روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.478
۵۲ – المُبْدئ المُعِید

آغاز کنندۀ جهان، و پیدا کنندۀ نهان. کهنه را نو سازنده، و گذشته را /160a/ باز آرنده. و هر آنکه او اعتقاد کرد که او را اِعادتی در پیش است حشری و نشری و سؤالی و جوابی و حسابی و عقابی، شب و روز بیقرار است و دمبدم و نَفَس به نَفَس مشغول و مستغرق کار است. فَکَیْفَ اِذَا جَمَعْنَاهُم لِیَوْمٍ لاَ رَیب فِیِه وَنَضَعُ المَوازِینَ القِسْطَ لِیَوْم القِیَامَةِ1.

یحیی بن معاذ گفت: لَوْضُرِبَت السَّمواتُ وَالاَرضُ بِهَذِه السِّیاط الثّلاث لاَنْقَادَتْ خَاشِعَةَ فَکَیْفَ ابنُ آدَمَ اَلْمَوْت وَالحِسَابُ وَالنَّارُ.

این مشتِ خاک را کاری عظیم در پیش است خُلِقْتُم لاَمْرٍ عَظِیم مِیزَان مُتَرَجّحَةٌ2 وَقِیَامَةٌ لاَتُوصَف، وَقَبْرٌ کمَا تَعرِفُ، والحقُّ یَقُول یُرِیدُ‌اللهُ بِکُم الیُسْرَ. قطعاً چنین است مَنْ عَرَفَ اللهَ طالت3 مُصِیبتَهُ. چه وجودی است این وجودِ آدمی، موجوداتِ دیگر همه از بلای او در خطراند. فردای قیامت آفتاب را بیارند و به تازیانۀ ادب بیرون گذارند و در عرضگاه این سیاست بدارند که تو بودی که خلق را به سجده کردن فرمودی؟

و آمده است که آفتاب از خجالت فرو ریزد که از نور و بَهای او اثر نماند، اِذَا الشّمسُ کُوِّرَتْ نقابِ خجلت است که به روی بندد، گوید: اندهزار سال است تا من خود در زخم و ضربت خلیل بودم طاقت این عتاب چگونه دارم؟ نه روی خاموشی نه روی گفتار. بِه زان نیاید که جامۀ مصیبت در پوشم و در مصیبت به جامۀ سیاه قناعت کنم. هنوز این سیاست در

p.479
نهاد خود جوش می زند که عیسی مطهّر معصوم را آن شربت عتاب زهرْآمیغ بر دست ساقی مشیّت بی علّت مالامال بفرستند که اَأنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتّخذُ و نِی وَاُمّی اِلهَین مِنْ دُون الله4. گوید: خطری بباید کرد و جان در بازید5 تا خود چه بوَد. گوید: اِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ. این نهاد عیسی بارگاه ضعیف دارد طاقت عتاب حضرت ندارد، اگر عیسی این گفت، تو دانی، و اگر نگفت، هم تو دانی.

مقصود آن است که چون با صدور حضرت خطاب و عتاب بر این جملت است تا دانی که با سُقَاطُ الجِسْم چگونه خواهد بود. معروف است که یُؤتِی یَوْمُ القِیَامةِ بِثَلاثٍ بِالمَرِیضِ، وَالْغَنِیّ وَالمَمْلُوکِ، فَیَقُول اللهُ تَعَالَی للغَنِیّ مَا مَنَعکَ عَنْ عِبَادَتِی؟ فَیَقُول: یَاربّ اَکْثَرْتَ مَالِی فَطغَیْتَ، فقالَ فَیؤتی بِسُلیمان فِی مُلکه، فَیَقُول لَه اَکُنْتَ اَغْنَی اَمْ هَذا؟ فَیَقُول بَل هَذا، فَیَقُول الله مَا مَنَعهُ ذَلِکَ عَنْ عِبَادَتِی؟ ثمَّ یؤتی بالمَرِیض، فَیَقُول الله مَا مَنَعکَ عَن عِبادَتیِ؟ فَیَقُول شَغَلتُ عَن جَسَدِی فَلَم اَسْتَطع عِبَادَتک. قَال فیؤتی باَیُّوب فِی صَبْرِه6 فَیَقُول اللهُ اَکُنْتَ اَشَد مَرَضاً اَمْ هَذَا؟ فَیَقُول بَل هَذا، فَیَقُول الله مَا مَنَعهُ ذَلِکَ عَن عَبادَتی؟ ثمَّ یؤتی بالمَمْلُوک فَیَقُول الله وَمَا مَنَعکَ عَنْ عَبادَتی؟ فَیَقُول جَعَلْتَ عَلیّ اَرباباً یَمْلِکونَنی فلم اَسْتَطِع عِبَادَتَکَ. قالَ فَیؤتی بِیُوسُفَ فِی عُبُودِیّتِه /160b/ فَیَقُول الله اَکُنْتَ اَشَد عُبُودِیّةً اَمْ هَذا؟ فَیَقُول بَلْ هَذا. فَیَقُول الله مَا مَنَعه ذَلِکَ عَن عِبَادَتِی؟

