خواستیم که یک سخن بی زحمت با خلیل بگوییم، ترا فراز کردند تا حجابی که طرازِ منع داشت از میان بر گرفتی و ما را به مقصود رسانیدی. چون سپاهسالار عالم در میان آتش آمد، گفت: چه می سازی؟ گفت: یا خلیل چه جای این است که تا کلاه گوشۀ خلّت پدید آمده است من دل از آتش خود برگرفته‌ام. جبرئیل می آمد در آن حالت یا خلیل به آتشت می اندازد، گفت: باکی نیست؛ زیرا که معنی آتش در سینۀ ماست و آن آتش محبت است. و معنی که به خانۀ صورت می آید صورت چه کند جز آنکه بر شکلِ خادمان به خدمت آید و لباس چاکری در پوشد و با دستۀ ریحان و نرگس در دست بیستد12.

ای درویش! هر دو سرای نتوان زد13 مگر به زخمِ دل، که هر دو سرای در جنب زخم دل مختصر آید. یک زخم بود که مهتر کونین این سرای را بزد و گفت: الدُّنیا مَلْعُونَةٌ، تا قیامت از خجالت فرو ریخت. و یک زخم بود که آن سرای را بزد که اَکْثَرُ اَهْلِ الجنَّة الْبُلْه، از شرم سر /159a/ بر نیاورد.

شبلی را می آید که آن مهترِ بدبختان را دید در بازار، گفت: مردمان می آیند ولاَحَوْل می کنند، و تو هزیمت نمی شوی، گفت: ما از زخم دل مردان هزیمت شویم14، این همه حدیث حشمت خلیل و کلیم شنیدی این همه قطره‌ای است در مقابلۀ بحرِ اعظمِ رسالتِ محمّدی.

ای سیّد عالم برآی بر این تخت که نظّارگیان منتظرِ تواند، و زینهار چون بر تخت آمدی و خود را جلوه کردی خود را از نظر خود نهان داری سُبْحَانَ الّذی اَسْرَی بِعَبْدِه. زهی حشمت، زهی مرتبت، صدهزار ملک بر فلک در حجاب هیبت، تا یک بار فرمان آمد از حضرت که کمر رکاب قمرالاقمار و شمس الشموس بر میان بندند آدم و خلیل می گویند که ما را چه افتاد به پیرانه سر فرزندی بدین توانگری، و پدر بدین درویشی. آن مهتر که قدم کرم از خانۀ خود بیرون نهاد مهتروار بیرون نهاد، هرچه در اعلی علّیّین بودند چون کلاه گوشۀ او بدیدند فرو

p.475
سوختند و بگداختند، عقل بر درگاه سیاست او متحیّر گشت15، علم عینِ حسرت شد، عبادت عابدان لباس استغفار پوشید، جلالت حالت او آتش در عبادت همه عابدان زد، جاه قبله‌ها ببرد، آب همه رویها بریخت، سرمایۀ همه توانگران بستد، آنگه تاختن کرد و هرچه در اسفل السّافلین بود کمر غلامی بربستند. جُعِلَت لِی الاَرْضُ مَسْجداً. از مشرق تا مغرب لباس وجود خویش داشتند چون قدَم و علَم ما در عالم پدید آمد همه به رنگ مصیبتِ ما گشتند. جُعِلَت لِی الارضُ مَسْجداً اشارت بدین بود، کمرِ خدمتِ ما بر بستند. السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّها النَّبیُّ وَرحْمَة اللهِ وَبرَکاتُهُ.

ای مهتر عالم ما کلوخ و سنگ‌ایم، و ما را زفانی مخصوص است که کس نداند لیکن چون کوس بشارت رسالت تو فرو کوفتند ما لباس بگردانیدیم و به زفان تو که مهتری، تسبیح می کنیم: سُبْحَان الله والحَمْدُلِله ولاَ‌اِلهَ اِلاّ‌الله. چون دوست زنده بود آثار آن زندگی مردگان را به حدیث می آورد. مَاصَلّ صَاحِبُکم وَمَاغَوی. از چوب و سنگ و کلوخ سؤال کنید تا به زفان فصیح با شما بگویند که این مردکیست. وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الهَوَی، اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْی یُوحَی. آن بیگانگان لشکرِ پراکندگی16 خود بفرستادند به نزدیک آن مهتر که تو می گویی که ماه آسمان به اشارت من به دو نیمه شد. گفت: اگر سیاست دولت ما چنانکه هست روی نماید نه پردۀ موحّدان ماند نه آتش گبرکان، نه چلیپا و صلیب رومیان.

