روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.333
٣٢ – العَلیَ الکَبیر

قَالَ اللّهُ تَعَالیَ: فَالحُکْمُ لِلّهِ العَلِیّ الکَبِیرِ. عُلوّ باری – عزّ‌اسمه – نه از روی جهت است و کبریای او – جلّ جلاله – نه از جهتِ جُثّت است که این هر دو صفت و سمت مخلوقات است، ربّ الاَرْباب به نزدیکِ اولوالاَلْباب از آن پاک است. کبریا و علوِّ او – جلَّ جلاله – اشارت به استحقاق اوصافِ کمال است و تنزّه و تقدّس از نعوتِ نقص، و تکبّر و تَعَالِی او از مشابهت خلیقت. پس علوِّ او – جلّ جلاله – صفتی است نه جهتی. و حق آنکه علوّ و کبریای او – جلّ جلاله – اعتقاد کرد، آن است که همه قدرها را در مقابلۀ قدرِ او عدم بیند، و همه جلالها را در عالم جلالِ او زوال بیند، و همه کمالها را نقصان، و همه دعویها را تاوان؛ که با کمالِ او کس را کمال مسلّم نیست، و با جمالِ او کس را جمال مسلّم نیست.

شعر
اَلاَ کلُّ شَیء مَا خَلاَ اللّهِ بَاطِلُ
وَ کلُّ نَعِیمٍ لاَ مُحَالَة زَائلُ

اگر غزّ می طلبی ترا در آن نصیب نیست که عزّ صفتِ خاصِّ ماست و ذلّ صفتِ خاصِّ تو. در بعضی از اخبال است: سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ المَجْدَ وَ تَکَرَّمَ بِه سُبْحانَ مَنْ تَعَطّفَ بِالعِزّ وَ قَالَ بِه 1. و اگر کبریا می طلبی ترا در آن رنگ نیست که کبریا سزاوارِ ماست و ذبول و ذلّت و خمول و قلّت سزاوارِ تست. اگر گردِ عزّ گردی خاکسار مذلّتت کنم، وگر کبریا طلب کنی در ورطۀ هَوَانت افکنم، وگر در خاکِ حضرتِ ما متواضع وار بگردی بر بُراقِ عزّ و

p.334
اقبالت نشانم وگر به حضرت ما سرافرازان آیی 2مقامع قهر و هلاک بر تارکت زنم. ابلیس دعوی عزّ کرد و دست در دامن تکبّر زد، بنگر که با وی چه کردیم: اُخْرُج مِنْهَا فَاِنَّکَ رَجِیمٌ. فرعونِ لعین خود را در صفتِ علوّ و عزّت جلوه کرد، بنگر که به وی چه رسید. فَاغْرَقْنَاهُ وَ مَنْ مَعَهُ اَجْمَعِینَ. قارون به کنوزِ خود تفاخر کرد، بنگر که با وی چه کردیم 3: فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الاَرْضَ. بُوجَهلِ لعین دعوی عزّ کرد و گفت: من در میانِ قوم خود عزیز و مُطاعم؛ فردا در دوزخ به او می گویند: /110b/ ذُقْ اِنَّکَ اَنْتَ العزیزُ الْکَرِیم. از آن زَقُوم و حَمِیم در حلقش می ریزند و می گویند: ای آنکه در دنیا دعوی عزّت می کردی بخور که عاقبت آن دعویِ عریض این است مَنْ تَوَاضَعَ لِلّهِ رَفَعَهُ الله، وَ مَنْ تَکبَّرَ وَضَعَهُ الله، وَضْعُ الخَدِّ للحقّ عِزٌّ و مَنْ وَضَعَ لَهُ خَدَّهُ رَفَعَ لَهُ حَدَّهُ.

شبلی – رحمه الله – کریمی عظیم بوده است، هشده بار 4 سلسله در دست و پای او کشیده بود و در بند و زندان بود، او را گفتند: کارِ تو با حسین منصور چگونه بود؟ گفت: ما هر دو از سرِ یک تنور رفتیم اِلاّ آنکه نامِ او عاقل بود، به نام عاقلی سر در نهاد 5 و من به اسم دیوانگی بجَستم. وقتی که سلطان به نظارۀ دیوانه آید دیوانه بسیار سخنان گوید که سلطان از کس اِحْتمال نکند.