و بعضی آورده‌اند: یُؤتی بِالفَقیِر فَیُقالُ لَهُ: مَا مَنَعکَ عَنْ عِبَادَتِی؟ فَیَقُول مَنَعَنِی طلَبِی للمَعِیشَةِ. فیُؤتی بِعیسی ابن مریم فَیَقُول: اَهَذَا کانَ اَشَدُّ فَقْراً اَم اَنْتَ7؟ فَیَقُول بَل هَذا. فَیَقُول الله مَا مَنَعَهُ ذَلِکَ عَنْ عِبَادتِی؟ این خلق را کاری در پیش است که از آنه در گمانها می افتد8 بیش است، اما این غفلت نا جُوامرد دَمار از مرد9 بر آورد.

شعر
وَیلُ لِمَنْ شُفَعَاؤهُ خُصَمَاؤهُ
والصُّور فِی نشر الخَلائق یَنْفُخُ
لاَبُدّ اَنْ تَرِدَ‌القِیَامَة فَاطِمٌ
وَقَمِیصُهَابِدَم الحُسَیْنِ مُلَطَّخُ
وَروی اَبُو هُرَیرة عن النَّبی علیه السّلام اَنَّهُ قَالَ: اِذَا کانَ یَوْمُ القِیامَةِ اوّل مَا یُدْعی بهِ رَجلٌ جَمَعَ القُرآن، وَرَجُل یُقْتَلُ فِی سَبیِل الله، وَرجُل کَثِیرُ المال، فَیَقُول للقاری: اَلَم اُعَلّمْکَ مَا اَنْزلْتُ عَلَی رَسُولی؟ فَیَقُول بَلی، فَیَقُول فَمَاذَا عَمِلْتَ فِیمَا عَلِمْتَ؟ فَیَقُول کُنْتُ اَقُومُ بهِ10 آناء اللّیْلِ وَاَطْرافَ11 النَّهارِ، فَیَقُول اللهُ: کَذَبْتَ. وَیَقُول المَلائکة کذَبْتَ، بَل فعلْتَ ذَلِک لیُقَالَ
p.480
فُلانٌ عَابِدٌ وقد قیلَ ذَلِک، و یُؤتی بِالّذی قُتِلَ فِی سَبیِل الله لِمَاذا قُتِلْتَ وَلِمَاذا قَاتَلْتَ؟ فَیَقُول قاتَلْتُ فِیکَ حتّی قُتِلْتُ مِنْ اَجْلِکَ، فَیَقُول الله کَذَبْتَ وَیقُول المَلائکة کذَبْتَ، بَل اَرَدْتَ اَنْ یُقَالَ فُلانٌ حرْبیُّ12 وَقَد قِیلَ ذَلِک، و یُؤتی بصَاحِب المَال، و یقول اللهُ اَلَم اُوَسّع عَلیک حتّی لَم اَدعک تحتَاجُ اِلَی اَحَدٍ؟ قالَ بَلی یَاربّ کمَا تَقُول. فَیَقُول فمَاذَا عَمِلْتَ فِیمَا آتَیْتُکَ؟ قالَ کُنْتُ اَصِلُ الرَّحِم و اَتَصَدَّقُ، فَیَقُول الله کذبتَ و یقول الملائکة کذَبْتَ، بَل اَرَدْتَ اَنْ یقالَ فُلانٌ جَوادٌ وقَد قیل ذَلِکَ. قالَ اَبُو هُرَیرة: ثم ضَرَبَ رَسُول الله - صلّی الله علیه و سلّم - عَلَی رُکْبَتی وَقَالَ: یَا اباهریرة أولئک الثّلث اوّل خَلْق اللهِ یُسعربهِم النَّارَیوْم القِیَامَةِ.