آری محمّد به نسبت آدمی است اما آدم از روی خلقت محمّدی است. قدمی که هر دو کون را خاک قدم او گردانید و صاحب قدم به حکم کرم کلیسیاها را و کنشتها را همان خلعت می دهند که بیت الحرام را. یا تاج دولتِ بر سرِ او معلق باش که آن فرق از آن عزیزتر است که بار تاج تواند کشید، و یا حلّه در برابرِ دل مَه ایست که دل او گوهری است که از صفای وفا، زندگی یافته است بارِ حلّه نتواند کشید، و یا براق از او دور باش که پای او از کون در گذشته است، به هر دونی فرو نیاید. /159b/

شعر
اِذَا رَضِیَ الهزَ بْرُبقُوتِ کَلْبٍ
فَلَیْسَ الفَرقُ اِلاّ بالاَسَامِی

همّت آن مهتر چنان بود که برفت و باز آمد، دست تهی چنان شد که آمد، و چنان آمد که شد. ذره‌ای بود از طلعت زیبای آن مهتر که در انگشت آدم تعبیه کردن به ترکِ هشت بهشت بگفت. گفت: ما را توانگر آفریده‌اند ما را سر به حجرۀ هر گدایی فرو نیاید. آن ذرّه همچنان

p.476
می رفت. به هر که می رسید در عین حسرت می سوخت تا به نوح رسید از آرزوی آن جمال می گفت: لَا تَذَرْ عَلی الارضِ مِنَ الکافِرین دَیّاراً. پنداشتند که هلاک می خواهد، خود را از زحمت خالی می خواست تا بوَد که آن جمال ببیند، و همچنین اِلَی سائر الانبیاء والمرسلین.

دولت دولتِ بلال و سلمان و اَنَس بود که در عهد مهتر بودند، لیکن ابراهیم و موسی در عداد اَحیْای صورت نبودند والاّ اگر زنده بودندی آن جاروب خدمت که ایشان برداشتند ابراهیم و موسی برداشتندی که لَوْکانَ مُوسَی حیّاً لمَا وَسِعَهُ الاّ اتّباعِی. چون مصطفی - علیه السَّلام - دین را نشر کرد سرهای خصمان بر تن‌ها بیگانه شد، گفتند: بنگرید تا این کیست با این همه دولت و حشمت؟ بنگرستند، مردی را دیدند گرسنه و برهنه، گفتند: این همه حشمت این مرد راست؟ گفتند: آری، شما خود کمال حشمت او نمی دانید.

از آنجا که حقیقت است در عالم دو کلمه است: لاَ اِلَه اِلاّ الله، محّمد رسول الله. یک کلمه ما را، و دیگر کلمه محمّد را. اِنَّ اللهَ و مَلاَئکتهُ. یا محمّد تو در حضرتِ خود ثناهای ما می گوی که ما در حضرتِ خود ثنای تو می گوییم. یا محمّدا تو بگوی: قُلْ هُوَ اللهُ اَحَد، و ما می گوییم: محّمد رسول الله. مهتری با این همه منقبت و مرتبت و کمال و جمال با مشتی گدای بینوا می گوید: اِنّما اَنَا لَکُمْ مِثْلُ الوَالِد لِوَلَدهِ. پدر مشفق ما را آن مهتر است. کُنّا اِذَا احْمَرَّ البَاسُ اتقیْنَا بِرَسُول الله. یارانِ رسول گفتند: چون حرب سخت شدی رسول را سپر خود ساختیمی. گویی که در دیدۀ من است که آن ضعیفان و بیچارگان در عرصاتِ قیامت می آیند و مهترِ خویش را در پیش کرده، و مهتر می گوید: کجایی ای دوزخ غرّان، تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الغَیْظِ. ربّ العزّة می گوید: این دوزخ از خشمی که بر اعدای ما دارد گویی از خشم مِی از هم جدا شود.

شرطِ شفقت آن است17 که روِز قیامت مهتر گوید: دوزخ کجا است تا ما به بَدَل چاکران آنجا شویم؟ آن مشتی بیچاره در پناه حشمت او آیند، آنگه چون دوزخ طلعت زیبای مهتر بیند، صفرای خشمش فرو نشیند، شَفَاعَتِی لاَهْلِ الکبَائر مِنْ اُمَّتّی. امروز می نگریم تا کجا است کافری شگرف که او را دعوت کنیم تا هدایت رّبانی آشکارا گردد، و فردا در عرصات قیامت می نگریم تا کجاست فاسقی آلوده تر، که او را شفاعت کنیم تا رحمتِ الهی آشکارا گردد.

p.477
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: بود که قدم در نهاد راست گردد
  • ۲ . آ: به بسان
  • ۳ . مج، آ: نشو.
  • ۴ . مج، آ: سنجیده
  • ۵ . کب، مج، آ: + فقل سلام علیکم
  • ۶ . آ: سوخته‌ای ... کند
  • ۷ . آ: آتش در زدند
  • ۸ . آ: به حاجت آید
  • ۹ . آ: از دور
  • ۱۰ . آ: کار بر نیاید
  • ۱۱ . آ: آن جمال بمانده
  • ۱۲ . آ: با دستۀ سپرغم در دست معنی ما دمار از صورت او برآرد
  • ۱۳ . مر: نتوان برد
  • ۱۴ . آ: گردیم
  • ۱۵ . آ: «زهی حشمت زهی مرتبت... متحیّر گشت» ندارد
  • ۱۶ . آ: لشکر بیگانگی
  • ۱۷ . کب: شرط است که