آورده اند که وقتی امیری تیمارستانی ساخته بود، خواست که به نظاره شود، چون در رفت و آن دیوانگان را بدید در سلسله کشیده، یکی بود در میانِ ایشان سر بر کرد و گفت: ای فلان مال از عاقلان می ستانی و به دیوانگان به کار می بری 6، و آنگاه ثواب طمع داری بس مُحال بود. هرکرا بند بر پای نهادند بند از زفان بر‌داشتند. مقصود این است که روزی در آن وَجْدِ خود برون آمده بود، یکی گفت: شبلی کیست؟ گفت: اَنَا النُّقْطَةُ الّتی تَحْتَ الباء. بِسْمِ الله بنویسی و در زیرِ با نقطه بزنی، شبلی آن نقطه است. آن جمال و کمال و قدِّ افراشتۀ «با» بینی، و آن وقوف نقطه در مقام حقارت و حیرت. پس الف قدّ افراشته داشت، ابتدا به الف نکرد متقاضی غیرت به سر حروف آمد الف را دید سر برافراشته، از وی در گذشت به «با» رسید، «با» را دید متواضع، روی به خاک نهاده، دستش بگرفت و مقّدم همه کرد.

طاووس یمانی گوید – قدّس الله رُوحَه: در طواف گاه می گشتم نالۀ زار شنیدم فراز شدم تا کیست که می نالد، علی بن الحسین زین العابدین را دیدم رضی الله عنه، روی بر خاک نهاده. با خود گفتم: این عزیز اهل بیت است بنگر 7 تا خود چه می گوید. گوش داشتم،

p.335
می گفت: عُبَیْدُکَ بِبَابِکَ مِسْکِینُکَ بِبَابِکَ سَائلُکَ بِبَابِکَ. می گفت: بند گکِ تو بر در است، درویشکِ تو بر در است، سائلکِ تو بر در تست. طاووس گفت: هرگز هیچ کار سخت به روی من نیامد الاّ که آبدست کردم و سر بر سجود نهادم و این کلمات بگفتم که نه سهل گشت.

افتتاح8 قرآن به با بود هر چند که در تهجّی اوّل الف است پس با؛ زیرا که الف ایستاده است و با افتاده، بنمودند که افتاده تمامتر از ایستاده است. افتاده را بر دارند و ایستاده را بیندازند، هر‌چند که الف سرمایه نداشت و با سرمایه داشت از نقطه، و لیکن الف از غیر بی نصیب بود و از خود با نصیب. و نصیبِ غیر با تو آن نکند که نصیبِ تو با تو کند. حروف بیست و هشت است؛ اوّل الف، و آخر یا؛ و آنکه گوید: بیست و نه است، خطاست؛ زیرا که «لام الف» مرکب است و یکتا نیست، و مرکّبان را در میان یکتاان و مجرّدان آوردن شرط نیست. آن الف در اوّل منتصب قامتی مستوی قدّی است و آن یا آخر /111a/ مُلْتَوِی قامتی است و منعطف قدّی. آن الف منتصب چیست؟ مبتدی راه، و آن یای منعطف چیست؟ منتهی راه رفتۀ هستی به باد داده. حروف بیست و هشت است و منازلِ قمر بیست و هشت است، وَالْقَمَرَ قَدرْنَاهُ مَنازِلَ حتّی عَادَ کَالْعُرْجُونِ القَدِیمِ. آن ماه را بینی در آخرِ ماه ضعیفی نحیفی نزار گشته ای، آن چراست؟ راه رفته و به حضرتِ سلطان رسیده، و همه مهتریها در حضرتِ سلطان فرو ریزد. وی را در همه ماه یک شب بیش، کمال مسلّم نیست، دیگر همه در نقصان خود است و آن یک شب که کمال و جمال گیرد آفتاب خود خصم اوست، می گوید: تا تو فرو نشوی من برنیایم، با تو جمع نگردم؛ زیرا که دو سلطان در یک مملکت جمع نگردد، و تا در نقصان خودی، روا بوَد که با تو در آسمان جمع گردم، امّا چون دعوی کمال کردی تا تو رخت در نبستی ما خیمۀ افبال خود نزدیم 9. آنگه چون کامل گشت و مانند حور 10 از قصور به صحرای ظهور آمد، کسوف را بر وی گمارند، هرگز کسوف گردِ ماهِ ناقص نگردد، بَدْری خواهد که در سرش دعوی کمال بود تا کسوف دست عمل خود بنماید و از تخت نورش در کشد. هلال خود زخم خوردۀ نقصانِ خود است و زخم خورده را نزنند، مدّعیان را بشکنند و بسوزند و خاکستر به باد بردهند، امّا سرافکندگان و شکستگان را بنوازند. اِذَا رَاَیْتَ لِی طَالِباً فَکُنْ لَهُ خَادِماً اَنَا عِنْدَالْمُنْکسِرَةِ قُلوُبهُم مِنْ اَجْلِی اَنَا جَلِیسُ مَنْ ذَکَرَنِی.