ای جوانمرد! لَوْقِیل لِیَوم القِیَامةِ ممّا تخَافُ لقَالَ مِنْ یَوْم القِیَامةِ، اگر کسی قیامت را گوید؛ از چه می ترسی؟ گوید: از قیامت. یَوْمَ یَجْمَعُ اللهُ الرَّسُلَ فَیَقُول مَاذَا اُجِبْتُم13. چون سیاست پیدا آید همه ناپرواس شوند14، این آیت متلطّم امواج اقوالِ راسخان در علم است.

بعضی گفتند: این اخباری است بر سبیل اعتبار، که چون مظانّ صفوت15 و معادن دولت و ینابیع نبوّت و مفاتیح فتوّت و مصابیح رسالت را این وَجَل و دَهش خواهد بود در آن مقام انتقام عُصَات و ضُعَفا را خود حال چگونه خواهد بود؟

و از این نیکوتر هست: الرُّسُل یَعْلَمُون اَنّ الله یَعْلَمُ مَا اُجِیبُوا فیَقولون لاَعِلْمَ لَنا بِمُرَادِکَ مِنْ سؤالِکَ مَعَ عِلْمِکَ بِذَلِکَ. رُسُل علیهم السَّلام دانند16 که حق دانست که جواب اُمَم ایشان در ادای رسالت حضرت چه بود. گفتند: لاَ عِلْم لَنا، ما را علم نیست که حکمت رّبانی در این سؤال با کمال علم و احاطت به جواب امّت چیست. /161a/ وَیُقالُ اَنَّ الحَقَّ حَیَّرَهم فَتَحَیْرُوا وَانْقَطَعُوا اِلَیْهِ وَ ذَلِکَ اَنّ الله تَعَالی یَاتِی بِقَوْمٍ یَقُول لَهُم مَاذَا اَجَبْتُم فَیَسْتَلِذّون بِکلامِه فَیَتَحیّرُون لاسْتِلْذاذِهِم بِکلامِه وَیقُولُون لاَ عِلْمَ لَنَا. از غیرت17، حیرت بر آید و اگر حیرت از لذّت بر آید، و لذّت از خطاب بر آید که مَاذَا اُجِبْتُم. وُیقَالُ: لاَ عِلْمَ لَنَا کَعِلْمِکَ یَاربّ اِذْ کُنْتَ تَعْلَمُ مَا ظَهَر وَ مَا بَطنَ وَلاَ نَعْلَمُ الاّ مَا ظَهَرَ.

در جمله و تفصیل اشارتی است به اهوال احوال قیامت. فردا خلق بر دو گروه می آیند: یک گروه می گویند: اَیْنَ القَرَارُ مَعَ الله. و دیگر گروه می گویند: اَیْنَ الفِرارُ مِنَ الله. راه گریختن از خدای کجاست. فردا در عرصات قیامت این چهار ندا خواهد بود: نَفْسی نَفْسی، اُمّتی اُمّتی، رّبی رّبی، عَبْدی عَبْدی. آدم می گوید: نَفْسی نَفْسی، و مصطفی می گوید: اُمّتی اُمّتی، و عارف می گوید: رّبی ربّی، و ربّ العزّة می گوید: عَبْدی عَبْدی18. عجب کاری است، نطفۀ

p.481
مهینی و حَماء مَسْنونی19 و قبضۀ خاکی را چندین کُوباکُوب و گیراگیر محّبت چه در خور است.

ای درویش! او - جلّ جلاله - همه چیزها که بر کشید به سزای او بر کشید، باز آدمی را که بر کشید به سزای خود بر کشید. اگر ایشان را به سزای ایشان بر کشیدی و به سزای ایشان فرو بردی، نه مؤمنان را نواخت مؤبّد آمدی20، و نه کافران را عقوبت مخلّد. به جرم21 یک ساعته عذاب و عقوبت ابد، به طاعتِ یک ساعته مثوبت مخلّد. آسمان را به سزای آسمان بر کشید و زمین را همچنین، اما آدم را به سزای خود بر کشید. چون آسمان و زمین که خلعت یافتند به حشمت تو یافتند، اگر حرمت و حشمتِ تو نبودی در جیدِ عرش مجید این خلعت کَی افکندی که الرَّحمنُ عَلَی العَرْش اسْتَوَی. و اگر کارگاه نظر تو نبودی سوی آسمان، آسمان این تشریف کَی یافتی که وَلَقَدْ زَینَّا السَّماءالدنیا بِزِینةِ الکوَاکِب. و اگر مخیّم جلالت سلطنتِ تو نبودی بر رخسار این دایرۀ غَبْرا این نواخت کَی یافتی که وَالاَرْضَ فَرَشْنَا هَا فَنِعْمَ المَاهِدُون. اُولئک کَتَبَ فِی قُلوبهم الایمَانَ. اگرچه ربّ العزّة را دبیر نگویند، لیکن از عزیزی تو ما آن کردیم که دبیران کنند.