دو چیز بر تو جمع نکنیم: سوخته دلی و فراق. آن درویشِ محبِّ بیچاره چون ضعیف و نحیف بود و شکسته و خستۀ تیرِ محبّت، و محبوب با جمال و شفقت بود، محب را سرمایۀ آن

p.336
نیست که به درگاهِ محبوب رود، چه کند جز آنکه دلال جمال زیر پای نهد و رحیم وار به درِ زاویۀ اندهان محبّ سوخته آید و به راز در سمع نیازش گوید 11:
بیت

خیز یارا تا عتاب و جنگِ دینه کم کنیم

عهدِ امروزین به عشق و آشتی محکم کنیم
کم خوریم اَرْمانِ دی و کم کنیم اندوه روز

و زغمِ فردا به شادی جان و دل بی غم کنیم12
باش تا سازیم 13 سور آشتی و عاشقی

حلقه را بر در زنیم و جنگ را ماتم کنیم
عاشق و معشوق شِیم و در هم آویزیم دست

یک دل و یک جان شویم و جان و دل در هم کنیم
کم زنیم از شاهراه و برره یک پَیْ رویم14

راه کوی عاشقان بر کوی زیر و بم کنیم
پای همّت در معالی بر سر گردون نهیم

دستِ نعمت بر موالی چون یَمِ اعظم کنیم
چون جم و کاوس هر دو مستی و می خوارگی

گه به کأسِ کاوسی و گه به جام جم کنیم

مَا یَکوُن مِنْ نَجْوَی ثَلَثةٍ اِلاّ هُوَ رابِعهُمُ، و هُوَ مَعَکم اَیْنَما کُنْتُم. معّیتِ حق – جلّ جلاله – اگرچه با عموم به علم و فردیّت است 15 و با خصوص به فضل و نصرت، لیکن این خطاب جان پرور را در دلها و جانهای اهلِ معرفت اثری عظیم است، و تا کار به تأویلِ اربابِ تأویل رسد محبّان و اصحاب حیرت را در خمار سماع این کلمه هزار هزار فردوس نقد است.

اَصْحَابَ الکَهف که در غارِ /111b/ غیرت و مقامِ عزّت بودند اگرچه مرتبتی و منزلتی بلند داشتند، حق – جلّ جلاله – از حالِ ایشان چنین خبر داد که سَیَقُولُون ثَلَثَةٌ رَابِعهُم کَلْبُهُم وَ یَقُولُون خَمْسَةٌ سَادِسُهُم کَلْبُهُم، وَ یَقُولُون سَبْعَةٌ وَ ثَامِنْهُمُ کَلْبُهُم. و چون به خلوت این امّت رسید قال جلّ جلاله فِی مُحْکم کتابِه وَ مُبرَم خِطَابِه: مَا یَکوُن مِنْ نَجْوَی ثَلَثةٍ اِلاّ هُوَ رَابِعُهُم وَلاَ

p.337
خَمْسَةٍ الاّ هُوَ سَادِسُهُم. وَ شَتَّانَ بَیْنَ مَنْ رابِعُهُم کَلبُهُم وَ بَیْنَ مَنْ رَابِعُهم رَبهُّم. هر کجا که هستی من با توام، اگر در صومعه ای من با توام، و اگر در مصطبه ای، با توام، اگر در صومعه ای با توام به اسباغ نعمت، لیکن فرد آ؛ و اگر در مصطبه ای با توام به اِسْبالِ سترِ رحمت، لیکن نقد آ 16.

شعر

هَبْکَ تَبَاعَدْتَ وَ خَالَفْتَنِی
تَقْدِرُ اَنْ تَخْرُجَ عَنْ لُطْفِی 17
اگرچه بسیار جرایم عظایم بر تو برود، محّبتِ خالق – جلَّ جلاله – بر‌نخیزد؛ زیرا که جنایت صفت تو است و محبّت صفتِ او. وَلاَ یَقْدَحُ اَوْصَافَ الْمُحْدَثِ الضّعیفِ الحَقِیر فِی اَوْصَاف القَدِیم اللَّطِیف الخَبِیرِ.

قَالَ علیه السَّلام حَاکِیاً عَنْ رّبه جلَّ جلاله: عَبْدِی اِنْ لَقِیتَنِی بقرابِ الاَرْضِ خَطِیئةً لَقِیتُکَ بِمِثْلِهَا مَغْفِرَةً فَاَغْفِرُلَکَ وَلاَ اُبَالِی. یحیی معاذ گفت رحمه الله: کانَ الْعَبْدُ یُذْنِبُ وَلاَیُبَالِی. اگر بنده گناه کند و باک ندارد فاِنَّ لَهُ ربّاً یَغْفِرُ الذّنْبَ وَلاَ یُبَالِی. خدابندی دارد که گناه بیامرزد و باک ندارد. نَبِیّ عِبَادِی اَنّی اَنَا الغَفوُر الرَّحِیمُ وَ اَنَّ عَذَابِی هُوَ العَذابُ الاْلِیمُ، اَوقَفَهُم بَیْنَ الخَوْفِ وَالرّجَاء. بندۀ من اگر حرفتِ تو معصیت است صفتِ من مغفرت است، تو حرفتِ خود رها نمی کنی، من صفتِ خود کَیْ رها کنم. نَبِّیٌ عِبَادِی. اگر عاصیی، آنِ منی؛ و اگر طاعت نداری من آنِ توام. ای مقرّبانِ عرش شما را، وای کروّبیان کرسی شما را، وای جبرئیل سدره ترا، وای رضوان جنّت ترا، ای عابدان و مطیعان حُور و قُصُور و اَنْهار و اَزهار شما را، ای مالک دوزخ ترا، ای کافران و منافقان دنیا شما را، ای مفلسان و مخلصان من شما را، در وقتِ گناه جَهُولت خواند تا عفو کند چنانکه آدم را گفت: انَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً. به وقتِ شهادت عالمت خواند تا قبول کند: شَهِدَ‌اللّهُ اَنَّهُ لاَ اِلَه اِلاّ هُو وَالمَلاِئکةُ وَ اُولُوا العِلْم. الآیة، به وقتِ طاعت ضعیفت خواند: وَ خُلِقَ الاِنْسَانُ ضَعیفاً تا تقصیرت عفو کند اَنّی اَنَا الغَفوُر الرَّحِیمُ. منم که معصیت بیامرزم و تویی که معصیت کنی؛ زیرا که هر کس آن کند که از او آید. اگر خواهی که معصیت نکنی، نتوانی؛ زیرا که تو تویی و من اگر خواهم که رحمت نکنم و این خود هرگز نباشد که رحمت نکنم؛ زیرا که من منم که رحمن و رحیم و حلیم و کریمَم. هرچه به آب دهی تر کند نه امر ترا که خود طبیعتش این است، و هرچه به آتش دهی بسوزد نه فرمانِ ترا که خود صفتش این است. آفتاب و ماه نور دهند نه آزرم ترا که خود کارشان این

p.338
است. من نیز ترا بیامرزم نه از بهرِ هنر ترا که خود صفتم این است. مشک را گفتند: ترا یک عیب است که با هر که باشی بوی دهی. گفت: زیرا که من ننگرم که با کِیَم، به آن نگرم که من کِیَم.