ای در ازل من ترا، وی در اَبَد تو مرا و من ترا، اِنّی جَاعِلٌ فِی الارض خَلِیفَة. دوران22 باشند که چون ایشان را خلعت دهند از دکّان بزّار آرند، اما چون عزیزی را خلعت دهند از گردن خود بر کشند و بر گردنِ او افکنند. نوِر آفتاب و ضیای قمر و زینت کواکب جمله برای تو است، چون تو نباشی یکی را کور کنیم، و دیگر را سیاه کنیم، و سدیگر را فرو ریزانیم، آسمان را در نوردیم، زمین را بَدَل کنیم. اِذَا الشّمسُ کُوِّرَتْ وَاِذَا النُّجوم انکدَرَت.

مَلِکان مُلک آبادان کنند، ما ملک بیران23 کنیم. چرا چنین کنیم؟ زیرا که ایشان /161b/ به مُلک عزیزاند، آبادان کنند، ما به مُلک عزیز نیستیم24 مُلک به ما عزیزاست، گیتی خراب کنیم تا عالمیان بدانند که همگنان به ما عزیز بودند، چون قهر ما پدید آمد ماه را جاه نماند، آفتاب را قدر و آب نماند، آفتاب ظاهر را روی سیاه کنیم، اما آفتاب حقیقی را که امروز نهان است و آن آفتابِ معرفت است در دل هر مؤمنی آشکارا کنیم. زمین را بساطِ تو گردانیدم چون تو نباشی بساط چه کنند، آسمان را سقف تو ساختیم چون تو نباشی سقف چه کند، ستاره را دلیل تو گردانیم چون تو نباشی دلیل چه کنند، آفتاب طبّاخ تو است چون تو نباشی طبّاخ چه کند، ماه شمع تو است چون تو نباشی شمع به چه کار آید.

p.482

بساطی که برای دوست گسترند، چون دوست برفت بر چینند. چون تو رفتی من این بساط بر‌گیرم، نه کسی دیگر خواهم آفرید. خَلَقَ لَکُم. آسمان و زمین و ماه و آفتاب دلاّله است، دلاّله چندانی به کار آید که دوست به دوست نرسیده باشد، اما چون دوست به دوست رسید دلاّله چه کند. هُدهُد دلاّله بود چندان به کار بود که روزگار روزگارِ خبر بود، چون عهدِ نظر در آمد هدهد به کار نیاید. تا مصطفی به مکه بود جبرئیل آمَدشُدی می داشت، چون به سدرة المنتهی رسید جبرئیل بیستاد، گفت: رسول چندان به کار بود که دوست به دوست نرسیده بود، چون دوست به دوست رسید واسطه به چه کار آید؟ اِذَا الشمْسُ کوّرتْ و اِذَا النُّجوم انکدَرَتْ. چنانستی که ربّ العزّة می گویدی: ای آسمان و زمین و ماه و آفتاب و جبال راسیّات و بحارِ زاخرات که دلاّله و راهنماینده‌اید، هر یک مشعله‌ای و شعله‌ای در دست گرفته وُرا فرا می نمایید، اما فردا که وقتِ نظر بود همه را از پیش بر‌گیریم، گوییم: خبر رفت و نظر آمد.