آورده اند که آصف بن بَرخِیَا گناهی کرد، ربّ العزّة – جلًّ جلاله – وحی کرد که یا سلیمان! آصف را بگو تا دیگر /112a/ بار نکند. سلیمان وَحْی به آصف رسانید، گفت: نیز بکنم؛ دیگر ناره بکرد، وحی آمد؛ چون سه بار تمام گشت، جبرئیل آمد که ربّ العزّة می گوید کار از حدّ در گذشت عقوبت می فرستم. آصف به صحرا شد و دو رکعت نماز بیاورد و گفت: اِن لَمْ تَعْصِمْنِی فَاَعُودُ فَاَعُودُ. اگر عصمت تو نباشد من نیز کنم و نیز کنم. فَقَالَ الله تعالی: یَا سُلیمانُ قُلْ لَهُ لَمّاَ عَلَمْتَ انَّ العِصْمَة مِنّی اَغْفِرُ وَ اَغْفِرُ وَ اَغْفِرُ. نیز آمرزم و نیز آمرزم و نیز آمرزم. یا محمّد بگوی: اِنّی اَنَا النَّذِیرُ. من ترساننده ام تا دل در تو نبندند و به درگاه آیند که اِنّی اَنَا الغَفوُر الرّحِیم. من آمرزنده ام. عَجَب نبود که چون کلیمی را گوید: اِنّی اَنَا، عجب آن بود که سیه گلیمی را گوید: اِنّی اَنَا. یَا مُوسَی اِنّی اَنَا ربُّکَ. مَنم خداوند تو، حافظ و حارسِ تو، مادر ترا به تنور انداخت من نگاه داشتم، به آب افکند و من بر‌داشتم. آنجا موسی کلیم را گفت: اِنّی اَنَا الله. و اینجا عاصی سیه گلیم را گفت: اِنّی اَنَا الغَفُور الرّحِیمُ. اَلْغَفُور فِی الدُّنیا وَالرّحِیم فِی العُقْبَی، عَسَی ربُّکم اَنْ یَرْحَمَکُم، وَ عَسَی مِنَ اللهِ بِمَعَنی وَجَبَ. وَ اِنْ عُدْتُم عُدْنَا وَ اِنْ عُدْتُم اِلَی الزَّلَّةِ عُدْنَا اِلَی الرّحمةِ، وَ اِنْ عُدْتُم اِلیَ الجفاء عُدْنَا اِلیَ الوَفَاء. اگر شما جز گردِ خرابات طواف نخواهید کرد ما جز شربت الطاف نخواهیم فرستاد. وَ اِنْ عُدْتُم عُدْنَا. هر کجا که شوی آخر باز آیی، اگر آیید وگر نایید ما را اید. باز را قیمت بدان است که می رود و می آید.

قال النّبیّ – صلّی الله علیه و سَلّم: اِنّ الله یُحِبُّ المُفتَنَ التَّوّابَ. مُفْتنِ توّاب آن بوَد که هر بار که صولت از درگاهش دور کند دولتِ توبتش به درگاه باز آرد، و کافر متعنّت چون غرابِ وحشی است که هرگز از وحشت بُعد به اُنس قُرب نیاید. اُولئکَ الّذِینَ لَمْ یُرِدِ‌اللهُ اَنْ یُطَهّر قُلوَبهُم. و آن قرّای مطیعِ خشک مغز مُعجب به طاعتِ خود بر مثالِ مرغ خانگی است که هرگز به صحرا نیاید ولیکن قیمتش از دو درم در نگذرد. هر که بر صفتِ معصیت قدم بفشارد مُصرّاست و با نهادِ خود مضرّاست، و هر که ساکن صومعۀ طاعت است امّا دیده اش در آن طاعت خود مُشاهد به مَشاهد و طامح به معاهد الطاف الهی و اسرار پادشاهی نیست یا مُرایی

p.339
است یا مُعجب یا مُشرک؛ زیرا که هر که طاعت به خلق التفات کند مُرایی بوَد، و هر که به خود نظر کند مُعجب بوَد، و آنکه عوض خواهد از غیر‌الله، مُشرک بوَد باز آنکه در حال معصیت در جلباب حشمت و حیا بود، و آنکه به قدم نَدَم و استغفار به حضرت باز گردد و آنکه در حال طاعت در شهود توفیق و رؤیت منّه بود پس زفان الحمد‌الله بگشاید حبیب الله بوَد. قَالَ اللهُ تَعَالی: اِنَّ الله یُحبُّ التَّوابیِن. وَ قَالَ جلَّ جلاله: وَاللهُ یُحِبُّ المُحْسِنِینِ. مطیعان را طاعت است و عابدان را عبادت است و زاهدان را زهد است و عالمان را علم است باز عاصیان را مفلسی است و هر که مفلس است کرم وَ جُودِ ما او را مونس است.
ای درویش! اگر عُجب آمد و طاعت ترا به باد بر‌داد، و کذب آمد وصدق را به باد بر‌داد، و ریا آمد اخلاص را /112b/ به باد بر‌داد، این نام عِبَادِی که توقیع منشور وجود تو است به همه دریاهای عالم 19 نتوان شُست، و به همه آتشها نتوان سوخت. انبیا را – صلواة الله علیهم – با همه طاعتها و عبادتها و دولتها عِبَادَنَا خواند: وَاذْکُرْ عِبَادَنَا اِبْرَاهِیمَ وَ اِسْحَاقَ، و شما را با همه معصیتها و زلّتها عِبَاد خواند: قُلْ یَا عِبَاد الّذِینَ اسْرَفُوا. الآیة، اختلاف احوال و تفاوت اعمال شما را از درگاهِ من دور نکند. نبینی که چون کعبه را خانه خواندم در مُحکمِ کتاب گفتم: اَنْ طَهَّرا بَیْتِی. گردشِ احوال ذرّه ای از شرفِ او نکاست. گاه در وی نماز بود و گاهی بُت، و شرفِ او بر جای جود.

آورده اند که زاهدی در روزگارِ گذشته در صومعه ای صد سال عبادت کرد، بعد از آن هوی بر وی غلبه کرد 20 و معصیتی بر وی برفت، آنگه خواست که به سرِ وِرْدِ خود باز آید 21، چون قدم در محراب نهاد، شیطان گفت: ای مرد 22 شرم نداری که چنین کار کنی و آنگه به حضرت جلال حق – جلّ جلاله – حاضر آیی؟ خواست که او را از رحمت نومید کند، ندایی شنید که عَبْدِی اَنْتَ لِی وَ اَنَا لَکَ قُلْ لِلفُضُو لِیّ مَالَکَ؟ ای بنده تو آنِ منی و من آنِ توام، فضولی را گوی: مَا هَذَا الضَّجَرُ، الرَّأسُ وَالحَجَر. اینک سر و آنک سنگ 23. و صلّی الله علی محمّد وآله.

p.339 - 340
اختلاف نسخه ها

  • ١ . مج: «تکرم ... به» ندارد
  • ٢ . آ.، کب: سرافرازی
  • ٣ . آ: «فاغرقناه ... چه کردیم» ندارد
  • ٤ . مج، مر: هژده سال
  • ٥ . آ: سر بنهاد
  • ٦ . آ: عاقلان بستانی ... به کاربری
  • ٧ . آ: بنگرم
  • ٨ . مج، آ: ابتدای
  • ٩ . آ: نزنیم
  • ١٠ . مر: حصور
  • ١١ . مج: محبوب چه کند جز آنکه به دلال نیاز گوید
  • ١٢ . تو: بیت «کم خوریم ... کنیم» ندارد
  • ١٣ . مر، مج: پیش تا
  • ١٤ . تو: یک بم رویم، مج: به راه بی ره رویم
  • ١٥ . آ: قدرت
  • ١٦ . مر: «اسباغ نعمت لکن فردآ ... لکن نقدآ» ندارد
  • ١٧ . تو: بیت «هبک تباعدت لطفی» ندارد
  • ١٨ . آ: نمی دارد
  • ١٩ . آ: دریا و آتشهای عالم
  • ٢٠ . تو: «عبادت کردثم غلبه الهوی پس هوی بر وی غلبه کرد
  • ٢١ . آ: ورد آید
  • ٢٢ . مر: ای مردی
  • ٢٣ . آ: اینک سر و آنک دیوار، مج: فضولی را گوی: اینک سر و دیوار، تو: پایان نسخه: «یکی بود که این بلفضولی مالک. ای بنده تو آنِ منی و من آنِ تو. فضولی را گویا هذا الضجل لرأس و الحجر. فضولی را گوی و آنک دیوار. والسّلام والحمد‌للّه ربّ العالمین والصلاة و السّلام علی محمّد و آله اجمعین. تمّت الجلدة الا ولی من کتاب رَوح الاَرواح بحمد‌الله و منّه، و وقع الفراغ من تحریره یوم الخمیس الرابع من شعبان المعظم سنة خمس و ثلاثین و سبعمائة حامداً و مصلّیاً و مسلماً.