آسمان را آفریدیم تا ترا ساقی بوَد، وَاَنْزَلْنَا مِنَ السَّماء مَاء طَهُوراً؛ زیرا که امروز روز حجاب است، واسطه‌ای می باید؛ فردا که روز مشاهدت بود واسطه به کار نیست که ساقی لطف من باشم، وَسَقَاهُم رُّبهُم شَرَاباً طَهُوراً. زمین را واسطه ساختیم تا ترا مُعْطِی بود، حَبّاً وَ عِنَباً، الآیة. فردا حجاب برداریم گوییم: کُلُوا وَاشْرَبوا. زمین به چه کار آید. آفتاب آفریدیم تا ترا نور دهد که امروز نور معارف به حکم لطایف رّبانی در استارِ اسرار دلهای محّبان نهان بود فردا خود ترا نوری دهیم که خسرو سیّارگان به خدمت شِراک نعلین خواجگیِ تو بایستد. یَسْعَی نُوُرهُم بَیْن اَیْدیِهم، الآیة. وَاَشْرَقَتِ الارضُ بِنُوِر رَّبها.

برهان آن وقت باید که عیان نبود، چون عیان آمد برهان چه کند. زلیخا در آن خانۀ خود صورتها ساخت، به هر سوی که می نگرستی صورتِ خود می دیدی، چون به یوسف رسید و آن سنگ در لحای زلیخا افتاد، خانه بیران کرد.

ای مؤمن! چون به من رسیدی، گویم: به من نگر؛ چون نگرستی این همه به چه کار آید، این همه امروز به کار بود؛ زیرا که ما را با تو کار بود، آن می بایست کرد که من /162a/ می خواهم، فردا چون بیایی از این همه هیچیز به کار نیست که من همه آن خواهم کرد که تو خواهی. چون یوسف را از یعقوب جدا کردند و آن پیر بیت الاَحْزان ساخت، یوسف پیرهن خود بفرستاد تا یادگار دارد که وقت یادگار است نه وقتِ دیدار، چون یوسف به دیدار آمد

p.483
پیراهن چه کند.

موسی گفت: اَرَنِی انْظُرْ اِلَیْک، الواح فرستادند که وقتِ دیدار نیست، این الواح یادگار دار، تا وقت دیدارآید. ای دوستِ ما امروز روز دیدار نیست آسمان و زمین و مکوّنات و مصوّرات و موجودات یادگاردار، چون وقتِ دیدار آید این همه را برگیریم.

تو در این زمین معصیت بسیار کردی و آسمان و ستارگان مطّلع بودند، ایشان را به سلطان عدم دهیم تا دمار از ایشان بر آرد، آنگاه گوییم: بندۀ من از این جاسوسان مترس که ایشان خود به خود مشغول‌اند.

چون دوست عزیز بود غیری را ادب کنند، تا دوست ادب گیرد. اِذَا الشّمسُ کُوِّرَتْ. سؤال از ابراهیم بود که کَیْفَ تُحِیی المَوْتَی، و کارد بر حَلْقِ مرغ آمد که فَصُرْهُنَّ2.

p.483
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . تو، مج: «الیوم القیامی» ندارد
  • ۲ . تو: مرجحة، آ: نیران مترجحه
  • ۳ . تو: طالب
  • ۴ . تو: «وامّی... الله» ندارد
  • ۵ . آ: در بازی، تو: در باید بازید
  • ۶ . تو: فی مرضه
  • ۷ . تو: کان افقراَم انت
  • ۸ . کب، آ: آید
  • ۹ . مر: از خلق
  • ۱۰ . تو: اقرأبه
  • ۱۱ . مج: «و اطراف» ندارد
  • ۱۲ . تو: جُندی، آ: شجاع
  • ۱۳ . مج: + قالوا لا علم لنا انّک انت علاّم الغیوب
  • ۱۴ . مر: نایر و نایس، آ: نابرواش
  • ۱۵ . آ: مضان صنوف
  • ۱۶ . تو، مج، آ: دانستند
  • ۱۷ . تو: از عین حیرت
  • ۱۸ . آ: در حاشیه افزوده شده: عبدی عبدی + گرچه روز قیامت صعب است لکن با این خطاب سهل است از جهت آنکه در ندای عَبْدِی تشریف اضافت است بنده جمله تشریفات در تحت این یاد داخل است
  • ۱۹ . تو: نطفه حمأ مسنونی
  • ۲۰ . آ: بودی
  • ۲۱ . آ: به کفوی
  • ۲۲ . مر: دونان
  • ۲۳ . آ: ویران
  • ۲۴ . تو: مالکان ملک آبادان کنند ما به ملک عزیز نیستیم
  • ۲۵ . تو: سؤال از ابراهیم بود و کارد بر حلق مرغ والسّلام، مج: «فصرهن» ندارد